تبليغاتX

اثبات حقانیت امیرالمومنین

اِنَّ مَنزِلَةَ عَلي منّي كَمَنزلَتي مِنَ الله

 

 

 

 


كتابچه خدا، يا مردم به چاپ رسيد




در اين جزوه به بررسي بزرگترين اختلاف شيعه و سني پرداخته شده است و آن اين است كه چه كسي جانشين پيامبر را تعيين مي‌كند؟ آيا واقعا مردم صلاحيت دارند جانشين پيامبر را انتخاب كنند؟! بيش از بيست دليل در رد اين ادعا آورده شده است.

همچنين آياتي كه اثبات كننده ولايت اهل‌بيت و حتي ولايت دوازده امام است در قرآن بررسي شده است، به همه‌ي دوستان و علاقه مندان توصيه مي‌شود اين جزوه را دانلود كرده و مطالعه  كنند.

+ نوشته شده در  89/03/13ساعت 5:53  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 


فايل متني كتابچه حق غصب شده


اين جزوه در تيراژ 40000 جلد در سراسر كشور پخش شد.


+ نوشته شده در  89/02/27ساعت 10:41  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 

علی در سوگ زهرا علیهماالسلام

... ساعتی چند از شب گذشته است. شبی به غایت تاریک از نخستین شب‌های جمادی الثانی، که ماه هنوز فرصت نورافشانی و خودنمایی و جلوه‌گری نیافته است. مدینه را سکوتی غریب فراگرفته و چشمان بی‌فروغ منافقان، علیرغم همدردی کاذبانه با علی علیه السلام و خانواده‌اش در شهادت زهرا سلام الله علیها، در خوابی آرام(!) فرو رفته و رؤیاهای شیرین(!) را تجربه می‌کنند. و در این میان تنها، عده‌ای معدود از ساکنان شهر رسول الله صلی الله علیه و آله، در اندوه این مصیبت بی‌بدیل، در غربتی جانسوز سرشک غم از دیدگان فرو می‌ریزند.

اما در خانه گلین و محقر علی علیه السلام بساط سوگواری رونقی دو چندان دارد!! علی با قلبی آکنده از اندوه، خاطرات روزهای با زهرا بودن را از نظر می‌گذراند و غریبانه می‌گرید. گاه گذشته را می‌کاود و گاه چشم دل به آینده خیره می‌کند. آینده‌ای که باید بی حضور زهرا از میان «حوادث»، ناچار عبور کند. علی خود مرد حماسه‌ها و حادثه‌هاست. مرد لیلة المبیت و لیلة الهریر، مرد یوم البدر و یوم الاحد، مرد خندق و خیبر و صدها حادثه کوچک و بزرگ دیگر، ولی آنچه او را در این حوادث استوار می‌داشت، دو چیز بود؛ یکی ایمان بی چون و یقین متقن به هستی‌بخش یکتا و دیگر حضور پر طراوت و با صلابت رسول الله صلی الله علیه و آله، که به او و دیگر مؤمنان قوت قلب می‌بخشید، چرا که خود فرمود:

«کنا اذا احمر البأس اتقینا برسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ...؛ هر گاه آتش جنگ شعله می‌کشید، ما به رسول خدا پناه می‌بردیم... .»(1)

و آنگاه که رسول گرامی صلی الله علیه و آله رحلت فرمود، حضرت زهرا سلام الله علیها که خلقاً و خلقاً شباهتی تام به پدر داشت برای او موجب تسلای دل بود و قوت قلب، ولی این که از آن همراه همدل، تنها جسم بی روحی باقی مانده که آن نیز تا ساعتی دیگر در دل تیره خاک مأوا می‌گیرد و این چنین است که در مدینه امشب، هیچ دل و جانی را محزون‌تر از علی نخواهی یافت.

و اما یتیمان زهرا، حسنین به همراه زینب و ام‌کلثوم علیهم السلام. اینان نیز در کنار پیکر مادر که لحظاتی پیش علی علیه السلام به دستیاری «اسماء بنت عمیس» او را غسل داده و در کفن پیچیده بود، مویه می‌کنند و هر یک به زبانی با مادر خفته در آغوش مرگ، نجوا می‌نمایند و البته حسن و حسین را سوز دیگری است. چرا که همواره میان مادر و پسر، انس و علاقه‌ای بوده که دختران را از آن بهره‌ای نبوده کما این که میان پدر و دختر نیز الفتی بوده که پسران را نه، و از همین روی آنگاه که فرزندان زهرا سلام الله علیها بر پیکر مادر افتاده و صدا به گریه و ناله بلند کرده بودند: «واقعه‌ای رخ داد که قلم از شرح و تحلیلش عاجز و ناتوان است، قضیه‌ای که قوانین طبیعت را زیر پا می‌نهد و از قواعد ماوراء الطبیعی نشأت می‌یابد، قضیه‌ای که در حد خود عجیب است زیرا که خرق عادت و سنن طبیعی را می‌نماید. علی علیه السلام می‌فرماید: در آن هنگام - که با یتیمان فاطمه در گریه و اندوهشان همراه بودم - خدای را شاهد می‌گیرم که فاطمه نیز شروع به ناله و آه نموده و دست‌های خویش را از کفن بیرون آورده و دو پسر خویش را مدتی به خویش چسبانید.»(2) «این منظره برای اهل آسمان نیز که چشمانشان متوجه و خیره به آن نقطه از منزل علی علیه السلام گردیده بود سخت تکان دهنده بود پس تعجبی ندارد فرشتگان نیز ضجه زنند و با اهل آن خانه در گریه همراهی نمایند. و مانعی نیز نخواهد داشت که علی علیه السلام صدای یکی از آنان را بشنود که ندا می‌دهد: یا علی! آن دو را از روی بدن مادر بلند کن چرا که فرشتگان آسمان را به گریه انداختند. حبیب و دوست یعنی خداوند، مشتاق حبیبه خود فاطمه زهراست. امام پیش آمد تا دو طفل خود را از سینه مادر بلند کند در حالی که از دو چشم او اشک به شدت می‌بارید.»(3)

... شب به نیمه نزدیک می‌شود. علی علیه السلام به آسمان می‌نگرد. مبادا سپیده سر زند و وصیت زهرا سلام الله علیها که فرموده بود: «وصیت می‌کنم ترا که نگذاری بر جنازه من حاضر شوند یکی از آنهایی که بر من ستم کردند و حق مرا گرفتند؛ چه ایشان دشمن من و دشمن رسول خدایند و نگذاری که احدی از ایشان و اتباع ایشان بر من نماز کنند و مرا در شب دفن کنی در وقتی که دیده‌ها در خواب باشد.»(4)

قاصدی فرا می‌خواند و به سوی برخی خویشان و اصحاب گسیل می‌دارد. «عمار و مقداد و عقیل و زبیر و ابوذر و سلمان و بریده و گروهی از بنی‌هاشم»(5) یکی یکی و به آرامی وارد می‌شوند. همگی می‌دانند که باید سکوت کرده و صدا به ناله بلند نکنند، مبادا منافقان مدینه از خواب نوشین(!) بیدار شده و در راه اجرای وصیت زهرا سلام الله علیها مانع شوند. بغض گلوها را می‌فشرد و سینه‌ها مالامال درد و اندوه است، ولی خفقان حاکم بر مدینه جرأت نالیدن را از آنان گرفته و به ناچار باید سکوت کرده سکوتی که صد البته از هزاران فریاد رساتر است، چرا که در آینده‌ای که با طلوع سپیده چهارم جمادی الثانی سال یازدهم هجری، آغاز می‌شود تا همیشه تاریخ، وجدان‌‌های بیدار و جان‌های آگاه را به پاسخ جوئی از این سؤال فرا می‌خواند که: چه اتفاقی روی داده و چه شرایطی بر جامعه مسلمانان حاکم شد که تنها دو ماه و اندی از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله گذشته، باید مراسم تشییع پیکر تنها یادگارش در سکوت و شبانه برگزار گردد.

... چون شایستگان مدینه برای اقامه نماز بر جنازه زهرا سلام الله علیها، گرد آمدند، علی علیه السلام به امامت ایستاد و حاضران به همراه او و در قفای او، بر پیکر دخت رسول صلی الله علیه و آله، نماز گزاردند. آنگا پیکر نحیف زهرا سلام الله علیها را بر دوش جسم، و اندوه عظیم فقدانش را بر دوش جان گذارده و تا محل دفن پیش آوردند. علی علیه السلام مکان خاکسپاری صدیقه طاهره سلام الله علیها را می‌نمایاند و گروهی از همراهان به حفر قبر مشغول می‌شوند.

... اینک قبر آماده است. ولی کدام دست را یارای آن است که خورشید را در دل زمین پنهان کند؟! علی علیه السلام هم که باشی؛ باز در این کار سترگ از یاری دیگران گریزی نخواهی داشت!! جمعی از اصحاب به یاری شما می‌آیند و آن پیکر نحیف و لاغر را نزدیک قبر می‌برند. علی علیه السلام خود داخل قبر می‌شود. با دستانی لرزان و قلبی اندوهناک، پیکر زهرا سلام الله علیها را می‌گیرد تا در گودال قبر قرار دهد. «ابن شهر آشوب و دیگران روایت کرده‌اند که چون آن حضرت را خواستند که در قبر گذارند دو دست از میان قبر پیدا شد شبیه به دست‌های رسول خدا صلی الله علیه و آله و آن حضرت را گرفت و به قبر برد.»(6) و علی علیه السلام به نجوا پرداخت: «ای زمین امانت خود را به تو سپردم، این دخت رسول خداست، بسم الله الرحمن الرحیم. بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله. ای صدیقه تو را به کسی تسلیم کردم که از من به تو سزاوارتر و شایسته‌تر است، و راضی شدم برای تو آنچه را که خدای تعالی برای تو راضی شود.»(7)

آنگاه خشت‌ها را چید و از قبر خارج شد. قبری که محبوب‌ترین خلق خدا را بدان سپرده بود. قبری که شبیه‌ترین خلق خدا از حیث سیما و رفتار به رسول الله در آن خفته بود. قبری که پیکر بهترین حامی و یاورش را در بر گرفته بود. ولی اگرچه جسمش از آن گودال بیرون آمد ولی یقیناً دل و جانش هنوز در کنار زهرا سلام الله علیها بود.

... اطرافیان به کار خاک افشانی پرداختند و آرام آرام گودال از انبوهی از خاک پر شد و علی علیه السلام فقدان زهرا سلام الله علیها را با تمام وجود احساس کرد. تا پیش از این لحظه اگرچه زهرا سلام الله علیها دیگر با او سخن نمی‌گفت و نگاه مهربانش را در نگاه او گره نمی‌زد، ولی باز هم حضور آن پیکر بی روح باعث تسلای خاطرش بود، و با نگاه بدان، قدری آرام می‌گرفت، ولی حال دیگر حتی آن جسم بی جان هم حضور ندارد و علی علیه السلام با تمام وجود، بار سنگین اندوه و فراق را بر پشت خویش و در دل آگاه و پر دردش احساس می‌کند و اینجاست که آن کوه صبر و استقامت و قامت استوار امامت لب می‌گشاید و سوگوارانه مویه می‌کند و نخست رسول گرامی را مخاطب قرار داده و به او می‌گوید:

«سلام بر تو ای رسول خدا از من سلام بر تو از دخترت و زیارت کننده‌ات و آن کس که بقعه شما در خاک آرمیده، خدا زود رسیدن او را نزد تو برایش برگزیده.

ای رسول خدا! شکیبایی‌ام از فراق محبوبه‌ات کم شد و خودداریم در فراق سرور زنان جهان از بین رفت جز این که من در پیروی از تو که در مصیبت‌ها گریه می‌کردی گریه می‌کنم ولی با توجه به تأثری که من در فقدان شما داشتم در این مصیبت جای تسلیت و خویشتن داری‌ام وجود دارد.

زیرا من سر تو را در لحد آرامگاهت نهادم ، بعد از آن که جان مقدس به میان گلو و سینه من ریخت (هنگام جان دادن سرت بر سینه من بود) و من به دست خود چشمانت را بستم.

و انجام مراسم غسل و کفن و دفن تو را من عهده‌دار بودم.

آری در برابر تقدیر خدا جز قبول چاره‌ای نیست

که می‌فرماید:

انالله و اناالیه راجعون ؛ پس امانت پس گرفته شد. و گروگان دریافت گشت.

ای رسول خدا!

اما اندوهم همیشگی است، و اما شبم در بی خوابی می‌گذرد، و غم پیوسته در دلم خانه کرده است.

تا خدا خانه‌ای را که تو در آن اقامت داری برایم برگزیند.

غصه‌ای دارم که دلت را خون می‌کند و اندوهی دارم که به جوشش در آمده است.

چه زود خدا میان ما جدائی انداخت و من از این فراق به خدا شکایت می‌برم.

و به زودی دخت شما برای شما خبر خواهد آورد که امت شما بر علیه من با یکدیگر همدست شدند.

و برخوردن حق وی نیز.

سرگذشت ما از او بپرس و گزارش را از او بخواه. زیرا چه بسا درد دل‌هایی داشت که چون آتش در سینه‌ات می‌جوشید و در دنیا راهی برای گفتن آن نیافت.

ولی به زودی خواهد گفت و خدا، داوری خواهد کرد که او بهترین داوران است.

و سلام بر هر دوی شما باد ای رسول خدا !

سلام وداع کننده‌ای که؛

نه دلتنگ است و نه خشمگین زیرا اگر از اینجا برگردم به واسطه دل تنگی‌ام نیست.

و اگر بمانم به واسطه بدگمانی به آنچه خدا به صابران وعده فرموده نمی‌باشد.

به به!

باز هم بردباری مبارک‌تر و پسندیده‌تر است.

و اگر بیم چیرگی دشمنان بر ما نبود،

در کنار قبر تو ای فاطمه اقامت اختیار می‌نمودم.

و درنگ نزد تو را مانند معتکفان بر می‌گزیدم.

و مانند مادری که جوانش مرده باشد بر این مصیبت بزرگ می‌گریستم.

آری پیامبر، در محضر خدا، دختر تو مخفیانه به خاک سپرده شد.

و با زور و قهر حقش را خوردند. و علناً وی را از ارثش باز داشتند. با آن که زمان رفتن شما از دنیا طولانی نشده بود. و یاد شما کهنه نگردیده بود.

پس ای رسول الله! من شکایت فقط به سوی خدا می‌برم.

و بهترین دلداری از جانب توست (چون تو درباره صبر بسیار سخن گفتی)

پس درودهای خدا بر فاطمه و بر تو یا رسول الله و رحمت و برکات خدا.»(9)

... چون خطبه تمام گشت، به کار ساختن قبر پرداخت و صورت چندین قبر تازه را در مکان‌های متفاوت ایجاد کرد، تا منافقان مدینه از مکان دفن زهرا سلام الله علیها مطلع نشوند و وصیت آن یکتا گوهر اقیانوس نبوت به بهترین شکلی اجراء گردد. محدث قمی(ره) می‌گوید: «حضرت امیر علیه السلام بر دور قبر آن حضرت هفت قبر دیگر را آب پاشد که قبر آن مظلومه در میان آنها مشتبه باشد، و به روایت دیگر قبر آن حضرت را با زمین هموار کرد که علامت قبر معلوم نباشد. اینها برای آن بود که عین موضع قبر آن حضرت را ندانند و بر قبر او نماز کنند و خیال نبش قبر آن حضرت را به خاطر نگذرانند و به این سبب در موضع قبر آن حضرت اختلاف واقع شده است. بعضی گفته‌اند که در بقیع است نزدیک قبور ائمه بقیع علیهم السلام و بعضی گفته‌اند مابین قبر حضرت رسالت صلی الله علیه و آله و منبر آن حضرت مدفون است، زیرا که حضرت رسول اکرم فرمودند: مابین قبر من و منبر من باغی است که از باغ‌های بهشت و منبر من بر دری است از درهای بهشت. و بعضی گفته‌اند که آن حضرت را در خانه خود دفن کردند و این اصح اقوال است چنانکه روایت صحیحه بر آن دلالت می‌کند.»(10)

پی‌نوشت‌ها:

1- نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتی، ص 690، کلام 9.

2- فاطمه زهرا (س) از ولادت تا شهادت، سید محمد کاظم قزوینی، ترجمه دکتر حسین فریدونی، ص 601.

3- همان، ص 602.

4- منتهی الامال، شیخ عباس قمی، تحقیق و ترجمه: صادق حسن زاده، ص 301، ج اول .

5- همان، ص 304 .

6- همان.

7- فاطمه زهرا (س) از ولادت تا شهادت، سید محمد کاظم قزوینی، ترجمه دکتر حسین فریدونی.

8- اصول کافی، ثقة الاسلام کلینی، ترجمه شیخ محمدباقر کمره‌ای، ج 3، ص 321، ص 605 .

9- فاطمه زهرا (س) از ولادت تا شهادت، سیدمحمد کاظم قزوینی، ترجمه دکتر حسین فریدونی، ص 607 تا ص 611 .

10- منتهی الامال، شیخ عباس قمی، تحقیق و ترجمه: صادق حسن زاده، ص 304 .

