|
اِنَّ مَنزِلَةَ عَلي منّي كَمَنزلَتي مِنَ الله
|
آيا رشد فكري و قدرت دفاع علمي مردم از حريم عقائد به حدي رسيده بود كه از حريم عقائد خود دفاع كنند و به مناقشات يهود و نصاري پاسخ بگويند ؟
تاريخ جواب اين سوال را داده است . با مطالعه تاريخ به اين مسئله پي مي بريم كه نه تنها مردم عادي بلكه خليفه ( كه بايد اعلم از همه باشد ) در بسياري از مناقشات نمي توانستند جواب سوال كننده را بدهند و آن را به اميرالمومنين ارجاع مي دادند كه به چند نمونه از آن اشاره مي شود .
الف : گروهي از احبار يهود وارد مدينه شدند و به خليفه اول چنين گفتند : درتورات مي خوانيم كه جانشينان پيامبران دانشمند ترين امت آنها مي باشند . اكنون كه شما خليفه پيامبر خود هستيد ، سوال ما را پاسخ دهيد ، خدا كجاست ؟ آيا در آسمانهاست يا در زمين؟ خليفه گفت خدا در عرش است . آنگاه يكي از يهوديان گفت در اين صورت بايد زمين خالي از وجود خدا باشد .
در اين لحظه بود كه امام به داد اسلام رسيد و فرمود : مكانها را خداوند آفريد براي او مكاني نيست . او بالاتر از آن است كه مكاني بتواند او را فرا گيرد ، او در همه جا هست ولي هرگز با موجودي تماسي و مجاورتي ندارد . او بر همه چيز احاطه علمي دارد و چيزي از قلمرو و تدبير او بيرون نيست . [1][1]
ب : سلمان مي گويد : پس از درگذشت رسول الله گروهي از مسيحيان با سرپرستي يك اسقف وارد مدينه شدند و در حضور خليفه سوالاتي مطرح كردند . خليفه آنان را به حضور امام علي فرستاد . يكي از سوالات اين بود كه وجه و روي خدا كجاست ؟
امام آتشي بر افروختند ، سپس فرمودند : روي اين آتش كجاست ؟ آن دانشمند مسيحي گفت همه اطراف آن روي آن است و هرگز پشت ندارد . امام فرمود هرگاه براي آتشي كه مصنوع خداست طرف خاصي نيست خالق آن كه هرگز شبيه آن نيست ، بالاتر از آن است كه پشت و رو داشته باشد ، مشرق و مغرب از آن خداست ، به هر طرف كه روي كني آن طرف وجه و روي خداست و چيزي بر او مخفي و پنهان نيست . [2][2]
آگاهي يك فرد از پاسخ يك رشته سوالات تخصصي آن هم مربوط به تورات و انجيل و ديگر كتابهاي عهدين ، از طريق آموزش عادي در آن روز ممكن نبود ، زيرا نه وقت مساعد بود و نه وسيله آموزش اين مسائل كه قرائت و خواند كتابهاي عهدين است ، فراهم بود ، بلكه بايد يك چنين فردي از طريق آموزش الهي به اين حقايق دست يابد وشناسائي چنين فردي براي امت ممكن نيست ، بلكه بايد خدا او را معرفي كند و بر يك چنين مقامي نصب نمايد .
