|
اِنَّ مَنزِلَةَ عَلي منّي كَمَنزلَتي مِنَ الله
|
بررسي تاريخ پيامبران در اوصيا ، اين حقيقت را اثبات مي كند كه مساله رهبري در امتهاي گذشته به صورت وراثت و يا به تعبير صحيح تر به طور وصايت بوده است اينك به گوشه اي از آن اشاره مي كنيم و سخن را از ابراهيم آغاز مي كنيم . .
سلسله نبوت و رهبري در امتهاي پيشين به شيوه زير بود :
1) اسماعيل بن ابراهيم 2) اسحاق بن ابراهيم 3) يوسف بن يعقوب 4) ببرزبن لاوي بن يعقوب 5) احرب بن ببرز 6) ميتاح بن احرب 7) عاق بن ميتاح 8) خيام بن عاق 9) مادوم بن خيام 10) شعيب بن مادوم 11) موسي بن عمران 12) يوشع بن نون 13) فيخاس بن يوشع 14) بشير بن يوشع 15) جبرئيل بن بشير 16) ابلث بن جبرئيل 17) احمر بن ابلث 18) محتان بن احمر 19) عوق بن محتان 20) طالوت بن عوق 21) داود 22) سليمان بن داود 23) آصف بن برخيا[1] 24) صفورا بن برخيا 25) منبه بن صفورا و ...... .
اين فهرست از بررسي كتاب اثباه الوصيه مسعودي گرفته شده است . باقيمانده اسامي پيامبران هم در آن كتاب قيد شده است . از اين كتاب و اين جدول دو چيز به روشني ثابت مي گردد :
اول اينكه مساله رهبري و زعامت هر چند غالبا با نبوت توام و همراه بوده است به صورت وراثت در خاندان پيامبران پيشين بوده است .
دوم اينكه تمام رهبري ها و سرپرستي ها به فرمان خدا و به تصريح پيامبر قبلي انجام مي گرفته و مسعودي در هر مورد كه وصايت فردي به فرمان پيامبر پيشين بوده است به آن تصريح مي كند . در نتيجه مقام رهبري به هر صورت و شكلي كه باشد يك مقام الهي است نه يك مقام اجتماعي و انتخابي و پيشوايان دين پيوسته بايد از جانب خداوند تعيين گردند .
[1] آصف بن برخيا وزير حضرت سليمان بود . طبق فرموده رسول الله حضرت علي هم وصي و وزير رسول الله بود : انت اخى و وزيرى و وارثى و خليفتى من بعدى. ( كفاية الطالب ص 205) همچنين در حديثي ديگر امام باقر از پدرانش از رسول الله نقل مي كند كه ايشان فرمود « هر كه دوست داشته باشد مانند تند باد از صراط بگذرد و بدون حساب وارد بهشت شود بايد ولايت ولي و وصي و صاحب و خليفه من علي بن ابي طالب را بپذيرد ، و هر كه دوست دارد در دوزخ فرو رود ولايت او را رها كند . سوگند به عزت و جلال پروردگارم كه علي در رحمت الهي است كه جز با قبول ولايت او بر كسي گشوده نخواهد شد و او صراط مستقيم دين است و اوست كه خداوند در قيامت از ولايت او سوال خواهد نمود » ( ينابيع الموده ص 112 و شواهد التنزيل 1/57 )
از بررسي آياتي كه در مورد مسال رهبري وارد شده است یک نكته بارز استفاده مي شود كه روشنگر نظريه انتصاب در امتهاي گذشته است .
مساله رهبري در امتهاي پيشين به صورت وراثت در خانواده هاي پيامبر بوده است و فرزندان صالح پيامبران مقام رهبري را از آنان به ارث مي بردند . اين مساله در برخي آيات به خوبي مشخص است :
آيه اول : « اِنَّ اللّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ * ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ » (آل عمران 34و 35) « خداوند، آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برترى داد. * آنها فرزندان و (دودمانى) بودند كه (از نظر پاكى و تقوا و فضيلت،) بعضى از بعض ديگر گرفته شده بودند; و خداوند، شنوا و داناست »
مقصود از اصطفي در اين آيه همان برگزيدگي از نظر نبوت و رسالت و يا به عبارت ديگر زعامت و رهبري است و در آيه پس از آدم و نوح از خاندان ابراهيم و عمران سخن به ميان آمده است ، چنانكه مي فرمايد آل ابراهيم و آل عمران .
