|
اِنَّ مَنزِلَةَ عَلي منّي كَمَنزلَتي مِنَ الله
|
احتجاج علي عليه السلام با ابوبكر
پس از آنكه ابوبكر امر خلافت را به دست گرفت براي اينكه در برابر علي بر اين كار خود عذري بتراشد آن حضرت را در خلوت ملاقات كرد وگفت يا ابا الحسن به خدا سوگند مرا در اين ميل و رغبتي و حرص و طمعي نبود و نه خود را بدين كار از ديگران ترجيح مي دادم . علي فرمود در اين صورت چه چيزي تو را بدين كار وادار كرد .
ابوبكر گفت حديثي از رسول خدا شنيدم كه فرمود امت من در گمراهي جمع نمي شود و چون ديدم مردم اجماع نموده اند من هم قبول كردم . علي فرمود آيا من از اين امت بودم يا نه . گفت بلي .
فرمود همچنين گروه ديگري كه از خلافت تو امتناع داشتند مانند سلمان و عمار و ابوذر و مقداد و سعد بن عباده و جمعي از انصار كه با او بودند آيا از امت بودند يا نه ؟ گفت بلي .
علي فرمود پس چگونه حديث پيغمبر را دليل خلافت خود مي داني در حالي كه اينها با خلافت تو مخالف بودند .
ابوبكر گفت من از مخالفت آنها خبر نداشتم مگر پس از خاتمه كار و ترسيدم كه اگر خود را كنار بكشم مردم از دين برگردند .
علي فرمود به من بگو ببينم كسي كه متصدي اين امري مي شود چه خصوصياتي بايد داشته باشد . ابوبكر گفت خيرخواهي و وفا و عدم چاپلوسي و نيك سيرتي و آشكار كردن عدالت و علم به كتاب و سنت و داشتن زهد در دنيا و بي رغبتي نسبت بهآن و ستاندن حق مظلوم از ظالم و سبقت در اسلام و قرابت با پيغمبر .
علي فرمود تو را به خدا اي ابوبكر اين صفاتي را كه گفتي آيا در وجود خود مي بيني يا در وجود من ؟
ابوبكر گفت در وجود تو يا ابا الحسن .
علي فرمود ايا دعوت رسول خدا را من اول اجابت كردم يا تو ؟ گفت تو .
حضرت فرمود آيا سوره توبه را من به مشركين ابلاغ كردم يا تو ؟ گفت تو .
فرمود آيا در موقع هجرت رسول خدا من جان خود را سپر آن حضرت كردم يا تو ؟ گفت تو .
اميرالمومنين فرمود آيا در غدير خم بنا به حديث پيغمبر من مولاي تو و كليه مسلمين شدم يا تو ؟ گفت تو .
علي فرمود آيا آيه زكوة ( انما وليكم الله .... ) ولايتي كه با ولايت خدا و رسولش آمده براي من است يا تو ؟ گفت تو .
فرمود آيا حديث منزلت از پيغمبر و مثلي كه از هارون به موسي زده شده است درباره من است يا تو ؟ ابوبكر گفت درباره تو.
فرمود آيا رسول الله در روز مباهله مرا با اهل و فرزندم براي مباهله مشركين برد يا تو را با اهل و فرزندانت ؟ گفت شما را .
علي فرمود آيا آيه تطهير در مورد من و اهل بيتم نازل شده يا درباره تو و اهل بيت تو ؟ گفت براي تو و اهل بيت تو .
حضرت علي فرمود آيا در روز كساء من و اهل و فرزندم مورد دعاي رسول خدا بوديم يا تو؟ ابوبكر گفت تو .
امام علي فرمود آيا صاحب آيه « يوفون بالنذر و يخافون يوما كان شره مستطيرا » منم يا تو ؟ ابوبكر گفت تو .
علي فرمود آِيا تويي آن كسي كه در روز احد او را از آسمان جوانمرد خواندند يا من ؟ گفت بلكه تو . ( همان جا كه جبرئيل گفت لا فتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار )
فرمود آيا تويي آنكه در روز خيبر رسول خدا پرچمش را به دست او داد و خداوند به وسيله او قلعه هاي خيبر را گشود يا من ؟ گفت تو .
فرمود آيا تو بودي كه از رسول خدا و مسلمين با كشتن عمروبن عبدود غم را زدودي يا من ؟ گفت البته تو .
حضرت علي فرمود آيا آن كسي كه رسول خدا او را براي تزويج دخترش فاطمه برگزيد و فرمود خدا او را در آسمان براي تو تزويج كرده است منم يا تو ؟ ابوبكر گفت تو .