مسئله هجوم فكري و ايجاد شك و ترديد و رد و نقد آرا و عقائد اسلامي با گسترش اسلام در اطراف جهان و ترجمه كتابهاي فلسفي و علمي و آميزش مسلمانان با ملتهاي روم و يونان ، توسعه و گسترش يافت و عناصر ضد اسلامي كه رسما از الحاد و انكار مقدسات طرفداري ميكردند در برابر مسلمانان به صف آرائي پرداختند . روي اين محاسبات آيا مي توان گفت كه پيامبر اسلام با توجه به چنين دشمنان نيرومند كه نمونه هاي آن را در دوران حيات خود ديده بود براي صيانت اسلام از خطر نفوذ افكار بيگانگان به فرمان خدا نقشه اي نريخت و اين خلا را با تعيين جانشيني كه علم وي بسان علم خود او از علم بي پايان خداوند سرچشمه بگيرد از بين نبرد ؟
آگاهي امت از احكام و فروع
دوران رسالت پيامبر از 23 سال تجاوز نكرده كه قسمت مهمي از آن مربوط به پيش از هجرت يعني دوران اقامت وي در مكه مي باشد . پيامبر 13 سال تمام عمر خويش را در راه تبليغ توحيد و دعوت مشركان مكه آن گذراند . ولي موفقيتهاي چشمگيري به دست نياورد و مجبور شد به مدينه هجرت كند . رسول الله درمدتي كه در مكه بودند در برابر مردمي بودند كه هنوز در برابر بت سجده مي كردند و از آنها حاجت مي طلبيدند و مرگ را پايان زندگي مي دانستند ، همچنين فرصت سخن گفتن را هم از رسول الله گرفته بودند . بنابراين ايشان مجبور شدند كه در طي 10 سالي كه در مدينه بودند احكام و اصول اسلام را بيان كنند چون مردم مكه شرايط بيان احكام اسلام را نداشتند . نيز در طي مدت ده سالي كه رسول الله در مدينه بودند 27 غزوه و 55 سريه داشتند .[1]
تازه اينگونه نبود كه عده اي از مردم ، دانشجو و عده اي نظامي باشند . افراد در لحظاتي همگي لباس رزم مي پوشيدند و به جهاد مي رفتند ، در مواقع خاصي به كشاورزي و باغداري مي پرداختند ، و در اوقات ديگر به تعلم وآموزش مشغول مي شدند .
همچنين وظائف مهم رسول الله منحصر به اين نبود ، او گذشته بر تعليم قرآن و توضيح قسمتي از آيات ، عقد و قراردادهاي سياسي نظامي و املاء صلحنامه و نامه هاي تبليغي را بر عهده داشت .
يك چنين زندگي پر غوغا مسلمانان را بر آن مي داشت كه وقت خود را به جاي آموزش معارف و احكام اسلام به دفاع از حريم اسلام و وجود پيامبر گرامي صرف نمايند و هر موقع آرامش موقتي پيش مي آمد مسلمانان پروانه وار به گرد شمع وجود پيامبر جمع مي شدند تا احكام و فرايض و معارف بلند اسلام را فرا گيرند ناگهان حوادث ناگوار و گزارشهاي مهم و حساس سبب مي شد كه براي نبرد با دشمن و رفع تجاوز آماده گردند . و اگر هم در خود پيامبر آمادگي و فراغت براي تشريح و بيان احكام وجود داشت ولي در مسلمانان جز در مواقع خاصي كه آرامش موقتي سايه بر زندگي آنها مي افكندند چنين آمادگي وجود نداشت .
نكته ديگر اينكه پيامبر اسلام در ميان مردمي به نبوت رسيد كه فاقد هر نوع قانون اخلاقي و اجتماعي بودند و يكي از بي بند و بارترين ملل جهان به شمار مي رفتند ، آشنا ساختن چنين ملتي به كليه قوانين و رموز اخلاقي و اجتماعي و ... در مدت كم امكان عادي نداشت ، حتي اگر رسول الله گرفتاريهاي ياد شده را هم نداشتند تعليم اين همه فرائض اسلامي براي يك چنين گروه از حدود امكان خارج بود و مسلمانان ظرفيت و استعداد فرا گرفتن همه آنها را نداشتند .
ضمنا تمامي احكام و اصول و فروع از رسول الله پرسيده نشد ، و هر زمان حادثه جديدي پيش مي آمد از پيامبر سوال مي كردند ، پيداست حوادثي كه در طي ده سال اقامت پيامبر در مدينه رخ مي دهد نسبت به حوادثي كه بعدها رخ خواهد داد بسيار محدود خواهد بود . و اين موضوع ( عدم وجود حديث يا سنت و حكم در مورد برخي مسائل ) در تاريخ به وضوح مشاهده مي شود كه به گوشه اي از آن اشاره مي شود.
