تبليغاتX
اثبات حقانیت امیرالمومنین
اِنَّ مَنزِلَةَ عَلي منّي كَمَنزلَتي مِنَ الله

 

 

 

 

نيم نگاهي به حديث غدير:

حديث و آيه‌ي غدير بزرگترين دليل و روشنترين برهان امامت و ولايت اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام است كه جاي هيچ‌گونه شك و ترديدي را دراذهان باقي نمي‌گذارد، ولي با اين وجود برخي از افراد مغالطه‌اي عجيب در سخن پيامبر وارد كرده‌اند كه متأسفانه مورد تأييد برخي ديگر هم قرار گرفته است.

قضیه از این قرار است که این مغالطه کنندگان گفته‏اند جریان غدیر، با آن خصوصیات و متوقف کردن آن جمعیت‏حدود یک صد هزار نفری در آن آفتاب سوزان با برگرداندن آنان که جلو افتاده بودند و انتظار رسیدن آنان که عقب مانده بودند، و ایراد آن خطبه با ویژگیهای مطرح شده در آن و اعتراف گرفتن پیامبرصلی الله علیه وآله از جمعیت‏به این که بر آنها ولایت مطلق دارد و حق تصرفش در اموال و نفوس آنان از خودشان هم سزاوارتر و اولی است و گرفتن شهادت آنها بر وحدانیت‏خدا و رسالت آن حضرت، و حقانیت ‏بهشت و جهنم و حشر و نشر، و اخبار به اینکه مرگش نزدیک است، و ...، همه و همه برای این بوده که به مردم بگوید علی را دوست ‏بدارید.

نكته قابل توجه اين است كه اهل سنت هيچ دليل براي اين گفته خود نمي‌آورند. يعني تنها بيان مي‌كنند كه «مولا» به معني حب و دوستي است، ولي هيچ‌گونه دليل و برهاني بيان نمي‌كنند كه اين خود دليلي است بر عدم صدق گفتار ايشان. با اين وجود در كتب شيعي دلايل زيادي مبني بر اينكه مولا به معني سرپرست است ارائه شده است ولي اين مباحث از نظر رتبه در درجه دوم قرار دارند. زيرا مولی به مفهومی که مورد نظر اهل سنت است، یعنی محبوب، اصلا در لغت نیامده تا نیازی به آن جوابها و دلایل باشد.

اين نكته‌اي است كه بايد بسيار بر روي آن تأمل شود، توضيح مطلب اين است كه دوست در فارسی به دو معنی می‏آید، یکی دوست دارنده، و دیگری دوست داشته شده. در عربی برای هر یک لفظی جداگانه است، محب و محبوب.

از طرفی عبارت «مَن كُنتُ مَولاه فَهذا عَليٌ مَولاه» اعم از این که برای اعلام امامت علی‏علیه‏السلام باشد یا به قول ديگران برای اعلام وجوب محبت ‏به آن حضرت باشد، آنچه مسلم است ‏شامل مدح و اعلام علو مقام حضرت علی‏علیه‏السلام هم هست، و این در صورتی درست می‏شود که مولی به معنی محبوب باشد، نه محب؛ (دقت كنيد) و الا وقتی پیامبرصلی الله علیه وآله بگویند، علی شما را دوست می‏دارد، نه مدحی است و نه علو مقامی دارد، و نه حتي رفع کدورت می‏شود. اما اگر بگویند هر کس مرا دوست می‏دارد باید علی را هم دوست ‏بدارد، آن وقت آن معانی درست می‏شود؛ در اين صورت مولا به معني محبوب مي‌شود. نكته‌ي بسيار مهم اين است كه در هيچ كتاب لغت و تفسير و حديثي و در هيچ آيه و روايتي اين معنا ذكر نشده است، يعني هيچگاه مولا به معني محبوب نيامده است، بلكه به معني محب آمده است، در حاليكه سخني كه اهل سنت مي‌گويند به اين معني است كه هركسي من محبوب او هستم اين علي هم محبوب اوست!!!! يعني سخني است كه هيچ جايي بيان نشده است. بنابراين بيان ديگر نوبت به استدلالات بعدي نمي‌رسد، گرچه كه خود آنها هم بسيار محكم و به جا هستند. اگر هم بخواهيم سخن رسول گرامي اسلام را حمل بر محب بكنيم، يعني بدين صورت كه هر كس محب من است اين علي هم محب اوست، دراين صورت ديگر بايد كلام رسول خدا عوض مي‌شد، يعني به جاي «من كنت مولاه» بايد ايشان مي‌فرمود «من هو مولاي» تا معني كلمه را بتوان بر محب حمل كرد. بنابراين مولا در حديث غدير هيچ معناي ديگري غير از سرپرست و اولي به تصرف نمي‌تواند داشته باشد.

در اينجا براي تكميل بحث به برخي آيات قرآن اشاره مي‌شود؛

«وَإِن تَوَلَّوْا فَاعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ مَوْلاَكُمْ نِعْمَ الْمَوْلَى‏ وَنِعْمَ النَّصِيرُ (انفال40)» «و اگر سرپيچى كنند، بدانيد (ضررى به شما نمى‏رسانند) خداوند سرپرست شماست چه سرپرست خوبى و چه ياور خوبى»

«قُل لَن يُصِيبَنَا إِلَّا مَاكَتَبَ اللّهُ لَنَا هُوَ مَوْلاَنَا وَعَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ (توبه/51)» «بگو: هيچ حادثه‏اى براى ما رخ نمى‏دهد، مگر آنچه خداوند براى ما نوشته و مقرر داشته است او سرپرست ماست و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكل كنند»

«هُنَالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ مَا أَسْلَفَتْ وَرُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلاَهُمُ الْحَقِّ وَضَلَّ عَنْهُم مَا كَانُوا يَفْتَرُونَ (يونس/30)» « در آن جا، هر كس عملى را كه قبلا انجام داده است، مى‏آزمايد. و همگى بسوى «الله‏» سرپرست حقيقى خود بازگردانده مى‏شوند و چيزهايى را كه بدروغ همتاى خدا قرار داده بودند، گم و نابود مى‏شوند»

«هُوَ مَوْلاَكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلَى‏ وَنِعْمَ النَّصِيرُ (حج/78)» «او سرپرست شماست و چه سرپرست خوب، و چه ياور شايسته‏اى است»

«أَفَلَمْ يِسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ دَمَّرَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَلِلْكَافِرِينَ أَمْثَالُهَا * ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَأَنَّ الْكَافِرِينَ لاَ مَوْلَى‏ لَهُمْ (محمد/10و11)» «آيا در زمين سير نكردند تا ببينند عاقبت كسانى كه قبل از آنان بودند چگونه بود؟ خداوند آنها را هلاك كرد و براى كافران امثال اين مجازاتها خواهد بود * اين براى آن است كه خداوند سرپرست كسانى است كه ايمان آوردند اما كافران سرپرستي ندارند»

«وَاللَّهُ مَوْلاَكُمْ وَهُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ (تحريم/2)» «خداوند سرپرست شماست و او دانا و حكيم است»

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن تُطِيعُوا الَّذِينَ كَفَرُوا يَرُدُّوكُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خَاسِرِينَ * بَلِ اللّهُ مَوْلاَكُمْ وَهُوَ خَيْرُ النَّاصِرِينَ (آل عمران/149و150)» «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد اگر از كسانى كه كافر شده‏اند اطاعت كنيد، شما را به گذشته‏هايتان بازمى‏گردانند و سرانجام، زيانكار خواهيد شد. * سرپرست شما، خداست و او بهترين ياوران است»

«ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللّهِ مَوْلاَهُمُ الْحَقِّ أَلاَ لَهُ الْحُكْمُ وَهُوَ أَسْرَعُ الْحَاسِبِينَ (انعام/62)»

البته در برخي آيات مولا به معني محب آمده است ولي همان‌گونه كه بيان شد در هيچ آيه‌اي به معني محبوب نيامده است. (دقت شود)

1.       به راستي با وجود اين همه شاهد و دليل مبني بر اينكه هيچ‌كجا مولا به معني محبوب نيامده است، چگونه است كه اهل سنت بيان مي‌كنند مولا در كلام رسول خدا به معني محبوب است؟!!

در اينجا براي اينكه راه هرگونه بهانه جويي بسته شود چند دليل مبني بر اينكه مولا در روز غدير به معني سرپرستي است آورده مي‌شود گرچه به نظر ما بحث قبلي براي يافتن حقيقت كافي بود.

دليل اول:

2.       پيامبر اكرم قبل از اينكه بفرمايند «من كنت مولاه ...» از مردم سؤال كردند كه «اَلَستُ اَولي بِكُم مِن اَنفُسِكُم» كه شاهدي است قوي بر اينكه كلمه مولي نيز كه در قسمت وسط حديث است به معني اولي است زيرا اراده دو معني مختلف از يك كلمه مكرر در يك جمله خطابي بر خلاف قانون خطابه است. و نيز رسول اكرم پس اينكه اولويت خود را از مردم اقرار گرفت بلافاصله فرمود «مَن كُنتُ مَولاه فَهذا عَليٌّ مَولاه» حال چگونه است كه ولايت در جمله اول رسول الله به معني سرپرستي است ولي در جمله دوم به معني دوستي است؟؟؟ 

دليل دوم:

نزول آيه‌ي «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي....» كه دربخش قبل بررسي شد، بهترين گواه است بر امامت و ولايت و جانشيني بلافصل اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام. زيرا با معرفي حضرت علي به عنوان «مولي»، دين كامل و نعمت تمام شد و اين اتفاق با عظمت نمي‌تواند تنها به خاطر محبت باشد.

دليل سوم:

نزول آيه‌ي «وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ» هم گواهي است محكم بر مسأله جانشيني حضرت علي، زيرا محبت يك نفر هيچگاه برابر با رسالت يك پيامبر نمي‌شود و اينكه عدم ابلاغ ولايت حضرت علي‌عليه‌السلام برابر شده است با كل رسالت 23 ساله پيامبر نشان از امر مهمي‌مانند رهبري دين دارد كه برابر است با رسالت رسول. در واقع اين امر چيزي جز جانشيني نمي‌تواند باشد.

دليل چهارم: «وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»

نبي گرامي روزي كه تنها بود و دشمنان مسلح بودند، نترسيد و خداي سبحان به وي فرمود «فَقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللّهِ لاَ تُكَلَّفُ إِلَّا نَفْسَكَ وَحَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَسَى اللّهُ أَن يَكُفَّ بَأْسَ الَّذِينَ كَفَرُوا ....» يعني تو موظفي براي حفظ دين دفاع كني و اگر احدي تو را در دفاع و جهاد ياري نكند، تنها تو مكلفي كه در صحنه حضور پيدا كني؛

رسول اكرم در رديف معدود مبلغان الهي است كه از بشر هراسناك نبود تا بر اثر هراس از مردم در تبليغ حادثه‌ي تاريخي غدير تسامح كند، زيرا به شهادت قرآن كريم آن روز كه همه مسلح بودند و رسول گرامي بي‌سلاح بود، از هيچ كس هراسي نداشت.