+ نوشته شده در  89/02/27ساعت 9:7  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 

ابلاغ سوره توبه - ابوبكر از پيامبر نيست بايد علي ابلاغ كند:

يكي از بهترين وقايع تاريخي براي اثبات حقانيت اميرالمؤمنين علي عليه السلام داستان ابلاغ سوره توبه (برائت) است:

پس از نزول سوره برائت در سال نهم هجري، پيامبر اكرم صلي الله عليه و‌آله وسلم ابوبكر را مأمور كرد راه مكه را پيش گيرد و سوره برائت را در موسم حج ابلاغ كند . جبرئيل نازل شد و عرض كرد: «لن يؤدي عنك الا انت او رجل منك» «اين رسالت را از تو طرف تو كسي ابلاغ نكند جز خودت يا كسي كه از توست» به همين دليل پيامبر حضرت علي عليه السلام را در پي ابوبكر فرستادند كه آيات را از او بگيرد و خود ابلاغ كند. اميرالمؤمنين هم در بين راه به ابوبكر رسيد، نوشته را از ابوبكر گرفت و ابوبكر به سوي پيامبر بازگشت و گفت : «اي پيامبر آيا در باره من آيه‌اي نازل شده است پيامبر فرمودند نه، لكن جبرئيل نازل شد و گفت اين رسالت را از طرف تو كسي ابلاغ نكند جز خودت يا كسي كه از توست[1].

اين داستان نكات بسيار قابل تأملي دارد :

شيخ صدوق در مجلس ركن الدوله، در مناظره با مخالفان با استدلال به داستان سوره برائت مي‌گويد: از اين خبر ظاهر مي‌شود ابوبكر از پيامبر نبود، زيرا كه جبرئيل گفت: يا بايد خودت برساني و يا كسي كه از توست، پس از اينكه ثابت شد ابوبكر از پيامبر نبوده معلوم مي‌شود وي تابع پيامبر نبوده است زيرا كه قرآن مي‌فرمايد «فَمَن تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي» «هر كس از من پيروى كند از من است» (سوره ابراهيم آيه 36) و چون ابوبكر تابع پيغمبر نبوده پس دوستدار خدا نبوده است زيرا خداوند مي‌فرمايد «قُلْ إِن كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّهُ» «بگو: اگر خدا را دوست مى‏داريد، از من پيروى كنيد! تا خدا (نيز) شما را دوست بدارد» (آل عمران آيه 31)

1. پس از آنكه ثابت شد ابوبكر مطيع پيامبر نبوده و دوستدار خدا هم محسوب نمي‌شد حضور او در صف اول ياران پيامبر بسيار سؤال برانگيز است !!!!!!

2. خداى تعالى جناب ابوبكر را براى ابلاغ چند آيه در يك شهر شايسته نديد و به پيغمبرش دستور داد كه براى اينكار على عليه السلام را بفرستد در اين صورت چگونه حزب سقيفه چنين كسى را براى جانشينى پيغمبر انتخاب كردند كه با تمام احكام قرآن در تمام شهرهاى اسلامى خلافت نمايد؟ چون خلافت يعني ابلاغ تمام احكام به تمامي‌بلاد مسلمين .

3. آيا اعزام ابوبكر در وهله اول و عزل او در وهله دوم و نصب حضرت على (عليه السلام) بجاى وى نشان از برتري اميرالمؤمنين علي عليه السلام نيست؟ زيرا اگر از اول آن حضرت بچنين مأموريتى منصوب ميشد، مانند ديگر مأموريت‌هاي حضرت علي عليه السلام، به نظر همه عادى مي‌آمد و چندان ‏اهميتى نداشت ولى وقتى ابوبكر به راه افتاد و سپس على عليه السلام بدان سمت گمارده شد اين امر دليل بر فضيلت و شايستگى على عليه السلام براى جانشينى پيغمبر و انجام وظائف او ميباشد.

4. ترس ابوبكر از نزول آيه‌اي در باره او ناشي از چه بود؟ به عبارت ديگر چه كساني از نزول وحي خائف و ترسان هستند؟ خداوند پاسخ اين سوال در قرآن داده است، آنجايي كه مي‌فرمايد «يَحْذَرُ الْمُنَافِقُونَ أَن تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُم بِمَا فِي قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِءُوا إِنَّ اللّهَ مُخْرِجٌ مَاتَحْذَرُونَ (توبه‌آيه64)» «منافقان از آن بيم دارند كه سوره‏اى بر ضد آنان نازل گردد، و به آنها از اسرار درون قلبشان خبر دهد. بگو: «استهزا كنيد! خداوند، آنچه را از آن بيم داريد، آشكار مى‏سازد!» تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل ......... !؟!؟!؟!؟

نكته‌اي كه باقي مي‌ماند اين است كه اين واقعه، نفي سكولاريسم و اومانيسمي ‌است كه توسط خلفا پايه گذاري شد. زيرا از طرفي سكولاريسم (جدايي دين از سياست) را نفي مي‌كند به اين طريق كه كسي بايد جانشين و پيام رسان پيامبر باشد كه باب علم نبي است و از نظر تربيت ديني گوي سبقت را از همه ربوده است و علم او از همه بيش‌تر است و از طرف ديگر نفي اومانيسم (انسان محوري) است به اين دليل كه رسول الله فرمودند جبرئيل نازل شد و گفت ....، يعني امر بايد از طرف خداوند باشد، در واقع هنگامي‌كه براي بردن چند آيه به شهري خداوند بايد تعيين كننده باشد در مسأله جانشيني و خلافت كه پيام رساني كل قرآن است به جهانيان، به طريق اولي بايد از طرف خدا تعيين شود.

نكته‌ي قابل توجه اين است كه خود خليفه دوم هم بيعت با ابوبكر را قضيه جاهلي و بي مبنا مي‌داند،‌ در واقع خود عمر هم خلافت ابوبكر را قبول ندارد. زيرا كه عمر در مورد خلافت ابوبكر گفت «كانت بيعه الناس لابي بكر فلته من فلتات الجاهليه وقي الله المسلمين شرها فمن عاد اليها فاقتلوه» «بيعت مردم با ابوبكر يك قضيه بي مبنا و بي ريشه جاهليت بود كه خداوند مسلمانان را از شر اين قضيه حفظ كرد و هر كه از اين به بعد اينگونه رفتار كند او را حتما بكشيد»[2] .

5. حال اگر بيعت با يك يا دو نفر از اهل حلّ و عقد وبدون مشورت ساير مسلمين صحيح است، چرا عمربن‌خطاب مي‌گويد او را بكشيد. و اگر اين كار خلاف شرع و حرام است و موجب مهدور الدم شدن مى‏شود، چرا اين حكم را در جريان سقيفه جارى نكرد؟

6. اگر طبق گفته عمر بن خطاب، بيعت با ابوبكر يك كار بي ريشه بوده است، آيا انتخاب جانشين او يك كار بي ريشه و اساس نيست؟؟



[1] اين داستان در كتب تفسيري ، تاريخي و حديثي متعددي نقل شده است. رجوع كنيد به ، مسند احمد بن حنبل 6/152،‌ خصائص نسائي ص 20، تفسير در المنثور سيوطي 3/209 ، تفسير طبري 9/44، فتح الباري 8/241 ، البداية و النهاية 5/46 ،‌ كنز العمال 2/422 حديث شماره 4400 و .... .

[2] صحيح البخارى ، ج 8 ، ص 26 ، كتاب المحاربين ، باب رجم الحبلى من الزنا

+ نوشته شده در  89/02/03ساعت 10:38  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 

حدیث ولایت:

رسول خدا صلى اللّه عليه وآله لشگري را به ناحيه‌اى فرستاد و على عليه السلام را فرمانده آنان قرار داد. آن سپاه در حالى كه غنايمي ‌‌به دست آورده بودند، پيروز شدند. اميرمؤمنان على عليه السلام در مورد غنايم جنگى تصميمي‌‌ گرفت كه خوش آيند عدّه‌اى از آنان نبود.

در برخى از نقل‌ها آمده است كه اميرمؤمنان عليه السلام از ميان غنايم، كنيزى را براى خود برگزيد.

چهار نفر از لشكريان تصميم گرفتند كه هرگاه به مدينه رسيدند و با رسول خدا صلى اللّه عليه وآله ديدار كردند، قضيّه را به آن حضرت بگويند. سپاهيان اعزامي ‌‌بنابررسم، هنگام بازگشت به مدينه، ابتدا به محضر رسول خدا صلى اللّه عليه وآله شرف‌ياب مي‌‌شدند و به آن حضرت سلام مي‌‌كردند، به رخساره مبارك ايشان نظر مي‌‌نمودند سپس به خانه‌هايشان برمي‌‌گشتند.

زمانى كه سپاهيان به مدينه رسيدند و براى عرض سلام به محضر رسول خدا صلى اللّه عليه وآله شرفياب شدند، يكى از آن چهار تن برخاست و چنين عرض كرد «اى رسول خدا! آيا نظر نمي‌‌فرماييد كه على از غنايم كنيزى برداشته است»؟

رسول خدا صلى اللّه عليه وآله از او روى برگرداند. پس از آن دومين نفر از آن چهار تن و آن گاه سومي ‌‌برخاست و همان گونه گفت. حضرت در هر بارى، روى مبارك خويش را از اعتراض كننده برمي‌‌گرداند تا اين كه نوبت به شخص چهارم رسيد. پس از گفتار وى، رسول خدا صلى اللّه عليه وآله در حالى كه آثار خشم از چهره نازنينش هويدا بود، فرمود: «ما تريدون من علي؟ ما تريدون من علي؟ عليّ منّي وأنا من علي، وعليّ وليّ كلّ مؤمن بعدي» «از على چه مي‌‌خواهيد؟ از على چه مي‌‌خواهيد؟ على از من است و من از على هستم، على سرپرست هر مؤمنى است بعد از من[1]»

اين حديث شريف هم به طور صريح ولايت و سرپرستي اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام را نسبت به امت بيان مي‌دارد. واضح است كه ولي دراينجا به هيچ وجه نمي‌تواند به معني محب يا ناصر باشد، زيرا اولا رسول خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود «وَهُوَ وَلِيُّكُمْ مِنْ بَعْدِي» «او ولى و سرپرست شما پس از من است» آن حضرت با اين سخن، ولايت و اولويت تصرف را منحصر در امير مؤمنان على عليه السلام فرمود؛ زيرا پرواضح است كه معانى ديگر ولايت مانند نصرت، محبت و موارد ديگر از امور مختص به حضرت على عليه السلام نيست و هرمسلماني يار و دوست مسلمين است. ضمنا لفظ «بعدي» با معاني ديگر سازگار نيست. زيرا اگر مقصود رسول خدا محبت يا نصرت بود، بايد در همان زماني كه كينه‌ي حضرت علي عليه‌السلام به وجود آمده بود اين محبت و نصرت را بيان مي‌كردند نه اينكه بفرمايند پس از من او ناصر و محب شماست. بنابراين لفظ «بعدي» بيانگر تعيين جانشين توسط رسول خداست و ايشان براي چندمين بار در اين ماجرا حضرت علي عليه‌السلام را به عنوان رهبر جامعه‌ي اسلامي معرفي كردند.



[1]  اين حديث در كتب متعددي نقل شده است، ر.ك مسند احمدبن‌حنبل 4 / 438؛ سنن تِرمذى: 6 / 78، حديث 3712؛ صحيح ابن حِبّان: 15 / 373، شماره 6929؛ كنز العمّال: 13 / 142، حديث 36444؛ معرفة الصحابه: 1 / 374، حديث 257، تاريخ مدينة دمشق: 42 / 194، سبل الهدى والرشاد: 6 / 236

+ نوشته شده در  89/01/11ساعت 15:17  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 

حدیث یوم الدار یا حدیث یوم الانذار حدیثی است که در اولین روزی که رسول خدا دعوت خود را آشکار کردند این حدیث را فرمودند.

هنگامي‌كه آيه‌ي «وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ» نازل شد، رسول گرامي اسلام، اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام را طلبيدند و فرمودند خوراكي از گوشت گوسفند تهيه كن و ظرفي دوغ آماده نما و فرزندان عبدالمطلب را دعوت كن تا با ايشان سخن بگويم و فرمان خدا را به ايشان ابلاغ كنم. پس از اينكه نزديكان پيامبر جمع شدند و غذا را خوردند، رسول خدا خواستند شروع به صحبت كنند كه ابولهب نگذاشت و شروع به سخن كرده و تهمت سحر به پيامبر زد و اينگونه سخن پيامبر را قطع كرد. رسول گرامي اسلام براي بار دوم ايشان را دعوت كردند و پس از غذا اينگونه فرمودند:

اي فرزندان عبدالمطلب به خدا قسم من در همه عرب جواني را سراغ ندارم كه بهتر از آنچه من براي شما آورده‌ام براي بستگانش آورده باشد. من خير دنيا و آخرت را براي شما آورده‌ام و خداوند مرا فرمان داده است تا شما را براي دستيابي به اين همه خير به سوي او بخوانم. اكنون كداميك از شما مرا در چنين امر مهمي‌ياري خواهد كرد تا برادر و وصي و جانشين من در ميان شما باشد؟

هيچ‌يك از آنان به پيشنهاد رسول خدا پاسخ مثبتي نداد و تنها حضرت علي عليه‌السلام بودند كه فرمودند اي رسول خدا تورا در اين امر يار و مددكار خواهم بود. آنگاه رسول خدا فرمودند «إنَّ هذا أخي وَ وَصيّي وَ خَليفَتي فيكُم، فَاسْمَعوا لَه وَ اَطيعوا» «اين برادر و وصي من و خليفه و جانشين من در ميان شما خواهد بود؛ گوش به فرمانش باشيد و مطيع اوامر او باشيد[1]»

دقت شود اينكه رسول گرامي اسلام در اولين روز آشكار شدن نبوتشان، امامت و جانشيني حضرت علي عليه‌السلام را مطرح مي‌كنند و تا آخرين روز كه روز رحلت ايشان است چندين بار و در مواقع و زمان‌هاي مختلف اين امر مهم را بيان كردند، نشان از اتحاد امامت و نبوت دارد. يعني همان‌گونه كه طبق آيات و روايات فراوان حضرت علي عليه‌السلام نفس پيامبر است، امامت هم نفس نبوت است. يعني امام تمامي ‌وظايف پيامبر (مثل تبيين و اجرا و تفسير وحي) را دارد، با اين تفاوت كه به پيامبر از طرف خداوند وحي مي‌شود ولي به امام وحي نمي‌شود. يعني امام توسط پيامبر و با واسطه احكام الهي را دريافت مي‌كند اما پيامبر بدون واسطه.



[1]  كنزالعمال متقي هندي ج 15 ص 100 الي 115/ تاريخ ابن كثير ج 2/ تاريخ طبري چاپ اروپا ج 2ص63/ تاريخ ابن عساكر تحقيق محمد باقر محمودي ج 1 در شرح حال حضرت علي عليه‌السلام.

+ نوشته شده در  88/12/27ساعت 15:26  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 

 حديث دوازده خليفه:

در بخش امامت در قرآن بحثي پيرامون دوازده امام در قرآن بيان شد، اكنون به عنوان تأييدي برآن نتيجه احاديثي را كه رسول گرامي اسلام در مورد دوازده خليفه فرموده‌اند بيان مي‌شود.

1. امام بخاري در كتاب خود نقل مي‌كند كه پيامبر فرمود «يَكونُ اِثناعَشَر اَميراً، فَقالَ كَلمَةً لَم اَسمَعها، فَقالَ اَبي اَنّه قالَ كُلُّهُم مِن قُرَيش» «دوازده امير خواهد بود، آنگاه سخني گفت كه من آنرا نشنيدم، پدرم گفت كه پيامبر فرمود همه آنها از قريشند[1]»

2. در كتاب صحيح مسلم هم اينگونه آمده است كه رسول گرامي اسلام فرمودند «إنَّ هذا الاَمر لا يَنقَضي حَتّي يَمضي فيهم اثناعَشر خَليفة، قال ثمّ تَكلّم بِكَلام خفي عليَّ، قال فَقلتُ لأبي ما قال؟ قال كُلُّهُم مِن قُريش» «اين امر به منقضي نمي‌شود تا آنكه دوازده خليفه در ميان آنان بگذرد، آنگاه سخني فرمود كه من نفهميدم، از پدرم سؤال كردم كه رسول خدا چه گفت، پدرم گفت همه آنها از قريشند[2]»

3. پيامبر فرمود «لايَزال الدّين قائِماً حَتّي تَقوم السّاعَةُ اَو يكونَ عَليكُم اثناعَشَرَ خَليفة كُلُّهُم مِن قُريش» «هميشه دين قائم است تا قيام قيامت تا اينكه دوازده خليفه بر شما حكومت كنند كه همه آنها از قريشند[3]»

4. پيامبر اكرم فرمودند: «انّ عدّة الخلفاء بعدي عدة نقباء موسي[4]»

5. و نيز فرمودند: «لا تهلك هذه الامّة حتّي يكون منها اثني عشر خليفة، كلّهم يعمل بالهدي و دين الحق[5]»

6. در حديث ديگر مي‌خوانيم «يملك هذه الامّة من خليفة اثني عشر عدة كعدة نقباء بني اسرائيل[6]»

7. «لايزال امر الناس ماضياً ما وليهم اثناعشر رجلا، ثمّ تكلم النبى(صلى الله عليه وآله) بكلمة خفيت علىّ فسألت ابى ماذا قال رسول الله؟ فقال: كلّهم من قريش» «دائماً امر مردم گذرا است تا آن كه دوازده مرد متولّى آنان گردند. آن گاه چيزي گفت كه بر من مخفى شد. از پدرم سؤال كردم كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله)چه فرمود: گفت: همه آن ها از قريشند[7]»

نكته مهم اين است كه خلفاي پس از پيامبر دوازده نفر هستند و اين احاديث در كتب فراواني از بزرگان اهل سنت بيان شده است[8]. اين احاديث مؤيد مطلبي است كه ذيل آيه‌ي دوازده شهر در فصل قبلي بيان شد. يعني همان‌گونه كه در آنجا به اين نتيجه رسيديم كه پيامبر اسلام دوازده جانشين و خليفه دارند در اين احاديث هم به اين مطلب اشاره شده است.