الف : هنگامي كه خليفه دوم ، شريح را براي اداره كرسي دادرسي كوفه تعيين كرد به او اين چنين گفت : اگر با موضوعي روبرو شدي كه حكم آن در كتاب و سنت پيامبر نيامده است يكي از دو طرف را انتخاب كن و اگر بخواهي از طريق كوشش انتخاب كني و مقدم و موخر بداري ، اين كار را انجام بده . [2]
از ابن مسعود روايت شده است كه مي گفت : اگر موضوعي را آوردند كه نه در كتاب بود و نه پيامبر درآن داوري كرده و نه از صالحان مطلبي در دست هست بايد با راي و انديشه خود بكوشد و اگر نتوانست موضوع را رها كند و خجالت نكشد . [3]
همچنين بسياري از امور بود كه در زمان خلفا حكم آن را نمي دانستند و از خودشان حكم مي كردند كه در بسياري از موارد اگر اميرالمومنين حضور نداشتند حكم را اجرا مي كردند . مواردي مانند حكم سنگسار زني كه شش ماهه زائيده ، يا حكم سنگسار زن ديوانه و زن حامله ، ندانستن حكم عول و كلاله ، و در برخي موارد حتي حكم برخي طلاقها ، حكم كشتند شتر مرغ و .... كه اين موارد در زمان رسول الله اتفاق نيفتاده بود . [4]
ملاحظه اين امور مخصوصا با توجه به مساله تصريح قرآن به تكميل دين[5] كه صريح آيه پيشين است ما را برآن مي دارد كه به طور قطع و يقين بگوييم پيامبر عالي قدر اسلام براي حفظ مصالح اسلام و تحقق پذيري هدف بعثت اين قسمت از معارف و احكام را كه روي علل ياد شده امت موفق به فرا گرفتن آنها نشدند و يا به خاطر نبودن مقتضي براي بيان آنها پيش فردي يا افرادي از مسلمانان به وديعت نهاده كه مسلمانان پس از درگذشت او در تمام اين حوادث به وي مراجعه كنند و همه نيازهاي ديني و مذهبي خود را با پيروي از افعال و گفتار او بر طرف سازند و از طريق معرفي چنين فردي كه علوم نبوي را حامل بود و به انقلاي پايداري مي بخشد دين تكميل شد .
يك چنين فردي نمي تواند يك فرد عادي باشد زيرا يك فرد عادي نمي تواند اين همه علوم و معارف و احكام و فرائض را در مدت كم از پيامبر فرا گيرد بلكه بايد اين فرد بسان پيامبر داراي علمي گسترده و در برابر هر نوع احتمالات خطا و اشتباه كه موجب سلب اعتماد مردم مي گردد مصون و بيمه باشد .
شناسايي يك چنين فردي كه داراي علمي گسترده و وسيع است و از تمام احكام الهي و قوانين آسماني كه ممكن است بشر تا روز باز پسين به آن نياز داشته باشد ، آگاهي دارد جز براي خدا و پيامبر و براي كسي مقدور نيست . همچنين شناسايي معصوم از غير معصوم و اينكه چه كسي در مقابل هر نوع احتمال و اشتباه و لغزشهاي عمدي و سهوي مصون و بيمه است ، جز از طريق وحي و تعيين پيامبر ممكن نمي باشد .
از اين نظر تكميل هدف بعثت گسترش صحيح آئين اسلام در ميان ملل جهان و بي نياز بودن امت از هر نوع آراء و نظريات خطا كار بشري و غير وحي الهي ايجاب مي كند كه فردي به عنوان جانشين با شرائط ياد شده تعيين گردد و هرگز امت از طريق انتخاب نمي تواند به چنين فردي دست يابد .