از طرف ديگر فرار از ميدان جنگ كه از گناهان كبيره است، از نظر فقهي براي افراد عادي حدي دارد (يعني يك نفر در مقابل دو نفر) ولي فرار از ميدان جنگ براي رسول اكرم حرام بود و هيچ حد و مرزي نداشت؛ يعني پيغمبر اجازه نداشت كه ميدان كارزار را ترك كند، گرچه همه‌ي مردم روي زمين دشمن او باشند و عليه او در مصاف شركت كنند. هم حكم فقهي رسول اكرم اين بود كه در صحنه‌ي جنگ حق فرار نداشت و هم سنت و سيرت قطعي آن حضرت اين بود كه از احدي ترسناك نبود تا فرار كند و صحنه را ترك كند. پس آن روز كه همه مسلح بودند و انبوه دشمن وي را احاطه كرده بود و او تنها و بي سلاح بود (و تنها اميرمؤمنان يار و ياور وي بود) از احدي نمي‌ترسيد.

همچنين در حجاز آن روز به ويژه در اواخر دوران رسالت، يعني در حجة الوداع همه تسليم شده بودند و حجاز آرام شده بود. نامه‌ي رسمي‌رسول گرامي به امپراطوري ايران و روم نيز رسيده بود. قهرا پيامبري كه اصلا از كسي نمي‌هراسيد و آن روز كه تنها بود،‌ نياز به حافظ نداشت و تنها به قدرت غيبي خداي حفيظ تكيه مي‌كرد امروز كه پس از فتح مكه فرمانده كل قواي حجاز است و نامه‌ي رسمي‌براي امپراطوري‌هاي بزرگ مي‌نويسد از چه مي‌ترسيد؟

با اين وجود از اين كه در بخش پاياني آيه آمده است كه خدا تو را از مردم حفظ مي‌كند، معلوم مي‌شود كه مسأله بسيار مهمي ‌بوده است كه نه پيامبر اسلام بلكه اسلام در خطر بوده است؛ ضمنا معلوم مي‌شود كه نگراني پيامبر از خطر نظامي ‌نبود، خطر سياسي و جوسازي مردم حجاز بود كه مبادا بر اثر ضعف فرهنگي دچار شبهه شوند و بگويند رسول گرامي داعيه‌ي رسالت در سر پروراند تا مردم را محكوم خاندان خود كرده، پسر عمو و داماد خود را جانشين خويش كند و امارت بر مردم را ميراث و موروث خاندان خود گرداند.

هراس رسول گرامي از اين بود كه مردم نتوانند تشخيص بدهند كه ولايت علي بن ابي طالب در رخداد غدير حكم خدا و نصب الهي است. شخصيت علي همانند ندارد و هرگز سخن از امارت و سلطنت در ميان نيست. خداي سبحان حادثه‌ي غدير را با چنين اهميتي براي رسول گرامي تحليل و تبيين كرد و اينگونه سخن گفتن با اعلام محبت و دوستي كاملا ناسازگار است.

دليل پنجم:

همان‌گونه كه اشاره شد، پيامبر اسلام ابتدا به حديث ثقلين و به پايان عمر خويش اشاره نموده و مسئوليت خطير خود را در برابر خدا و امت متذكر شده‌اند و سپس حديث غدير را ايراد فرموده‌اند[1]. در واقع اگر منظور محبت و دوستي بود، بايد سخن از فضيلت‌هاي حضرت علي به ميان مي‌آمد نه سخن از اعلام نزديكي وفات پيامبر و مسئله اعلام محبت و دوستي اميرالمؤمنين نيازي به اعلام نزديك بودن وفات پيامبر نداشته است.

دليل ششم:

پس از پايان سخنان پيامبر ابتدا ابوبكر و عمر و سپس بقيه مردم آمدند و به حضرت علي تبريك گفتند «هَنياً لَكَ يا عَليِّ ابنِ اَبيطالَب، اَصبَحتُ وَ اَمسَيتُ مَولايَ وَ مَولي كُلُّ مُومَنٍ وَ مِومِنَهٍ[2]» و اين نشان از اين است كه رسول خدا حضرت علي را در منصب جديدي معرفي فرموده است، و ابلاغ دوستي نيازي به شادباش و تهنيت ندارد!

دليل هفتم:

قريش به دليل جنگهايي كه با پيامبر و حضرت علي عليه‌السلام داشتند و به دليل اينكه پهلوان‌هاي آنها به دست حضرت علي كشته شده بودند از ايشان كينه به دل داشتند، اگر رسول گرامي اسلام قصد اعلام محبت و دوستي حضرت علي را داشتند اين كار بايد در مكه صورت مي‌گرفت نه در غدير خم و هنگامي‌كه همگي از مكه بيرون آمده‌اند؛ زيرا در غديرخم ديگر كسي از قريشيان نبود كه پيامبر اكرم در مقابل او سخن از محبت و دوستي حضرت علي عليه‌السلام بگويد.

دليل هشتم:

اگر منظور از مولي، محبت و دوستي بود ديگر نياز به اعلام پيامبر در روز غدير خم نداشت، زيرا خداوند در قرآن مي‌فرمايد «قُل لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى»؛ آري از يك طرف مسأله محبت با نزديكان پيامبر و از طرف ديگر محبت مؤمنين به يكديگر مسأله‌اي است كه در قرآن به آن اشاره شده است و ديگر نياز به آن اعلام عمومي‌و نزول اين آيات محكم نبود.

دليل نهم:

3.       اهل سنت قبل از اينكه نام بزرگان خود را ببرند به عنوان احترام به آنها «مولوي» مي‌گويند، حال اين مولوي به چه معناست؟؟ غير از اين است كه به معناي كسي است كه بايد از او تبعيت شود. چگونه است كه مولوي به معني اولي به تصرف و كسي است كه بايد از او پيروي شود، اما مولي به معني محب و دوست است؟؟؟؟

4.       نكته‌ي آخر اينكه اگر رسول الله با آن همه شرايط بد فقط مي‌خواستند بگويند كه مردم علي را دوست بداريد پس چرا در ميان آن همه صحابه فقط حضرت علي را انتخاب كردند آيا اين نشان اين نيست كه حضرت علي (عليه السلام) از همه مردم ديگر برتر است؟

البته دلايل ديگري مانند شعر حسان‌بن‌ثابت و اعتراض حارث‌بن‌نعمان فهري و .... وجود دارد كه به نظرمي‌رسد اين دلايل براي كساني كه درپي حق هستند كافي به نظر مي‌رسد.



[1]  از جمله صحيح مسلم باب فضائل علي بن ابي طالب جلد 7/123 ، مسند احمد بن حنبل 3/14 و 4/266 ، صحيح ترمذي 2/308 و ....

[2] مسند احمد، جلد 4، صفحه 281 – تاریخ اسلام ذهبی، قسمت عهد خلفا، صفحه 633 (اصبحت و امسیت مولی کل مؤمن و مؤمنة) – ابن اثیر در نهایه، جلد 5، صفحه 228 – تاریخ بغداد، جلد 8، صفحه 290 (بخ بخ یابن ابیطالب، اصبحت مولای و مولا کل مسلم) – البدایة و النهایه، جلد 7، صفحه 386 (هنیئا لک یابن ابیطالب، اصبحت الیوم ولی کل مؤمن) – خطیب خوارزمی در مناقب، صفحه 94 – کنزالعمال، جلد 13، صفحه 134 (هنیئا لک یابن ابیطالب، اصبحت و امسیت مولی کل مؤمن و مؤمنة).

+ نوشته شده در  88/08/01ساعت 9:59  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 

علم وقدرت بینهایت اهل بیت علیهم السلام ..... :

در داستان حضرت سليمان كه در سوره نمل آمده است، اينگونه مي‌خوانيم «قَالَ يَا أَيُّهَا الْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ» «(سليمان) گفت: اى بزرگان كدام يك از شما تخت او را براى من مى‏آورد پيش از آنكه به حال تسليم نزد من آيند؟» (نمل/38)

دراينجا يكي از درباريان حضرت سليمان اينگونه گفت «قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِيکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْکَ طَرْفُکَ فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرّاً عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي» «كسى كه دانشى از كتاب داشت گفت: «پيش از آنكه چشم بر هم زنى، آن را نزد تو خواهم آورد» و هنگامى كه(سليمان) آن (تخت) را نزد خود ثابت و پابرجا ديد گفت: اين از فضل پروردگار من است، تا مرا آزمايش كند كه آيا شكر او را بجا مى‏آورم يا كفران مى‏كنم؟ و هر كس شكر كند، به نفع خود شكر مى‏كند و هر كس كفران نمايد (بزيان خويش نموده است، كه) پروردگار من، غنى و كريم است» (نمل/40) دقت شود کسي که مقداري از علم کتاب داشت، توانست در نظام تکوين تصرف کرده و تاج و تخت بلقيس ملکه سبا را از راه بسيار دور و در کمتر از يک چشم به هم زدن نزد سليمان حاضر کند. از اين آيه به خوبي استفاده مي‏شود که اگر کسي از کتاب خدا اطلاع داشته و به آن عالم باشد، قدرت تصرّف در کائنات را دارد که همان ولايت تکويني است.

به دیگر سخن علم و قدرت دوصفت جداناپذیر هستند و کسانی که علم بیشتری دارند بالتبع قدرت تصرف وولایت تکوینی بیشتری هم دارند.

در آيه‏اي ديگر مي‏خوانيم: «قُلْ کَفي بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَبَيْنَکُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ» «بگو تنها گواه بين من و شما، خدا و کسي که داناي حقيقي به کتاب خدا است کافي خواهد بود.» (رعد/43)

از اين آيه نيز استفاده مي‏شود که خداوند متعال و گروهي ديگر که عالم به کلّ کتابند بين پيامبر و مردم شاهد بوده و شهادت خواهند داد. هم‏چنين بر مي‏آيد، جماعتي هستند که عالم به کل کتابند؛ زيرا لفظ «مَن» دلالت بر عموم دارد.

از طرف ديگر در قرآن کريم مي‏خوانيم «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِيمٌ، فِي کِتابٍ مَکْنُونٍ، لا يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ» «همانا آن، قرآن کريمي‌است که در کتابي پنهان جاي دارد. و جز پاکان نمي‏توانند به آن دست يابند.» (واقعه/77-79)

اين آيه مانند آيه‌ي «بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ * فِي لَوْحٍ مَحْفُوظٍ» است و در هر صورت در بزرگداشت قرآن است، مى‌خواهد قرآن را تجليل كند، بنابراين منظور از مس قرآن دست كشيدن به خطوط آن نيست، بلكه علم به معارف آن است، كه جز پاكان خلق كسى به معارف آن عالم نمى‌شود، چون فرموده : «قرآن در كتابى مكنون وپنهان است» و آيه‌ي «إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِيّاً لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ * وَإِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ» (زخرف/3و4) نيز به آن اشاره مى‌كند. بنابراين منظور مس ظاهري و لمس كردن خطوط قرآن نيست، بلكه مراد مسّ باطني است، به اين معنا که به عمق قرآن نمي‏رسند مگر کساني که مطهّرند و طبيعتاً طهارت نيز باطني معنا مي‏شود؛ يعني کساني که از هر عيب و نقص و گناهي پاکند.