1.       اگر مقصود از خلفاء اثني عشر، خلفاي راشدين هستند كه تعداد آنها از چهار نفر تجاوز نكرد و اگر مقصود خلفاء بني اميه مي‌باشند كه تعداد آنها بيش از دوازده نفر بود (و ضمنا آنها بعد از پيامبر نبودند بلكه بعد از خلفاي چهارگانه بودند). و يا اگر بني عباس هستند كه آنها بيش از 30 نفر هستند و با زمان پيامبر هم بسيار فاصله دارند. پس مقصود از خلفايي كه پيامبر اكرم فرمود دوازده نفر هستند چه كساني مي‌باشند؟

خيلي عجيب است كه چرا در هيچ كدام از اين احاديث اشاره‌اي به مشخصات اين دوازده خليفه نشده است، در حاليكه مردم از مسائل بسيار فرعي سؤال مي‌كردند (يَسْئَلُونَكَ مَاذَا يُنْفِقُونَ - يَسْألونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ) به راستي چرا نام اين دوازده خليفه پرسيده نشد، و چرا در برخي از اين احاديث آمده است كه سخن رسول الله را نشنيدند؟ آيا غير از اين است كه برخي از مردم نمي‌خواستند بدانند كه اين دوازده نفر چه كساني هستند؟ و باز هم مي‌پرسيم كه آيا تكليف بدون شناخت ممكن است؟ آيا ممكن است رسول گرامي ‌اسلام بفرمايند كه دوازده خليفه وجود دارد ولي آنها را معرفي نكند؟ آيا اگر ايشان مي‌فرمود پنج نوبت نماز بخوانيد مردم نمي‌پرسيدند كه در چه ساعاتي و چند ركعت و چگونه نماز بخوانيم؟

با اندكي تأمل مي‌توان دريافت كه قلم‌هاي شكسته‌اي اين حديث را به طور ناقص نقل كرده‌اند. همان گونه که اگر دقت کنیم می بینیم در برخی از این احادیث بخشی از سخن رسول خدا نقل نشده است و راوی می گوید من آن را نشنیدم!! در هر صورت مصداق اين دوازده خليفه نه خلفاي راشدين هستند و نه بني‌اميه و بني عباس، اگر هم اين دوازده خليفه همان اولي‌الامر باشند كه مصداق آنها كاملا مشخص است.

همان‌گونه كه در احاديث معلوم است گويا جمله‌ي آخر (همه‌ي آنها از قريش هستند) را رسول گرامي اسلام نفرموده‌اند، و عده‌اي در آن جمع نخواستند كه سخن رسول خدا به ديگران منتقل شود و شروع به سر و صدا كردند. نكته‌ي قابل تأمل اين است كه در حديثي رسول خدا فرمودند «يهلك الناس هذا الحي من قريش. قالوا: فما تأمرنا؟ قال: لو أن الناس اعتزلوهم[9]» «اين قريشي‌ها امت مرا نابود مي‌كنند. سؤال شد كه چه دستوري مي‌دهيد، رسول خدا فرمودند اي كاش از آنها كناره گيري مي‌كرديد.» يعني رسول خدا با اين سخن خودشان بر اين نكته تأكيد مي‌كنند كه همه‌ي قريشيان لياقت خلافت را ندارند و اگر برخي از آنها خلافت را به دست بگيرند امت هلاك مي‌شود. از اين سخن مي‌توان دريافت كه تنها كساني از قريش لياقت جانشيني رسول خدا را دارند كه خدا و رسولش ايشان را به عنوان رهبر جامعه‌ي اسلامي معرفي كرده است، يعني تنها بني‌هاشم هستند كه بايد جانشين پيامبر باشند.

حال به راستي چرا ابوبكر در روز سقيفه از قول پيامبر گفت كه خلافت به قريشيان مي‌رسد؟



[1]  صحيح بخاري 8/127، كتاب الاحكام، باب الاستخلاف حديث 7223

[2]  صحيح مسلم ج 6 ص 3

[3]  همان. در ابتداي جلد ششم صحيح مسلم چند حديث به اين مضمون آمده است.

[4]  كنزل العمال حديث 14971، جامع الصغير 1/350

[5]   فتح الباري 13/182، نهايه ابن كثير 6/248، صواعق المحرقه ص 12

[6]  تاريخ ابن كثير، باب ذكر الائمة الاثني عشر 6/248، مستدرك علي الصحيحين 4/501، مسند ابويعلي 8/444 شماره 5031 و ..... .

[7]  صحيح مسلم، ج 6، ص 3؛ شرح صحيح مسلم، ج 12، ص 201

[8]  براي مثال رجوع كنيد به المعجم الكبير، ج 2، ص 196، ح 1794/ مسند احمد، ج 5، ص 93، ح 20923/ سنن ترمذي باب ماجاء‌في الخلفاء من ابواب الفتن/ سنن ابوداوود ج 3 ص 106/ فتح الباري ج 16ص 338/ تاريخ الخلفاء سيوطي ص 10 و .... .

[9]  صحيح بخاري، كتاب المناقب، باب 22، باب علاماة النبوة في الاسلام، حديث 3410

+ نوشته شده در  88/12/12ساعت 13:3  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 

حديث سفينه نوح

يكي ديگر از احاديثي كه اثبات كننده دنباله روي از اهل بيت است حديث سفينه نوح است .

«اِنَّ مَثَل اَهل بَيتي في اُمَّتي كَمَثلِ سَفينةِ نوح، مَن رَكَبَها نَجي وَ مَن تَخَلَّفَ عَنها غَرِق[1]» «مثل اهل بيت من در ميان امتم مانند كشتي نوح است هر كس برآن كشتي سوار شد نجات يافت و هركس ترك كرد غرق گرديد»

خداوند در سوره‌ي قمر اينگونه مي‌فرمايد «فَفَتَحْنَا أَبْوَابَ السَّماءِ بِمَاءٍ مُنْهَمِرٍ * وَفَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُيُوناً فَالْتَقَى الْمَاءُ عَلَى‏ أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ» (قمر/11و12) «مادرهاي آسمان را با آبي همچون سيل گشوديم و آبي فراوان و پي درپي فروباريد و زمين را شکافتيم و چشمه‏هاي زيادي بيرون فرستاديم و اين دو آب به اندازه‏اي که مقدر بود با هم درآميختند»

اين طوفان و سيلاب عالم گير همه چيز را در هم نورديد و در خود فرو برد، تنها يک نقطه نجات در برابر آن وجود داشت وآن کشتي نوح بود که خداوند سرنشينانش را از غرقاب بيمه کرده بود. تشبيه اهل بيت (عليهم‌السلام) به چنان کشتي در چنان شرائط بدين معني است كه :

1. بعد از پيامبر اسلام (صلي‌الله عليه وآله وسلم) طوفانهايي امت اسلامي را فرا مي‏گيرد و بسياري را با خود مي‏برد و درميان امواج خود غرق مي‌کند.

2. براي رهايي از چنگال خطراتي که دين و ايمان و روح و جان مردم را تهديد مي‏کند تنها يک نقطه اميد وجود دارد و آن کشتي نجات اهل بيت (عليهم‌السلام) است، که تخلّف وجدايي از آن به يقين مايه هلاکت است.

3. شرط قرار گرفتن در کشتي نوح ايمان و عمل صالح بود بنايراين شرط نجات اين امت از طوفان بلاها و انحرافها ايمان و يقين به موفقيت اين کشتي نجات است.

4. آنچه مايه نجات است تنها مجبت و دوستي آنها نيست بلکه پيروي از آنهاست، همان‌گونه كه در زمان حضرت نوح، كسي با دوست داشتن ايشان هدايت نمي‌شد بلكه بايد به ايشان اقتدا كرده و سوار بر كشتي ايشان مي‌شد.

5. اين حديث هم مانند ديگر احاديث و آيات مي‏تواند شاهد خوبي بر وجود امام معصومي در هر زمان در ميان اهل بيت (عليهم‌السلام) باشد، زيرا امر به تمسک بي قيد و شرط به اهل بيت (عليهم‌السلام) شده است.

بنابراين حديث سفينه‌ي نوح مانند ديگر احاديثي كه در اين زمينه وارد شده است گواه بر تعيين آنان براي رهبري جامعه‌ي اسلامي‌است و اينكه جز آنان شخصي براي اين مقام لياقت ندارد.



[1] تاريخ الخلفا، عبد الرحمن بن ابوبكر السيوطي صفحه573  و احياء‌الميت صفحه 113.

+ نوشته شده در  88/11/26ساعت 10:8  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 

در مباحث قبلی که پیرامون حدیث شریف منزلت بود به نکاتی چند در باره این حدیث اشاره شد. نكته‌ی آخر که باید به آن توجه كرد، مسأله‌ي جانشيني در جنگ‌هاست. رسول گرامي اسلام در 26 جنگ شركت كردند (به جنگ‌هايي كه شخص رسول اكرم در آن حاضر بودند غزوه مي‌گويند) و در تمامي اين جنگ‌ها ايشان جانشين تعيين كردند، به عنوان مثال در 13 جنگ ابن‌ام مكتوم جانشين پيامبر بود. اما جانشيني حضرت علي عليه‌السلام در جنگ تبوك با ديگر جانشيني‌ها تفاوت دارد، جانشينيان ديگر تنها وظيفه‌اي كه داشتند حفظ امنيت و نظم شهر بوده است، ولي جانشيني حضرت علي عليه‌السلام به معناي حضور خود رسول گرامي اسلام در شهر بود، يعني هر وظيفه‌اي كه پيامبر در شهر داشتند، حضرت علي عليه‌السلام هم همان وظايف را داشتند، اعم از تبين و تفسير آيات، صدور حكم (ولايت تشريعي)، اجراي حدود و .... . به همين دليل است كه رسول اكرم نفرمودند تو جانشين من در شهر هستي بلكه فرمودند تو مقامات هارون نسبت به موسي را داري.

از طرف ديگر حضرت هارون به طور مطلق جانشين حضرت موسي بود، يعني ايشان صلاحيت و شايستگي جانشيني حضرت موسي را پس از ايشان داشتند و به همين دليل است كه مي‌بينيم هنگامي كه مناجات حضرت موسي در كوه طور ده روز اضافه شد، باز هم حضرت هارون جانشين ايشان بودند، يعني اگر جانشيني حضرت هارون تنها و تنها در همان بازه‌ي زماني تعيين شده توسط حضرت موسي بود ديگر ايشان نمي‌توانستند در ده روز اضافه شده به غيبت حضرت موسي، جانشين ايشان باشند. به ديگر سخن حضرت هارون شايستگي و شرايط جانشيني حضرت موسي را در هر زماني دارا بودند. جانشيني حضرت علي عليه‌السلام هم اينگونه است، يعني ايشان نه تنها در جنگ تبوك بلكه در هر زمان ديگري كه رسول گرامي اسلام غائب بودند صلاحيت و شايستگي جانشيني ايشان را داشتند، يعني اگر در زمان ديگري هم حضرت علي عليه‌السلام در شهر بودند و رسول اكرم غائب بودند، باز هم حضرت علي جانشين پيامبر مي‌شدند نه اشخاص ديگر، منتها اين موقعيت تنها در جنگ تبوك به وجود آمد و در مواقع ديگري كه رسول خدا در شهر حضور نداشتند، حضرت علي عليه‌السلام هم حضور نداشتند كه اگر ايشان حاضر بودند بدون شك جانشين پيامبر در شهر حضرت علي عليه‌السلام بود. بنابراين ايشان هميشه در زمان غيبت رسول اكرم جانشين پيامبر هستند و همان‌گونه كه بيان شد، اين نتيجه را از لفظ «بعدي» هم مي‌توان دريافت.

يك نكته‌ي ديگر در مورد جانشيني حضرت علي عليه‌السلام در جنگ تبوك بحث انتصاب است. همان‌گونه كه در مباحث قبلی مطرح شد، امامت امري انتصابي والهي است و حتي شخص پيامبر هم در آن هيچ نقشي ندارد. و اين نكته قابل توجه است كه چرا رسول خدا حضرت علي را به هارون تشبيه مي‌كند، درحاليكه در مورد جانشينان ديگري كه در جنگ‌ها به جاي پيامبر بودند اين تعبير و مانند آن نيامده است، از اينجا مي‌توان دريافت كه اين امر، يعني جانشيني حضرت علي عليه‌السلام درجنگ تبوك به امر خدا بوده است، زيرا در مورد هارون حتي خود حضرت موسي هم در تعيين ايشان نقشي نداشتند، بلكه از خداوند مي‌خواهند كه: «وَاجْعَل لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي» «وزيرى از اهلم براى من قرار ده»، يعني جانشيني حضرت هارون به دست حضرت موسي نبوده است بلكه به امر خدا بوده است، و خداوند درادامه مي‌فرمايد «قَالَ قَدْ أُوتيِتَ سُؤْلَكَ يَامُوسَى» «فرمود اى موسى آنچه خواستى به تو داده شد»؛ از اينجا مي‌توان دريافت كه وزارت و خلافت و جانشيني حضرت علي عليه‌السلام هم به امر خداوند بوده است در حاليكه جانشيني ديگر جانشينان امري الهي نبوده است.

نكته‌ي ديگري كه از اين حديث شريف به دست مي‌آيد اين است كه حضرت علي عليه‌السلام جزء اهل‌بيت پيامبر هستند، زيرا درخواست حضرت موسي اينگونه است كه «وَاجْعَل لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي» «وزيرى از اهلم براى من قرار ده»؛ كه اين معنا از آيه‌ي مباهله و ديگراحاديث به دست آمد.

+ نوشته شده در  88/11/16ساعت 10:15  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 

در سلسله مباحث قبلی که پیرامون امامت در حدیث بود و مباحثی در مورد حدیث منزلت مطرح شد برخی مقاماتی را که از این حدیث شریف به دست می آمد گفته شد. همانگونه که می دانید رسول خدا بارها به امیرالمومنین علی علیه السلام فرمودند «انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی» سه مقام از مقامات حضرت هارون نسبت به حضرت موسی در بحث قبلی مطرح شد در این قسمت مقام چهارم بررسی می شود انشاء الله.

مقام چهارم؛ شركت درامر[1]:

يكي ديگر از مقامات هارون، اين است كه موسى عليه السلام از خدا مى‌خواهد كه هارون را شريك او در كارهايش گرداند، آن جا كه مى‌فرمايد «وَأَشْرِكْهُ في أَمْري» «او را در كار من شريك ساز» يعنى هارون در تمام مسئوليت‌هايى كه به عهده جناب موسى عليه السلام نهاده شده بود، شريك بوده و در تمام مناصب و مقام‌هايى كه به او داده شده است شريك خواهد بود.

به مقتضاى اين حديث، اين مقام براى اميرمؤمنان على عليه السلام ثابت خواهد شد. يكى از مسئوليت هاى پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله تعليم و تفسير قرآن بود، آن جا كه مى‌فرمايد: «وَأَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ» «و ما بر تو قرآن را نازل كرديم تا آن چه را كه به سوى مردم نازل شده است براى آنان روشن سازى، شايد كه بينديشند.» هم چنين به آن حضرت حكمت عطا شده است، آن جا كه مى‌خوانيم: «وَأَنْزَلَ اللّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ» «و خدا كتاب و حكمت را بر تو نازل فرمود.»

هم چنين از شئون آن حضرت اين است كه در اختلافات، مرجع مردم بوده است، آن جا كه مى‌فرمايد: «لِيُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذي يَخْتَلِفُونَ فيهِ» «تا آن چه را كه در آن اختلاف مى‌كردند براى آنان روشن سازد» همين طور طبق اين آيه آن حضرت حاكم بر مردم بود: «إِنّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ بِما أَراكَ اللّهُ» «به راستى كه ما اين كتاب را به حق بر تو نازل كرديم تا به آن چه خداوند به تو آموخته است در ميان مردم قضاوت كنى»

از طرفى پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله بر مردم از خودشان سزاوارتر و حكمش نافذ است، آن جا كه مى‌فرمايد: «النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» «پيامبر نسبت به مؤمنان از خودشان اولى و سزاوارتر است»

اميرمؤمنان على عليه السلام، در تمامى اين مقام ها، مناصب و موارد ديگر ـ كه قرآن براى پيامبر صلى اللّه عليه وآله اثبات مى‌كند شريك و هميار پيامبر است و او نيز چنين مقام ها و مناصب را دارا خواهد بود.

در يك جمله كوتاه آن حضرت، نفس پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله است و در تمامى كمالات و مقامات آن جناب، به غير از نبوّت، شريك بود. اين همان مطلبى است كه پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله در آيه مباهله، حضرت على عليه السلام را به عنوان نفس و جان خود معرفى نمود.

ضمنا از اين حديث شريف مي‌توان دريافت كه اگر قرار بود پس از رسول گرامي اسلام، حضرت محمّد (صلي‌الله عليه وآله وسلم) پيامبري بيايد حضرت علي (عليه السلام) بود نه اشخاص ديگري كه در برخي از كتب اهل سنت نقل شده است.