علي فرمود آيا منم پدر حسن و حسين دو نواده و ريحانه پيغمبر آنجا كه فرمود آن دو سيد جوانان اهل بهشتند و پدرشان بهتر از آن دو است يا تو ؟ گفت البته تو .
فرمود آيا برادر توست كه در بهشت به وسيله تو بال با فرشتگان پرواز مي كند ( جعفر طيار ) يا برادر من ؟ گفت برادر تو .
فرمود آيا منم كه رسول خدا به علم قضا و فصل الخطاب دلالت نمود و فرمود اقضاكم يا تو ؟ او گفت تو .
حضرت علي فرمود آيا منم آن كسي كه رسول خدا به اصحابش دستور فرمود به عنوان امير مومنين به او سلام دهند يا تو ؟ ابوبكر گفت البته تو.
فرمود آيا از نظر قرابت به رسول الله من سبقت دارم يا تو ؟ گفت تو .
علي فرمود آيا رسول خدا براي شكستن بتهاي طاق كعبه تو را روي دوش خود قرار داد يا مرا ؟ گفت بلكه تو را .
فرمود آيا رسول خدا درباره تو فرمود كه تو در دنيا و آخرت صاحب لواي من هستي يا درباره من ؟گفت درباره تو .
فرمود آيا پيغمبر موقع مسدود كردن درخانه جميع اهل بيت خود و اصحابش به مسجد در خانه تو را باز گذاشت يا در خانه مرا ؟ ابوبكر گفت در خانه تو را .
علي پيوسته از مناقب و فضائل خود كه خدا و رسولش آنها را مختص آن حضرت قرار داده بودند سخن مي گفت و ابوبكر تصديق مي كرد آنگاه فرمود پس چه چيز تو را فريب داده كه اين مقام را تصاحب نموده اي ؟
آنگاه ابوبكر دگرگون شد و رفت و فردا آمد و با علي بيعت كرد و خواست به مسجد برود كه به همه مردم اعلام كند كه عمر را ديد و عمر او را با حرفهايي مثل اينكه بني هاشم سحر مي كنند و ... فريب داد و ابوبكر هم منصرف شد . ( الاحتجاج 1/157تا 184)
عثمان چگونه روي كار آمد
در شورائى كه عمر براى تعيين خليفه معين كرد آن را طورى تنظيم نمود كه در هر صورت خلافت به على بن ابيطالب عليه السلام نمىرسيد ، او گفته بود اگر يكي از آن شش نفر مخالف و بقيه موافق بودند او را بكشيد ، اگر دو نفر مخالف بودند آن دو نفر را بكشيد واگر سه نفر موافق و سه نفر مخالف بودند حق با آن گروهي است كه عبدالرحمن ابن عوف در آن است ( چرا ) چون عمر مي دانست عبد الرحمن بن عوف كه نسبت دامادى با عثمان را داشت و نيز سعد ابن ابي وقاص پسر عموي عبد الرحمن عوف بود حتما عثمان را انتخاب ميكند ، سعد ابن ابي وقاص هم حرف پسر عموي خود را رد نمي كند بنا براين با يك نقشه حيله گرانه كاري كرد كه عثمان روي كار بيايد. همچنين عمر در زمان زندگي خود با اعمال خود نشان داده بود كه بعد از عثمان هم معاويه روي كار مي آيد !! از جمله اينكه به او گفته بود هر كاري كني تو را امر و نهي نمي كنم و نيز به عثمان گفته بود كه خليفه را بعد ازمن زود انتخاب كنيد و گرنه معاويه خود را خليفه مي كند . پس معلوم ميشود كه عمر معاويه را هم انتخاب كرده بود و معاويه نيز خلافت را در خاندان كثيف خود موروثي كرد . آري او كاري كرد كه هيچ گاه خلافت به جاي اصلي و اوليه خود باز نگردد و تا آخر را هم پيش بيني كرده بود .