حال اين‏ مطهّران چه کساني‏اند؟ همان‌گونه كه در آيه‌ي تطهير بحث شد، اين مطهرون و پاكان كساني نيستند جز اهل بيت پيامبر، كه مصداق آن در زمان پيامبر اميرالمؤمنين،‌ حضرت زهرا و حسنين عليهم السلام بودند «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَکُمْ تَطْهِيراً» «همانا خدا چنين مي‏خواهد که هر رجس و پليدي را از شما خانواده نبوّت دور سازد و شما را از هر عيب پاک و منزه گرداند.»

بنابراين كساني كه به علم كتاب و لوح محفوظ رسيده‌اند و داراي ولايت تكويني شده‌اند، همانهايي هستند كه بايد رهبري ديني و دنيايي مردم را براي هدايت آنها به عهده بگيرند. در واقع كساني مي‌توانند مردم را هدايت كنند كه هم به ظاهر قرآن عالم باشند و هم به باطن آن دسترسي داشته باشند و اينها كساني نيستند مگر اهل بيت پيامبر.

از طرف ديگر مي‌توان پي برد كه منظور از شاهد در اين آيه اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام است. مفسر بزرگ اهل‌سنت، جلال الدين سيوطى در تفسير آيه‌ي «أَفَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَة مِنْ رَبِّهِ وَيَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ» «آيا كسى كه بيّنه‌اى از پروردگارش دارد و شاهدى در پى دارد (همچون كسي است كه اينگونه نيست)» از حضرت علي عليه‌السلام نقل مي‌كند كه فرمود «به راستى كه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله بر بيّنه پروردگارش بود و من شاهد او هستم» و در حديثي ديگر از رسول گرامي اسلام نقل مي‌كند كه فرمودند «أَفَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَة مِنْ رَبِّهِ» من هستم و «وَيَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ» على است[1]»

نكته‌ي آخر اينكه اين كتابي كه تنها اهل بيت به آن دسترسي دارند همان است كه خداوند فرمود «وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لاَيَعْلَمُهَا إِلَّا هُوَ وَيَعْلَمُ مَا فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَمَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُهَا وَلاَ حَبَّةٍ فِي ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ» «كليدهاى غيب، تنها نزد اوست و جز او، كسى آنها را نمى‏داند. او آنچه را در خشكى و درياست مى‏داند هيچ برگى نمى‏افتد، مگر اينكه از آن آگاه است و نه هيچ دانه‏اى در تاريكيهاى زمين، و نه هيچ تر و خشكى وجود دارد، جز اينكه در كتابى آشكار ثبت است» (انعام/59)

و در جاي ديگر مي‌خوانيم «وَمَا مِن دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلاَ عَلَى اللَّهِ رِزْقُهَا وَيَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا كُلٌّ فِي كِتَابٍ مُبِينٍ» «هيچ جنبنده‏اى در زمين نيست مگر اينكه روزى او بر خداست او قرارگاه و محل نقل و انتقالش را مى‏داند همه اينها در كتاب آشكارى ثبت است» (هود/6)

و در مورد اين كتاب است كه مي‌خوانيم «وَمَا يَعْزُبُ عَن رَبِّكَ مِن مِثْقَالِ ذَرَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَلاَ فِي السَّماءِ وَلاَ أَصْغَرَ مِن ذلِكَ وَلاَ أَكْبَرَ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ» «و هيچ چيز در زمين و آسمان، از پروردگار تو مخفى نمى‏ماند حتى به اندازه سنگينى ذره‏اى، و نه كوچكتر از آن و نه بزرگتر، مگر اينكه در كتاب آشكار ثبت است» (يونس/61) پس چون اهل بيت به كتاب دسترسي دارند و همه چيز هم در كتاب وجود دارد در نتيجه اهل‌بيت عليهم‌السلام داراي علم غيب هستند.



[1]الدر المنثور: 4 / 409 ـ 412

+ نوشته شده در  88/07/17ساعت 4:42  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 

لیلةالقدر معشوقه ی امیرالمومنین علی علیه السلام است .....

در تفسیر" فرات " از امام صادق(ع) در ذیل آیه شریفه " انا انزلناه فی لیلةالقدر" نقل کرده است که فرمود:

اللیلة فاطمة، و القدرالله ، فمن عرف فاطمة (ع) حق معرفتها فقد أدرک لیلة القدر، و إنما سمیت فاطمة لأن الخلق فطموا عن معرفتها.

مراد از" لیلة" فاطمه (ع) و مقصود از" قدر " خداوند است، (لیلةالقدر یعنی فاطمه ی خدا) پس هر که فاطمه (ع) را آن طور که سزاوار است و حق معرفت او است بشناسد، شب قدر را درک کرده است. و همانا آن حضرت " فاطمه" نامیده شده است؛ زیرا مردم از شناخت او بریده شده و عاجزند.

این حدیث شریف که از عجیب ترین احادیث شیعه است معانی بسیار عمیق عجیب و زیبایی دارد. البته وجوه مختلفی برای این حدیث بیان شده است:

شاید چون شناخت لیلةالقدر و درک این شب عظیم بسیار دشوار است اینگونه تشبیه شده است تا عظمت شناخت حضرت زهرا سلام الله علیها معرفی شود.

برخی دیگر به جنبه های لطیف این حدیث پرداخته و گفته اند همان گونه که لیلةالقدر واقعی در بین سه شب نهان است قبر واقعی حضرت زهرا سلام الله علیها هم در بین سه مکان نهان است.

البته به طور قطع و یقین از این حدیث استفاده می شود که حضرت زهرا سلام الله علیها محل نزول برکات و مقدرات الهی هستند زیرا در شب قدر است که مقدرات امور همه انسان ها و برکات و سکینه ی الهی نازل می شود. آری سینه ی زهرا سلام الله علیها مخزن اسرار بود و قرآن در آن جای داشت

سینه ای کز معرفت گنجینه ی اسرار بود

                           کی سزاوار فشار آن در و دیوار بود .....

و البته علی علیه السلام این ابرمرد تاریخ هم در لیلةالقدر است که به فاطمه ی زهرا یگانه معشوقه و یارش می پیوندد ....

و در شب قدر است که قرآن صامت نازل می شود و قرآن ناطق صعود می کند .....

علی علیه السلام که قرآن ناطق است امشب به سوی حضرت زهرا می شتابد و قرآن هم که قرآن صامت است امشب به قلب امام زمان نازل می شود و البته که مجرای همه ی این فیوضات حضرت زهرا سلام الله علیها هستند یعنی قرآن هم از طریق ایشان به امام زمان می رسد .

خلاصه اینکه این دو نور پاک یعنی حضرت علی علیه السلام و حضرت زهرا سلام الله علیها هرگز از هم جدا نیستند و گویی روحی هستند در دو جسم .

آری علی علیه السلام امشب از دنیا نرفت علی آن زمان از دنیا رفت که روح او را از او گرفتند . آن زمانی که حضرت زهرا را در کوچه ها ..........

امروز روز فراق علی نیست بلکه روز وصال اوست

امروز روزی است که علی علیه السلام به لیلةالقدر خویش می رسد

امروز روزی است که مردم کوفه از ناله های علی آسوده میشوند

روزی است که دیگر کسی به چاه آب نمی ریزد و دیگر کسی به خانه یتیمان نان نمی برد

و امروز روزی است که همه ی ما یتیم شدیم

ما باید لباس سیاه بپوشیم به خاطر اینکه پدرمان را از دست دادیم که «انا و علی ابوا هذه الامه» و چه امت بدی بودند برای این پدر

و چه روزی است روزی که ستون هدایت فرو می ریزد ........

«انا لله و انا الیه راجعون ..............

التماس دعا ....

 

 

+ نوشته شده در  88/06/21ساعت 1:10  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 

آیه ی مباهله:

«قُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِل فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ» «به آنها بگو بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت كنيم، شما هم از نفوس خود؛ آنگاه مباهله كنيم؛ و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.»

شأن نزول اين آيه قبلا بيان شد و گفته شد كه طبق روايات شيعه و سني، منظور از «أَنْفُسَنَا» در اين آيه حضرت علي عليه‌السلام مي‌باشد، و به تصريح قرآن کريم «النَّبِيُّ أَوْلي بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» «پيامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است.» نتيجه اين‏که حضرت علي‏عليه السلام سرپرست امت اسلامي‌و خليفه رسول خداصلي الله عليه وآله است.

اتحاد نفساني پيامبر و حضرت علي در احاديث فراواني بيان شده است كه به چند نمونه اشاره مي‌شود:

پيامبر فرمودند: «من از خدا چيزي نخواستم جز آن‏که مثل آن را از خداوند براي تو درخواست نمودم. و از خداوند چيزي درخواست ننمودم مگر آن‏که خدا به من عطا نمود. جز آن‏که به من خبر داده شد که بعد از تو پيامبري نخواهد بود[1]

و نيزفرمودند: «... عليّ منّي وأنا منه، وهو وليّکم بعدي[2]» «عليّ از من و من از اويم و او وليّ شما بعد از من است.»

ابن مسعود از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل کرده که فرمود: «علي بن ابي طالب همانند روح من است که در جسدم مي‏باشد[3]

«ما من نّبي الاّ وله نظيرٌ في امّته و علّيٌ نظيري» «هيچ پيامبري نيست مگر آنكه نظيري در امّتش مانند او باشد و علي نظير و همانند من است[4]» ‌

«أنَا وَعَليٌّ مِن شَجَرَةٍ واحِدَة وَالنّاس مِن أَشجارٍ شَتّى» «يا عَلي اَلنّاس مِن شَجَرٍ شَتّى وَأَنَا وَأَنتَ مِن شَجَرَةٍ واحِدَة» «اَنَا وَعَلىٌ مِن شَجَرَةٍ واحِدَة وَسائِرُ النّاس مِن شَجَرٍ شَتّى» «من وعلى از یك درخت بوده وبقیه مردم از درختان متفرق دیگراند[5]»

اين احاديث و احاديث فراوان ديگر كه در اين معنا آمده است همگي بيانگر اين است كه حضرت علي عليه‌السلام در همه فضائل و خصائل مانند پيامبر است الا اينكه طبق نص صريح قرآن رسول گرامي اسلام خاتم الانبياء هستند؛ در واقع اگر قرار بود پس از حضرت محمّد صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شخص ديگري پيامبر شود،‌ او كسي نبود غير از علي عليه‌السلام. به همين وجه هم خليفه و جانشين بلافصل رسول الله اميرالمؤمنين علي‌عليه السلام است، زيرا خليفه و جانشين كسي است كه بيشترين اتحاد و نزديكي و قرابت را از نظر فضائل و خصوصيات با مستخلف عنه داشته باشد. همچنين شکي نيست که پيامبر اکرم‏صلي الله عليه وآله در بين انبيا بهترين پيامبر بوده و از همه آنان برتري داشته است، در نتيجه حضرت علي‏عليه السلام كه نفس پيامبر است نيز افضل از انبياي پيشين است.