ونيز مي‌توان دريافت كه همان‌گونه كه وقتي حضرت موسي چهل روز به كوه طور رفت و در اين مدت كم مردم ازدين خود برگشتند و گوساله پرست شدند،‌ در مورد پيامبر اكرم و حضرت علي هم همين اتفاق افتاد،‌ يعني چند روز پس از رحلت رسول الله مردم از ولايت اميرالمؤمنين علي عليه السلام روي برگرداندند و به گذشته خود و به زمان جاهليت بازگشتند. (توضيح اين مطلب به زودي خواهد آمد)

دقت شود كه حديث منزلت فقط در جنگ تبوك بيان نشده است بلكه در موارد متعددي بيان شده است. هنگام عقد اخوت[2]، هنگام ولادت حسنين عليهماالسلام[3]، هنگام بستن درب‌ها به سوي مسجد، در روز غدير، در جنگ خيبر و در خانه ام‌سلمه و ...... .

بنابراين، اينكه گفته شود جانشيني حضرت علي عليه‌السلام و مقامات هاروني ايشان تنها در جنگ تبوك قابل اثبات است، سخن اشتباهي است، زيرا اين حديث در موارد متعددي بيان شده است.

ادامه دارد ......

[1]  اين قسمت برگرفته شده از كتاب «نگاهي به حديث منزلت» نوشته آيت الله ميلاني است.

[2]  كنزل العمال، ج9ص167 حديث 25554 و ج3 ص 105 حديث 36345

[3] دخائر العقبي ص 120، مناقب علي‌بن‌ابي‌طالب ص 237

+ نوشته شده در  88/10/18ساعت 10:21  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 

در ادامه بحث حدیث منزلت به بررسی مقامات حضرت هارون می پردازیم. طبق حدیث منزلت هر مقامی را که حضرت هارون نسبت به حضرت موسی داشت حضرت علی علیه السلام هم نسبت به رسول خدا خواهد داشت. در بخش قبل به طور خلاصه به این مقامات اشاره شد. در این مبحث کمی بیشتر این مقامات را توضیح می دهیم انشاء الله.

مقام اول؛ برادري:

همان‌گونه كه هارون برادر حضرت موسي بود، حضرت علي عليه‌السلام هم برادر رسول الله بودند، زيرا هنگامي‌كه رسول‌الله براي مهاجرين و انصار عقد اخوت مي‌خواندند، بين خودشان و حضرت علي‌عليه‌السلام هم عقد اخوت جاري كردند.

مقام دوم؛ پشتيباني:

از موارد درخواست حضرت موسى عليه السلام از خدا درباره هارون، درخواست پشتيبانى وى از موسى عليه السلام بود، آن جا كه به درگاه خدا عرضه داشت: «اُشْدُدْ بِهِ أَزْري» «به وسيله او پشت مرا محكم كن» خداوند نيز دعاى موسى عليه السلام را مستجاب كرد و فرمود «سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخيكَ» به زودى بازوان تو را به وسيله برادرت محكم مى كنيم.

از طرف ديگر ياوري و پشتيباني حضرت علي‌عليه‌السلام غير قابل انكار است كه اين موضوع در بررسي جنگ‌هاي زمان رسول‌الله مطرح خواهد شد.

مقام سوم؛ جانشيني:

همچنين ايشان جانشين بلافصل پيامبر هستند، زيرا هارون هم جانشين حضرت موسي بود. شبهه‌اي در اينجا مطرح مي‌شود كه جناب هارون زمان حضرت موسي از دنيا رفتند و جانشين حضرت موسي، حضرت يوشع‌بن‌نون بودند.

بايد بيان شود اين سخن هنگامي‌به معني عدم جانشيني حضرت علي‌عليه‌السلام است كه لفظ «بَعدي» در حديث نيامده باشد. ولي لفظ بَعدي؛ بيان‌گر اين است كه حضرت علي‌عليه‌السلام همه مقامات حضرت هارون را پس از پيامبر اسلام دارند غير از نبوت، بنابراين جانشيني و خلافت و برادري و اخوت حضرت علي عليه‌السلام، پس از پيامبر ثابت است.

ادامه دارد ......

+ نوشته شده در  88/10/06ساعت 13:59  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 

حدیث منزلت (قسمت اول):

كارواني كه وارد شام ميشد به پيامبر خبر داد كه روم ميخواهد به مدينه حمله كند. بنابراين پيامبر لشگر سي هزار نفره‌اي را آماده كردند و به بيرون شهر رفتند. در اين لحظه به پيامبر خبر رسيد كه منافقين در مدينه مي‌خواهند كودتا كنند. پيامبر براي پيش گيري از هر نوع حادثه امام علي را به جاي خود نصب كردند و دستور دادند كه در شهر مراقب اوضاع باشد تا پيامبر برگردند. منافقين خواستند كه كاري كنند تا امام از مدينه بيرون رود بنا بر اين شايعه كردند كه روابط بين پيامبر و حضرت علي تيره شده و پيامبر، علي عليه‌السلام را در اين جهاد شركت ندادند. امام علي نيز براي تكذيب گفتار آنان خود را به پيامبر رسانيده و جريان را به او گزارش كردند. در اين لحظه پيامبر به حضرت علي فرمود :

«اَما تَرضي اَن تَكُونَ مِنّي بِمَنزَلَةِ هاروُنَ مِن مُوسي اِلّا اَنَّه لا نَبيَّ بَعدي[1]» «آيا راضي نمي‌شوي كه تو نسبت به من مثل هارون نسبت به موسي باشي ؟ جز آنكه بعد از من پيامبري نيست.»

در اين حديث پيامبر تمام مناصب جناب هارون نسبت به موسي را براي حضرت علي عليه‌السلام مي‌دانند. حال بايد ديد اين مناصب چيست؟

نبوت و برادري: «وَوَهَبْنَا لَهُ مِن رَّحْمَتِنَا أَخَاهُ هَارُونَ نَبِيّاً» «وَقَالَ مُوسَى‏ لْأَخِيهِ هَارُونَ»

وزارت: «وَاجْعَل لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي* هَارُونَ أَخِي» (طه/29و30) «وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَجَعَلْنَا مَعَهُ أَخَاهُ هَارُونَ وَزِيراً» (فرقان/35)

ياري رساندن و پشتيباني يكديگر: «وَأَخِي هَارُونَ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِسَاناً فَأَرْسِلْهُ مَعِيَ رِدْءاً يُصَدِّقُنِي إِنِّي أَخَافُ أَن يُكَذِّبُونِ * قَالَ سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ وَنَجْعَلُ لَكُمَا سُلْطَاناً» (قصص/34) «و برادرم هارون زبانش از من فصيحتر است او را همراه من بفرست تا ياور من باشد و مرا تصديق كند مى‏ترسم مرا تكذيب كنند * فرمود: بزودى بازوان تو را بوسيله برادرت محكم مى‏كنيم، و براى شما سلطه و برترى قرار مى‏دهيم»

جانشيني و خلافت: «وَقَالَ مُوسَى‏ لْأَخِيهِ هَارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي» (اعراف/142)

از اين مناصبي كه خداي متعال براي جناب هارون نام برده است، منصب نبوت استثناء شده است و ديگر مقامات هاروني براي حضرت علي عليه‌السلام هم وجود دارد.

ادامه دارد .....
 


[1]  اين حديث در كتب مختلف با الفاظ متفاوت نقل شده است؛ رجوع كنيد به صحیح بخاری، ج6،‌ كتاب فضائل الصحابه، باب مناقب علي‌بن‌ابي‌طالب/ مسند احمدبن‌حنبل ج1، ص 170/ صحیح مسلم ج7 ص 120،‌121/تاريخ طبري جلد3صفحه 104/ تاريخ الخلفاجلال الدين سيوطي صفحه 168و..... . اهل سنت بر اين عقيده هستند كه هر حديثي كه در صحيح بخاري و صحيح مسلم آمده است، كاملا صحيح است، حديث منزلت هم يكي از احاديثي است كه در صحيحين نقل شده است بنابراين جاي هيچگونه خدشه و ترديد ندارد.

+ نوشته شده در  88/09/25ساعت 8:13  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 

با سلام خدمت دوستان

عید سعید غدیر روز تجلی ولایت خدا را تبریک می گویم

این پست گرچه قبلا هم نوشته شده است ولی به دلیل مناسبت با این روز بزرگ و اهمیت آن دوباره ذکر می شود.

نيم نگاهي به حديث غدير:

حديث و آيه‌ي غدير بزرگترين دليل و روشنترين برهان امامت و ولايت اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام است كه جاي هيچ‌گونه شك و ترديدي را دراذهان باقي نمي‌گذارد، ولي با اين وجود برخي از افراد مغالطه‌اي عجيب در سخن پيامبر وارد كرده‌اند كه متأسفانه مورد تأييد برخي ديگر هم قرار گرفته است.

قضیه از این قرار است که این مغالطه کنندگان گفته‏اند جریان غدیر، با آن خصوصیات و متوقف کردن آن جمعیت‏حدود یک صد هزار نفری در آن آفتاب سوزان با برگرداندن آنان که جلو افتاده بودند و انتظار رسیدن آنان که عقب مانده بودند، و ایراد آن خطبه با ویژگیهای مطرح شده در آن و اعتراف گرفتن پیامبرصلی الله علیه وآله از جمعیت‏به این که بر آنها ولایت مطلق دارد و حق تصرفش در اموال و نفوس آنان از خودشان هم سزاوارتر و اولی است و گرفتن شهادت آنها بر وحدانیت‏خدا و رسالت آن حضرت، و حقانیت ‏بهشت و جهنم و حشر و نشر، و اخبار به اینکه مرگش نزدیک است، و ...، همه و همه برای این بوده که به مردم بگوید علی را دوست ‏بدارید.

نكته قابل توجه اين است كه اهل سنت هيچ دليل براي اين گفته خود نمي‌آورند. يعني تنها بيان مي‌كنند كه «مولا» به معني حب و دوستي است، ولي هيچ‌گونه دليل و برهاني بيان نمي‌كنند كه اين خود دليلي است بر عدم صدق گفتار ايشان. با اين وجود در كتب شيعي دلايل زيادي مبني بر اينكه مولا به معني سرپرست است ارائه شده است ولي اين مباحث از نظر رتبه در درجه دوم قرار دارند. زيرا مولی به مفهومی که مورد نظر اهل سنت است، یعنی محبوب، اصلا در لغت نیامده تا نیازی به آن جوابها و دلایل باشد.

اين نكته‌اي است كه بايد بسيار بر روي آن تأمل شود، توضيح مطلب اين است كه دوست در فارسی به دو معنی می‏آید، یکی دوست دارنده، و دیگری دوست داشته شده. در عربی برای هر یک لفظی جداگانه است، محب و محبوب.

از طرفی عبارت «مَن كُنتُ مَولاه فَهذا عَليٌ مَولاه» اعم از این که برای اعلام امامت علی‏علیه‏السلام باشد یا به قول ديگران برای اعلام وجوب محبت ‏به آن حضرت باشد، آنچه مسلم است ‏شامل مدح و اعلام علو مقام حضرت علی‏علیه‏السلام هم هست، و این در صورتی درست می‏شود که مولی به معنی محبوب باشد، نه محب؛ (دقت كنيد) و الا وقتی پیامبرصلی الله علیه وآله بگویند، علی شما را دوست می‏دارد، نه مدحی است و نه علو مقامی دارد، و نه حتي رفع کدورت می‏شود. اما اگر بگویند هر کس مرا دوست می‏دارد باید علی را هم دوست ‏بدارد، آن وقت آن معانی درست می‏شود؛ در اين صورت مولا به معني محبوب مي‌شود. نكته‌ي بسيار مهم اين است كه در هيچ كتاب لغت و تفسير و حديثي و در هيچ آيه و روايتي اين معنا ذكر نشده است، يعني هيچگاه مولا به معني محبوب نيامده است، بلكه به معني محب آمده است، در حاليكه سخني كه اهل سنت مي‌گويند به اين معني است كه هركسي من محبوب او هستم اين علي هم محبوب اوست!!!! يعني سخني است كه هيچ جايي بيان نشده است. بنابراين بيان ديگر نوبت به استدلالات بعدي نمي‌رسد، گرچه كه خود آنها هم بسيار محكم و به جا هستند. اگر هم بخواهيم سخن رسول گرامي اسلام را حمل بر محب بكنيم، يعني بدين صورت كه هر كس محب من است اين علي هم محب اوست، دراين صورت ديگر بايد كلام رسول خدا عوض مي‌شد، يعني به جاي «من كنت مولاه» بايد ايشان مي‌فرمود «من هو مولاي» تا معني كلمه را بتوان بر محب حمل كرد. بنابراين مولا در حديث غدير هيچ معناي ديگري غير از سرپرست و اولي به تصرف نمي‌تواند داشته باشد.

1.       به راستي با وجود اينكه هيچ‌جا مولا به معني محبوب نيامده است، چگونه است كه اهل سنت بيان مي‌كنند مولا در كلام رسول خدا به معني محبوب است؟!!

در اينجا براي اينكه راه هرگونه بهانه جويي بسته شود چند دليل مبني بر اينكه مولا در روز غدير به معني سرپرستي است آورده مي‌شود گرچه به نظر ما بحث قبلي براي يافتن حقيقت كافي بود.

دليل اول:

2.       پيامبر اكرم قبل از اينكه بفرمايند «من كنت مولاه ...» از مردم سؤال كردند كه «اَلَستُ اَولي بِكُم مِن اَنفُسِكُم» كه شاهدي است قوي بر اينكه كلمه مولي نيز كه در قسمت وسط حديث است به معني اولي است زيرا اراده دو معني مختلف از يك كلمه مكرر در يك جمله خطابي بر خلاف قانون خطابه است. و نيز رسول اكرم پس اينكه اولويت خود را از مردم اقرار گرفت بلافاصله فرمود «مَن كُنتُ مَولاه فَهذا عَليٌّ مَولاه» حال چگونه است كه ولايت در جمله اول رسول الله به معني سرپرستي است ولي در جمله دوم به معني دوستي است؟؟؟ 

دليل دوم:

نزول آيه‌ي «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي....» كه دربخش قبل بررسي شد، بهترين گواه است بر امامت و ولايت و جانشيني بلافصل اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام. زيرا با معرفي حضرت علي به عنوان «مولي»، دين كامل و نعمت تمام شد و اين اتفاق با عظمت نمي‌تواند تنها به خاطر محبت باشد.

دليل سوم:

نزول آيه‌ي «وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ» هم گواهي است محكم بر مسأله جانشيني حضرت علي، زيرا محبت يك نفر هيچگاه برابر با رسالت يك پيامبر نمي‌شود و اينكه عدم ابلاغ ولايت حضرت علي‌عليه‌السلام برابر شده است با كل رسالت 23 ساله پيامبر نشان از امر مهمي‌مانند رهبري دين دارد كه برابر است با رسالت رسول. در واقع اين امر چيزي جز جانشيني نمي‌تواند باشد.

دليل چهارم: «وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»

نبي گرامي روزي كه تنها بود و دشمنان مسلح بودند، نترسيد و خداي سبحان به وي فرمود «فَقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللّهِ لاَ تُكَلَّفُ إِلَّا نَفْسَكَ وَحَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَسَى اللّهُ أَن يَكُفَّ بَأْسَ الَّذِينَ كَفَرُوا ....» يعني تو موظفي براي حفظ دين دفاع كني و اگر احدي تو را در دفاع و جهاد ياري نكند، تنها تو مكلفي كه در صحنه حضور پيدا كني؛

رسول اكرم در رديف معدود مبلغان الهي است كه از بشر هراسناك نبود تا بر اثر هراس از مردم در تبليغ حادثه‌ي تاريخي غدير تسامح كند، زيرا به شهادت قرآن كريم آن روز كه همه مسلح بودند و رسول گرامي بي‌سلاح بود، از هيچ كس هراسي نداشت.

همچنين در حجاز آن روز به ويژه در اواخر دوران رسالت، يعني در حجة الوداع همه تسليم شده بودند و حجاز آرام شده بود. نامه‌ي رسمي‌رسول گرامي به امپراطوري ايران و روم نيز رسيده بود. قهرا پيامبري كه اصلا از كسي نمي‌هراسيد و آن روز كه تنها بود،‌ نياز به حافظ نداشت و تنها به قدرت غيبي خداي حفيظ تكيه مي‌كرد امروز كه پس از فتح مكه فرمانده كل قواي حجاز است و نامه‌ي رسمي‌براي امپراطوري‌هاي بزرگ مي‌نويسد از چه مي‌ترسيد؟

با اين وجود از اين كه در بخش پاياني آيه آمده است كه خدا تو را از مردم حفظ مي‌كند، معلوم مي‌شود كه مسأله بسيار مهمي ‌بوده است كه نه پيامبر اسلام بلكه اسلام در خطر بوده است؛ ضمنا معلوم مي‌شود كه نگراني پيامبر از خطر نظامي ‌نبود، خطر سياسي و جوسازي مردم حجاز بود كه مبادا بر اثر ضعف فرهنگي دچار شبهه شوند و بگويند رسول گرامي داعيه‌ي رسالت در سر پروراند تا مردم را محكوم خاندان خود كرده، پسر عمو و داماد خود را جانشين خويش كند و امارت بر مردم را ميراث و موروث خاندان خود گرداند.