آري ابوبكر بود كه مي گفت « به خدا قسم من بهترين شما نيستم و همانا از مقامم كراهت دارم ، دوست داشتم كسي از شما اين كار را به عهده گيرد آيا شما گمان مي كنيد كه من به سنت رسول خدا عمل مي كنم ، بنابراين عهده دار انجام آن نمي شوم پيامبر خدا به كمك وحي معصوم بود و فرشته اي همراه او بود و او را ياري مي كرد ولي من شيطاني دارم كه بر من عارض مي شود ....... » ( مسند احمد بن حنبل جلد يك ،كنز العمال جلد پنج ، البايه و النهايه ابن كثير جلد شش ، شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد جلد شش ص 20، طبقات ابن سعد جلد 3 ص 212 ، تاريخ الخلفاء سيوطي ، تاريخ ابن كثير ، تاريخ طبري جلد سه ) اما چگونه شد كه او پس از خود عمر را انتخاب كرد و عمر هم عثمان را و عثمان هم معاويه را روي كار آورد و او هم خلافت را در خاندان بني اميه كه شجره ملعونه در قرآن هستند موروثي كرد تا اينكه خلافت هرگز به خاندان پيامبر نرسد و جهان هرگز اصلاح نشود . آري شهادت امام علي و امام حسن ، واقعه عاشورا و شهادت امام حسين و يارانش ، واقعه حره و كشته شدن بيش از ده هزار نفر و بچه دار شدن هزار دختر بي شوهر و جنايات يزيد و معاويه و مروان و خراب شدن خانه كعبه و .... ، همه و همه از سقيفه شروع شد ، و اگر همه دور ولايت اميرالمومنين جمع مي شدند خداوند جهنم راخلق نمي كرد . يعني جهنم از روز سقيفه شروع شد و هر گناهي انجام شود صاحبان سقيفه هم در آن شريك هستند. الا لعنه الله علي الظالمين
ابوبكر چگونه روي كار آمد
در صحيح بخاري داستان سقيفه را از عمر چنين روايت كرده است : وقتي كه پيامبر از دنيا رفت خبر به ما رسيد كه انصار در سقيفه بني ساعده اجتماع كرده اند . من هم به ابوبكر پيشنهاد كردم كه بيا تا ما هم به برادران انصار خود بپيونديم . و ما خود را به سقيفه رسانديم ، علي و زبير و همراهان ايشان با ما نبودند . هنگامي كه به سقيفه رسيديم متوجه شديم كه طايفه انصار مردي را كه در گليمي پيچيده بودند و مي گفتند سعد بن عباده است و تب دارد با خود به آنجا آورده بودند . ما در كنار ايشان نشستيم و سخنران آنها برخاست و پس از حمد و سپاس خدا گفت (( نحن انصار الله )) ما ياران خداييم و نيروي رزمنده و به هم فشرده اسلام . شما گروه مهاجران مردمي به شماره ي اندك هستيد و ..... .
من ( عمر) خواستم در پاسخ او چيزي بگويم كه ابوبكر آستينم را كشيد وگفت خونسرد باش . پس خودش از جاي برخاست و به سخن پرداخت . به خدا قسم كه او در سخن خويش هيچ نكته اي را كه من مي خواستم بر زبان بياورم فروگذارد نكرد . يا همان را گفت يا بهتر از آن را به زبان آورد . او گفت اي گروه انصار آنچه را از خوبي و امتيازات خود برشمريد بي گمان اهل و برازنده آن هستيد . خلافت و فرمانروايي تنها در خور قبيله قريش است . زيرا كه آنها از لحاظ شرافت و حسب و نسب مشهورند و در ميان قبايل عرب ممتاز . اين است كه من به شما يكي از دو تن را پيشنهاد مي كنم تا هر يك را كه بخواهيد به خلافت انتخاب و با او بيعت كنيد . اين را گفت و دست من و ابو عبيده را گرفت و به آنان معرفي كرد . تنها اين سخن آخر او بود كه از آن خوشم نيامد . در اين هنگام يكي از انصار برخاست و گفت من به منزله آن چوبي هستم كه شتران پشت خود را با آن مي خارانند و درختي كه به زير سايه اش پناه مي برند ( يعني من ياور شما هستم ) . شما مهاجران براي خود فرمانروايي برگزينيد و ما هم براي خود زمامداري انتخاب مي كنيم . در پي اين سخن بگو مگو وسر و صدا از هر طرف برخاست و چند دسته گي و اختلاف به شدت ظاهر گرديد . من از اين موقعيت استفاده كردم و به ابوبكر گفتم كه دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنم . او هم دستش را پيش آورد و من با اوبيعت كردم . پس از اين كه از كار بيعت با ابوبكر فراغت يافتم به سوي سعد بن عباده هجوم برديم ...... ( در آخر اين داستان عمر مي گويد ) اگر كسي بدون كسب نظر و مشورت با مسلمانان با مردي به خلافت بيعت كند نه از او پيروي كنيد ونه از كسي كه با او بيعت شده . كه هر دو مستحق كشته شدن اند . ( صحيح بخاري كتاب الحدود باب رجم الحبلي 4/119 ، سيره ابن هشام 4/336 ، كنز العمال 3/139 حديث 2326)
آري پس با اين جمله آخر خود عمر بايد كشته شود چون كه همان طور كه در قسمت قبل گفتم عمر با سفارش ابوبكر روي كار آمد و حتي مشورت بين چند نفر هم نشد تا چه رسد به كل مسلمين .قبلا گفته ام الان هم مي پرسم آيا مردم يمن و طائف و مكه و ساير بلاد جزو مسلمين نبودند كه حتي بزرگان آنان هم در روز سقيفه نبودند .