[1]  کنز العمال، ج 6، ص 407

[2]  مصادراين حديث در بحث امامت در حديث بيان خواهد شد.

[3]  کنز العمال، ج 11، ص 628

[4]  محب الدين طبري در الرياض النضره ج 2 ص 164

[5]  كنز العمال ج 6 ص 154 الحديث 2561؛ و رجوع كنيد به تاريخ الخلفاى سيوطى ص 168 تا 173

+ نوشته شده در  88/06/02ساعت 16:3  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 

دوازده امام در قرآن:

(این بحث در ادامه بحث قبلی است برای استفاده بهتر بحث قبلی را هم مطالعه بفرمایید)

«إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِندَ اللّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتَابِ اللّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ فَلاَ تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ وَقَاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً كَمَا يُقَاتِلُونَكُمْ كَافَّةً وَاعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ» «همانا نزد خداوند دوازده شهر وجود دارد در كتاب الهي، روزي كه آسمانها و زمين را آفريد، كه چهار شهر از آن، حرمت دارد اين، دين قيم است بنابر اين، در اين شهرها به خود ستم نكنيد و با مشركان، دسته جمعى پيكار كنيد، همان گونه كه آنها دسته جمعى با شما پيكار مى‏كنند و بدانيد خداوند با پرهيزگاران است»

خداوند از دوازده شهر، كه چهار شهر آن حرمت دارد به دين قيم تعبير كرده است. شهر در اين آيه به چه معناست؟ آيا به معناي ماه‌هاي قمري يا شمسي است؟

به سه دليل منظور از شهر در اين آيه، ماه به معناي سي‌روز نيست.

اولاً دوازده ماه قمري، امري اعتباري و قراردادي است، يعني امري است كه بين جوامع اسلامي به طور قرارداد به وجود آمده است، به همين دليل هم برخي دوازده ماه را از طريق گردش زمين به دور خورشيد محاسبه مي‌كنند (ماه‌هاي شمسي) و برخي از طريق گردش ماه به دور زمين (ماه‌هاي قمري)؛ بنابراين وجود اين دوازده ماه (مانند وجود قوانين رانندگي) امري است كه پايه‌گذاري آن توسط انسان‌ها بوده است. حال آيا روز خلق زمين و آسمان اين ماه‌هاي اعتباري وجود داشته است؟ خداوند مي‌فرمايد روزي كه زمين و آسمان به وجود آمدند اين دوازده شهر وجود داشتند، يعني اين دوازده شهر قبل از خلقت زمين و آسمان بوده‌اند، حال آيا دوازده ماه قمري قبل از خلقت زمين و آسمان وجود داشته‌اند؟ آيا قبل از خلقت زمين و آسمان چهار ماه از اين دوازده ماه اعتباري حرام بوده است؟! يا اينكه پس از خلقت زمين و آسمان و پس ازگردش ماه به دور زمين و پس از شروع زندگي انسان‌ها در روي زمين اين ماه‌ها به وجود آمدند؟ و پس از قرن‌ها كه حضرت ابراهيم به نبوت رسيدند اين چهار ماه حرام شد؟ به راستي اگر اين دوازده ماه مثلا بيست ماه بود و يا به جاي ماه قمري ماه‌هاي شمسي يا رومي ‌بود، آيا دين خداوند ديگر استوار نبود؟ پس منظور خداوند از دوازده شهر، دوازده ماه به معني دوازده بازه‌ي زماني سي‌روزه نيست.

ثانياً توجه كنيد كه تمام اين دوازده ماه به همراه چهارماه حرام آن در زمان جاهليت هم وجود داشته است. يعني مشركين عرب و مردم زمان جاهليت و كساني كه قبل از بعثت پيامبر بوده‌اند به دوازده ماه كه چهار ماه آن حرام است عقيده داشتند، و دراين چهار ماه حرام هم جنگ نمي‌كردند، حال اگر دين استوار و قيم الهي اعتقاد به دوازده ماه است، در اينصورت مي‌توان گفت كه شرك مردم جاهليت هم دين قيم و استوار بوده است!! به ديگر سخن اعتقاد به دوازده ماه مسأله‌ي جديدي نيست كه رسول گرامي اسلام آن را تشريع كرده باشد بلكه مسأله‌اي بوده كه در زمان جاهليت هم وجود داشته است.

ثالثاً جمع شهر به معناي ماه قمري يا شمسي، «أشهر» است نه «شهور»، همان‌گونه كه خداوند مي‌فرمايد «الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومَاتٌ». پس به اين نتيجه مي‌رسيم كه مراد از اين دوازده شهر چيز ديگري غير از دوازده ماه است.

حال بايد ديد كه دين قيم الهي در قرآن چيست تا پس از آن پي ببريم كه مراد از شهر چيست؟

براي معرفي دين قيم در قرآن به چند مقدمه نياز است :

مقدمه اول : در سوره نحل آيه 114 مي‌خوانيم «فَكُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلاَلاً طَيِّباً وَاشْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ إِن كُنتُم إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ» «پس، از آنچه خدا روزيتان كرده است، حلال و پاكيزه بخوريد؛ و شكر نعمت خدا را بجا آوريد اگر او را مى‏پرستيد»

همچنين در جاي ديگر مي‌خوانيم«إِنَّمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَوْثَاناً وَتَخْلُقُونَ إِفْكاً إِنَّ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لاَ يَمْلِكُونَ لَكُمْ رِزْقاً فَابْتَغُوا عِندَ اللَّهِ الرِّزْقَ وَاعْبُدُوهُ وَاشْكُرُوا لَهُ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (عنكبوت  17)» «شما غير از خدا فقط بتهايى (از سنگ و چوب) را مى‏پرستيد و دروغى به هم مى‏بافيد؛ آنهايى را كه غير از خدا پرستش مى‏كنيد، مالك هيچ رزقى براى شما نيستند؛ روزى را تنها نزد خدا بطلبيد و او را پرستش كنيد و شكر او را بجا آوريد كه بسوى او بازگشت داده مى‏شويد»

 طبق بيان اين دو آيه‌ي شريفه شكر نعمت‌هاي خداوند عبادت خداوند است و عبادت خداوند هم شكر نعمتهاي اوست.

مقدمه دوم : در سوره يوسف مي‌خوانيم : «مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلَّا أَسْماءً سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُكُم مَّا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ (يوسف/40)» «اين معبودهايى كه غير از خدا مى‏پرستيد، چيزى جز اسمهائى كه شما و پدرانتان آنها را خدا ناميده‏ايد، نيست؛ خداوند هيچ دليلى بر آن نازل نكرده، حكم تنها از آن خداست، فرمان داده كه غير از او را نپرستيد؛ اين است آيين پابرجا، ولى بيشتر مردم نمى‏دانند»

پس دين قيم، عبادت خداوند و ترك عبادت غير خداست و طبق مقدمه اول عبادت مطلق خدا يعني شكر نعمتهاي خدا؛ پس دين قيم يعني شكر نعمت‌هاي الهي.

مقدمه سوم : در آيه‌ي صراط مستقيم بيان شد كه بزرگترين نعمت خداوند ولايت است. (ولايت الهي كه در پيامبر و حضرت علي‌عليه‌السلام تجلي كرده است)

مقدمه چهارم : همچنين خداوند در آيات ديگر مي‌فرمايد:

 «إِنَّ اللّهَ رَبِّي وَرَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هذَا صِرَاطٌ مُستَقِيمٌ (آل عمران 51)» «خداوند، پروردگار من و شماست؛ او را بپرستيد اين است صراط مستقيم»

در اين‌آيه هم بيان مي‌شود كه عبادت خداوند يعني اطاعت از صراط مستقيم.

پس شكر نعمت ولايت كه به معني اطاعت از ولايت و قرار گرفتن در صراط مستقيم است به معني دين قيم است.

اين نتيجه به طور واضح و صريح در آيه‌ي «قُلْ إِنَّنِي هَدَانِي رَبِّي إِلَى‏ صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ دِيناً قِيَماً مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفاً وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» «بگو: پروردگارم مرا به راه راست هدايت كرده؛ آيينى پابرجا، آيين ابراهيم، كه از آيينهاى خرافى روى برگرداند؛ و از مشركان نبود.» آمده است.

دليل دوم براي اينكه دين قيم يعني صراط مستقيم آيه‌ي شريفه‌ي سوره بينه است، در سوره بينه آمده است : «وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفَاءَ وَيُقِيمُوا الصَّلاَةَ وَيُؤْتُوا الزَّكَاةَ وَذلِكَ دِينُ الْقَيِّمَةِ (بينه/5)» «و به آنها دستورى داده نشده بود جز اينكه خدا را بپرستند در حالى كه دين خود را براى او خالص كنند و از شرك به توحيد بازگردند، نماز را برپا دارند و زكات را بپردازند، و اين است آيين مستقيم و پايدار»

پس دين قيم، يعني صراط مستقم و همان‌گونه كه بيان شد صراط مستقيم هم يعني ولايت الهيه كه در آيه‌ي ولايت، آيه‌ي اولي‌الامر و آيه‌ي غدير به پيامبر و حضرت علي عليه‌السلام اعطاء شده است.

و اينكه خداوند مي‌فرمايد «إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِندَ اللّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتَابِ اللّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ» بيانگر اين است كه منظور از اثنا عشر شهر (دوازده ماه) دوازده امامي‌هستند كه رسول الله بارها وبارها آنان را معرفي كردند. همانها كه با وجود خود دين را پابرجا نگه داشته و مي‌دارند و همانها كه قبل از خلقت زمين و آسمان وجود داشته و خدا را عبادت مي‌كردند. در اين باب احاديثي از رسول گرامي اسلام رسيده است كه مؤيد اين نتيجه مي‌باشد كه در بخش امامت در حديث بيان مي‌شود[1].



[1]  از طريق اهل بيت عليهم السلام احاديث فراواني رسيده است مبني بر اينكه اين دوازده ماه وجود مقدس دوازده امام هستند. رجوع كنيد به تفاسير روايي مانند تفسير برهان و صافي. نكته‌اي كه باقي مي‌ماند اين است كه اين چهار شهري كه حرمت و احترام آنان بيشتر بايد حفظ شود چه كساني هستند؟ طبق احاديث اين چهار شهر چهار امامي هستند كه نام مبارك آنان علي است. يعني اميرالمؤمنين، امام سجاد، امام رضا و امام هادي عليهم‌السلام.

+ نوشته شده در  88/05/16ساعت 17:53  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 

«اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ» ما را به ولایت امیرالمومنین علی علیه السلام هدایت کن .......