هراس رسول گرامي از اين بود كه مردم نتوانند تشخيص بدهند كه ولايت علي بن ابي طالب در رخداد غدير حكم خدا و نصب الهي است. شخصيت علي همانند ندارد و هرگز سخن از امارت و سلطنت در ميان نيست. خداي سبحان حادثه‌ي غدير را با چنين اهميتي براي رسول گرامي تحليل و تبيين كرد و اينگونه سخن گفتن با اعلام محبت و دوستي كاملا ناسازگار است.

دليل پنجم:

همان‌گونه كه اشاره شد، پيامبر اسلام ابتدا به حديث ثقلين و به پايان عمر خويش اشاره نموده و مسئوليت خطير خود را در برابر خدا و امت متذكر شده‌اند و سپس حديث غدير را ايراد فرموده‌اند[1]. در واقع اگر منظور محبت و دوستي بود، بايد سخن از فضيلت‌هاي حضرت علي به ميان مي‌آمد نه سخن از اعلام نزديكي وفات پيامبر و مسئله اعلام محبت و دوستي اميرالمؤمنين نيازي به اعلام نزديك بودن وفات پيامبر نداشته است.

دليل ششم:

پس از پايان سخنان پيامبر ابتدا ابوبكر و عمر و سپس بقيه مردم آمدند و به حضرت علي تبريك گفتند «هَنياً لَكَ يا عَليِّ ابنِ اَبيطالَب، اَصبَحتُ وَ اَمسَيتُ مَولايَ وَ مَولي كُلُّ مُومَنٍ وَ مِومِنَهٍ[2]» و اين نشان از اين است كه رسول خدا حضرت علي را در منصب جديدي معرفي فرموده است، و ابلاغ دوستي نيازي به شادباش و تهنيت ندارد!

دليل هفتم:

قريش به دليل جنگهايي كه با پيامبر و حضرت علي عليه‌السلام داشتند و به دليل اينكه پهلوان‌هاي آنها به دست حضرت علي كشته شده بودند از ايشان كينه به دل داشتند، اگر رسول گرامي اسلام قصد اعلام محبت و دوستي حضرت علي را داشتند اين كار بايد در مكه صورت مي‌گرفت نه در غدير خم و هنگامي‌كه همگي از مكه بيرون آمده‌اند؛ زيرا در غديرخم ديگر كسي از قريشيان نبود كه پيامبر اكرم در مقابل او سخن از محبت و دوستي حضرت علي عليه‌السلام بگويد.

دليل هشتم:

اگر منظور از مولي، محبت و دوستي بود ديگر نياز به اعلام پيامبر در روز غدير خم نداشت، زيرا خداوند در قرآن مي‌فرمايد «قُل لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى»؛ آري از يك طرف مسأله محبت با نزديكان پيامبر و از طرف ديگر محبت مؤمنين به يكديگر مسأله‌اي است كه در قرآن به آن اشاره شده است و ديگر نياز به آن اعلام عمومي‌و نزول اين آيات محكم نبود.

دليل نهم:

3.       اهل سنت قبل از اينكه نام بزرگان خود را ببرند به عنوان احترام به آنها «مولوي» مي‌گويند، حال اين مولوي به چه معناست؟؟ غير از اين است كه به معناي كسي است كه بايد از او تبعيت شود. چگونه است كه مولوي به معني اولي به تصرف و كسي است كه بايد از او پيروي شود، اما مولي به معني محب و دوست است؟؟؟؟

4.       نكته‌ي آخر اينكه اگر رسول الله با آن همه شرايط بد فقط مي‌خواستند بگويند كه مردم علي را دوست بداريد پس چرا در ميان آن همه صحابه فقط حضرت علي را انتخاب كردند آيا اين نشان اين نيست كه حضرت علي (عليه السلام) از همه مردم ديگر برتر است؟

البته دلايل ديگري مانند شعر حسان‌بن‌ثابت و اعتراض حارث‌بن‌نعمان فهري و .... وجود دارد كه به نظرمي‌رسد اين دلايل براي كساني كه درپي حق هستند كافي به نظر مي‌رسد.



[1]  از جمله صحيح مسلم باب فضائل علي بن ابي طالب جلد 7/123 ، مسند احمد بن حنبل 3/14 و 4/266 ، صحيح ترمذي 2/308 و ....

[2] مسند احمد، جلد 4، صفحه 281 – تاریخ اسلام ذهبی، قسمت عهد خلفا، صفحه 633 (اصبحت و امسیت مولی کل مؤمن و مؤمنة) – ابن اثیر در نهایه، جلد 5، صفحه 228 – تاریخ بغداد، جلد 8، صفحه 290 (بخ بخ یابن ابیطالب، اصبحت مولای و مولا کل مسلم) – البدایة و النهایه، جلد 7، صفحه 386 (هنیئا لک یابن ابیطالب، اصبحت الیوم ولی کل مؤمن) – خطیب خوارزمی در مناقب، صفحه 94 – کنزالعمال، جلد 13، صفحه 134 (هنیئا لک یابن ابیطالب، اصبحت و امسیت مولی کل مؤمن و مؤمنة).

+ نوشته شده در  88/09/13ساعت 7:21  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 

حديث ثقلين؛

حديث ثقلين يكي از متواترترين احاديث بين شيعه و سني است كه از طرق بسيار زياد و به الفاظ مختلفي نقل شده است كه به چند نمونه اشاره مي‌شود[1]:

1. «ياايها النّاس انّي تركت فيكم ما ان اخذتم به لن تضلوا كتاب الله و عترتي اهل‌بيتي»[2]

2. «إني تارك فيكم خليفتين، كتاب الله حبل ممدود مابين السماء و الأرض و عترتي أهل بيتي، و إنهما لن يفترقا حتي يردا علي‌الحوض» «همانا من در ميان شما دو جانشين قرار مي‌دهم، كتاب خدا ريسمان كشيده شده بين آسمان و زمين و عترتم، اين دو از يكديگر جدا نمي‌شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند.[3]»

3. «انّي تاركٌ فيكُمُ الثَّقَلين كِتابَ الله وَ عِترَتي اَهل بَيتي ما اِن تَمَسَّكتُم بِهِما لَن تَضِلّوا اَبَدا وَ لَن يَفتَرِقا حَتّي يَرِدا عَلَيَّ الحَوض[4]» «همانا من در ميان شما دو چيز گرانبها ميگذارم ،‌ كتاب خدا و اهل بيت من و هر كس به آن دو تمسك بجويد نجات يافته است و هر كس از آن دو دوري كند هلاك مي‌شود اين دو از هم جدا نمي‌شوند تا اينكه در كنار حوض (كوثر) بر من وارد شوند.»

اين حديث در مواقع متعددي مثل فتح مكه و روز عرفه و روز غدير خم و مسجد خيف و .... بيان شده است و از جمله احاديث متواتري است كه فريقين آن را نقل كرده‌اند.

اهميت رهبري در اسلام:

از نظر اسلام مسأله رهبری، از حیث حفظ دین و عدم انحراف، مهم ترین مسأله‌است، قرآن کریم می‌فرماید :

«يَا ايُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن تُطِيعُوا فَريقاً مِن الَّذينَ أُوتُوا الکِتابَ يَرُدُّوکُم بَعدَ إِيمَانِکُم کَافِرِينَ * وَ کَيفَ تَکفُرُونَ وَ أَنتُم تُتلَی عَلَيکُم آیاتُ اللهِ وَ فِيکُم رَسُولُهُ وُ مَن يَعتَصِم بِاللهِ فَقَد هُدِیَ إِلَی صِراطٍ مُستَقِيمٍ» «ای مؤمنان اگر از گروهی از اهل کتاب تبعیت کنید شما را از ایمان به کفر باز مي‌گردانند. اما چگونه شما کافر می‌شوید در حالی که آیات خدا بر شما تلاوت می‌شود و رسول او در میان شما است؛ هر کس به خدا تمسک جوید به راه راست هدایت یافته است.» (آل عمران/100و101)

قرآن ابتدا خطری را گوشزد می‌كند که سبب خروج از دین می‌شود و آن تغییر خط رهبری است. ای اهل ایمان، اگر اطاعت از خدا و رسول (صلي‌الله عليه وآله وسلم) را کنار بگذارید و اطاعت اهل کتاب را بپذیرید، یعنی رهبری را تغییر دهید، شما را از ایمان خارج می‌كنند و کافر می‌شوید. سپس در آیه بعدی می‌فرماید: تکمیل رهبری با تمسک به قرآن است. چگونه شما کافر می‌شوید در حالی که آیات خدا بر شما تلاوت می‌شود؟ یعنی دو عامل قرآن و رهبری رسول (صلي‌الله عليه وآله وسلم) جلوی انحراف را مي‌گیرند اما کدام اهمیت بیشتری دارد؟ به طور مسلم رهبری اهميت بيشتري دارد، زيرا رهبر قدرت اجرایی بیشتری دارد و رهبر است كه مي‌تواند دين را حفظ كند، اما قرآن به تنهایی نمی‌تواند دین را حفظ کند. قرآن در کنار رهبر مقبول الهی است كه می‌تواند دین را حفظ کند. لذا اول این مسأله را به عنوان اصل مهم تر مطرح می‌كند که ‌اگر رهبر را تغییر دهید، بدانید آخر کارتان به کفر می‌انجامد.

اکنون با دقت و توجه، به رابطه آیه شریفه 101 سوره‌آل عمران با روایت ثقلین پی مي‌بریم که در حقیقت حدیث شریف به نوعی تفسیر و بیان آیه شریفه مي‌باشد، آیه می‌فرماید :

«وَ کَيفَ تَکفُرُونَ وَ أَنتُم تُتلی عَلَيکُم آياتُ اللهِ وَ فِيکُم رَسُولُه ‌....»

قَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله عليه و آله «... کِتابَ اللهِ و عِترَتی اَهلَ بَيتی مَا اِن تَمسَّکتُم بِهِما لَن تَضِلُوا اَبَداً... »

تمسک به کتاب خدا و رهبری پیامبر (صلي‌الله عليه وآله وسلم) نتیجه‌اش مصونیت از هر گمراهی و ارتداد مي‌باشد و در روایت نیز نتیجه تمسک به کتاب خدا و اهل البیت علیهم السلام هم عدم هر گمراهی مي‌باشد. با تطبیق آیه شریفه با روایت روشن می‌شود که تمسک به قرآن و اهل بيت (عليهم‌السلام) معادل تمسک به کتاب خدا و پیامبر اکرم (صلي‌الله عليه وآله وسلم) مي‌باشد.

همچنين از اين حديث‏ شريف چند مطلب مهم استفاده ميشود:

1. همچنانكه قرآن تا قيامت در بين مردم باقى ميماند عترت پيغمبر نيز تا قيامت باقى خواهد ماند يعنى هيچ زمانى زمين از وجود امام و رهبر و حجة خالى نمي‌گردد.

2. پيغمبر اسلام بوسيله اين دو امانت بزرگ تمام احتياجات علمى و دينى مسلمين را تأمين نموده و اهل بيتش را بعنوان مرجع علم و دانش بمسلمين معرفى كرده و اقوال و اعمالشان را معتبر دانسته است.

3. قرآن و اهل بيت نبايد از هم جدا شوند و هيچ مسلمانى حق ندارد از علوم اهل بيت اعراض كند و خودش را از تحت ارشاد و هدايت آنان بيرون نمايد.

4. مردم اگر از اهل بيت اطاعت كنند و باقوال آنها تمسك جويند گمراه نميشوند و هميشه حق در نزد آنها است.

5. آنان به تمام محتوای قرآن و علوم و معارف آن آگاهی دارند زیرا جهل آنان از مضامین قرآن به معنی افتراقشان از قرآن است به این صورت كه مطلبی از مطالب قرآن مورد جهل ایشان است پس خلاف آن عمل می‌كنند و از قرآن جدا می‌شوند. از همه مهمتر قرآن كتابی است كه سرشار از معارف عمیق، در تمام جهات زندگی می‌باشد و فهم این معارف دقیق از عهده هر كس برنمی‌آید به همین دلیل قرآن نیاز به مفسّر و مبلّغی دارد كه علوم معارفش را به طور كامل بفهمد و بتواند انسانها را درست هدایت كند و این مبلّغان و مفسّران همان عترت پیامبر(صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم) می‌باشند و این است راز اینكه در حدیث می‌فرماید: «تمسك به یكی از این دو بدون دیگری باعث هلاكت و ضلالت انسانها می‌شود و تنها راه سعادت تمسك به هر دو ثقل است.

6. خداوند در مورد قرآن فرموده است «لاَ يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ تَنزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ (فصلت 42)» «كه هيچ گونه باطلى، نه از پيش رو و نه از پشت سر، به سراغ آن نمى‏آيد؛ چرا كه از سوى خداوند حكيم و شايسته ستايش نازل شده است» پس معلوم مي‌شود كه كساني كه پيامبر آنان را هم شأن قرآن نام برده‌اند به مانند قرآن هيچ باطل و خطا و اشتباه و آلودگي به سوي آنان نمي‌رود و آنان از هر جهت معصوم‌اند.

زیرا اگر قرار بود عترت پیامبر(صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم) در مواردی هر چند جزئی دچار خطا و اشتباه شوند در همان جایگاههایی كه احتمال خطای ایشان وجود داشت باید قیدی می‌آمد زیرا خطا به منزله افتراق از قرآن است در حالیكه در حدیث قیدی نیامده است. به علاوه طبق این حدیث همه افراد ملزم هستند كه اطاعت بی‌قید و شرط از عترت و قرآن داشته باشند و در همه اقوال و افعال از عترت پیروی و تبعیت كنند پس این افراد نباید خطا یا اشتباه، حتی در كوچكترین موارد داشته باشند زیرا امر به اطاعت از كسی كه دچار خطا و اشتباه می‌شود، از خدا و رسولش محال و غیرممكن است، پس عترت پیامبر(صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم) معصوم و مصوّن از خطا و اشتباه می‌باشند كه اطاعتشان در همه امور واجب شده است.

7. نكته‌ي ديگر اينكه پيامبر فرمودند «كتاب الله و عترتي» يعني قرآن و عترت را از يكديگر جدا نكردند، بنابراين اگر كسي بگويد «حسبنا كتاب الله» مخالفت آشكار با حكم صريح رسول الله كرده است. به ديگر سخن جدا كردن عترت از قرآن به معني جدا كردن مجري و مفسر و معلم و مبين قرآن كريم است، و اين كار منشأ همه اختلافات و تفرقه‌هاست. زيرا هنگامي‌كه قرآن مفسر نداشته باشد هركسي هر عقيده‌اي را به قرآن تحميل مي‌كند، همان‌گونه كه مي‌بينيم كه با وجود اين همه تناقضات و تضادها در مذاهب اسلامي‌ولي همگي خود را به قرآن منتسب مي‌كنند و بر اين عقيده هستند كه مذهب آنان طبق سيره قرآن است و اين برداشتهاي متناقض از يك آيه، نتيجه جدا كردن مفسر قرآن از قرآن است.

8. همان‌گونه كه بيان شد كتاب‌هاي آسماني امام و پيشواي فكري و اعتقادي و اخلاقي مردم هستند، با توجه به اين امر در كنار قرآن قرار گرفتن اهل بيت عليهم‌السلام امامت ايشان را نيز اثبات مي‌كند. به بياني ديگر اسلام ازجنبه نظري در قرآن كريم و سنت پيامبر بيان شده است و تجسم خارجي آن در سيره اهل بيت عليهم السلام عمل شده است. بنابراين وقتي كه امامت قرآن را درجنبه نظري بپذيريم امامت اهل بيت را در جنبه عملي نيز بايد بپذيريم.



[1]  يكي از علماي متعصب اهل سنت به نام ابن حجر مكي درمورد حديث ثقلين اين‌گونه مي‌گويد: «بدان كه حدیث ثقلین از راههای بسیار نقل شده است و بیش از بیست نفر اصحاب آن را نقل نموده‌اند در طریق حدیث اختلافی هست،‌ بعضی می‌گویند در غدیر خم نازل شده و بعضی در حجه‌الوداع در عرفات، بعضی در بازگشت از طائف و بعضی در مدینه هنگام مرض موت. البته منافاتی در این نظرات نمی‌باشد و مانعی ندارد كه پیامبر اكرم (صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم) در تمام مكانهای فوق این حدیث را تكرار نموده باشد تا عظمت شأن قرآن كریم و عترت طاهره به اثبات رسیده باشد.» (ابن‌حجر هیثمی المكی، احمد، الصواعق المحرقه فی الرد علی اهل البدع و الزندقه، مكتبه القاهره، مصر، 1385، ق، ص 89،‌90.)

[2] - صحيح ترمذي، ج 5 ص621

[3]  مسند احمد بن حنبل، ج 5 ص 181

[4]  سنن ترمذي ج5/621  ، صحيح مسلم 4/1873  ، تفسير ابن كثير 3/415  

+ نوشته شده در  88/08/22ساعت 10:1  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 

نيم نگاهي به حديث غدير:

حديث و آيه‌ي غدير بزرگترين دليل و روشنترين برهان امامت و ولايت اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام است كه جاي هيچ‌گونه شك و ترديدي را دراذهان باقي نمي‌گذارد، ولي با اين وجود برخي از افراد مغالطه‌اي عجيب در سخن پيامبر وارد كرده‌اند كه متأسفانه مورد تأييد برخي ديگر هم قرار گرفته است.