همچنين يكي ديگر از نشانه هاي اينكه رسول الله نتوانستند تمامي احكام را در زمان خودشان بيان كنند وجود قواعدي است در نزد علماي اهل سنت كه در نزد علماي شيعه اصلا ارزش ندارد . به خاطر اينكه علماي شيعه پس از رسول الله از ائمه اي پيروي كردند كه علوم و اخلاق خود را مستقيما از رسول الله گرفته بودند و ديگر هيچ نيازي نبود كه از اين همه قواعد ساختگي پيروي كنند . قواعدي كه در زمان رسول الله به هيچ وجه استفاده نمي شده است .
اين قواعدي كه اهل سنت به آن متمسك شده اند در فقه علماي اهل سنت كم نيست ، به عنوان مثال :
قياس : تحصيل حكم موردي از طريق مقايسه به مورد ديگر .
مصالح مرسل : با در نظر گرفتن مصالح و مفاسد موضوع ، حكم بر طبق مصالح ، جعل و رسمي مي گردد .
سد الذرائع : جمع ذريعه چيزي كه در مقدمه كار نامشروع قرار بگيرد تحريم و ممنوع گردد .
استحسان : مجتهد ، طبق يك رشته امور ظني و خوش آيند فتوي دهد .
رجوع به شريعت پيشينيان : در موردي كه حكم نصي در شريعت اسلام نباشد به احكام شرايع پيشين مستخرج از تورات و انجيل مراجعه كنيم و طبق آن براي امت رسول خاتم حكم سازيم . [6]
اين جريانها حاكي است كه تشريع اسلامي در زمان پيامبر گرامي به هدف نهايي خود نائل نگرديد و قسمتي از احكام يا بر اثر نبودن وقت يا فراهم نبودن شرائط ناگفته باقي ماند و چنين زمينه اي ايجاب مي كند كه شارع مقدس هدف خود را از راه ديگر تعقيب كند و وظيفه مقام رسالت را به گونه اي امتداد دهد نه اينكه پيامبري از نو مبعوث گردد و كتاب و شريعت مجددي بياورد ، بلكه مقصود اين است كه فردي كه از جهاتي مانند پيامبر باشد شريعت و احكام اسلامي را براي مردم بيان كند ، احكام الهي را در اختيار مردم بگذارد .
چنين فردي بدون علم و سيع و عصمت نمي تواند به چنين هدف بزرگي موفق گردد و شناسائي او براي امت مقدور نيست بلكه خداوند بايد او را به امت معرفي كند .
[1] سريه جنگهايي هست كه رسول الله در آن حضور مستقيم نداشتند و نماينده اي اعزام مي داشتند .
[2] دائره المعارف فريد وجدي 3/212
[3] الامامه في التشريع الاسلامي نقل از تمهيد لتاريخ الفلسفه الاسلاميه ص 177
[4] براي اطلاعات بيشتر به كتاب اجتهاد در مقابل نص علامه شرف الدين و كتاب پيشوايي از نظر اسلام آيت الله سبحاني مراجعه شود .
[5] توجه شود كه دين وقتي كامل شد كه رسول الله اميرالمومنين را به خلافت بعد از خود و سرپرستي بر مردم معين كردند تا اين احكام را از وي بگيرند .
[6] در كتاب المدخل الفقهي العام قواعد صد گانه اي را كه قسمتي از آنها از اين قماش هستند ياد آور شده است .
رشد ايماني و عقيدتي مردم
آئين اسلام در ميان ملتي پديد آمد كه به اتفاق تمام تاريخ نويسان از عقب مانده ترين ملل جهان بودند و از نظ نظام اجتماعي و اخلاقي و ساير جلوه هاي تمدن انساني در محروميت كامل به سر مي بردند . از سنن مذهبي فقط همان مراسم حج كه از حضرت ابراهيم به ارث برده بودند را انجام مي دادند . و آيين هاي ديگر هم در ميان آنان راه نيافته بود ، ولي در برابر آن عقائد و رسوم جاهليت كاملا در دل آنها رسوخ كرده و با روح و جان آنان آميخته شده بود. بنابراين اگر چه جهشهاي مذهبي در ميان اين امت به آساني صورت مي پذيرد ولي ادامه و نگهداري آن در ميان اين گروهها كه قلوب آنان كانوني از روحيات و اخلاقيات جاهلي است با مشكلات زيادي روبرو مي گردد .
