|
اِنَّ مَنزِلَةَ عَلي منّي كَمَنزلَتي مِنَ الله
|
عثمان چگونه به خلافت رسید ؟؟؟
در كتب معتبر اهل سنت نحوهي روي كار آمدن عثمان را اينگونه مي خوانيم :
پس از آنكه خليفهي دوم زخمي شد به او گفتند اي خليفه جانشين تو كيست ؟ او گفت : « .... مي دانم كه شايسته ترين فرد براي هدايت شما به راه راست اين فرد ( اشاره به حضرت علي ) است . ولي نمي توانم و نتوانستم كه رياست ولي را چه در زمان حيات و چه بعد از مرگ خود قبول نمايم . آنگاه شش نفر را انتخاب كرد كه عبارتند از : حضرت علي ، عثمان و سعد بن ابي وقاص و عبدالرحمن بن عوف و طلحه و زبير ، و گفت بر شما باد به اين چند نفري كه پيامبر درباره آنها فرمود اينان اهل بهشت مي باشند و از اين جمع يكي را برگزينيد واگر يكي از آنها بر شما والي شد با او رفتار خوبي داشته باشيد ... . وقتي صبح شد اين اشخاص را خواست و به آنان گفت پس از تامل دريافتم كه شما بزرگان اين مردم هستيد و از ميان شما بايد يكي به عنوان خليفه پس از من انتخاب شود و من از مردم بر شما نمي ترسم بلكه از شما بر مردم مي ترسم . رسول خدا هنگام وفاتش از شما راضي بود . با اجازه عايشه وارد خانه اش شويد و در آنجا با يكديگر به مشورت بپردازيد و از ميان خود فردي را برگزينيد و پس از 3 روز بايد خليفه را مشخص كرده باشيد و صهيب بايد سه روز امام جماعت بر مردم را به عهده بگيرد و نماز جماعت را اقامه كند و روز چهارم حتما كسي بر شما امير باشد ، و عبدالله به عنوان مشاور در جمع شما حاضر باشد ! ولي در خلافت و امارت سهمي نخواهد داشت . اماطلحه با شما در امر خلافت شريك خواهد بود .... و به صهيب گفت سه روز جماعت را اقامه كن و پس از آن اين شش نفر را از جريان با خبر كن و و قتي كه در خانه عايشه حاضر شدند عبدالله بن عمر كه در امر خلافت هيچ سهمي نخواهد داشت را حاضر كن و ناظر بر عملكرد آنها باش ،چنانچه 5 نفر فردي را انتخاب كردند ولي يك نفر با آنان مخالفت كرد ، اون را بكش و اگر چهار نفر به فردي راي دادند و 2 نفر مخالفت كردند آن دو را بكش ،واگر سه نفر فردي را انتخاب كردند و 3 نفر ، ديگري را انتخاب كردند ، در اين صورت عبدالله را به عنوان داور قرار بده و اگر به حكميت عبدالله بن عمر رضايت ندادند با گروهي باش كه عبدالرحمن بن عوف با آنهاست و بقيه را بكش .... » [1]
حال سوال اينجاست :
طرح شوري عمر بر اساس كدام يك از آيات قرآني يا احاديث و فرموده هاي پيامبر بود ؟ موضوع محدوديت اعضاي شورا در شش نفر تحت چه ضابطه اي بود ؟ اصل تشكيل شورا نه با سنت پيامبر سازگار بود و نه با سنت ابوبكر ؟ چون به گفته اهل سنت پيامبر جانشين تعيين نكردند و ابوبكر هم يك نفر را جانشين انتخاب كرد ، پس چرا عمر اين شورا را ساخت ؟ واگذاري اختيارات قاطع و سرنوشت ساز شورا به عبدالرحمن بن عوف و بي كاره بودن ديگران بر اساس چه مزيت و حق تقدمي نسبت به ديگران بود ؟ با اينكه خود عمر گفت مي دانم كه شايسته ترين فرد براي خلافت نسبت به شما علي بن ابي طالب است ؟
حكم قتل برخي از اعضاي شورا خلافت به چه دليلي صادر شد ؟ بااين كه به گفته خود عمر پيامبر از همه آنها راضي و خشنود بود و عمر با استناد به اين موضوع آنها را صالح و به عنوان عضويت شورا معرفي كرد !!
