|
اِنَّ مَنزِلَةَ عَلي منّي كَمَنزلَتي مِنَ الله
|
از آياتي كه به اتفاق اكثر مفسران و اهل حديث در مورد اميرالمومنين نازل شده است آيه زير مي باشد :
« إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ » (مائده 55)
« سرپرست و ولى شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند; همانها كه نماز را برپا مىدارند، و در حال ركوع، زكات مىدهند. »
به اتفاق شيعه وسني اين آيه در مورد امير المومنين علي آمده است.[1] ابوذر نقل مي كند كه روزي با رسول خدا در مسجد نماز مي خواندم كه گدايي وارد مسجد شد واز مردم تقاضاي كمك كد ولي كسي چيزي به او نداد . گدا دست خودش را به آسمان برد و گفت خدايا تو شاهد باش كه من در مسجد رسول تو از مردم كمك خواستم اما كسي اهميت نداد . در همين موقع امير المومنين كه در ركوع بودند با انگشت كوچك دست راستشان اشاره كردند و گدا نزديك شد و انگشتر را از دست حضرت بيرون آوردند .
بعد از اين قضيه پيامبر سرشان را به آسمان بردند وگفتند خدايا برادرم موسي از تو تقاضا كرد كه روح او را وسيع كني و كارها را براي او آسان كني و گره از زبان او بگشايي تا مردم گفتارش را درك كنند وهارون راكه برادرش بود وزير و ياورش قرار بدي . خداوندا من محمد پيامبر و برگزيده توام سينه من را گشاده كن و كارها را بر من آسان كن و از خاندانم علي را وزير من قرار ده تا به وسيله او پشتم قوي و محكم شود . ابوذر مي كند كه هنوز دعاي پيامبر تمام نشده بود كه جبرئيل نازل شد و اين آيه را نازل كرد .
در مورد اين حديث باز هم اشكالي كه گرفته شده است اين است كه مي گويند ولي به معني محب و دوست هست . ما براي اثبات اينكه ولي در اينجا به معني سرپرستي و ولايت هست برخي از قرائن را گواه مي گيريم .
1. هرگاه مقصود از ولي غير از ولايت و زعامت ديني و مقام سرپرستي باشد منحصر كردن مقام به سه نفر بي جهت و بي مورد خواهد بود . زيرا چنانكه گفته شد همه افراد با ايمان و محب و دوست و ناصر و يار يكديگرند و اختصاص به اين سه نفر ندارد .
2. هر گاه منظور دوستي و نصرت است در اين صورت لازم بود كه به جمله والذين آمنوا اكتفا مي كرد و هرگز نياز نداشت كه موضوع نماز و زكات را بازگو كند زيرا جامعه با ايمان همه باهم دوست بوده و ناصر يكديگرند .
3. در حقيقت مفاد آيه همان است كه پيامبر گرامي در يكي از سخنان خود درباره علي فرموده است :
« اِنَّ عَليّاً عليه السلام مِنّي وَ أنَا مِنْهُ وَ هُوَ وَليٌ كُلِّ مُوْمِنٍ بَعَدي» « همانا علي عليه السلام از من و من از او هستم، و او رهبر و امام تمام مؤمنان پس از من خواهد بود » [3]
لفظ « بعدي » گواه بر اين است كه مقصود از ولي همان مقام زعامت و حكومت و سرپرستي در امور ديني است واگر غير از اين بود اختصاص به زمان درگذشت پيامبر نداشت .
يك نكته : با اينكه در آيه از ولايت سه نفر سخن به ميان آمده است و به حسب ظاهر بايد بفرمايد « انما اولياوكم » اما با اين حال لفظ مفرد به كار برده است . يكي از دلايل مفرد گويي در اين آيه اين است كه در اينجا ولايت واحدي وجود دارد كه خداوند آن را اصالتا و ديگران به طور كسبي و موهبتي دارا هستند و هرگز ولايتهايي در كار نيست و ولايت پيامبر يا اميرالمومنين غير از ولايت خداوند نمي باشد .
[1] .( تفسير طبرى جلد 6 ص 165، جواهر الحسان ثعالبي 1/471 ، شواهد التنزيل 1/161 ، تفسير قرطبي 6/221 ، در المنثور سيوطي 2/293 ، تفسير زمخشري 1/154 ، تفسير بيضاوي ص 154، )
[3] كنوز الحقايق ص 37ـذخائر العقبى ص 68 و مانند اين حديث با اندكي تفاوت در مسند احمد بن حنبل 4/437 نيز آمده است
آيا انتخاب راه عاقلانه تعيين امام است ؟
حال پس از مباحث جلسات قبل يك سوال پيش مي آيد كه اگر اكثر مردم يك شخصي را انتخاب كنند آيا نبايد از آن شخص حمايت كرد . آيا باز هم بايد به انتصاب توجه كرد .