زيرا آداب و رسوم گروهي را در ظاهر مي توان به زودي دگرگون ساخت و از طريق تهديد و تشويق مي توان تقاليد و مراسم موروثي ملتي را از بين برد ولي به اين زودي نمي توان انقلاب عميقي در روح و روان آنان پديد آورد و ريشه هاي جاهليت را در آنان از بين برد . به طوري كه با كوچكترين جرقه اي آنان باز هم به جاهليت خود باز خواهند گشت . همان طور كه در تاريخ نمونه هاي آن را مي بينيم و در قرآن هم ذكر شده است .
به طور مثال در جنگ احد پس از كشته شدن سردار اسلام به دست ليث ، او به گمان اينكه مقتول پيامبر است فرياد زد اي قوم محمد كشته شد . با انتشار اين خبر در ميان مسلمانان اكثريت آنان از جنگ فرار كرده و به كوه پناه بردند و جز تعداد اندكي ديگر كسي باقي نماند. از جمله اين افراد عمر بن خطاب و طلحه بودند كه وقتي به آنان گفته شد چرا نشسته ايد گفتند پيامبر كشته شد جنگ فايده اي ندارد . [1] گروهي هم براي نجات جان خود ميخواستند پيش عبدالله ابي رئيس منافقان مدينه بروند تا او براي آنان از ابوسفيان امان بگيرد . در حالي كه اگر هم رسول الله كشته ميشد آنان بايد جنگ خود را ادامه مي دادند نه اينكه دين و ايمان خود را كنار بگذارند . و اين جريان را خداوند در سوره آل عمران آيه 144 بيان كرده است آنجا كه مي فرمايد « وَمَا مُحمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ ......... » « محمد (ص) فقط فرستاده خداست; و پيش از او، فرستادگان ديگرى نيز بودند; آيا اگر او بميرد و يا كشته شود، شما به عقب برمىگرديد؟ (و اسلام را رها كرده به دوران جاهليت و كفر بازگشت خواهيد نمود؟) و هر كس به عقب باز گردد، هرگز به خدا ضررى نمىزند; و خداوند بزودى شاكران (و استقامتكنندگان) را پاداش خواهد داد. » [2]
آيا ميتوان يك چنين گروهي را به حال خود واگذار نمود ؟ آيا تكميل اين نهضت ديني و جنبش مذهبي در ميان همين افراد به مراقبتهايي پي گير از جانب خود پيامبر و پس از درگذشت وي از جانب كسي كه راه را با آگاهي كامل تعيين كند نياز ندارد ؟
محاسبات اجتماعي اجازه نمي دهد كه انسان در مورد هيچ فرد علاقه مند به هدف اينگونه فكر كند كه وي با توجه به اوضاع امت و اينكه نهضت وي در خود شبه جزيره به طور كامل در دل و روح مردم رسوخ نكرده و به اصطلاح از نظر ثبات مراحل تكاملي خود را طي ننموده و از نظر تحول روحي نيم بند است ، از جهان برود و براي ملت سرپرست و مراقبي كه از جهاتي بسان او باشد فكر نكند؟
رشد سياسي اجتماعي مردم
آيا مردم مسلمان در آن روز از نظر رشد اجتماعي وسياسي و ايماني به حدي رسيده بودند كه شايسته آن باشند كه گزينش امام را در اختيار بگيرند و همگي در پوشش دموكراسي رهبر شايسته خود را انتخاب نمايند و با كمال آزادي و حريت به سعادت و تكامل كه در مسير آن قرار گرفته بودند برسند ؟
در اجتماعي كه به تعداد افراد ، راي و نظر وجود داشته باشد و هر كسي با كمال آزادي و با تفكر خود آخرين راي خود را به صندوق راي بريزد دموكراسي كليد پيشرفت و مايه جهش به سوي كمال است . اما در نظامهاي قبيله اي و فئودالي كه به تعداد افراد راي و نظر وجود نداشته باشد ، بلكه راي يكي باشد و ديگران مجريان آن راي ، در چنين نظامي حكومت اكثريت بر اقليبت به نفع شيخ قبيله و مالك بزرگ تمام مي شود كه با يك اشاره و يا پخش پول مي تواند هزاران نفر را به دنبال خويش بكشد و رهبر روشنفكر را كه ميخواهد در يك نظام اجتماعي و سياسي افكار خود را پياده كند كاملا در اقليت بگذارد و سرانجام نه تنها حق او پايمال مي شود بلكه حق توده هاي مردم و غير رشيد نيز پايمال مي گردد . در چنين نظامهايي بهترين رهبري رهبري تثبيت شده است.