اگر بگوييد كه وقت نبود كه به آن شهر و ديارها بروند و آنان را خبر كنند ايا امير المومنين ، سلمان فارسي ، ابوذر غفاري ، مقداد ، عمار ياسر ، خالد بن سعيد بن العاص ، بريده الاسلمي ،ابي بن كعب ، خزيمه بن ثابت ، ابو الهيثم بن التيهان ، سهل بن حنيف ، عثمان بن حنيف ، ابو ايوب انصاري ، جابر بن عبدالله انصاري ، حذيفه ، عبدالله بن عباس ، عباس عموي پيامبر ، زيد بن ارقم ، قيس بن سعد و حتي بسياري ديگر از بزرگان صحابه و اكابر آن روزگار كه در مورد آنها احاديث و آيه قرآن نازل شده است جزء صحابه نبودند و نبايد در سقيفه حضور مي داشتند . حتي ابو سفيان هم حضور نداشت و از آنهايي كه در آن اجتماع حضور داشتند قبيله خزرج ( از انصار ) هرگز با ابوبكر بيعت نكردند و صحابه بزرگ پيامبر مالك بن نويره كه به دست خالد بن وليد كشته شد و قبيله اش هرگز با ابوبكر بيعت نكردند . ( و ابوبكر هم با اينكه خالد با زن مالك همان شب همبستر شد ولي نه حد زنا بر او جاري كرد و نه به جرم قتل او را كشت و نه حتي يك ضربه شلاق به او زد ، اين است اجراي حدود الهي ) حال بگوييد كه اين اجماعي كه مي گوييد يكي از دلايل خلافت ابوبكر است چگونه اتفاق افتاد . در غديرخم كه 120 هزار نفر بودند ولي در اجماع سقيفه كمتر از هزار نفر يعني حتي اجماع سقيفه از اجماع كشتن عثمان هم كمتر بود !!!!
الا لعنه الله علي الظالمين
طبرى و ساير مورخين مىنويسند كه ابوبكر در مرض مرگ خود، عثمان را طلبيد و گفتبنويس:
«بسم الله الرحمن الرحيم.اينست آن عهد و وصيتى كه ابوبكر بن ابى قحافه به مسلمانان مىكند: اما بعد، و پس از آن بيهوش شد و مطلب از دست او بدر رفت.عثمان از پيش خود نوشت: اما بعد، من عمر بن خطاب را خليفه براى شما قرار دادم.و من نسبتبه شما در انتخاب بهتر از او كوتاهى نكردهام.
و سپس ابوبكر به هوش آمد و به عثمان گفت: براى من بخوان! عثمان آنچه را كه نوشته بود براى او خواند. ابوبكر تكبير گفت و گفت: چنين مىيابم كه ترسيدى اگر من در اين بىهوشى ناگهان بميرم، مردم در امر خلافت اختلاف كنند؟! عثمان گفت: آرى! ابوبكر گفت: خداوند تو را از اسلام و از اهل اسلام جزاى خير دهد. و تا اينجا را كه عثمان نوشته بود ابوبكر تثبيت نموده و به حال خود باقى گذاشت». ( در حاليكه زماني كه پيامبر در بستر بيماري و شهادت بودند و وقتي از مردم تقاضاي كاغذ و دوات كردند عمر به آن حضرت گفت او را رها كنيد كه هذيان مي گويد – معاذ الله – حال ابوبكر كه در حال مرگ است و از هوش رفته و به هوش آمده هذيان نمي گويد . نكته بعد اينكه پيامبر نبايد جانشين انتخاب كند ولي ابوبكر بايد جانشين انتخاب كند!!!!! و عمر حرف ابوبكر را سند مي داند اما حرف پيامبر را در روز غدير و حديث ثقلين و منزلت قبول نمي كند . )
(«تاريخ طبري» طبع استقامت، ج 2، ص 618 و ص 619؛ و طبع دارالمعارف، ج 3، ص 429. و «الرياض النّضرة» با تعليقة محمد مصطفي ابوالعلاء، ج 3، ص 66.)