اگر مراجعه اي به قرآن بكنيم خواهيم ديد كه قرآن پيوسته افكار عمومي را تخطئه مي كند و درباره نوع اكثريتها مي فرمايد واكثرهم لا يشعرون ، با اين همه چگونه مي تواند تمايلات اكثريت جامعه را در انتخاب حساسترين موضوع ديني ، يعني مساله امامت و پيشوايي امت موثر و نافذ بداند ؟ در قرآن حدود هشتاد مرتبه در قرآن از اكثريت مذمت شده و حتي در آيه 116 سوره انعام مي خوانيم « وَإِن تُطِعْ أَكْثَرَ مَن فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَن سَبِيلِ اللّهِ إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ » « اگر از بيشتر كسانى كه در روى زمين هستند اطاعت كنى، تو را از راه خدا گمراه مى كنند; (زيرا) آنها تنها از گمان پيروى مىنمايند، و تخمين و حدس (واهى) مىزنند.»
حال چگونه است كه اين اكثريتي كه انسان را گمراه مي كنند بايد امام انتخاب كنند . اصلا تا به حال مردم كي بر باطل اجماع نموده اند كه بخواهند بر حق اجماع كنند ، مردمي كه خوب و بد خود را تشخيص نمي دهند چگونه مي توانند سره را از ناسره تشخيص دهند و امام برحق را انتخاب كنند . مگر نه اين است كه قرآن مي فرمايد : « ....... وَعَسَى أَن تَكْرَهُوا شَيْئاً وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّوا شَيْئاً وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَاللّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ » (بقره 216) « ...... چه بسا چيزى را خوش نداشته باشيد، حال آن كه خير شما در آن است. و يا چيزى را دوست داشته باشيد، حال آنكه شر شما در آن است. و خدا مىداند، و شما نمىدانيد.» آئيني كه تمايلات اكثريت جامعه را تخطئه مي كند و مي فرمايد چه بسا شاخص تمايلات مردم متوجه اموري مي گردد كه سراپا خطر ناك و زيانبار است و گاهي از اموري منزجر مي گردد كه صد در صد به نفع آنهاست ، ديگر نمي تواند يك چنين اصل اساسي را كه پس از نبوت عالي ترين و شامخ ترين مقام و منصب ديني است به راي اكثريت موكول سازد .
حضرت موسي ( ع) جزو پيامبران اولو العزم و صاحب شريعت بود ، كليم الله بود و چندين بار در قرآن داستانهاي او بيان شده است . اين پيامبر بزرگوار با آن همه بينش و شناخت هفتاد نفر از ( نيكان ) بني اسرائيل را انتخاب نمود و آنان را با خود به ميعادگاه برد ولي به خاطر يك تقاضاي احمقانه همه آنها مورد غضب خدا قرار گرفتند[1][1] و انتخاب كسي همچون موسي خلاف درآمد . آن وقت چگونه است كه ما سرنوشت و دنيا و آخرت يك ملت را به دست مردم عادي كه با وحي و الهام هيچ ارتباطي ندارند بسپاريم . اصلا اين كار از نظر عقلي مشكل دارد .
اصلا نمي توان تصور كرد كه راي 51 درصد بر 49 درصد رهبري كند . چگونه ممكن است فقط به خاطر جا به جا شدن يك راي سرنوشت كل ملت به دست شخص ديگري داده شود .
از همه اينها گذشته مگر ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه و يزيد و كلا بني اميه و بني عباس با اجماع مردم روي كار آمدند . از ميان كساني كه اهل سنت به عنوان خليفه مي شناسند تنها و تنها اميرالمومنين علي بن ابي طالب با اجماع روي كارآمد . اكنون نحوه روي كار آمدن ابوبكر را توضيح مي دهيم .
در سقيفه [2][2] از مهاجرين فقط ابوبكر و عمر و ابو عبيده جراح بودند و بقيه كساني كه آنجا حضور داشتند همگي از انصار بودند . حال چگونه مي شود كه از اين همه انصار يك نفر از مهاجرين انتخاب شود .
داستان از اين قرار بود كه پس از سخنراني ابوبكر ، رئيس قبيله اوس رو به اوسيان كرد و گفت هرگاه خزرجيان گوي خلافت را ببرند يك نوع فضيلت و برتري بر ما پيدا مي كنند هرچه زودتر برخيزيد و با نماينده مهاجر يعني ابوبكر بيعت كنيد . لذا خود او فورا و افراد قبيله او پشت سر او برخواستند و با ابوبكر بيعت كردند . توجه كنيد كه از ميان انصار قبيله خزرج بيعت نكردند و فقط قبيله اوس آن هم به فرمان رئيس قبيله بيعت كردند . از ميان مهاجرين هم كه فقط عمر و ابوعبيده با ابوبكر بيعت كردند . حال اين چه اجماعي است . تازه غير از انصار و مهاجرين بسياري از مردم از جمله بني هاشم با ابوبكر بيعت نكردند . كساني مانند علي بن ابي طالب ، ابوذر ، مقداد ، سلمان فارسي ، ابي بن كعب ، بريده اسلمي ، عثمان بن حنيف ، عباس بن عبدالمطلب ، فضل بن عباس ، زبير بن العوام و ..... . اينها افرادي بودند كه به عنوان اعتراض با ابوبكر احتجاج كردند و با او به مخالفت پرداختند . افراد بسياري ( از جمله مالك بن نويره و قبيله او و چند قبيله ديگر ) هيچگاه با ابوبكر بيعت نكردند . و آن عده از مردم كه در ابتدا بيعت نكردند به زور شمشير و كتك زدن و آتش زدن درب خانه و اجبار و تهديد و ارعاب ، و برخي هم با وعده و تشويق بيعت كردند و تقريبا 90 درصد مردم از روي اختيار بيعت نكردند . حال كدامين انسان قبول مي كند كه اين نوع انتخاب را ، انتخاب اكثريت مردم بپندارد .