آيه دوم : « وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَجَعَلْنَا فِي ذُرِّيَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَالْكِتَابَ وَآتَيْنَاهُ أَجْرَهُ فِي الدُّنْيَا وَإِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ » (عنكبوت 27) « و (در اواخر عمر،) اسحاق و يعقوب را به او بخشيديم و نبوت و كتاب آسمانى را در دودمانش قرار داديم و پاداش او را در دنيا داديم و او در آخرت از صالحان است! »
آيه سوم : « وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً وَإِبْرَاهِيمَ وَجَعَلْنَا فِي ذُرِّيَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَالْكِتَابَ فَمِنْهُم مُهْتَدٍ وَكَثِيرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُونَ » (حديد 26) « ما نوح و ابراهيم را فرستاديم، و در دودمان آن دو نبوت و كتاب قرار داديم; بعضى از آنها هدايت يافتهاند و بسيارى از آنها گنهكارند. »
در اين دو آيه سخن روي ذريه است و به روشني مي رساند كه مساله نبوت و كتاب به وراثت در خاندان آنان بوده و هر لائقي پس از لائق ديگر از اين خاندان به اين مقام مي رسد .
الف : هنگامي كه خداوند ابراهيم را به مقام امامت و رهبري بر مي گزيند او در خواست مي كند كه اين مقام در خاندان او به وراثت پايدار بماند . خداوند در خواست او را رد نمي كند فقط ياد آورد مي شود كه اين مقام به افراد ستمگر نمي رسد .
« وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَتِي قَالَ لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ » (بقره 124)
« (به خاطر آوريد) هنگامى كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود. و او به خوبى از عهده اين آزمايشها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم!» ابراهيم عرض كرد: «از دودمان من (نيز امامانى قرار بده!)» خداوند فرمود: «پيمان من، به ستمكاران نمىرسد! ».
در اين آيه چند نكته وجود دارد : اولا اينكه خداوند فرمود من تو را امام مردم قرار دادم ، يعني امامت را خداوند تعيين مي كند نه خلق خدا . دوم اينكه خلافت به ستمكاران نمي رسد ، يعني كسي كه در عمر خود به خود يا ديگران ظلمي كرده باشد حق خلافت ندارد و اين يكي از دلايل عصمت انبيا و ائمه هست . سوم اينكه خداوند فرمود عهد و پيمان من ، يعني اينكه خلافت را هم من تعيين مي كنم نه كس ديگري .
ب : هنگامي كه موسي از خداوند مي خواهد فردي را براي او يار و ياور قرار دهد و او را در مساله رهبري شريك سازد ، درخواست مي كند كه فردي از خانواده ايشان را ياور او قرار دهد ، چنانكه مي فرمايد :
« وَاجْعَل لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي * هَارُونَ أَخِي » « و وزيرى از خاندانم براى من قرار ده... * برادرم هارون را! »[1] (طه 29 و 30)
ج : در قرآن مجيد لفظ اسباط در پنج مورد آمده است و همگي حاكيست كه مساله رهبري امتهاي گذشته به اسباط ( كه نوه هاي دختري را مي گويند ) واگذار مي شده است مانند « وَقَطَّعْنَاهُمُ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ أَسْبَاطاً أُمَماً وَأَوْحَيْنَا إِلَى مُوسَى .................... » ( اعراف آيه 160)
« ما آنها را به دوازده گروه -كه هر يك شاخهاى (از دودمان اسرائيل) بود - تقسيم كرديم. و هنگامى كه قوم موسى (در بيابان) از او تقاضاى آب كردند، به او وحى فرستاديم كه: «عصاى خود را بر سنگ بزن!» ناگهان دوازده چشمه از آن بيرون جست; آنچنان كه هر گروه، چشمه و آبشخور خود را مىشناخت.» [2]
چهار مورد ديگر در سوره بقره آيه 136 و 140 ، سوره نساء آيه 163 و سوره آل عمران آيه 84 آمده است .
گذشته بر اينكه اين همه افراد در اين آيه آمده از بستگان يكديگر بودند ، موضوع اسباط ، خود نيز مي تواند مويد وراثت رهبري در خاندان پيامبران باشد .