به راستی آيا ممكن است خداي متعال امر به پرداخت زكات كند ولي مقدار و موارد زكات را بيان نكند؟ آيا تكليف بدون شناخت ممكن است؟ اين بحث درمورد اولي‌الامر به اتمام رسيد، در آنجا بيان كرديم كه خدايي كه امر كرده است كه از اولي‌الامر اطاعت كنيد حتما بايد مصداق اولي‌الامر را هم تعيين كند و به اين نتيجه رسيديم كه اولي‌الامر بايد معصوم باشند و معصومين تنها اهل بيت پيامبر عليهم‌السلام هستند. اكنون مي‌خواهيم بررسي كنيم كه مصداق صراط‌مستقيم الهي چه كسي است و آيا خداوند كسي را به عنوان صراط مستقيم در قرآن معرفي كرده است يا خير؟

با توجه به اينكه خداوند مي‌فرمايد «قَالَ هَذا صِرَاطٌ عَلَيَّ مُسْتَقِيمٌ» «(خداوند) گفت اين راه مستقيمى است كه بر عهده من است» معلوم مي‌شود كه صراط مستقيم را خداوند بايد تعيين كند و همان‌گونه كه در مباحث قبلي بيان شد انتخاب مردم در مشخص كردن صراط مستقيم تأثير ندارد. حال اين صراط مستقيم چيست؟

تفاوت اكمال و اتمام:

آثار موجودات دو نوع است؛ يك نوع از موجودات وقتى اثر خود را مى‌بخشند كه همه اجزاى آن جمع باشد، مانند روزه كه مركب است از امورى كه اگر يكى از آنها نباشد روزه روزه نمى‌شود، مثلا اگر كسى در همه اجزاى روز از خوردن و ساير محرمات امساك بكند ولى در وسط روز در يك ثانيه دست از امساك بر دارد، و قطره‌اى آب بخورد، روزه اش روزه نيست. از جمع شدن اجزاء اينگونه امور تعبير مى‌كنند به تماميت و در قرآن كريم مى‌فرمايد «ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيَامَ إِلَى اللَّيْلِ»؛ نوع ديگر قسمتى از اشياء هستند كه اثر بخشيدن آنها نيازمند به آن نيست كه همه اجزاى آن جمع باشد، بلكه اثر مجموع اجزاء مانند مجموع آثار اجزاء است، هر يك جزئى كه موجود بشود اثرش هم مترتب مى‌شود و اگر همه اجزاء جمع شود همه اثر مطلوب حاصل مى شود، مثلا يك روز روزه، اثر يك روز را دارد، ولي يك‌ماه اثر سي‌روز را دارد، تماميت را در اين قسم كمال مى‌گويند و در قرآن كريم فرموده «وَلِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ»؛

اكمال دين و اتمام نعمت در روز غدير خم:

پس از ابلاغ ولایت اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام به مردم آیه ی اکمال دین و اتمام نعمت نازل شد. «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي»

كامل شدن دين به اين معني است كه امروز مطلبى بر آن معارف و احكام ديني اضافه شده است و مراد از نعمت هر چه باشد امرى معنوى و واحد است و گويا تا امروز نعمت‌ها ناقص بوده، يعنى اثر لازم را نداشته، امروز آن نعمت ناقص تمام شد، و در نتيجه امروز آن معارف و احكام اثرى كه بايد داشته باشند دارا شده است. پس ولايت اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام نعمت است.

از طرف ديگر بايد دقت شود كه آنچه كه انسان با تصرف در آن راه خدا را طى كند نعمت است و بسياري از آيات قرآنى دلالت دارد بر اينكه اين چيزهائى كه ما نعمتش مى‌شماريم وقتى نعمت هستند كه با غرض الهى موافق باشد، و آن غرضى را كه خدا اين موجودات را بدان جهت خلق كرده تأمين شوند. بنابراين هر موجودى كه انسان در آن تصرف مى‌كند تا به آن وسيله راه خداى تعالى را طى كند، و به قرب خدا و رضاى او برسد، آن موجود براى بشر نعمت است، و اگر مطلب به عكس شد يعنى تصرف در همان موجود باعث فراموشى خدا و انحراف از راه او، و دورى از او و از رضاى او شد، آن موجود براى انسان نقمت است[1]، پس هر چيزى به خودي خود براى انسان نه نعمت است و نه نقمت و بستگي به نوع استفاده از آن دارد. اگر در راه عبوديت خداى تعالى استفاده شود و در تحت ولايت خدا قرارش دهد، آن وقت براى او نعمت خواهد بود، و از اينجا مي‌توان دريافت كه نعمت در حقيقت همان ولايت الهى است، و هر چيزى وقتى نعمت مى‌شود كه مشتمل بر مقدارى از آن ولايت باشد.

و ولايت خداى سبحان (يعنى سرپرست او نسبت به امور بندگان و تربيت آنان به وسيله دين) تمام نمى‌شود مگر به ولايت رسولش، و ولايت رسولش نيز تمام نمى‌شود مگر به ولايت اولى الامر كه بعد از درگذشت حضرت رسول و به اذن خداى سبحان زمام اين تربيت و تدبير را به دست بگيرند، همچنانكه خداى تعالى مى‌فرمايد «يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ» و نيز مي‌فرمايد «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ» در واقع ولايت خداوند به ولايت اولي‌الامر و كساني كه آيه‌ي ولايت براي آنان آمده است تمام مي‌شود و در قسمت‌هاي قبلي اثبات شد كه اينها كساني نيستند جز اهل بيت و ولايت خداوند با ولايت اهل بيت به اتمام مي‌رسد. بنابراين كسي كه ولايت اهل بيت را قبول نكند گويي كه ولايت خدا را قبول نكرده است، زيرا اين ولايت تمام كننده ولايت خداست.

پس معناى آيه اكمال دين اين شد: امروز كه همان روزى است كه كفار از دين شما مأيوس شدند مجموع معارف دينيه‌اى كه به شما نازل كرديم را با حكم ولايت كامل كرديم، و نعمت خود را كه همان نعمت ولايت يعنى اداره امور دين و تدبير الهى آن است برشما تمام نموديم، چون اين تدبير تا قبل از امروز با ولايت خدا و رسول صورت مى‌گرفت، و معلوم است كه ولايت خدا و رسول تا روزى مى‌تواند ادامه داشته باشد كه رسول در قيد حيات باشد، و وحى خدا همچنان بر وى نازل شود، و اما بعد از در گذشت رسول و انقطاع وحى ديگر رسولى در بين مردم نيست تا از دين خدا حمايت نموده و دشمنان را از آن دفع كند، پس بر خدا واجب است كه براى ادامه تدبير خودش كسى را نصب كند، و آن كس همان ولى امر بعد از رسول و قيم بر امور دين و امت او و مصداق «أُولِي الْأَمْرِ» است. و او كسي نيست جز اميرالمؤمنين علي‌بن‌ابي‌طالب و اهل بيت عليهم‌السلام.

پس ولايت كه تا قبل از امروز (براي مردم) ناقص بود، و به حد تمام نرسيده بود، امروز با نصب ولى امر، بعد از رسول تمام شد و وقتى دين خدا در تشريعش به حد كمال رسيد، و نعمت ولايت تمام شد«وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلاَمَ دِيناً»؛

حال كه مشخص شد نعمت به معني ولايت الهي است و اين ولايت الهي اولا در آيه‌ي ولايت و اولي‌الامر به پيامبر و اميرالمؤمنين علي عليه السلام نسبت داده شده است، دوما در روز غدير هم با ولايت اميرالمؤمنين است كه ولايت الهيه در روي كره زمين ادامه مي‌يابد و نعمت تمام و دين كامل مي‌شود مي‌توان نتيجه گرفت كه صراط مستقيم هم راهي جز ولايت اميرالمؤمنين علي عليه السلام نيست، زيرا در اولين سوره قرآن مي‌خوانيم «اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ * صِرَاطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» در واقع صراط مستقيم الهي، صراط كساني است كه خداوند به آنان نعمت داده است، و اين نعمت چيزي جز ولايت الهيه نيست[2] كه در آيه‌ي ولايت و اولي‌الامر و آيه‌ي اتمام نعمت به اميرالمؤمنين علي‌عليه‌السلام تفويض شده است. و اگر نعمت چيزي جز ولايت باشد (مثلا دنيا) به اين معني است كه كفار و مشركين كه بهره بيشتري ازدنيا دارند در صراط مستقيم قرار دارند!

نكته‌ي ديگري كه بايد به آن توجه شود اين است كه تمامي‌عبادات و احكام بدون ولايت هيچ اثري ندارد، زيرا كه صراط‌مستقيم، ولايت اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام است وخداوند مي‌فرمايد «وَأَنِ اعْبُدُونِي هذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِيمٌ» در واقع اگر كسي ظاهر عبادات را انجام دهد ولي ولايت اهل بيت را نداشته باشد عبادت او جسم بي روحي است كه هيچ اثري ندارد، زيرا عبادتي كه از ناحيه اهل بيت نرسيده باشد و عبادتي كه بدون ولايت اهل بيت انجام شود خارج از صراط مستقيم انجام گرفته است.

ادامه دارد .........

[1]  همان‌گونه كه در مورد دنيا مي‌خوانيم «وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا لَعِبٌ وَلَهْوٌ»

[2]  «وَمَن يَعْتَصِم بِاللّهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلَى‏ صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ»

+ نوشته شده در  88/05/05ساعت 19:10  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 

همان گونه که قبلا بررسی بزرگترین اختلاف بین شیعه و سنی بحث انتصابی بودن یا انتخابی بودن امامت است. این بحث قبلا انجام  شد و انشاء الله دوباره مطرح خواهد شد . در این چند جلسه قصد دارم آیاتی را که درمورد امامت اهل بیت علیهم السلام هست و کمتر مورد توجه قرارمی گیرد را بنویسم انشاء الله .

آیه صادقین :

«يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ (توبه/119)»

در اين آيه خداوند امر كرده است كه همراه صادقين باشيد. دقت شود، آنچه در شرع اسلام واجب است، راستگويي و پرهيز از دروغگويي است، امّا بودن با راستگويان يکي از واجبات شرع نيست، در حالي که بودن با صادقان در آيه مورد امر قرار گرفته و امر براي وجوب است.

به همين دليل مي‌توان دريافت كه مقصود از صادقين، راستگويان نمي‌باشند، زيرا اگر اين‌گونه بود مي‏بايست در آيه کريمه «وَکُونُوا مَعَ الصّادِقِينَ» به جاي «مع» «من» تعبير مي‏شد. و معناي آن اين بود که بر هر مسلمان لازم است از راستگويان باشد و از دروغ اجتناب ورزد. به ديگر سخن اين‏که «مَعَ الصّادِقِينَ» تعبير شده، دلالت بر اين نکته دارد که مقصود از صدق، مرتبه کامل صدق يعني همان عصمت و طهارت است که با وجود آن، راستي و درستي در گفتار و کردار به طور کامل محقق مي‏شود.

اگر مقصود از «صادقين» غير از امامان معصوم بود، لازمه‏اش آن بود که بر تمام انسان‏ها حتّي پيامبر و اهل بيتي كه آيه‌ي تطهير براي آنان نازل شده است، لازم باشد که از غير معصوم پيروي کنند، و اين امري است كه با نص صريح قرآن مبني بر اطاعت از اولي‌الامرِ معصوم مخالف است.

و اين‏که خداوند تمام مؤمنان را در اوّل آيه به تقوا و پرهيز از گناهان دعوت کرده و پس از آن، مؤمنين را به بودن با «صادقان» فرمان داده است، مي‌رساند كه بودن با آنان چيزي جز قرار گرفتن در قيد اطاعت آنان و پرهيز از مخالفت با آنان نيست.