همچنين هر گاه در گزينش رهبر ملاك و ميران راي يكايك افراد باشد انتخاب رهبري كه برنامه آن رهبري و پيشرفت است امكان پذير نيست . زيرا رهبر دلسوزي كه مي خواهد جامعه نويني بسازد ناچار است با خرافات و پندارها با روابط اجتماعي و منحط و ... مبارزه كند و جامعه را به طور تدريج و يا جهش وار بالا ببرد بر فرض شناخت هرگز به او راي نمي دهند زيرا او مي خواهد با سنتها و عادات غلط و افكار منحط مبارزه كند و افكار صحيح و منطقي و مترقي را كه هنوز مردم آن زمان بو نكرده اند جانشين آنها بسازد. به طور مسلم يك چنين رهبر روشن و واقع بين و دلسوز درميان يك چنين جمعيت در حال رشد اكثريت قاطع را به دست نمي آورد.
همچنين گزينش چنين رهبري از ميان چنين جامعه اي كه صلاح و فساد خويش را تشخيص نمي دهد و به محاسن و معايب زندگي واقف نيست محال است .
حال بايد ديد آيا مردم آن زمان اين نظام قبيله اي را داشته اند يا نه . يعني زندگي آنان طوري بود كه كه يك نفر اختيار داد هزارن نفر افراد تحت سرپرستي خود بود.
با بازنگري تاريخ متوجه مي شويم كه زندگي آن زمان عرب كاملا زندگي قبيله اي بوده است و حتي پيامبر نيز براي پيشبرد اهداف اسلام از قدرت سران قبايل استفاده مي كرده است .
در سقيفه بني ساعده از مهاجرين جز ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح كس ديگري نبود وباقيمانده افراد همگي از انصار بوده اند. حال چه طور شد كه از اين همه باز هم ابوبكر انتخاب شد . چيزي كه موجب اين عمل شد رقابت ميان دو گروه بزرگ انصار يعني اوس و خزرج بود . تا جايي كه رئيس قبيله اوس رو به اوسيان كردو گفت هرگاه خزرجيان گوي خلافت را ببرند يك نوع فضيلت و برتري بر ما پيدا مي كنند هرچه زودتر برخيزيد و با نماينده مهاجر يعني ابوبكر بيعت كنيد . لذا خود او فورا و افراد قبيله او پشت سر او برخواستند و با ابوبكر بيعت كردند .
حال آيا جمعيتي كه رشد سياسي و اجتماعي آنان به پايه اي باشد كه با اشاره رئيس قبيله گوسفند وار دست ديگري را بفشارند و روزي هم با اشاره او بيعت خود را بشكنند صحيح است كه سرنوشت اسلام و مسلمانان و توده هاي زحمت كش و رنجبر كه در نشر و گسترش اسلام خونها داده اند به دست اين افراد سپرده شود ؟