قضیه از این قرار است که این مغالطه کنندگان گفته‏اند جریان غدیر، با آن خصوصیات و متوقف کردن آن جمعیت‏حدود یک صد هزار نفری در آن آفتاب سوزان با برگرداندن آنان که جلو افتاده بودند و انتظار رسیدن آنان که عقب مانده بودند، و ایراد آن خطبه با ویژگیهای مطرح شده در آن و اعتراف گرفتن پیامبرصلی الله علیه وآله از جمعیت‏به این که بر آنها ولایت مطلق دارد و حق تصرفش در اموال و نفوس آنان از خودشان هم سزاوارتر و اولی است و گرفتن شهادت آنها بر وحدانیت‏خدا و رسالت آن حضرت، و حقانیت ‏بهشت و جهنم و حشر و نشر، و اخبار به اینکه مرگش نزدیک است، و ...، همه و همه برای این بوده که به مردم بگوید علی را دوست ‏بدارید.

نكته قابل توجه اين است كه اهل سنت هيچ دليل براي اين گفته خود نمي‌آورند. يعني تنها بيان مي‌كنند كه «مولا» به معني حب و دوستي است، ولي هيچ‌گونه دليل و برهاني بيان نمي‌كنند كه اين خود دليلي است بر عدم صدق گفتار ايشان. با اين وجود در كتب شيعي دلايل زيادي مبني بر اينكه مولا به معني سرپرست است ارائه شده است ولي اين مباحث از نظر رتبه در درجه دوم قرار دارند. زيرا مولی به مفهومی که مورد نظر اهل سنت است، یعنی محبوب، اصلا در لغت نیامده تا نیازی به آن جوابها و دلایل باشد.

اين نكته‌اي است كه بايد بسيار بر روي آن تأمل شود، توضيح مطلب اين است كه دوست در فارسی به دو معنی می‏آید، یکی دوست دارنده، و دیگری دوست داشته شده. در عربی برای هر یک لفظی جداگانه است، محب و محبوب.

از طرفی عبارت «مَن كُنتُ مَولاه فَهذا عَليٌ مَولاه» اعم از این که برای اعلام امامت علی‏علیه‏السلام باشد یا به قول ديگران برای اعلام وجوب محبت ‏به آن حضرت باشد، آنچه مسلم است ‏شامل مدح و اعلام علو مقام حضرت علی‏علیه‏السلام هم هست، و این در صورتی درست می‏شود که مولی به معنی محبوب باشد، نه محب؛ (دقت كنيد) و الا وقتی پیامبرصلی الله علیه وآله بگویند، علی شما را دوست می‏دارد، نه مدحی است و نه علو مقامی دارد، و نه حتي رفع کدورت می‏شود. اما اگر بگویند هر کس مرا دوست می‏دارد باید علی را هم دوست ‏بدارد، آن وقت آن معانی درست می‏شود؛ در اين صورت مولا به معني محبوب مي‌شود. نكته‌ي بسيار مهم اين است كه در هيچ كتاب لغت و تفسير و حديثي و در هيچ آيه و روايتي اين معنا ذكر نشده است، يعني هيچگاه مولا به معني محبوب نيامده است، بلكه به معني محب آمده است، در حاليكه سخني كه اهل سنت مي‌گويند به اين معني است كه هركسي من محبوب او هستم اين علي هم محبوب اوست!!!! يعني سخني است كه هيچ جايي بيان نشده است. بنابراين بيان ديگر نوبت به استدلالات بعدي نمي‌رسد، گرچه كه خود آنها هم بسيار محكم و به جا هستند. اگر هم بخواهيم سخن رسول گرامي اسلام را حمل بر محب بكنيم، يعني بدين صورت كه هر كس محب من است اين علي هم محب اوست، دراين صورت ديگر بايد كلام رسول خدا عوض مي‌شد، يعني به جاي «من كنت مولاه» بايد ايشان مي‌فرمود «من هو مولاي» تا معني كلمه را بتوان بر محب حمل كرد. بنابراين مولا در حديث غدير هيچ معناي ديگري غير از سرپرست و اولي به تصرف نمي‌تواند داشته باشد.

در اينجا براي تكميل بحث به برخي آيات قرآن اشاره مي‌شود؛

«وَإِن تَوَلَّوْا فَاعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ مَوْلاَكُمْ نِعْمَ الْمَوْلَى‏ وَنِعْمَ النَّصِيرُ (انفال40)» «و اگر سرپيچى كنند، بدانيد (ضررى به شما نمى‏رسانند) خداوند سرپرست شماست چه سرپرست خوبى و چه ياور خوبى»

«قُل لَن يُصِيبَنَا إِلَّا مَاكَتَبَ اللّهُ لَنَا هُوَ مَوْلاَنَا وَعَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ (توبه/51)» «بگو: هيچ حادثه‏اى براى ما رخ نمى‏دهد، مگر آنچه خداوند براى ما نوشته و مقرر داشته است او سرپرست ماست و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكل كنند»

«هُنَالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ مَا أَسْلَفَتْ وَرُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلاَهُمُ الْحَقِّ وَضَلَّ عَنْهُم مَا كَانُوا يَفْتَرُونَ (يونس/30)» « در آن جا، هر كس عملى را كه قبلا انجام داده است، مى‏آزمايد. و همگى بسوى «الله‏» سرپرست حقيقى خود بازگردانده مى‏شوند و چيزهايى را كه بدروغ همتاى خدا قرار داده بودند، گم و نابود مى‏شوند»

«هُوَ مَوْلاَكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلَى‏ وَنِعْمَ النَّصِيرُ (حج/78)» «او سرپرست شماست و چه سرپرست خوب، و چه ياور شايسته‏اى است»

«أَفَلَمْ يِسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ دَمَّرَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَلِلْكَافِرِينَ أَمْثَالُهَا * ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَأَنَّ الْكَافِرِينَ لاَ مَوْلَى‏ لَهُمْ (محمد/10و11)» «آيا در زمين سير نكردند تا ببينند عاقبت كسانى كه قبل از آنان بودند چگونه بود؟ خداوند آنها را هلاك كرد و براى كافران امثال اين مجازاتها خواهد بود * اين براى آن است كه خداوند سرپرست كسانى است كه ايمان آوردند اما كافران سرپرستي ندارند»

«وَاللَّهُ مَوْلاَكُمْ وَهُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ (تحريم/2)» «خداوند سرپرست شماست و او دانا و حكيم است»

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن تُطِيعُوا الَّذِينَ كَفَرُوا يَرُدُّوكُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خَاسِرِينَ * بَلِ اللّهُ مَوْلاَكُمْ وَهُوَ خَيْرُ النَّاصِرِينَ (آل عمران/149و150)» «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد اگر از كسانى كه كافر شده‏اند اطاعت كنيد، شما را به گذشته‏هايتان بازمى‏گردانند و سرانجام، زيانكار خواهيد شد. * سرپرست شما، خداست و او بهترين ياوران است»

«ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللّهِ مَوْلاَهُمُ الْحَقِّ أَلاَ لَهُ الْحُكْمُ وَهُوَ أَسْرَعُ الْحَاسِبِينَ (انعام/62)»

البته در برخي آيات مولا به معني محب آمده است ولي همان‌گونه كه بيان شد در هيچ آيه‌اي به معني محبوب نيامده است. (دقت شود)

1.       به راستي با وجود اين همه شاهد و دليل مبني بر اينكه هيچ‌كجا مولا به معني محبوب نيامده است، چگونه است كه اهل سنت بيان مي‌كنند مولا در كلام رسول خدا به معني محبوب است؟!!

در اينجا براي اينكه راه هرگونه بهانه جويي بسته شود چند دليل مبني بر اينكه مولا در روز غدير به معني سرپرستي است آورده مي‌شود گرچه به نظر ما بحث قبلي براي يافتن حقيقت كافي بود.

دليل اول:

2.       پيامبر اكرم قبل از اينكه بفرمايند «من كنت مولاه ...» از مردم سؤال كردند كه «اَلَستُ اَولي بِكُم مِن اَنفُسِكُم» كه شاهدي است قوي بر اينكه كلمه مولي نيز كه در قسمت وسط حديث است به معني اولي است زيرا اراده دو معني مختلف از يك كلمه مكرر در يك جمله خطابي بر خلاف قانون خطابه است. و نيز رسول اكرم پس اينكه اولويت خود را از مردم اقرار گرفت بلافاصله فرمود «مَن كُنتُ مَولاه فَهذا عَليٌّ مَولاه» حال چگونه است كه ولايت در جمله اول رسول الله به معني سرپرستي است ولي در جمله دوم به معني دوستي است؟؟؟ 

دليل دوم:

نزول آيه‌ي «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي....» كه دربخش قبل بررسي شد، بهترين گواه است بر امامت و ولايت و جانشيني بلافصل اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام. زيرا با معرفي حضرت علي به عنوان «مولي»، دين كامل و نعمت تمام شد و اين اتفاق با عظمت نمي‌تواند تنها به خاطر محبت باشد.

دليل سوم:

نزول آيه‌ي «وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ» هم گواهي است محكم بر مسأله جانشيني حضرت علي، زيرا محبت يك نفر هيچگاه برابر با رسالت يك پيامبر نمي‌شود و اينكه عدم ابلاغ ولايت حضرت علي‌عليه‌السلام برابر شده است با كل رسالت 23 ساله پيامبر نشان از امر مهمي‌مانند رهبري دين دارد كه برابر است با رسالت رسول. در واقع اين امر چيزي جز جانشيني نمي‌تواند باشد.

دليل چهارم: «وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»

نبي گرامي روزي كه تنها بود و دشمنان مسلح بودند، نترسيد و خداي سبحان به وي فرمود «فَقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللّهِ لاَ تُكَلَّفُ إِلَّا نَفْسَكَ وَحَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَسَى اللّهُ أَن يَكُفَّ بَأْسَ الَّذِينَ كَفَرُوا ....» يعني تو موظفي براي حفظ دين دفاع كني و اگر احدي تو را در دفاع و جهاد ياري نكند، تنها تو مكلفي كه در صحنه حضور پيدا كني؛

رسول اكرم در رديف معدود مبلغان الهي است كه از بشر هراسناك نبود تا بر اثر هراس از مردم در تبليغ حادثه‌ي تاريخي غدير تسامح كند، زيرا به شهادت قرآن كريم آن روز كه همه مسلح بودند و رسول گرامي بي‌سلاح بود، از هيچ كس هراسي نداشت.

از طرف ديگر فرار از ميدان جنگ كه از گناهان كبيره است، از نظر فقهي براي افراد عادي حدي دارد (يعني يك نفر در مقابل دو نفر) ولي فرار از ميدان جنگ براي رسول اكرم حرام بود و هيچ حد و مرزي نداشت؛ يعني پيغمبر اجازه نداشت كه ميدان كارزار را ترك كند، گرچه همه‌ي مردم روي زمين دشمن او باشند و عليه او در مصاف شركت كنند. هم حكم فقهي رسول اكرم اين بود كه در صحنه‌ي جنگ حق فرار نداشت و هم سنت و سيرت قطعي آن حضرت اين بود كه از احدي ترسناك نبود تا فرار كند و صحنه را ترك كند. پس آن روز كه همه مسلح بودند و انبوه دشمن وي را احاطه كرده بود و او تنها و بي سلاح بود (و تنها اميرمؤمنان يار و ياور وي بود) از احدي نمي‌ترسيد.

همچنين در حجاز آن روز به ويژه در اواخر دوران رسالت، يعني در حجة الوداع همه تسليم شده بودند و حجاز آرام شده بود. نامه‌ي رسمي‌رسول گرامي به امپراطوري ايران و روم نيز رسيده بود. قهرا پيامبري كه اصلا از كسي نمي‌هراسيد و آن روز كه تنها بود،‌ نياز به حافظ نداشت و تنها به قدرت غيبي خداي حفيظ تكيه مي‌كرد امروز كه پس از فتح مكه فرمانده كل قواي حجاز است و نامه‌ي رسمي‌براي امپراطوري‌هاي بزرگ مي‌نويسد از چه مي‌ترسيد؟

با اين وجود از اين كه در بخش پاياني آيه آمده است كه خدا تو را از مردم حفظ مي‌كند، معلوم مي‌شود كه مسأله بسيار مهمي ‌بوده است كه نه پيامبر اسلام بلكه اسلام در خطر بوده است؛ ضمنا معلوم مي‌شود كه نگراني پيامبر از خطر نظامي ‌نبود، خطر سياسي و جوسازي مردم حجاز بود كه مبادا بر اثر ضعف فرهنگي دچار شبهه شوند و بگويند رسول گرامي داعيه‌ي رسالت در سر پروراند تا مردم را محكوم خاندان خود كرده، پسر عمو و داماد خود را جانشين خويش كند و امارت بر مردم را ميراث و موروث خاندان خود گرداند.

هراس رسول گرامي از اين بود كه مردم نتوانند تشخيص بدهند كه ولايت علي بن ابي طالب در رخداد غدير حكم خدا و نصب الهي است. شخصيت علي همانند ندارد و هرگز سخن از امارت و سلطنت در ميان نيست. خداي سبحان حادثه‌ي غدير را با چنين اهميتي براي رسول گرامي تحليل و تبيين كرد و اينگونه سخن گفتن با اعلام محبت و دوستي كاملا ناسازگار است.

دليل پنجم:

همان‌گونه كه اشاره شد، پيامبر اسلام ابتدا به حديث ثقلين و به پايان عمر خويش اشاره نموده و مسئوليت خطير خود را در برابر خدا و امت متذكر شده‌اند و سپس حديث غدير را ايراد فرموده‌اند[1]. در واقع اگر منظور محبت و دوستي بود، بايد سخن از فضيلت‌هاي حضرت علي به ميان مي‌آمد نه سخن از اعلام نزديكي وفات پيامبر و مسئله اعلام محبت و دوستي اميرالمؤمنين نيازي به اعلام نزديك بودن وفات پيامبر نداشته است.

دليل ششم:

پس از پايان سخنان پيامبر ابتدا ابوبكر و عمر و سپس بقيه مردم آمدند و به حضرت علي تبريك گفتند «هَنياً لَكَ يا عَليِّ ابنِ اَبيطالَب، اَصبَحتُ وَ اَمسَيتُ مَولايَ وَ مَولي كُلُّ مُومَنٍ وَ مِومِنَهٍ[2]» و اين نشان از اين است كه رسول خدا حضرت علي را در منصب جديدي معرفي فرموده است، و ابلاغ دوستي نيازي به شادباش و تهنيت ندارد!

دليل هفتم:

قريش به دليل جنگهايي كه با پيامبر و حضرت علي عليه‌السلام داشتند و به دليل اينكه پهلوان‌هاي آنها به دست حضرت علي كشته شده بودند از ايشان كينه به دل داشتند، اگر رسول گرامي اسلام قصد اعلام محبت و دوستي حضرت علي را داشتند اين كار بايد در مكه صورت مي‌گرفت نه در غدير خم و هنگامي‌كه همگي از مكه بيرون آمده‌اند؛ زيرا در غديرخم ديگر كسي از قريشيان نبود كه پيامبر اكرم در مقابل او سخن از محبت و دوستي حضرت علي عليه‌السلام بگويد.

دليل هشتم:

اگر منظور از مولي، محبت و دوستي بود ديگر نياز به اعلام پيامبر در روز غدير خم نداشت، زيرا خداوند در قرآن مي‌فرمايد «قُل لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى»؛ آري از يك طرف مسأله محبت با نزديكان پيامبر و از طرف ديگر محبت مؤمنين به يكديگر مسأله‌اي است كه در قرآن به آن اشاره شده است و ديگر نياز به آن اعلام عمومي‌و نزول اين آيات محكم نبود.

دليل نهم:

3.       اهل سنت قبل از اينكه نام بزرگان خود را ببرند به عنوان احترام به آنها «مولوي» مي‌گويند، حال اين مولوي به چه معناست؟؟ غير از اين است كه به معناي كسي است كه بايد از او تبعيت شود. چگونه است كه مولوي به معني اولي به تصرف و كسي است كه بايد از او پيروي شود، اما مولي به معني محب و دوست است؟؟؟؟

4.       نكته‌ي آخر اينكه اگر رسول الله با آن همه شرايط بد فقط مي‌خواستند بگويند كه مردم علي را دوست بداريد پس چرا در ميان آن همه صحابه فقط حضرت علي را انتخاب كردند آيا اين نشان اين نيست كه حضرت علي (عليه السلام) از همه مردم ديگر برتر است؟

البته دلايل ديگري مانند شعر حسان‌بن‌ثابت و اعتراض حارث‌بن‌نعمان فهري و .... وجود دارد كه به نظرمي‌رسد اين دلايل براي كساني كه درپي حق هستند كافي به نظر مي‌رسد.



[1]  از جمله صحيح مسلم باب فضائل علي بن ابي طالب جلد 7/123 ، مسند احمد بن حنبل 3/14 و 4/266 ، صحيح ترمذي 2/308 و ....

[2] مسند احمد، جلد 4، صفحه 281 – تاریخ اسلام ذهبی، قسمت عهد خلفا، صفحه 633 (اصبحت و امسیت مولی کل مؤمن و مؤمنة) – ابن اثیر در نهایه، جلد 5، صفحه 228 – تاریخ بغداد، جلد 8، صفحه 290 (بخ بخ یابن ابیطالب، اصبحت مولای و مولا کل مسلم) – البدایة و النهایه، جلد 7، صفحه 386 (هنیئا لک یابن ابیطالب، اصبحت الیوم ولی کل مؤمن) – خطیب خوارزمی در مناقب، صفحه 94 – کنزالعمال، جلد 13، صفحه 134 (هنیئا لک یابن ابیطالب، اصبحت و امسیت مولی کل مؤمن و مؤمنة).