تكامل روحي در پرتو نصب امام
بهترين بياني كه در اين بخش مي توانيم بياوريم بحث هشام بن حكم است با عمرو بن عبيد . هشام متكلم بي نظير عصر خود ، در بحث مفصل و گسترده اي كه با عمرو داشت به فائده معنوي وجود امام به گونه اي دلپذير اشاره نمود و از وي اين چنين سوال كرد ، هر چند پيشواي معتزله نخست از دادن جواب امتناع ورزيد ولي بعدا به عللي حاضر به جواب شد . اينك متن مناظره :
هشام : آيا چشم داري .
عمرو : بله .
- با آن چه مي كني ؟
- رنگها را مي بينم .
- گوش داري ؟
- آري .
- با آن چه مي كني ؟
- با آن صداها را مي شنوم .
- بيني داري ؟ آري .
- با آن چه مي كني ؟
- بوها را استشمام مي كنم .
وي سپس از وجود ديگر حواس مانند ذائقه و لامسه و اعضائي از قبيل دست و پا و نقش آنها در وجود انسان پرسيد و از عمرو بن عبيد پاسخهاي صحيح شنيد ، سپس گفت عقل هم داري ؟ وي در پاسخ گفت . دارم . هشام گفت : نقش عقل در انسان چيست ؟ وي گفت به وسيله عقل آنچه بر اعضاي بدنم مي گذرد تميز مي دهم .
هشام افزود : ديگر نقش آن در بدن چيست ؟
عمرو گفت : هر گاه يكي از حواس در ادراك خود خطا كند يا ترديد نمايد به عقل رجوع مي كند و ترديد او از بين ميرود .
در اين موقع هشام گفت خداوندي كه براي رفع ترديد حواس و اعضاي من چنين پناهگاهي آفريده است ، آيا ممكن است جامعه انساني را به حال خود واگذارد و پيشوايي براي آنان تعيين نكند كه شك و ترديد و حيرت و خطاي آنها را بر طرف نمايد ؟ [1][1]
شكي نيست كه قوانين و سنن اسلام متخذ از قرآن و سنت پيامبر است و روز نخست به صورت روشني بر امت عرضه شده و دلائل قرآني و حديثي در آن روز فاقد هر نوع ابهام بوده است ولي مرور زمان و افزايش بحثها و گفتگوها پيرامون آيات و احاديث ، برخي از آيات و سنن پيامبر را در هاله اي از ابهام فرو برده است . آيات مربوط به وضو و بريدن دست دزد و آيه مربوط به تيمم كه هر كدام در وقت خود مفاد روشني داشت ، امام مرور زمان و جر و بحثهاي بي فايده آنچنان آنها را متزلزل جلوه داد كه بدون تفسير يك امام معصوم هرگز انسان به يك طرف يقين پيدا نمي كند .
به عنوان مثال : در قرآن در آيه اي هر نوع سوال و جواب را از انس و جن نفي مي كند و مي فرمايد « فَيَوْمَئِذٍ لاَ يُسْأَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَلاَ جَانٌّ (رحمن 39) » « در آن روز هيچ كس از انس و جن از گناهش سؤال نمىشود »
در حالي كه در آيه ديگر همه را مسئول گناه خود و اينكه از همه بازجويي مي شود معرفي مي كند و مي فرمايد :
« وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ (صافات24) » « آنها را نگهداريد كه همگي بازجويي شوند »
به غير از اينآيه آياتي ديگري هم هست مثل آيه كلاله ( در سوره نساء آيه 12 و 176 ) كه ظاهر آيات با هم تناقض دارد و نياز به يك مفسر دارد .
درست است كه مفسران دراين آيات به گونه اي اختلاف را بر طرف كرده و ميان دو دسته از آيات جمع نموده اند ولي هرگز يك چنين تفسيرها تا به يك معصوم منتهي نشود و يا قرينه واضحي در خود آيات نباشد قابل اعتماد نيست . اينجاست كه وجود امام در تكامل امت از طريق تفسير قرآن به روشني تجلي مي كند .