بسي تعجب است از آقاياني كه مي گويند ابوبكر با اجماع مردم روي كار آمد . حال ما مي پرسيم در مورد عمر چه مي گوييد آيا او هم با اجماع مردم روي كار آمد يا مي خواهيد بگوييد ابوبكر خود اجماع امت بوده است ؟؟؟!!!؟؟؟!!! ضمنا همين عمر زماني كه پيامبر در بستر شهادت بودند و طلب كاغذ و دوات نمودند به ايشان گفت او را رها كنيد او هذيان مي گويد ( معاذ الله ) در حالي كه خداوند در قرآن مي فرمايد او غير از وحي سخني نمي گويد آن وقت ابوبكر كه دائم از هوش مي رفته و به هوش مي آمده هذيان نمي گويد . و عمر حديث غدير و سفينه نجات و ثقلين و خلقت و طير مشوي و آيات تبليغ و منزلت و تطهير و ... را كنار گذاشته و همه را نشنيده گرفت و به عنوان سند آنها را قبول نداشت اما حرف ابوبكري كه خود در زمان خلافتش مي گفت مرا رها كنيد كه من بهترين شما نيستم را سند محكم به حساب آورده و به مردم مي گفت كه من خليفه هستم .
رسول اكرم صلى الله عليه و آله كه سر حلقه سلسله عالم امكان و بساحت قرب حق از همه نزديكتر است مسلما علم بيشترى از جانب خداوند باو افاضه شده و برابر نص صريح قرآن كريم كه فرمايد (علمه شديد القوى (9) آنحضرت برمز وجود و اسرار كائنات بيش از هر كسى آگاه بوده است و علم على عليه السلام هم كه مورد بحث ما است مقتبس از علوم و حكم آنجناب است زيرا على عليه السلام دروازه شهرستان علم پيغمبر بود.
خود حضرت امير عليه السلام فرمود: رسول خدا مرا هزار باب از علم ياد داد كه هر بابى هزار باب ديگر باز ميكند.
شيخ سليمان بلخى در كتاب ينابيع المودة مينويسد كه على عليه السلام فرمود.
درباره اسرار غيبها از من بپرسيد كه من وارث علوم انبياء و مرسلين هستم و باز نوشتهاند كه پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود علم و حكمت بده جزء تقسيم شده نه جزء آن بعلى اعطاء گرديده و يك جزء به بقيه مردم و على در آن يك جزء هم اعلم مردم است .
و از ابن عباس روايت شده است كه پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود:على بن ابيطالب دانشمندترين امت من است و در مورد آنچه پس از من اختلاف كنند داناترين آنها در داورى كردن است.
ابن ابى الحديد كه از دانشمندان بزرگ اهل سنت بوده و نهج البلاغه را شرح كرده است گويد كه كليه علوم اسلامى از على عليه السلام تراوش نموده است و آنحضرت معارف اسلام را در سخنرانيهاى خود با بليغترين وجهى ايراد نموده است.
على عليه السلام صريحا فرمود:سلونى قبل ان تفقدونى.بپرسيد از من پيش از آنكه از ميان شما بروم!و از اين جمله كوتاه ميزان علم آنجناب روشن ميشود زيرا موضوع علم را قيد نكرده و دائره سؤالات را محدود ننموده است بلكه مردم را در سؤال از هر نوع مشكلات علمى آزاد گذشته است و اين سخن دليل احاطه آنحضرت به رموز آفرينش و اسرار خلقت است و چنين ادعائى بغير از وى از كسى ديده و شنيده نشده است چنانكه ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه گويد همه مردم اجماع كردند بر اينكه احدى از صحابه و علماء نگفته سلونى قبل ان تفقدونى مگر على بن ابيطالب .
علماء و مورخين (از عامه و خاصه) نوشتهاند كه على عليه السلام فرمود سلونى قبل ان تفقدوني ((از من بپرسيد پيش از آنكه مرا نيابيد بخدا سوگند اگر بر مسند فتوى بنشينم در ميان اهل تورات باحكام تورات فتوى دهم در ميان اهل انجيل بانجيل و در ميان اهل زبور به زبور و در ميان اهل قرآن بقرآن بطوريكه اگرخداوند آن كتابها را بسخن در آورد گويند على راست گفت و شما را بآنچه در ما نازل شده فتوى داد و باز فرمود بپرسيد از من پيش از آنكه مرا نيابيد سوگند بآنكه دانه را (در زير خاك) بشكافت و انسان را آفريد اگر از يك يك آيههاى قرآن از من بپرسيد شما را از زمان نزول آن و همچنين در مورد شأن نزولش و از ناسخ و منسوخ و از خاص و عام و محكم و متشابهش و اينكه در مكه يا در مدينه نازل شده است خبر ميدهم )).
دو فيلسوف يونانى و يهودى بخدمت وى مشرف شدند و پس از اندكى گفتگو از خدمتش مرخص گرديدند،فيلسوف يونانى گفت:فلسفه را از سقراط و ارسطو بهتر ميداند،حكيم يهودى گفت:بتمام جهات فلسفهاحاطه دارد .