+ نوشته شده در  88/08/01ساعت 9:59  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 

علم وقدرت بینهایت اهل بیت علیهم السلام ..... :

در داستان حضرت سليمان كه در سوره نمل آمده است، اينگونه مي‌خوانيم «قَالَ يَا أَيُّهَا الْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ» «(سليمان) گفت: اى بزرگان كدام يك از شما تخت او را براى من مى‏آورد پيش از آنكه به حال تسليم نزد من آيند؟» (نمل/38)

دراينجا يكي از درباريان حضرت سليمان اينگونه گفت «قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِيکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْکَ طَرْفُکَ فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرّاً عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي» «كسى كه دانشى از كتاب داشت گفت: «پيش از آنكه چشم بر هم زنى، آن را نزد تو خواهم آورد» و هنگامى كه(سليمان) آن (تخت) را نزد خود ثابت و پابرجا ديد گفت: اين از فضل پروردگار من است، تا مرا آزمايش كند كه آيا شكر او را بجا مى‏آورم يا كفران مى‏كنم؟ و هر كس شكر كند، به نفع خود شكر مى‏كند و هر كس كفران نمايد (بزيان خويش نموده است، كه) پروردگار من، غنى و كريم است» (نمل/40) دقت شود کسي که مقداري از علم کتاب داشت، توانست در نظام تکوين تصرف کرده و تاج و تخت بلقيس ملکه سبا را از راه بسيار دور و در کمتر از يک چشم به هم زدن نزد سليمان حاضر کند. از اين آيه به خوبي استفاده مي‏شود که اگر کسي از کتاب خدا اطلاع داشته و به آن عالم باشد، قدرت تصرّف در کائنات را دارد که همان ولايت تکويني است.

به دیگر سخن علم و قدرت دوصفت جداناپذیر هستند و کسانی که علم بیشتری دارند بالتبع قدرت تصرف وولایت تکوینی بیشتری هم دارند.

در آيه‏اي ديگر مي‏خوانيم: «قُلْ کَفي بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَبَيْنَکُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ» «بگو تنها گواه بين من و شما، خدا و کسي که داناي حقيقي به کتاب خدا است کافي خواهد بود.» (رعد/43)

از اين آيه نيز استفاده مي‏شود که خداوند متعال و گروهي ديگر که عالم به کلّ کتابند بين پيامبر و مردم شاهد بوده و شهادت خواهند داد. هم‏چنين بر مي‏آيد، جماعتي هستند که عالم به کل کتابند؛ زيرا لفظ «مَن» دلالت بر عموم دارد.

از طرف ديگر در قرآن کريم مي‏خوانيم «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِيمٌ، فِي کِتابٍ مَکْنُونٍ، لا يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ» «همانا آن، قرآن کريمي‌است که در کتابي پنهان جاي دارد. و جز پاکان نمي‏توانند به آن دست يابند.» (واقعه/77-79)

اين آيه مانند آيه‌ي «بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ * فِي لَوْحٍ مَحْفُوظٍ» است و در هر صورت در بزرگداشت قرآن است، مى‌خواهد قرآن را تجليل كند، بنابراين منظور از مس قرآن دست كشيدن به خطوط آن نيست، بلكه علم به معارف آن است، كه جز پاكان خلق كسى به معارف آن عالم نمى‌شود، چون فرموده : «قرآن در كتابى مكنون وپنهان است» و آيه‌ي «إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِيّاً لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ * وَإِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ» (زخرف/3و4) نيز به آن اشاره مى‌كند. بنابراين منظور مس ظاهري و لمس كردن خطوط قرآن نيست، بلكه مراد مسّ باطني است، به اين معنا که به عمق قرآن نمي‏رسند مگر کساني که مطهّرند و طبيعتاً طهارت نيز باطني معنا مي‏شود؛ يعني کساني که از هر عيب و نقص و گناهي پاکند.

حال اين‏ مطهّران چه کساني‏اند؟ همان‌گونه كه در آيه‌ي تطهير بحث شد، اين مطهرون و پاكان كساني نيستند جز اهل بيت پيامبر، كه مصداق آن در زمان پيامبر اميرالمؤمنين،‌ حضرت زهرا و حسنين عليهم السلام بودند «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَکُمْ تَطْهِيراً» «همانا خدا چنين مي‏خواهد که هر رجس و پليدي را از شما خانواده نبوّت دور سازد و شما را از هر عيب پاک و منزه گرداند.»

بنابراين كساني كه به علم كتاب و لوح محفوظ رسيده‌اند و داراي ولايت تكويني شده‌اند، همانهايي هستند كه بايد رهبري ديني و دنيايي مردم را براي هدايت آنها به عهده بگيرند. در واقع كساني مي‌توانند مردم را هدايت كنند كه هم به ظاهر قرآن عالم باشند و هم به باطن آن دسترسي داشته باشند و اينها كساني نيستند مگر اهل بيت پيامبر.

از طرف ديگر مي‌توان پي برد كه منظور از شاهد در اين آيه اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام است. مفسر بزرگ اهل‌سنت، جلال الدين سيوطى در تفسير آيه‌ي «أَفَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَة مِنْ رَبِّهِ وَيَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ» «آيا كسى كه بيّنه‌اى از پروردگارش دارد و شاهدى در پى دارد (همچون كسي است كه اينگونه نيست)» از حضرت علي عليه‌السلام نقل مي‌كند كه فرمود «به راستى كه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله بر بيّنه پروردگارش بود و من شاهد او هستم» و در حديثي ديگر از رسول گرامي اسلام نقل مي‌كند كه فرمودند «أَفَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَة مِنْ رَبِّهِ» من هستم و «وَيَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ» على است[1]»

نكته‌ي آخر اينكه اين كتابي كه تنها اهل بيت به آن دسترسي دارند همان است كه خداوند فرمود «وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لاَيَعْلَمُهَا إِلَّا هُوَ وَيَعْلَمُ مَا فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَمَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُهَا وَلاَ حَبَّةٍ فِي ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ» «كليدهاى غيب، تنها نزد اوست و جز او، كسى آنها را نمى‏داند. او آنچه را در خشكى و درياست مى‏داند هيچ برگى نمى‏افتد، مگر اينكه از آن آگاه است و نه هيچ دانه‏اى در تاريكيهاى زمين، و نه هيچ تر و خشكى وجود دارد، جز اينكه در كتابى آشكار ثبت است» (انعام/59)

و در جاي ديگر مي‌خوانيم «وَمَا مِن دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلاَ عَلَى اللَّهِ رِزْقُهَا وَيَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا كُلٌّ فِي كِتَابٍ مُبِينٍ» «هيچ جنبنده‏اى در زمين نيست مگر اينكه روزى او بر خداست او قرارگاه و محل نقل و انتقالش را مى‏داند همه اينها در كتاب آشكارى ثبت است» (هود/6)

و در مورد اين كتاب است كه مي‌خوانيم «وَمَا يَعْزُبُ عَن رَبِّكَ مِن مِثْقَالِ ذَرَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَلاَ فِي السَّماءِ وَلاَ أَصْغَرَ مِن ذلِكَ وَلاَ أَكْبَرَ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ» «و هيچ چيز در زمين و آسمان، از پروردگار تو مخفى نمى‏ماند حتى به اندازه سنگينى ذره‏اى، و نه كوچكتر از آن و نه بزرگتر، مگر اينكه در كتاب آشكار ثبت است» (يونس/61) پس چون اهل بيت به كتاب دسترسي دارند و همه چيز هم در كتاب وجود دارد در نتيجه اهل‌بيت عليهم‌السلام داراي علم غيب هستند.



[1]الدر المنثور: 4 / 409 ـ 412

+ نوشته شده در  88/07/17ساعت 4:42  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 

لیلةالقدر معشوقه ی امیرالمومنین علی علیه السلام است .....

در تفسیر" فرات " از امام صادق(ع) در ذیل آیه شریفه " انا انزلناه فی لیلةالقدر" نقل کرده است که فرمود:

اللیلة فاطمة، و القدرالله ، فمن عرف فاطمة (ع) حق معرفتها فقد أدرک لیلة القدر، و إنما سمیت فاطمة لأن الخلق فطموا عن معرفتها.

مراد از" لیلة" فاطمه (ع) و مقصود از" قدر " خداوند است، (لیلةالقدر یعنی فاطمه ی خدا) پس هر که فاطمه (ع) را آن طور که سزاوار است و حق معرفت او است بشناسد، شب قدر را درک کرده است. و همانا آن حضرت " فاطمه" نامیده شده است؛ زیرا مردم از شناخت او بریده شده و عاجزند.

این حدیث شریف که از عجیب ترین احادیث شیعه است معانی بسیار عمیق عجیب و زیبایی دارد. البته وجوه مختلفی برای این حدیث بیان شده است:

شاید چون شناخت لیلةالقدر و درک این شب عظیم بسیار دشوار است اینگونه تشبیه شده است تا عظمت شناخت حضرت زهرا سلام الله علیها معرفی شود.

برخی دیگر به جنبه های لطیف این حدیث پرداخته و گفته اند همان گونه که لیلةالقدر واقعی در بین سه شب نهان است قبر واقعی حضرت زهرا سلام الله علیها هم در بین سه مکان نهان است.

البته به طور قطع و یقین از این حدیث استفاده می شود که حضرت زهرا سلام الله علیها محل نزول برکات و مقدرات الهی هستند زیرا در شب قدر است که مقدرات امور همه انسان ها و برکات و سکینه ی الهی نازل می شود. آری سینه ی زهرا سلام الله علیها مخزن اسرار بود و قرآن در آن جای داشت

سینه ای کز معرفت گنجینه ی اسرار بود

                           کی سزاوار فشار آن در و دیوار بود .....

و البته علی علیه السلام این ابرمرد تاریخ هم در لیلةالقدر است که به فاطمه ی زهرا یگانه معشوقه و یارش می پیوندد ....

و در شب قدر است که قرآن صامت نازل می شود و قرآن ناطق صعود می کند .....

علی علیه السلام که قرآن ناطق است امشب به سوی حضرت زهرا می شتابد و قرآن هم که قرآن صامت است امشب به قلب امام زمان نازل می شود و البته که مجرای همه ی این فیوضات حضرت زهرا سلام الله علیها هستند یعنی قرآن هم از طریق ایشان به امام زمان می رسد .

خلاصه اینکه این دو نور پاک یعنی حضرت علی علیه السلام و حضرت زهرا سلام الله علیها هرگز از هم جدا نیستند و گویی روحی هستند در دو جسم .

آری علی علیه السلام امشب از دنیا نرفت علی آن زمان از دنیا رفت که روح او را از او گرفتند . آن زمانی که حضرت زهرا را در کوچه ها ..........

امروز روز فراق علی نیست بلکه روز وصال اوست

امروز روزی است که علی علیه السلام به لیلةالقدر خویش می رسد

امروز روزی است که مردم کوفه از ناله های علی آسوده میشوند

روزی است که دیگر کسی به چاه آب نمی ریزد و دیگر کسی به خانه یتیمان نان نمی برد

و امروز روزی است که همه ی ما یتیم شدیم

ما باید لباس سیاه بپوشیم به خاطر اینکه پدرمان را از دست دادیم که «انا و علی ابوا هذه الامه» و چه امت بدی بودند برای این پدر

و چه روزی است روزی که ستون هدایت فرو می ریزد ........

«انا لله و انا الیه راجعون ..............

التماس دعا ....

 

 

+ نوشته شده در  88/06/21ساعت 1:10  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 

آیه ی مباهله:

«قُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِل فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ» «به آنها بگو بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت كنيم، شما هم از نفوس خود؛ آنگاه مباهله كنيم؛ و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.»

شأن نزول اين آيه قبلا بيان شد و گفته شد كه طبق روايات شيعه و سني، منظور از «أَنْفُسَنَا» در اين آيه حضرت علي عليه‌السلام مي‌باشد، و به تصريح قرآن کريم «النَّبِيُّ أَوْلي بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» «پيامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است.» نتيجه اين‏که حضرت علي‏عليه السلام سرپرست امت اسلامي‌و خليفه رسول خداصلي الله عليه وآله است.

اتحاد نفساني پيامبر و حضرت علي در احاديث فراواني بيان شده است كه به چند نمونه اشاره مي‌شود:

پيامبر فرمودند: «من از خدا چيزي نخواستم جز آن‏که مثل آن را از خداوند براي تو درخواست نمودم. و از خداوند چيزي درخواست ننمودم مگر آن‏که خدا به من عطا نمود. جز آن‏که به من خبر داده شد که بعد از تو پيامبري نخواهد بود[1]

و نيزفرمودند: «... عليّ منّي وأنا منه، وهو وليّکم بعدي[2]» «عليّ از من و من از اويم و او وليّ شما بعد از من است.»

ابن مسعود از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل کرده که فرمود: «علي بن ابي طالب همانند روح من است که در جسدم مي‏باشد[3]

«ما من نّبي الاّ وله نظيرٌ في امّته و علّيٌ نظيري» «هيچ پيامبري نيست مگر آنكه نظيري در امّتش مانند او باشد و علي نظير و همانند من است[4]» ‌

«أنَا وَعَليٌّ مِن شَجَرَةٍ واحِدَة وَالنّاس مِن أَشجارٍ شَتّى» «يا عَلي اَلنّاس مِن شَجَرٍ شَتّى وَأَنَا وَأَنتَ مِن شَجَرَةٍ واحِدَة» «اَنَا وَعَلىٌ مِن شَجَرَةٍ واحِدَة وَسائِرُ النّاس مِن شَجَرٍ شَتّى» «من وعلى از یك درخت بوده وبقیه مردم از درختان متفرق دیگراند[5]»

اين احاديث و احاديث فراوان ديگر كه در اين معنا آمده است همگي بيانگر اين است كه حضرت علي عليه‌السلام در همه فضائل و خصائل مانند پيامبر است الا اينكه طبق نص صريح قرآن رسول گرامي اسلام خاتم الانبياء هستند؛ در واقع اگر قرار بود پس از حضرت محمّد صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شخص ديگري پيامبر شود،‌ او كسي نبود غير از علي عليه‌السلام. به همين وجه هم خليفه و جانشين بلافصل رسول الله اميرالمؤمنين علي‌عليه السلام است، زيرا خليفه و جانشين كسي است كه بيشترين اتحاد و نزديكي و قرابت را از نظر فضائل و خصوصيات با مستخلف عنه داشته باشد. همچنين شکي نيست که پيامبر اکرم‏صلي الله عليه وآله در بين انبيا بهترين پيامبر بوده و از همه آنان برتري داشته است، در نتيجه حضرت علي‏عليه السلام كه نفس پيامبر است نيز افضل از انبياي پيشين است.



[1]  کنز العمال، ج 6، ص 407

[2]  مصادراين حديث در بحث امامت در حديث بيان خواهد شد.

[3]  کنز العمال، ج 11، ص 628

[4]  محب الدين طبري در الرياض النضره ج 2 ص 164

[5]  كنز العمال ج 6 ص 154 الحديث 2561؛ و رجوع كنيد به تاريخ الخلفاى سيوطى ص 168 تا 173

+ نوشته شده در  88/06/02ساعت 16:3  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 

دوازده امام در قرآن:

(این بحث در ادامه بحث قبلی است برای استفاده بهتر بحث قبلی را هم مطالعه بفرمایید)

«إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِندَ اللّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتَابِ اللّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ فَلاَ تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ وَقَاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً كَمَا يُقَاتِلُونَكُمْ كَافَّةً وَاعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ» «همانا نزد خداوند دوازده شهر وجود دارد در كتاب الهي، روزي كه آسمانها و زمين را آفريد، كه چهار شهر از آن، حرمت دارد اين، دين قيم است بنابر اين، در اين شهرها به خود ستم نكنيد و با مشركان، دسته جمعى پيكار كنيد، همان گونه كه آنها دسته جمعى با شما پيكار مى‏كنند و بدانيد خداوند با پرهيزگاران است»

خداوند از دوازده شهر، كه چهار شهر آن حرمت دارد به دين قيم تعبير كرده است. شهر در اين آيه به چه معناست؟ آيا به معناي ماه‌هاي قمري يا شمسي است؟

به سه دليل منظور از شهر در اين آيه، ماه به معناي سي‌روز نيست.