[1] رسول الله چندين بار از جمله در جنگ تبوك هنگامي كه اميرالمومنين را جانشين خود در مدينه قرار داد فرمود : تو نسبت به من به منزله هارون هستي نسبت به موسي . جز آنكه بعد از من پيامبري نمي آيد . اين حديث چند نكته دارد :
نخست اينكه اگر قرار بود بعد از رسول الله پيامبري بيايد حضرت علي ( ع ) بود .
دوم اينكه همان طور كه وقتي حضرت موسي چهل روز به كوه طور رفت و در اين مدت كم مردم ازدين خود برگشتند و گوساله پرست شدند ،در مورد رسول الله و حضرت علي هم همين اتفاق افتاد ، يعني چند روز پس از رحلت رسول الله مردم از دين برگشتند و حق حضرت علي را غصب كردند .
نكته سوم همان طوري كه موسي كليم الله در غيبت چهل روزه امر امت را به خودشان وانگذارد و هرون را كه افضل از همه بني اسرائيل بود خليفه و وصي خود قرار داد تا امر نبوت در فقدان او مختل نگردد پيغمبر خاتم هم كه شريعتش اكمل و دستوراتش اتم و تا روز قيامت پايدار است به طريق اولي بايد مردم جاهل را به خودشان وانگذارد و مردم نادان را حيران ننمايد وشريعت را به دست جهال ندهد تا هر كس به ميل خود در او تصرفات نمايد يكي به راي قياس ديگر ي تفريق شريعت و طريقت عمل كند تا يك ملت به هفتاد وسه گروه تقسيم شود . (تاريخ طبري جلد 3 صفحه 104 و صحيح بخاري جلد 5 صفحه 129)
[2] شيخ سليمان بلخي حنفي ازعلماي اهل سنت در كتاب ينابيع الموده از حذيفه بن اسيد نيز نقل مي كند كه آن حضرت فرمود امامان بعد از عترت من به عدد نقبا بني اسرائيلند ( يعني دوازده نفر ) نه نفر از صلب حسين اند . اعطاء نموده است خداوند به آنها علم و فهم مرا پس به آنها ياد ندهيد وتعليم ننماييد به درستيكه آنها اعلم از شما مي باشند ، متابعت كنيد آنها را پس به درستيكه آنها با حق و حق با آنها مي باشد .
امامت در قرآن
آنچه كه از آيات مختلف در مورد امامت استفاده مي شود اين است كه نام امامت همراه هدايت ذكر شده است مثلا در داستان ابراهيم آمده است كه « و وهبنا اسحق و يعقوب نافله و كلا جعلنا صالحين و جعلنا هم ائمه يهدون بامرنا » « و ما به ابراهيم اسحاق و يعقوب را بخشيديم و همه آنها را از نيكان و شايستگان قرار داديم وآنان را اماماني قرار داديم كه به امر ما مردم را هدايت كنند» و يا در جاي ديگر مي فرمايد « و جعلنا منهم ائمه يهدون بامرنا لما صبروا » « و از آنها اماماني قرار داديم كه به فرمان ما هدايت مي كردند چون صبر كردند » راه حق در شيوه تعيين امام همان راهي است كه قرآن بيان مي كند زيرا ما امامت را همچون نبوت و امام را همچون پيامبر و دليل نياز به امام را همانند دليل نياز به پيامبر مي دانيم و كار امام نيز شبيه به كار پيامبر هدايت و رشد دادن راههاي سعادت واقعي جامعه انسانيت است . خداوند هم در قرآن فرموده است « ان علينا للهدي [1]» « همانا بر ماست هدايت مردم » و همان گونه كه انتخاب پيامبر از طرف خداست و آياتي در قرآن به اين حقيقت اشاره مي كند تعيين امام هم كه مربوط به هدايت مردم و از پيمان هاي الهي است بايد از طرف خدا باشد
همان طور كه ملاحظه مي شود مقام امامت مقام هدايت مخصوصي است كه عبات از هدايت به امر خدا است و يك نوع ولايت بر اعمال مردم است و يعني خدا بايد آن ولي بر مردم را مشخص كند . و هدايت در اين مورد يعني رساندن به مقصد نه نشان دادن راه . پس معلوم مي شود كسي مي تواند اين مقام را دارا شود كه ذاتاً سعادتمند بوده باشد زيرا اگر اينگونه نباشد و در بعضي اوقات ظلم وشقاوت از او سر بزند در اين صورت صلاحيت احراز چنين مقامي را نداشته و خود محتاج به هدايت ديگري خواهد بود و اين معني با مقام هدايت سازشي ندارد .