شريفترين علوم علم مبدأ و معاد است كه در كلام على عليه السلام به بهترين وجهى بيان شده است بطوريكه اسرار و رموز آنرا كسى جز آنحضرت نتوانسته است شرح و توضيح دهد.
حديث نفس و حديث حقيقت كه در برابر سؤال كميل بن زياد بيان فرموده مورد تفسير علماى حكمت و عرفان قرار گرفته و در شرح آنها كتابها نوشتهاند.هنوز براى عالم بشريت زود است كه بتوانند سخنان آن بزرگوار را چنانكه بايد و شايد ادراك كنند.على عليه السلام در حدود يازده هزار كلمات قصار (غرر و درر آمدى و متفرقات جوامع حديث) در فنون مختلفه عقلى و دينى و اجتماعى و اخلاقى بيان فرموده و اول كسى است كه در اسلام درباره فلسفه الهى غور كرده و بسبك استدلال آزاد و برهان منطقى سخن گفته است و مسائلى را كه تا آنروز در ميان فلاسفه جهان مورد توجه قرار نگرفته بود طرح كرده است و گروهى از رجال دينى و دانشمندان اسلامى را تربيت نموده كه در ميان آنان جمعى از زهاد و اهل معرفت مانند اويس قرنى و كميل بن زياد و ميثم تمار و رشيد هجرى وجود داشتند كه در ميان عرفاء اسلامى مصادر عرفان شناخته شدهاند .
على عليه السلام در ادبيات عرب كمال تبحر و مهارت را داشت و قواعد علوم عربيه را او دستور تنظيم داد و علم نحو را بوجود آورد،در مسائل غامضه و مشكله جواب فورى ميداد و معانى بزرگ و عاليه حكمت را در قالب كلمات كوتاه بيان مينمود،هر گونه سؤالى را درباره علوم مختلفه اعم از رياضى و طبيعى و ديگر علوم بدون تأمل و انديشه پاسخ ميگفت و هرگز راه خطاء نمىپيمود،كسى از حضرتش كوچكترين مضرب مشترك اعداد را از يك تا ده سؤال كرد فورا فرمود:اضرب ايام اسبوعك فى ايام سنتك.
يعنى شماره روزهاى هفته (7) را در روزهاى سال (360) ضرب كن كه عدد منظور (2520) بدست خواهد آمد كه از يك تا ده بدون كسر به آنها قابل تقسيم است.
سرعت ادراك و انتقال،و تيز هوشى آنجناب بقدرى بود كه همه را متحير و متعجب ميساخت چنانكه عمر گفت:يا على تعجب من از اينكه تو بر تمام مسائل علمى و قضائى و فقهى احاطه دارى نيست بلكه تعجب من از اينست كه تو هرگونه سؤال مشكلى را در هر موردى كه باشد بلافاصله و فورى و بدون انديشه و تأمل جواب ميدهى!حضرت فرمود اى عمر اين دست من چند انگشت دارد؟عرض كرد پنج انگشت.فرمود پس چرا تو در پاسخ اين سؤال انديشه نكردى؟عرض كرد اين واضح و معلوم است احتياجى بانديشه ندارد،على عليه السلام فرمود كليه مسائل در نظر من مانند پنج انگشت دست در نظر تست!
قوت قلب على عليه السلام كه از ايمان و يقين وى سر چشمه مىگرفت در هيچبشرى ديده نشده است،روزى در جنگ صفين بچهره خود نقاب زده و بصورت يك فرد ناشناس در جلو صفوف شاميان مبارز ميطلبيد پس از آنكه گروهى از مبارزان شام را بخاك هلاكت افكند معاويه بعمرو عاص گفت:اين شجاع قويدل كيست؟
عمرو گفت يا عبد الله ابن عباس است!و يا خود على است معاويه گفت چگونه ميتوان تشخيص داد؟
عمرو گفت:ابن عباس مرد شجاعى است ولى در مقابل حمله عمومى سپاه باين انبوهى نميتواند مقاومت كند تمام سپاهيان را فرمان حمله بده.كه از جاى بجنبند و باين جنگجو حمله كنند اگر رو گردانيد ابن عباس است و اگر ثابت و پا بر جا ماند على است زيرا على از تمام عرب اگر بمقابلهاش برخيزند رو نميگرداند چه رسد بسپاه تو .
معاويه براى آزمايش فرمان حمله عمومى داد و تمام سپاه او بحركت در آمد اما آن مبارز چون كوه آهنين در جاى خود ثابت و بر قرار بود آنگاه فهميدند كه على عليه السلام است پيكار ميكند لذا فرمان عقب نشينى دادند.
علی در محراب عبادت بشدت گريان و در شدت جنگ خندان بود.