درواقع به دليل اينكه خداوند امر كرده است كه با صادقين باشيد، و اين امر مطلق است، يعني در همه كارها بايد همراه صادقين باشيم و از آنان اطاعت كنيم در مي‌يابيم كه اين صادقين، اولي‌الامر هستند، و نيز به دلايلي كه ذكر شد مراد از صادقين راستگويان نمي‌باشند، بلكه مراد عصمت در همه افعال و اقوال و اعمال است. بنابراين صادقين همان معصومين و همان اولي‌الامر هستند. به ديگر سخن صادقين اهل‌بيت عليهم‌السلام هستند كه در آيه‌ي تطهير خداوند شهادت به عصمت مطلقه‌ي آنان داده است.

حضرت علي عليه‌السلام تنها كسي كه خداوند او را به عنوان صادقين معرفي مي‌كند:

آيات زيادي در شأن حضرت علي عليه‌السلام نازل شده است. يكي از اين آيات آيه‌ي انفاق است كه خداوند مي‌فرمايد «الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُم بِاللَّيلِ وَالنَّهَارِ سِرّاً وَعَلاَنِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ» (بقره آيه 274) «آنان كه اموالشان را در شب و روز ، پنهان و اشكار انفاق مي‌كنند اجرشان پيش خداست و نه ترسي دارند و نه غمگين مي‌شوند»

طبق نقل مفسرين شيعه و سني، اين آيه در شأن حضرت علي عليه السلام آمده است، آن هنگامي‌كه ايشان چهار درهم نقره داشتند يكي را در شب، يكي را در روز، يكي را مخفيانه و ديگري را آشكارا انفاق كردند[1].

اين آيه در مورد انفاق مالي حضرت علي عليه‌السلام بود، آيه‌ي ديگري هم انفاق جاني اميرالمؤمنين را بيان مي‌كند: «وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللّهِ وَاللّهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ» (بقره ايه 207) «بعضي از مردم از جان خود براي رضاي خدا مي‌گذرند و خدا دوستدار بندگانست»

شأن نزول اين آيه اين است كه هنگامي‌كه پيغمبر اسلام تصميم گرفتند از مكه به مدينه مهاجرت كنند، حضرت علي عليه السلام را براي اداي دينها و  بازگرداندن امانتهايي كه نزد ايشان بود به جاي خويش قرار دادند. شبي كه پيامبر قصد داشتند از مكه خارج شوند، چهل نفر از مشركان اطراف خانه ايشان به كمين نشسته بودند، به همين خاطر پيامبر به حضرت علي عليه السلام فرمودند كه در بستر ايشان بخوابند و حضرت علي عليه‌السلام هم جان خود را فداي جان رسول الله كردند. در آن شب بود كه اين آيه‌ي شريفه نازل شد و آن شب ليلة المبيت ناميده شد.

اين دو آيه حضرت علي عليه السلام را به عنوان كسي كه با مال و جان خود در راه خدا جهاد مي‌كند معرفي مي‌كند. درواقع تنها مصداق مجاهدان با مال و جان كه خداوند در قرآن معرفي كرده است، حضرت علي عليه السلام است و هيچ شخص ديگري اين‌گونه معرفي نشده است.

از طرف ديگر صادقون كساني هستند كه با مال و جانشان جهاد مي‌كنند: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ (حجرات/15)» «مؤمنان واقعى تنها كسانى هستند كه به خدا و رسولش ايمان آورده‏اند، سپس هرگز شك و ترديدى به خود راه نداده و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد كرده‏اندآنها راستگويانند.»

به ديگر سخن، خداوند در اين آيه كساني كه را كه با مال و جان خود جهاد كرده‌اند به عنوان صادقين معرفي كرده است و در آيات گذشته بيان شد كه تنها كسي كه در قرآن به عنوان مجاهد با مال و جان معرفي شده است حضرت علي عليه السلام است. بنابراين تنها مصداقي كه خداوند در قرآن به عنوان صادقين معرفي كرده است حضرت علي عليه‌السلام است. بنابراين آيه‌ي «يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ» امري است به وجوب اطاعت از اميرالمؤمنين؛ البته دقت شود كه طبق اين دليلي كه بيان شد تنها مصداق صادقين علي عليه‌السلام است، ولي همان‌گونه كه در بحث قبلي مطرح شد، صادقين كساني هستند كه معصوم هستند و معصومين كساني نيستند جز اهل بيت عليهم‌السلام.



[1]  مناقب ابن مغازلى ص 280 ،‌ ذخائر العقبى ص 88 و نيز در تفسير مجمع البيان و صافي و نور الثقلين و تفسير رازي و تفسير كشاف و معالم التنزيل و صواعق هم اينگونه آمده است.

+ نوشته شده در  88/04/23ساعت 14:29  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 

ميلاد ركن توحيد، روح نبوت، تفسير قرآن، اصل دين، ميزان اعمال، صديق اكبر، فاروق اعظم، باب علم نبي، عدل قرآن، اسدالله الغالب، حضرت مولانا اميرالمؤمنين علي‌بن ابي طالب عليه السلام را به همه موحدين عالم تبريك و تهنيت و شادباش عرض مي‌كنم

.



ألا و من احبّ عليّا فقد أحبّنى، و من احبّنى فقد رضى اللّه عنه، و من رضى اللّه عنه كافاه الجنّة.

ألا و من أحبّ عليّا لا يخرج من الدنيا حتىّ يشرب من الكوثر، و يأكل من طوبى، و يرى مكانه فى الجنّة.

ألا و من أحبّ عليّا فتحت له ابواب الجنّة الثمانية يدخلها من أىّ باب شاء بغيرحساب.

ألا و من احبّ عليّا اعطاه اللّه كتابه بيمينه و حاسبه حساب الانبياء.

ألا ومن احبّ عليّا اعطاه اللّه بكلّ عرق فى بدنه حوراء و شفّع فى ثمانين من اهل بيته، و له بكلّ شعرة فى بدنه حوراء و مدينة فى الجنّة.

ألا و من احبّ عليّا بعث اللّه اليه ملك الموت كمايبعث الى الانبياء، و دفع اللّه عنه هول منكر و نكير؛ و بيّض وجهه، و كان مع حمزة سيّد الشهداء.

ألا و من احبّ عليّا جاء يوم القيامة و وجهه كالقمر ليلة البدر.

ألا و من احبّ عليّا وُضع على رأسه تاج الملك، و ألبس حلّة الكرامة.

ألا ومن احبّ عليّا جاز على الصراط كالبرق الخاطف.

ألا و من احبّ عليّا كتب اللّه له براءة من النار و جوازا على الصراط و امانا من العذاب، و لم ينشر له ديوان و لم ينصب له ميزان و قيل له ادخل الجنّة بلا حساب.

ألا و من احبّ آل محمّد أمن من الحساب و الميزان و الصراط.

ألا و من مات على حبّ آل محمّد فأنا كفيله بالجنّة مع الانبياء. ألا و من مات على بغض آل محمّد لم يشمّ رائحة الجنّة


«آگاه باشيد هركس على عليه‏السلام را دوست بدارد، مرا دوست داشته است و هركس مرا دوست بدارد خدا از او خشنود مى‏شود و پاداش او را بهشت قرار مى‏دهد.

آگاه باشيد هركس على عليه‏السلام را دوست بدارد، از دنيا نمى‏رود تا از آب كوثر بنوشد واز درخت طوبى بخورد و جايجاه خود را (قبل از مرگ) در بهشت ببيند.

آگاه باشيد هركس على عليه‏السلام را دوست بدارد، هشت در بهشت به روى او گشوده مى‏شود و او از هر درى كه بخواهد بدون حساب وارد خواهد شد.

آگاه باشيد هركس على عليه‏السلام را دوست بدارد، خداوند نامه عمل او را به دست راست او مى‏دهد و همانند پيامبران حساب اعمال او را مى‏كند.

آگاه باشيد هركس على عليه‏السلام را دوست بدارد، خداوند به عدد هر مو و هر رگى كه در بدن اوست از حورالعين به او تزويج مى‏نمايد و اجازه شفاعت از هشتاد نفر از اهل‏بيت او را به او مى‏دهد و شهرى را در بهشت به او عطا مى‏فرمايد.

آگاه باشيد هركس على عليه‏السلام را دوست بدارد، خداوند او را همانند پيامبران قبض روح مى‏كند و وحشت منكر و نكير را از او برطرف مى‏كند و صورت او را سفيد مى‏نمايد و او را با حضرت حمزه سيدالشهداء عليه‏السلام محشور مى‏نمايد.

آگاه باشيد هركس على عليه‏السلام را دوست بدارد، صورت او روز قيامت مانند ماه شب چهارده نورانى مى‏باشد.

آگاه باشيد هركس على عليه‏السلام را دوست بدارد، خداوند تاج سلطنت بر سر او مى‏گذارد و از حله‏هاى كرامت بهشتى به او مى‏پوشاند.

آگاه باشيد هركس على عليه‏السلام را دوست بدارد، مانند برق از صراط مى‏گذرد.

آگاه باشيد هركس على عليه‏السلام را دوست بدارد، خداوند برائت از آتش دوزخ و عبور از صراط و امان از عذاب را براى او مى‏نويسد و نامه‏اى براى او گشوده نمى‏شود و ميزان وحسابى نخواهد داشت و به او گفته مى‏شود: بدون حساب وارد بهشت شود.

آگاه باشيد هركس آل محمّد عليهم‏السلام را دوست بدارد، از حساب و ميزان و صراط ايمن خواهد بود.

آگاه باشيد هركس با محبت و دوستى آل محمّد عليهم‏السلام بميرد، من ضامن او خواهم بود كه در بهشت همنشين پيامبران عليهم‏السلام باشد.

آگاه باشيد هركس بادشمنى با آل محمّد عليهم‏السلام بميرد، بوى بهشت به مشام او نخواهد رسيد»
+ نوشته شده در  88/04/15ساعت 12:25  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 

نتیجه مبارزات حضرت زهرا سلام الله علیها

پس از بیان شش مرحله از مبارزات یگانه کوثر قرآن اکنون وقت آن است که اندک تاملی در این مبارزات و مخصوصا در باب ماجرای فدک داشته باشیم.

تاملی در باب فدک ......

حديثي كه ابوبكر جعل كرد و به اين بهانه فدك را به حضرت زهرا نداد مخالف آيات متعددي از قرآن كريم است. ابوبكر گفت «من از پيامبر شنيدم كه فرمود «ما پيامبران ارثي از خود نمي گذاريم و هر چه كه بعد از ما بماند صدقه خواهد بود»

اما خداوند در قرآن ماجراي ارث بردن از پيامبران را اين‌گونه بيان مي‌كند:

«وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُدَ» «و سليمان وارث داوود شد» ( نمل16)

«فَهَبْ لِي مِن لَّدُنكَ وَلِيّاً * يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيّاً ( مريم 5و6 )»

و در جاي ديگر به طور عام در مورد ارث مي‌فرمايد:

الف: «يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلَادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ» «خداوند در باره فرزندانتان به شما سفارش مى‏كند كه سهم (ميراث) پسر، به اندازه سهم دو دختر باشد.»  النساء/ 11.