آیا امامت انتصابی است یا انتخابی ؟
در سالهاي آخر عمر رسول الله دشمنان سه گانه از خارج و داخل موجوديت حكومت جوان اسلام را از تهديد مي كردند و بيم آن مي رفت كه دشمنان اسلام دست به دست هم دهند و قدرتهاي بزرگ و كوچك مثل اضلاع يك مثلث روي هم بريزند و بر محيط اسلامي بتازند .
يك ضلع از اين مثلث خطر را امپراطوري روم تشكيل مي داد . اين قدرت بزرگ پيوسته فكر رسول الله را به خود مشغول كرده بود و آن حضرت تا لحظه مرگ آني از فكر روم بيرون نرفت .
در اولين برخورد بين دو سپاه كه در جنگ موته اتفاق افتاد با شهادت سه تن از فرماندهان اسلام لشگر اسلام به فرماندهي خالد بن وليد مجبور به عقب نشيني گرديد و اين منجر شد كه حيثيت اسلام ضربه بزرگي ببيند .
دومين برخورد در جنگ تبوك بود كه سپاه اسلام با ارتش سنگيني به سوي آنان حركت كرد تا هر نوع برخوردي را خود هدايت كند . كه در اين لشگر كشي هم رسول الله بدون برخورد نظامي به مدينه بازگشتند . ولي اين نوع پيروزي پيامبر را قانع نساخت و لذا چند روز پيش از بيماري خود به ياران خود دستور داد كه به فرماندهي اسامه رهسپار كرانه هاي شام گردند و پيش از آنكه دشمن آنان را غافلگير كند آنان آماده نبرد و دفاع شوند. اين جريانات نشان از اين است كه رسول خدا تا آخرين لحظات عمر شريف خويش نگران اين دشمن سر سخت بودند .
ضلع دوم اين دشمن امپراتوري ايران بود و دشمني آنان تا اين حد بود كه خسرو پرويز نامه پيامبر را پاره نمود و سفير رسول خدا را كشت و به فرماندار خود در يمن نوشت كه پيامبر را بكشد و سر وي را براي او بفرستد ! دشمني پادشاهان ايران با استقلال يمن بيشتر شد و بيم آن مي رفت كه سپاه ايران براي باز پسگيري اين مناطق به حمله گسترده اي دست بزند .
خطر سوم كه از همه خطرناك تر بود ، خطر داخلي حزب منافق بود كه بارها قصد جان رسول الله را كرده بودند و در بازگشت از جنگ تبوك و بار ديگر در بازگشت از حجه الوداع نقشه قتل رسول الله را كشيده بودند . و به گفته قرآن اينها منتظر مرگ رسول الله بودند تا بتوانند كار خود را راحت تر پيگيري كنند . ( سوره طور آيه 30 از قول كافران كه مي گويند ما در انتظار مرگ او هستيم كه بميرد و آوازه او سپري گردد ) گروهي تصور مي كردند كه با مرگ رسول الله اسلام از گسترش باز مي ماند و برخي ديگر به اميد اين بودند كه پس از رسول الله دوباره به عقائد جاهلي خود بازگردند. همچنين كساني مثل ابوسفيان پس از پيامبر در فكر ايجاد دودستگي ميان قريش و بني هاشم بودند تا بتوانند ضربه بزرگي به اسلام بزنند . [1]
آيا با وجود چنين دشمنان نيرومند و كمين گير صلاح است كه پيامبر اكرم رحلت كند و براي ملت جوان خود جانشين و رهبر فكري و سياسي تعيين نكند ؟ عقل و وجدان و محاسبات اجتماعي اجازه نمي دهد كه چنين مسامحه اي را به ساحت پيامبر گرامي روا داريم و بگوييم او همه اين مسائل را ناديده گرفته و بدون پديد آوردن يك خط دفاعي محكم و استوار با رهبري فردي لايق ديده از جهان فرو بست .
[1] پس از بيعت با ابوبكر ، ابو سفيان نزد اميرالمومنين آمد و گفت بيا تا با تو بيعت كنم ، خلافت حق توست و من حاضرم تو را با لشگر سوار و پياده حمايت كنم . كه اميرالمومنين نقشه او را مبني بر اختلاف و ضربه زدن به مسلمانان متوجه شدند و به او دست بيعت ندادند .