از زبير بن عوام نقل كردهاند كه قسم ياد كرد و گفت در هيچيك از جنگها از هيچ شجاعى نترسيدم مگر در مقابل على عليه السلام كه از شدت وحشت خود را گم ميكردم.و اين تنها زبير نبود كه از مقابله با او وحشت مينمود بلكه تمام قهرمانان نيرومند و مردان رزم از تصور مقابله با او بوحشت افتاده و در برابرش عرض اندام نميكردند چه خوب گفته شاعر:
اغمد السيف متى قابله كل من جرد سيفا و شهر
تمام مردان شمشيركش هنگام برخورد با او شمشير خود را غلاف ميكردند.
خود آنجناب در پاسخ اين سؤال كه بچه چيزى بر مبارزان غلبه كردى فرمود كسى را ملاقات نكردم جز اينكه او مرا عليه جان خود كمك نمود (سيد رضى عليه الرحمة دنبال كلام امام فرمايد مقصود حضرت تمكن هيبت او در دلها است) رشادتها و جانفشانيهاى او در غزوات پيغمبر صلى الله عليه و آله همه را متحير و متعجب نمود و خوابيدن وى در شب هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله در فراش آنحضرت از يك قلب قوى و روح بزرگ حكايت ميكند،ثبات و پايدارى على عليه السلام در صحنههاى كارزار در برابر حملات عمومى دشمن براى مردم ديگر محال و غير ممكن است.معاويه براى اينكه لشگر آرائى خود را بگوش على عليه السلام برساند در يكى از نامههاى خود به آنحضرت نوشت كه سپاهى عظيم براى جنگ او آماده نموده است،طرماح بمعاويه گفت ترسانيدن تو على را از زيادى و انبوهى سپاه مثل ترسانيدن مرغابى است بزيادى آب!

بتصديق دوست و دشمن على عليه السلام كرار غير فرار و اسد الله الغالب و غالب كل غالب بود،زره آنحضرت كه بمنزله لباس جنگ او بود مانند پيشبندى فقط با چند حلقه در شانههاى او بهم وصل ميشد و بكلى فاقد قسمت پشت بود علت اين امر را از وى سؤال كردند فرمود:من هرگز پشت بدشمن نخواهم نمود در اينصورت احتياجى به پشت بند زره ندارم.سعدى گويد:در يكى از جنگها فرماندهان على عليه السلام از آنحضرت پرسيدند كه اگر جنگ مغلوبه شد و صفوف ما از هم پاشيده شد ما بعدا شما را كجا پيدا كنيم خوبست قبلا نقطه الحاقى تعيين شود تا همه بآن نقطه گرد آيند.على عليه السلام فرمود شما مرا در هر كجا رها كنيد من در همانجا خواهم بود و از جاى خود تكان نخواهم خورد .
يكى از اصحاب على عليه السلام خدمت آنحضرت عرض كرد كه براى ميدانهاى جنگ اسبى تندرو و چالاك ابتياع كنيد كه چنين اسبى صاحب خود را در مهلكهها نجات ميدهد على عليه السلام فرمود من هرگز از جلو دشمن فرار نخواهم كرد تا با اسب تند رو از ورطه خطر دور شوم و دشمن فرارى را نيز تعقيب نخواهم نمود تا بخواهم زودتر باو برسم بنا بر اين مركب من هر چه باشد اهميتى ندارد .
ابن ابى الحديد گويد:على عليه السلام شجاعى بود كه نام گذشتگان را محو كرد و محلى براى آيندگان باقى نگذاشت،در قوت ساعد و نيروى بازو نظيرى نداشت و يكضربت او براى قوىترين شجاعان مرگ و هلاكت را پيش ميآورد چنانكه هيچ مبارزى از دست او جان سالم بدر نبرد و شمشيرى نزد كه احتياج بدومى داشته باشد و هر رزمجوى دلاورى را كه ميكشت تكبير ميگفت و در ليلة الهرير شماره تكبيراتش به 523 رسيد و معلوم گرديد كه 523 نفر از ابطال نامى را در آنشب بديار عدم فرستاده است در تمام جنگها مجاهد فى سبيل الله بود و اندوه و پريشانى مسلمين با وجود وى زائل ميگشت،وقتى دست بقبضه ذو الفقار ميبرد پيروزى مسلمين محرز و مسلم ميشد و هنگاميكه پيغمبر صلى الله عليه و آله را از طرف مشركين غم و اندوهى ميرسيد و سپاهيان مخالف براى قتل او تصميم ميگرفتند وجود على عليه السلام باعث بر طرف شدن غم و اندوه پيغمبر ميگرديد و بهمين جهت او را الكاشف الكرب عن وجه رسول الله گفتند.