اولاً دوازده ماه قمري، امري اعتباري و قراردادي است، يعني امري است كه بين جوامع اسلامي به طور قرارداد به وجود آمده است، به همين دليل هم برخي دوازده ماه را از طريق گردش زمين به دور خورشيد محاسبه مي‌كنند (ماه‌هاي شمسي) و برخي از طريق گردش ماه به دور زمين (ماه‌هاي قمري)؛ بنابراين وجود اين دوازده ماه (مانند وجود قوانين رانندگي) امري است كه پايه‌گذاري آن توسط انسان‌ها بوده است. حال آيا روز خلق زمين و آسمان اين ماه‌هاي اعتباري وجود داشته است؟ خداوند مي‌فرمايد روزي كه زمين و آسمان به وجود آمدند اين دوازده شهر وجود داشتند، يعني اين دوازده شهر قبل از خلقت زمين و آسمان بوده‌اند، حال آيا دوازده ماه قمري قبل از خلقت زمين و آسمان وجود داشته‌اند؟ آيا قبل از خلقت زمين و آسمان چهار ماه از اين دوازده ماه اعتباري حرام بوده است؟! يا اينكه پس از خلقت زمين و آسمان و پس ازگردش ماه به دور زمين و پس از شروع زندگي انسان‌ها در روي زمين اين ماه‌ها به وجود آمدند؟ و پس از قرن‌ها كه حضرت ابراهيم به نبوت رسيدند اين چهار ماه حرام شد؟ به راستي اگر اين دوازده ماه مثلا بيست ماه بود و يا به جاي ماه قمري ماه‌هاي شمسي يا رومي ‌بود، آيا دين خداوند ديگر استوار نبود؟ پس منظور خداوند از دوازده شهر، دوازده ماه به معني دوازده بازه‌ي زماني سي‌روزه نيست.

ثانياً توجه كنيد كه تمام اين دوازده ماه به همراه چهارماه حرام آن در زمان جاهليت هم وجود داشته است. يعني مشركين عرب و مردم زمان جاهليت و كساني كه قبل از بعثت پيامبر بوده‌اند به دوازده ماه كه چهار ماه آن حرام است عقيده داشتند، و دراين چهار ماه حرام هم جنگ نمي‌كردند، حال اگر دين استوار و قيم الهي اعتقاد به دوازده ماه است، در اينصورت مي‌توان گفت كه شرك مردم جاهليت هم دين قيم و استوار بوده است!! به ديگر سخن اعتقاد به دوازده ماه مسأله‌ي جديدي نيست كه رسول گرامي اسلام آن را تشريع كرده باشد بلكه مسأله‌اي بوده كه در زمان جاهليت هم وجود داشته است.

ثالثاً جمع شهر به معناي ماه قمري يا شمسي، «أشهر» است نه «شهور»، همان‌گونه كه خداوند مي‌فرمايد «الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومَاتٌ». پس به اين نتيجه مي‌رسيم كه مراد از اين دوازده شهر چيز ديگري غير از دوازده ماه است.

حال بايد ديد كه دين قيم الهي در قرآن چيست تا پس از آن پي ببريم كه مراد از شهر چيست؟

براي معرفي دين قيم در قرآن به چند مقدمه نياز است :

مقدمه اول : در سوره نحل آيه 114 مي‌خوانيم «فَكُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلاَلاً طَيِّباً وَاشْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ إِن كُنتُم إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ» «پس، از آنچه خدا روزيتان كرده است، حلال و پاكيزه بخوريد؛ و شكر نعمت خدا را بجا آوريد اگر او را مى‏پرستيد»

همچنين در جاي ديگر مي‌خوانيم«إِنَّمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَوْثَاناً وَتَخْلُقُونَ إِفْكاً إِنَّ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لاَ يَمْلِكُونَ لَكُمْ رِزْقاً فَابْتَغُوا عِندَ اللَّهِ الرِّزْقَ وَاعْبُدُوهُ وَاشْكُرُوا لَهُ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (عنكبوت  17)» «شما غير از خدا فقط بتهايى (از سنگ و چوب) را مى‏پرستيد و دروغى به هم مى‏بافيد؛ آنهايى را كه غير از خدا پرستش مى‏كنيد، مالك هيچ رزقى براى شما نيستند؛ روزى را تنها نزد خدا بطلبيد و او را پرستش كنيد و شكر او را بجا آوريد كه بسوى او بازگشت داده مى‏شويد»

 طبق بيان اين دو آيه‌ي شريفه شكر نعمت‌هاي خداوند عبادت خداوند است و عبادت خداوند هم شكر نعمتهاي اوست.

مقدمه دوم : در سوره يوسف مي‌خوانيم : «مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلَّا أَسْماءً سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُكُم مَّا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ (يوسف/40)» «اين معبودهايى كه غير از خدا مى‏پرستيد، چيزى جز اسمهائى كه شما و پدرانتان آنها را خدا ناميده‏ايد، نيست؛ خداوند هيچ دليلى بر آن نازل نكرده، حكم تنها از آن خداست، فرمان داده كه غير از او را نپرستيد؛ اين است آيين پابرجا، ولى بيشتر مردم نمى‏دانند»

پس دين قيم، عبادت خداوند و ترك عبادت غير خداست و طبق مقدمه اول عبادت مطلق خدا يعني شكر نعمتهاي خدا؛ پس دين قيم يعني شكر نعمت‌هاي الهي.

مقدمه سوم : در آيه‌ي صراط مستقيم بيان شد كه بزرگترين نعمت خداوند ولايت است. (ولايت الهي كه در پيامبر و حضرت علي‌عليه‌السلام تجلي كرده است)

مقدمه چهارم : همچنين خداوند در آيات ديگر مي‌فرمايد:

 «إِنَّ اللّهَ رَبِّي وَرَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هذَا صِرَاطٌ مُستَقِيمٌ (آل عمران 51)» «خداوند، پروردگار من و شماست؛ او را بپرستيد اين است صراط مستقيم»

در اين‌آيه هم بيان مي‌شود كه عبادت خداوند يعني اطاعت از صراط مستقيم.

پس شكر نعمت ولايت كه به معني اطاعت از ولايت و قرار گرفتن در صراط مستقيم است به معني دين قيم است.

اين نتيجه به طور واضح و صريح در آيه‌ي «قُلْ إِنَّنِي هَدَانِي رَبِّي إِلَى‏ صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ دِيناً قِيَماً مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفاً وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» «بگو: پروردگارم مرا به راه راست هدايت كرده؛ آيينى پابرجا، آيين ابراهيم، كه از آيينهاى خرافى روى برگرداند؛ و از مشركان نبود.» آمده است.

دليل دوم براي اينكه دين قيم يعني صراط مستقيم آيه‌ي شريفه‌ي سوره بينه است، در سوره بينه آمده است : «وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفَاءَ وَيُقِيمُوا الصَّلاَةَ وَيُؤْتُوا الزَّكَاةَ وَذلِكَ دِينُ الْقَيِّمَةِ (بينه/5)» «و به آنها دستورى داده نشده بود جز اينكه خدا را بپرستند در حالى كه دين خود را براى او خالص كنند و از شرك به توحيد بازگردند، نماز را برپا دارند و زكات را بپردازند، و اين است آيين مستقيم و پايدار»

پس دين قيم، يعني صراط مستقم و همان‌گونه كه بيان شد صراط مستقيم هم يعني ولايت الهيه كه در آيه‌ي ولايت، آيه‌ي اولي‌الامر و آيه‌ي غدير به پيامبر و حضرت علي عليه‌السلام اعطاء شده است.

و اينكه خداوند مي‌فرمايد «إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِندَ اللّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتَابِ اللّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ» بيانگر اين است كه منظور از اثنا عشر شهر (دوازده ماه) دوازده امامي‌هستند كه رسول الله بارها وبارها آنان را معرفي كردند. همانها كه با وجود خود دين را پابرجا نگه داشته و مي‌دارند و همانها كه قبل از خلقت زمين و آسمان وجود داشته و خدا را عبادت مي‌كردند. در اين باب احاديثي از رسول گرامي اسلام رسيده است كه مؤيد اين نتيجه مي‌باشد كه در بخش امامت در حديث بيان مي‌شود[1].



[1]  از طريق اهل بيت عليهم السلام احاديث فراواني رسيده است مبني بر اينكه اين دوازده ماه وجود مقدس دوازده امام هستند. رجوع كنيد به تفاسير روايي مانند تفسير برهان و صافي. نكته‌اي كه باقي مي‌ماند اين است كه اين چهار شهري كه حرمت و احترام آنان بيشتر بايد حفظ شود چه كساني هستند؟ طبق احاديث اين چهار شهر چهار امامي هستند كه نام مبارك آنان علي است. يعني اميرالمؤمنين، امام سجاد، امام رضا و امام هادي عليهم‌السلام.

+ نوشته شده در  88/05/16ساعت 17:53  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 

«اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ» ما را به ولایت امیرالمومنین علی علیه السلام هدایت کن .......

به راستی آيا ممكن است خداي متعال امر به پرداخت زكات كند ولي مقدار و موارد زكات را بيان نكند؟ آيا تكليف بدون شناخت ممكن است؟ اين بحث درمورد اولي‌الامر به اتمام رسيد، در آنجا بيان كرديم كه خدايي كه امر كرده است كه از اولي‌الامر اطاعت كنيد حتما بايد مصداق اولي‌الامر را هم تعيين كند و به اين نتيجه رسيديم كه اولي‌الامر بايد معصوم باشند و معصومين تنها اهل بيت پيامبر عليهم‌السلام هستند. اكنون مي‌خواهيم بررسي كنيم كه مصداق صراط‌مستقيم الهي چه كسي است و آيا خداوند كسي را به عنوان صراط مستقيم در قرآن معرفي كرده است يا خير؟

با توجه به اينكه خداوند مي‌فرمايد «قَالَ هَذا صِرَاطٌ عَلَيَّ مُسْتَقِيمٌ» «(خداوند) گفت اين راه مستقيمى است كه بر عهده من است» معلوم مي‌شود كه صراط مستقيم را خداوند بايد تعيين كند و همان‌گونه كه در مباحث قبلي بيان شد انتخاب مردم در مشخص كردن صراط مستقيم تأثير ندارد. حال اين صراط مستقيم چيست؟

تفاوت اكمال و اتمام:

آثار موجودات دو نوع است؛ يك نوع از موجودات وقتى اثر خود را مى‌بخشند كه همه اجزاى آن جمع باشد، مانند روزه كه مركب است از امورى كه اگر يكى از آنها نباشد روزه روزه نمى‌شود، مثلا اگر كسى در همه اجزاى روز از خوردن و ساير محرمات امساك بكند ولى در وسط روز در يك ثانيه دست از امساك بر دارد، و قطره‌اى آب بخورد، روزه اش روزه نيست. از جمع شدن اجزاء اينگونه امور تعبير مى‌كنند به تماميت و در قرآن كريم مى‌فرمايد «ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيَامَ إِلَى اللَّيْلِ»؛ نوع ديگر قسمتى از اشياء هستند كه اثر بخشيدن آنها نيازمند به آن نيست كه همه اجزاى آن جمع باشد، بلكه اثر مجموع اجزاء مانند مجموع آثار اجزاء است، هر يك جزئى كه موجود بشود اثرش هم مترتب مى‌شود و اگر همه اجزاء جمع شود همه اثر مطلوب حاصل مى شود، مثلا يك روز روزه، اثر يك روز را دارد، ولي يك‌ماه اثر سي‌روز را دارد، تماميت را در اين قسم كمال مى‌گويند و در قرآن كريم فرموده «وَلِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ»؛

اكمال دين و اتمام نعمت در روز غدير خم:

پس از ابلاغ ولایت اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام به مردم آیه ی اکمال دین و اتمام نعمت نازل شد. «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي»

كامل شدن دين به اين معني است كه امروز مطلبى بر آن معارف و احكام ديني اضافه شده است و مراد از نعمت هر چه باشد امرى معنوى و واحد است و گويا تا امروز نعمت‌ها ناقص بوده، يعنى اثر لازم را نداشته، امروز آن نعمت ناقص تمام شد، و در نتيجه امروز آن معارف و احكام اثرى كه بايد داشته باشند دارا شده است. پس ولايت اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام نعمت است.

از طرف ديگر بايد دقت شود كه آنچه كه انسان با تصرف در آن راه خدا را طى كند نعمت است و بسياري از آيات قرآنى دلالت دارد بر اينكه اين چيزهائى كه ما نعمتش مى‌شماريم وقتى نعمت هستند كه با غرض الهى موافق باشد، و آن غرضى را كه خدا اين موجودات را بدان جهت خلق كرده تأمين شوند. بنابراين هر موجودى كه انسان در آن تصرف مى‌كند تا به آن وسيله راه خداى تعالى را طى كند، و به قرب خدا و رضاى او برسد، آن موجود براى بشر نعمت است، و اگر مطلب به عكس شد يعنى تصرف در همان موجود باعث فراموشى خدا و انحراف از راه او، و دورى از او و از رضاى او شد، آن موجود براى انسان نقمت است[1]، پس هر چيزى به خودي خود براى انسان نه نعمت است و نه نقمت و بستگي به نوع استفاده از آن دارد. اگر در راه عبوديت خداى تعالى استفاده شود و در تحت ولايت خدا قرارش دهد، آن وقت براى او نعمت خواهد بود، و از اينجا مي‌توان دريافت كه نعمت در حقيقت همان ولايت الهى است، و هر چيزى وقتى نعمت مى‌شود كه مشتمل بر مقدارى از آن ولايت باشد.

و ولايت خداى سبحان (يعنى سرپرست او نسبت به امور بندگان و تربيت آنان به وسيله دين) تمام نمى‌شود مگر به ولايت رسولش، و ولايت رسولش نيز تمام نمى‌شود مگر به ولايت اولى الامر كه بعد از درگذشت حضرت رسول و به اذن خداى سبحان زمام اين تربيت و تدبير را به دست بگيرند، همچنانكه خداى تعالى مى‌فرمايد «يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ» و نيز مي‌فرمايد «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ» در واقع ولايت خداوند به ولايت اولي‌الامر و كساني كه آيه‌ي ولايت براي آنان آمده است تمام مي‌شود و در قسمت‌هاي قبلي اثبات شد كه اينها كساني نيستند جز اهل بيت و ولايت خداوند با ولايت اهل بيت به اتمام مي‌رسد. بنابراين كسي كه ولايت اهل بيت را قبول نكند گويي كه ولايت خدا را قبول نكرده است، زيرا اين ولايت تمام كننده ولايت خداست.

پس معناى آيه اكمال دين اين شد: امروز كه همان روزى است كه كفار از دين شما مأيوس شدند مجموع معارف دينيه‌اى كه به شما نازل كرديم را با حكم ولايت كامل كرديم، و نعمت خود را كه همان نعمت ولايت يعنى اداره امور دين و تدبير الهى آن است برشما تمام نموديم، چون اين تدبير تا قبل از امروز با ولايت خدا و رسول صورت مى‌گرفت، و معلوم است كه ولايت خدا و رسول تا روزى مى‌تواند ادامه داشته باشد كه رسول در قيد حيات باشد، و وحى خدا همچنان بر وى نازل شود، و اما بعد از در گذشت رسول و انقطاع وحى ديگر رسولى در بين مردم نيست تا از دين خدا حمايت نموده و دشمنان را از آن دفع كند، پس بر خدا واجب است كه براى ادامه تدبير خودش كسى را نصب كند، و آن كس همان ولى امر بعد از رسول و قيم بر امور دين و امت او و مصداق «أُولِي الْأَمْرِ» است. و او كسي نيست جز اميرالمؤمنين علي‌بن‌ابي‌طالب و اهل بيت عليهم‌السلام.

پس ولايت كه تا قبل از امروز (براي مردم) ناقص بود، و به حد تمام نرسيده بود، امروز با نصب ولى امر، بعد از رسول تمام شد و وقتى دين خدا در تشريعش به حد كمال رسيد، و نعمت ولايت تمام شد«وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلاَمَ دِيناً»؛

حال كه مشخص شد نعمت به معني ولايت الهي است و اين ولايت الهي اولا در آيه‌ي ولايت و اولي‌الامر به پيامبر و اميرالمؤمنين علي عليه السلام نسبت داده شده است، دوما در روز غدير هم با ولايت اميرالمؤمنين است كه ولايت الهيه در روي كره زمين ادامه مي‌يابد و نعمت تمام و دين كامل مي‌شود مي‌توان نتيجه گرفت كه صراط مستقيم هم راهي جز ولايت اميرالمؤمنين علي عليه السلام نيست، زيرا در اولين سوره قرآن مي‌خوانيم «اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ * صِرَاطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» در واقع صراط مستقيم الهي، صراط كساني است كه خداوند به آنان نعمت داده است، و اين نعمت چيزي جز ولايت الهيه نيست[2] كه در آيه‌ي ولايت و اولي‌الامر و آيه‌ي اتمام نعمت به اميرالمؤمنين علي‌عليه‌السلام تفويض شده است. و اگر نعمت چيزي جز ولايت باشد (مثلا دنيا) به اين معني است كه كفار و مشركين كه بهره بيشتري ازدنيا دارند در صراط مستقيم قرار دارند!

نكته‌ي ديگري كه بايد به آن توجه شود اين است كه تمامي‌عبادات و احكام بدون ولايت هيچ اثري ندارد، زيرا كه صراط‌مستقيم، ولايت اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام است وخداوند مي‌فرمايد «وَأَنِ اعْبُدُونِي هذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِيمٌ» در واقع اگر كسي ظاهر عبادات را انجام دهد ولي ولايت اهل بيت را نداشته باشد عبادت او جسم بي روحي است كه هيچ اثري ندارد، زيرا عبادتي كه از ناحيه اهل بيت نرسيده باشد و عبادتي كه بدون ولايت اهل بيت انجام شود خارج از صراط مستقيم انجام گرفته است.

ادامه دارد .........

[1]  همان‌گونه كه در مورد دنيا مي‌خوانيم «وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا لَعِبٌ وَلَهْوٌ»

[2]  «وَمَن يَعْتَصِم بِاللّهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلَى‏ صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ»

+ نوشته شده در  88/05/05ساعت 19:10  توسط عاشق مولا امیر المومنین   |