ب: «وَلَكُمْ نِصْفُ مَا تَرَكَ أَزْوَاجُكُمْ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُنَّ وَلَدٌ فَإِنْ كَانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَكُمُ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَكْنَ و َلَهُنَّ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَكْتُمْ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ وَلَدٌ فَإِنْ كَانَ لَكُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمَّا تَرَكْتُمْ» «و براى شما، نصف ميراث زنانتان است، اگر آن‌ها فرزندى نداشته باشند. و اگر فرزندى داشته باشند، يك چهارم از آن شماست پس از انجام وصيتى كه كرده‏اند، و اداى دين (آن‌ها). و براى زنان شما، يك چهارم ميراث شماست‏» النساء/ 12

ج. «و َلِكُلٍّ جَعَلْنَا مَوَالِيَ مِمَّا تَرَكَ الْوَالِدَانِ وَالْأَقْرَبُونَ.» «براى هر كسى، وارثانى قرار داديم، كه از ميراث پدر و مادر و نزديكان ارث ببرند.»

1.        حال اگر خداوند از طرفي به همه مردم امر كرده است كه ارث بگذارند و پيامبران هم ارث مي‌گذارند، و از طرف ديگر پيامبران را در بعد بشري مانند بقيه انسان‌ها قرار داده و مي‌فرمايد «قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ ..... (كهف/110)» « بگو: من فقط بشرى هستم مثل شما» چگونه است كه همه مردم و همه پيامبران بايد ارث بگذارند ولي تنها و تنها پيامبر خاتم است كه ارث نمي‌گذارد؟

دقت شود كه لفظ ارث و مشتقات آن مثل: وارث و موروث و يرث و…  براى اموال و حقوق قابل انتقالى كه ميت به جا مى‌گذارد وضع شده و معناى حقيقى ارث چيزى غير از اين نيست، و در هر معنايى غير از اين، مَجاز است. بنابراين ارثي كه حضرت داود و حضرت زكريا برجاي گذاشتند ارث مالي است و واضح است حديثي كه ابوبكر به آن استناد كرد از جعليات خود اوست.

2.       به راستي چگونه است كه حديثي كه ابوبكر جعل كرد بدون هيچ‌گونه شاهدي پذيرفته شد، اما ادعاي حضرت زهرا سلام الله عليها كه قرآن شهادت به عصمت ايشان داده است بدون شاهد پذيرفته نشد؟؟

3.       آيا حضرت زهرا پيش از آمدن نزد ابوبكر آگاه بود كه از پدرش ارث مي برد يا خير؟ اگر نمي‌دانستند چرا قول ابوبكر را كه گفت پيامبر فرمود ما گروه پيامبران ارث نمي‌گذاريم را قبول نكرد بلكه او را عملا تكذيب نمود تا آنجا كه از او دوري كرد و تا آخر عمر با او سخني نگفت ؟

4.       اگر انبيا عموما و خاتم الانبيا خصوصا ارثي نداشتند پس چگونه وصي و وارث قرار دادند؟ از جمله نبي اكرم وصي و وارث خود را امام اميرمؤمنان علي عليه السلام معرفي كرد و فرمودند: «لِكُلِّ نَبي وَصي وَ وارث و انّ عَليًّا وَصيّي وَ وارِثي»[1] البته ممكن است گفته شود كه مراد از وارث در اين مورد ارث علمي مي‌باشد نه مالي . حال اگر مراد از اين حديث ارث علمي مي‌باشد آيا در اين صورت كسي كه وارث علمي پيامبر اكرم مي‌باشد آيا اين دليل بر احق بودن و اولي بودن او به خلافت نمي‌باشد ؟

5.       خداوند در قرآن مي‌فرمايد «كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِن تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقّاً عَلَى الْمُتَّقِينَ» (بقره 180) «بر شما نوشته شده: هنگامى كه مرگ يكي از شما فرا رسد، اگر چيز خوبى از خود به جاى گذارده، براى پدر و مادر و نزديكان، بطور شايسته وصيت كند اين حقى است بر متقين» حال ممكن است با اين همه تأكيد رسول الله از دنيا بروند و به فرزند خود يا اميرالمؤمنين و يا هيچ كس ديگر از اهل مدينه نگويند كه ما پيامبران ارث نمي‌گذاريم و فقط به ابوبكر بگويد ؟

6.       اگر كسي در خانه اي نشسته باشد و شخصي ادعاي آن خانه را داشته باشد شخص مدعي بايد شاهد بياورد نه مالك. حال چگونه است كه حضرت زهرا كه صاحب فدك بود و كارگرانش در فدك در حال كار كردن بودند بايد شاهد بياورد در حالي كه ابوبكر كه ادعاي آن باغ را دارد بايد شاهد بياورد نه صديقه كبري ؟

7.       به راستي گويا اهل سنت، اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام و حضرت زهرا سلام الله عليها را به عنوان يك صحابه عادي پيامبر هم قبول ندارند. اگر همه صحابه پيامبر عادل هستند پس چرا ابوبكر ادعاي حضرت علي و حضرت زهرا و ام ايمن ورباح را كه همگي از صحابه پيامبر بودند رد كرد؟؟

8.       طبق بيان تاريخ خزيمة بن ثابت با اينكه يك نفر بود ولي شهادت او را برابر دو شاهد عادل قرار دادند[2] ، حال جايي كه شهادت خزيمة بن ثابت به تنهايي كافي باشد چرا شهادت حضرت زهرا و امير مؤمنان علي عليه السلام كه آيه‌ي تطهير در شان ايشان نازل شده است به تنهايي حجت نباشد ؟ آيا اين دو بزرگوار در نظر ابوبكر به اندازه ديگر صحابه عادل نبودند؟

9.       با توجه به حديث معروف «علي مع الحق و الحق مع علي، يدور معه حيثما دار» « علي با حق است و حق با علي است و هر كجا كه او باشد حق با اوست» شهادت و گواهي حضرت علي نيز به تنهايي كفايت مي كند. حال چگونه حق بر محور وجود حضرت علي دور مي زند ولي شهادت او پذيرفته نيست ؟

10.   همچنين مگر نبود پيامبر كه فرمود علي باب علم من است و فرمود علي در قضاوت از همه شماها آگاه تر است، آيا مي شود اين علي كه از همه بيشتر مي داند ادعاي نادرست كند؟ در حاليكه همه به علم او اذعان داشته اند و به قول علماي اهل سنت علي  از اهل ذكري است كه قرآن فرموده از اهل ذكر بپرسيد. (نحل 43)

11.   مگر نبود پيامبر كه در حق علي فرمود علي با حق است و حق با علي است[3] چگونه مي شود علي كه هميشه حق با اوست و از اهل ذكر است (كه مردم بايد از او بپرسند) و در قضاوت از همه آگاه تر است ادعاي نادرست كند ؟  

12.   به راستي اگر حق با ابوبكر بود و حضرت زهرا كه قرآن شهادت بر عصمت ايشان داده است اشتباه مي‌كردند چرا تا آخر عمر خود با ابوبكر سخن نگفتند؟

13.   آيا خانه عايشه كه پيامبر در آن مدفون است متعلق به عايشه بوده است؟ چگونه؟ آيا به ارث از پيامبر برده است يا اينكه پيامبر در زمان حيات خود آن را به او واگذار نموده بودند ؟ در حاليكه در هيچ كتابي نقل نشده است كه خانه پيامبر به عايشه بخشيده شده بود، ولي فدك به حضرت زهرا بخشيده شده بود كه ابوبكر آن را از حضرت زهرا غصب كرد. و اگر آن خانه به عنوان ارث به ام المؤمنين عايشه رسيده است، چگونه است كه عايشه از پيامبر ارث مي‌برد در حالتي كه فقط يك نهم از سهمي كه متعلق به همه زنان پيامبر است بهره دارد (در واقع يك نهم از يك هشتم كه مي شود يك قسمت از هفتاد و دو قسمت!!!) ، اما حضرت زهرا كه دختر رسول خدا مي‌باشد نبايد ارث ببرد ؟

14.   به فرض اينكه ام المؤمنين عايشه، آن خانه را از پيامبر به ارث برده بود، به راستي چرا ارث ديگر همسران پيامبر را هم از ايشان غصب كرد؟ و اگر پيامبر ارث گذاشته است پس چرا عايشه از دفن پيكر مطهر امام حسن عليه السلام در خانه پيامبر جلوگيري كرد، در حاليكه ايشان بيش از عايشه در آن سهم داشته، زيرا كه عايشه يك نهم از يك هشتم ارث را استحقاق دارد به اين اعتبار كه او يكى از نه همسرى است كه هنگام وفات پيغمبر صلى اللَّه عليه‌وآله در عقد ازدواج آن حضرت بودند و آنگونه كه معلوم است، زوجه يك هشتم ميراث را مى‌برد، در حالى كه امام حسن عليه السلام از طريق مادرش فاطمه عليهاالسلام بيش از عايشه ارث مى برد ولي ام‌المؤمنين عايشه از دفن امام حسن جلوگيري مي‌كند و حق ايشان و ديگر همسران پيامبر را غصب مي‌كند؟!!!

15.   آيا محل دفن پيامبر همچنان در ملكيت پيامبر باقي ماند تا اين كه از دنيا رفتند،‌ و يا اينكه در دوران حيات پيامبر به عايشه انتقال يافت، چنانچه برخي ادعا مي كنند؟

در صورتي كه به ملكيت رسول خدا بوده است پس از رحلت پيامبر به عنوان ارث از پيامبر به جاي مانده و يا به عنوان صدقه ؟ واگر به عنوان ارث بر جاي مانده چرا ابوبكر و عمر فقط از عايشه اجازه گرفتند و از ساير ورثه كه همه زنان پيامبر و حضرت زهرا و ديگر وارثان اجازه نگرفتند ؟

16.   اصلا از همه اينها بگذريم چرا ابوبكر و عمر ادعاي عايشه و حفصه را درمورد ارث بردن از حجره پيامبر بدون شاهد تصديق كردند و هيچ شاهدي از آنان نخواستند اما صديقه كبري پاره تن حضرت رسول كه آن همه پيامبر درمورد ايشان سفارش كردند با اينكه حضرت علي و ام ايمن و حسنين را شاهد آورد باز هم حرفش را قبول نكردند، در حاليكه همان طور كه گفتيم ابوبكر بايد شاهد مي آورد نه حضرت زهرا ؟