در جنگ صفين بدون زره در ميان دو لشگر ميگشت،امام حسن عليه السلام عرض كرد اين عمل در موقع جنگ بى احتياطى است فرمود:يا بنى ان اباك لا يبالى وقع على الموت او وقع الموت عليه . (پسر جانم پدرت باكى ندارد كه رو بمرگ رود يا مرگ بسوى او آيد.) عدهاى از ياران على عليه السلام از اين دليرى و بى باكى او احتياط ميكردند كه مبادا از طرف دشمن غافلگير شود لذا نزد آنحضرت آمدند و عرض كردند يا امير المؤمنين شما در مواقع جنگ هيچگونه احتياط نميكنيد و از هيچ پيشامدى هراس نداريد در پاسخ آنان رباعى را فرمود که شاعر فارسى زبان مضمون رباعى فوق را بفارسى چنين سروده است:
از مرگ حذر كردن دو روز روا نيست روزى كه قضا هست روزى كه قضا نيست
روزى كه قضا هست كوشش ندهدسود روزى كه قضا نيست در آن مرگ روا نيست
هر شجاعى كه در جنگ بدست آنحضرت كشته ميشد موجب افتخار قبيله خود ميگشت و افراد قبيله از تقابل مقتول با آن شير بيشه شجاعت مباهات مينمودند چنانكه در غزوه خندق عمرو بن عبدود كه بدست وى كشته شد خواهرش گفت اگر جز على كه حقا لياقت آنرا دارد كه قاتل برادرم باشد ديگرى عمرو را كشته بود تمام عمر ميگريستم لكن على را در شجاعت در تمام جهان نظيرى نيست و كشته شدن بدست او عين افتخار و اعتبار است .
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مينويسد روزى معاويه خفته بود پس از بيدار شدن عبد الله بن زبير را (كه هر دو از شجاعان بودند) در پايين پايش ديد كه بر تخت او نشسته بود،عبد الله از روى شوخى بمعاويه گفت اگر ميخواستم ترا (در خواب كه بودى) غفلتا ميكشتم.معاويه گفت بعد از ما اظهار شجاعت كن!عبد الله گفت براى چه شجاعت مرا انكار ميكنى با اينكه من در جنگ برابر على بن ابيطالب بايستادم!معاويه گفت اگر چنين جرأت ميكردى يقينا على تو و پدرت را با دست چپ ميكشت و دست راستش بيكار ميماند و دنبال ديگرى ميگشت كه بقتل رساند .بارى على عليه السلام ضيغم الغزوات و اسد الله الغالب بود كه وقتى پا بميدان محاربه مىگذاشت نفسهاى دليران و شجاعان در سينهها تنگ ميشد و بهر فرقه حمله ميكرد عفريت مرگ با صورت هولناكى بر آنگروه نمايان ميگشت. شعري منسوب به اوست كه اينجا ترجمه آن را مي نويسم. شكار پادشاهان خرگوشها و روباهها است ولى هنگاميكه من سوار ميشوم شكار من شجاعان عرب است.شكار من در موقع جنگ سواران و دليران است و من هنگام جنگ شيرى بسيار كشندهام .
آري او بود كه در جنگ بدر از هفتاد نفر بزرگ كفار كه كشته شدند 35 نفر آنان به دست امير المومنين كشته شده بودند .
و در ابتداي جنگ احد 11 نفر از بزرگان كفار را او به هلاكت رساند و پس از فرار مسلمانان فقط و فقط او با پيامبر مانده بود .
و او بود كه در جنگ حنين پس از فرار همه مسلمانان رسول الله را تنها نگذاشت .
و او بود كه بر روي دوش پيامبر رفت و بتان را شكست .
و او بود كه سر جاي پيامبر خوابيد با اينكه مي دانست مشركان آمده اند كه رسول الله را بكشند . و براي او آيه نازل شد كه « و من الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله و الله روف بالعباد » (سوره بقره آيه 207) (بعضى از مردم ، جان خود را به خاطر خشنودى خدا مىفروشند; و خداوند نسبت به بندگان مهربان است. )
و او بود كه در جنگ خيبر تمامي قلعه هاي خيبر را فتح كرد و آبروي مسلمانان را خريد ( چون روز اول ابوبكر با سپاه اسلام رفت و شكست خورد و روز دوم عمر با سپاه اسلام رفت و جنگ نكرده فرار كرد و در روز سوم پرچم به دست امير المومنين افتاد )
و او بود كه در جنگ خندق وقتي عمر بن عبدود مبارز طلبيد فقط و فقط او بود كه به جنگ با عمر بن عبدود شتافت . و پيامبر در آنجا فرمود الان تمام ايمان ( يعني علي ) در مقابل تمام كفر ( يعني عمر بن عبدود ) ايستاده است .