17.    ابوبكر در آخرين لحظات زندگي آرزو كرد و گفت : اي كاش سه كار را انجام نميدادم، اي كاش احترام خانه فاطمه زهرا را حفظ مي‌كردم و فرمان حمله را صادر نمي كردم هر چند به خاطر جنگ در را به روي ما مي بست. اي كاش روز سقيفه بار خلافت را به دوش نمي‌كشيدم و آن را به دوش عمر و ابوعبيده مي گذاردم و خود مقام معاونت را مي‌پذيرفتم. اي كاش اياس بن عبدالله (معروف به الفجاه) را نمي‌سوزاندم[4]. آري اين است اجر رسالت پيامبر،‌ اين است مودت و محبت به خاندان پيامبر، آيا بايد اينگونه مزد 23 سال زحمت پيامبر را مي‌دادند . اگر بر فرض هم رسول خدا فرموده بودند كه خاندان ايشان را اذيت كنند و احترام حضرت زهرا را نگه ندارند از اين بدتر نمي‌توانستند انجام دهند. مگر خداوند نفرمود به پيامبر كه بگو من از شما مزدي نمي‌خواهم به جز مودت و دوستي با خاندانم ؟ چگونه مي‌خواهند جواب رسول خدا را بدهند ؟

18.   در معتبر ترين كتاب اهل سنت يعني صحيح بخاري (ج 9 كتاب الفرائض باب دوم ) آمده است كه «فهجره فاطمه فلم تكلمه حتي ماتت .....» يعني «حضرت فاطمه سلام الله عليها با ابوبكر قهر كرد وبا او سخن نگفت تا از دنيا رفت پس هنگامي كه از دنيا رفت ، شوهرش علي او را شبانه دفن نمود و ابوبكر را از آن مطلع نساخت و خود بر جنازه او نماز گذاشت» و باز در صيحيح بخاري (ج 4 كتاب الخمس) آمده است كه «حضرت فاطمه سلام الله عليها دختر رسول خدا به ابوبكر غضب نمود و با او قهر كرد و تا هنگام وفات هم با او حرف نزد»

با توجه به اينكه بخارى در صحيح خود توسّط ابن عبّاس از رسول اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم) نقل كرده است كه فرمود : هر كس از جامعه اسلامى به مقدار يك وجب دور شده و جدا شود، مرگ او همانند مرگ جاهليت است[5].

و مسلم نيز در صحيح خود به واسطه ابو هريره از رسول‏مكرّم (صلّي الله عليه وآله وسلّم) آورده است كه فرمود : كسى كه از فرمان حاكم سرپيچى نموده و از جامعه مسلمانان جدا شود همانند مردگان زمان جاهليت از دنيا خواهد رفت[6].

19.   و با توجه به روايت «مَنْ مات بغير إمام مات ميتة جاهلية» «هر كس بدون امام بميرد ، به مرگ جاهلي  مرده است[7]» امام زمان حضرت زهرا چه كسي بوده است؟ اگر امام زمان آن حضرت ابوبكر بوده است پس چرا با او مخالفت كرد و حتي اعلام نارضايتي از او كرد و بنا به نقل علماي بزرگ اهل سنت با همين نا رضايتي از دنيا رفت ،‌ آيا مي‌توان گفت كه فاطمه زهرا كه سيده زنان اهل بهشت و پاره تن رسول الله است با مرگ جاهلي از دنيا رفته است؟ اگر حضرت زهرا با مرگ جاهلي از دنيا نرفته است پس امام زمان آن حضرت چه كسي بوده است؟ اگر امام زمان او اميرمومنان علي بوده است آيا اين مهمترين دليل بر حقانيت حضرت علي و اثبات خلافت بلافصل اميرمومنان علي عليه‌السلام نمي‌باشد؟ آيا روايات «مات ميتة جاهليّة» قابل اعتماد نيست؟ يا نستجير باللّه حضرت زهرا (سلام الله عليها) به سخن و سنّت پيامبر عمل ننمود؟ و يا ابوبكر را شايسته جانشينى نمى‏دانست؟

نكته‌ي ديگر اينكه اگر غضب حضرت زهرا غضب خدا و پيغمبر است پس كساني كه حضرت زهرا را غضبناك كردند در دنيا و آخرت مورد لعن خداوند هستند[8] .

زيرا در قرآن مي خوانيم : «إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَاباً مُّهِيناً» «آنانكه خدا و رسولش را اذيت كنند خدا آنها را در دنيا و آخرت لعن كرده و بر آنان عذابي با ذلت و خواري مهيا ساخته است »( احزاب /57).

جواب اين سوالات چيست؟ آيا غير از اين است كه حق با حضرت علي است، غير از اين است كه كساني كه خود را خليفه پيامبر معرفي كردند به هيچ وجه لياقت جانشيني پيامبر را نداشتند و آنان حق حضرت علي عليه السلام را غصب كردند.

20.   در تاريخ نقل شده است كه ابوبكر در مورد حضرت زهرا و حضرت علي عليهما السلام گفت: «إنّما هو ثعالة شهيده ذنبه، مرب لكلّ فتنة ، هو الذي يقول : كرّوها جذعة بعدما هرمت ، يستعينون بالضعفه ، ويستنصرون بالنساء ، كأمّ طحال أحبّ أهلها إليها البغي»[9]. در اين عبارت، حضرت على (عليه السلام) را به روباه و حضرت زهرا (سلام الله عليها) را به دم آن تشبيه كرده است و ما از ترجمه بقيه آن شرم داريم. آيا پاسخ اجر رسالت : (قل لا أسئلكم عليه أجراً إلّا المودّة في القربي) همين بود؟!

آيا اين بود نتيجه آن همه سفارش و توصيه رسول گرامى (صلّي الله عليه وآله وسلّم) در حقّ حضرت زهرا (سلام الله عليها)؟! آيا چنين كسى شايستگى خلافت پيامبرى كه مفتخر به «إنّك لعلى خلق عظيم» است را دارد؟ مگر نه اينست كه طبق بيان اهل سنت سب صحابه كفر است، آيا حضرت علي عليه السلام جزو صحابه پيامبر نبود، و آيا سب كننده ايشان كافر است؟؟؟

21.   آيا حضرت علي عليه‌السلام با ابوبکر بيعت کرده بود و اطاعت از او را بر خود واجب مي‌دانست؟ پس چرا قبر فاطمه را به آنها نشان نداد؟ اگر علي با آنان بيعت کرده بود و ابوبکر را اولوالامر خود مي‌دانست حتماً جاي قبر حضرت زهرا را به آنها نشان مي‌داد؟

فاعتبروا یا اولی الابصار

[1]  ميزان الاعتدال 2/273 ، مناقب خوارزمي ص 85 ، ‌تاريخ مدينه دمشق 2/392 ....

[2]  كنز العمال 2/588                                                             

[3]‌ شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد 18/24 ،‌مستدرك صحيحين 3/124 ، تاريخ ابن عساكر و تاريخ يعقوبي و ...

[4]  اين داستان در كتب بسياري نقل شده است از جمله تاريخ الاسلام ذهبي جلد 3 ص 117، سقيفه جوهري ص 40 ،‌ الامامه و السياسة جلد 1ص 13، تاريخ ‌طبري 4/52 چاپ اروپا، العقد الفريد 3/69، لسان الميزان 4/189، كنز العمال، ج  6، ص 631، ح 14113، و... .

[5]  «ليس أحد يفارق الجماعة قيد شبر فيموت إلّا مات ميتة جاهليّة» صحيح البخاري ، ج 8 ص 105 ، كتاب الأحكام ، باب السمع والطاعة للإمام .

[6]  «من خرج عن الطاعة وفارق الجماعة فمات ، مات ميتة جاهليّة » صحيح مسلم ، ج 6 ص 21 ، كتاب الإمارة ، باب الأمر بلزوم الجماعة .

[7]  مصادر اين حديث قبلا بيان شد، اين حديث در كتب شيعي اينگونه نقل شده است «مَنْ ماتَ وَ لَمْ يَعرِف اِمامَ زَمانِه ماتَ ميتَةً جاهِليَةً» «هر كس بميرد وامام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهلي مرده است»

[8]  رسول گرامي اسلام بارها فرمودند : «ان الله يرضي لرضا فاطمه و يغضب لغضبها » «خداوند به رضايت فاطمه راضي مي شود و به غضب او غضبناك مي شود.» رجوع كنيد به : صحيح بخاري كتاب الخمس 4/96 ، و باب غزوه خيبر 5/177، مستدرك علي الصحيحين 3/153، اصابه عسقلاني 4/375، صواعق ابن حجر ص 105 و .... .

همچنين ايشان فرمودند: هر كس فاطمه را خشنود سازد، پيامبر را خشنود ساخته و هر كس او را خشمگين كند ، پيامبر را غضبناك نموده است .رجوع كنيد به : اعلام الوري 1/294

[9]  رجوع كنيد به السقيفة وفدك للجوهري ، ص 104 ؛ شرح نهج البلاغه لابن أبي الحديد ، ج 6 ص 215 ؛ دلائل الإمامة للطبري ، ص 123

+ نوشته شده در  88/04/02ساعت 20:23  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 

بخش ششم مبارزات ؛ وصيت به مخفي بودن قبر

صديقه طاهره در اواخر عمر كوتاهشان حضرت امير را فرا خواندند و وصيت كردند: مرا شبانه غسل بده و شبانه كفن و دفن نما و كسي را هم خبر نكن. حضرت علي عليه السلام هم طبق وصيت ايشان عمل كردند .

دستگاه حاكم كه با نفرين حضرت زهرا ومخالفت ايشان با خلفا، آبروي خويش را بر باد رفته مي‌ديد مي‌خواست با شركت در تشييع جنازه خود را محب و دوست دار دختر پيامبر نشان دهد ،‌ اما ايشان با وصيت خويش اين فرصت را هم از آنها گرفت[1].

تنها فرزند رسول الله با اين وصيت مي‌خواستند چراغ قيام حق طلبانه خود را تا پايان تاريخ در برابر بشر روشن نگاه دارد.

حضرت زهرا در سخنان خودشان فرمودند «این مصیبت ها که بر من وارد شد اگر بر روزها وارد می شد تبدیل به شب می‌شد»

آري ايشان با اين جمله تمامي نيت دستگاه خلافت را بيان كردند. در واقع دستگاه خلافت مي‌خواستند خورشيد ولايت مولا اميرالمومنين را خاموش كنند، اما حضرت زهرا با فدا كردن جان خودشان هم جلوي اين كار را گرفتند و هم ابرهاي تيره و تاري را كه جلوي نور ولايت را مي گيرد تا قيامت از بين بردند .

به همين دليل مي بينيم كه ابوبكر پس از جريان حمله به خانه وحي بارها مي گفت : ليتني ام اكتشف بيت فاطمه، اي كاش به خانه فاطمه حمله نمي‌كردم [2].

در واقع علت ابراز پشيماني او اين بود كه دريافت اين جريان به كلي به زيان او پايان يافته است و متوجه شد كه با شكست مواجه شده است.



[1]  « فلمّا توفّيت دفنها زوجها علىٌّ ليلاً ولم يؤذن بها أبابكر وصلّى‏ عليها.» (صحیح بخاری ج5 ص 82  کتاب المغازی – باب غزوه خیبر) – (صحیح مسلم ج5 ص 154 – کتاب الجهاد و السیر – باب قول النبی )

[2]  تاريخ الاسلام ذهبي جلد 3 ص 117، سقيفه جوهري ص 40 و ..... .

+ نوشته شده در  88/04/01ساعت 14:31  توسط عاشق مولا امیر المومنین   |