علماي اهل سنت مي گويند كه رسول اكرم تعيين خليفه را طبق نظر و راي امت قرار داده است . آيا نظر و راي امت همين بوده است كه شش نفر را زير قدرت پنجاه نفر شمشير زن قرار دهند تا آن شش نفر مجبور باشند كه يك نفر را به خلافت برگزينند ؟ جمع بين كتاب و سنت و سيره ابوبكر و عمر با انواع تضادها و موارد فراوان تخلف چگونه قابل عمل و امكان پياده كردن را داشت ؟ يعني آيا بين سيره ابوبكر و سيره عمر امكان هم آهنگي و توافق كامل وجود داشت كه بتوان هر دو را با هم در رديف كتاب و سنت مطرح نمود ؟ با اينكه يكي از تفاوتهاي سيره ابوبكر و عمر نوع انتخاب جانشين است ، و سيره اين دو با سيره پيامبر كاملا تفاوت داشت . چون كه به گفته اهل سنت پيامبر جانشين انتخاب نكرد اما ابوبكر و عمر و معاويه و ... بايد جانشين انتخاب كنند ؟
مگر پيامبر نفرمود « علي با حق است و حق با علي است » پس چرا عمر در قضيه شورا علي را معيار حق قرار نداد بلكه عبدالرحمن بن عوف را معيار حق قرار داد و گفت در هر طرفي كه عبدالرحمن بن عوف باشد حق با آن طرف است ؟ و سه نفر طرف مقابل بايد گردن زده شوند ؟
[1] رجوع كنيد به تاريخ كامل ابن اثير ج 3 حوادث سال 23 ، تاريخ طبري 4/228، تاريخ ابن كثير 7/144
طرفداران عمر خود را به نام اهل سنت می نامند . آیا واقعا اینها اهل سنت پیامبرند یا اهل سنت عمر .
حال سنت عمر چقدر تفاوت دارد با سنت پیامبر و آیا طرفداران عمر اهل سنت هستند یا اهل بدعت ؟؟؟؟؟
1) مگر نه اين است كه ابوبكر 500 حديث از احاديث رسول الله را آتش زد ؟ (نزهة المجالس 2: 184)
2)مگر به غير از اين است كه سياست حكومت عمر بن الخطاب منع نقل احاديث پيامبر اكرم و روى آوردن به آن بود، و كسانى را كه با اين روش و سياست مخالفت مى كردند، زندان و شلاق و تعزير مى كرد. چنانچه در مورد ابوذر و ابوالدرداء ابومسعود انصارى و ديگران انجام داد.
ذهبى مى گويد: آرى چنين بود عمر،او مى گفت: از پيامبر كمتر حديث نقل كنيد و چندين صحابى پيامبر را نسبت به نشر احاديث توبيخ كرد. آرى اين شيوه و مذهب و ايده عمر و غير عمر بود .( سير اعلام النبلاء 2: 601 درآنجا نقل مي كند كه «هكذا هو كا ن عمر يقول: اقلّوا الحديث عن رسول اللّه وزجر غير واحد من الصحابة عن بث الحديث وهذا مذهب لعمر وغيره. فباللّه عليك، إذا كان الأكثار من الحديث في دولة عمر كانوا يمنعون منه. مع صدقهم وعدالتهم وعدم الأسانيد»)
در اين رابطه طبرى مى گويد: هر وقت خليفه مردم، حاكم و يا استاندارى را براى نقطه اى اعزام مى كرد، به او چنين سفارش مى كرد: فقط قرآن بخوانيد و از محمد كمتر روايت نقل كنيد !!!! (تاريخ الامم و الملوك، ج3 ص 273)
همچنين قرظة بن كعب انصارى مى گويد: هنگاميكه قصد عزيمت به كوفه را كرديم، عمربن الخطاب تا منطقه «صرار» به بدرقه ما آمده و گفت: مى دانيد چرا شما را بدرقه كردم؟ گفتيم: لابد بخاطر اينكه ما از صحابه رسول اللّه صلي الله عليه و آله و سلم هستيم؟ گفت: شما وارد آبادى و روستايى مى شويد كه قرآن مى خوانند، مبادا آنان را با خواندن و قرائت احاديث پيامبر از خواندن قرآن بازداريد! تا مى توانيد از پيامبر حديث كم نقل كنيد !!!!! (الطبقات الكبرى 6: 7 ، المستدرك على الصحيحين از 102)
ذهبى مى نويسد: عمر سه نفر (از صحابه رسول اللّه) به نامهاى ابن مسعود و ابوالدردا، و ابومسعود انصارى را زندان كرد و به آنان اعتراض كرد كه چرا از پيامبر زياد حديث روايت كرديد ؟!؟!؟! (تذكرة الحفاظ ج1 ص 7)
و به نقل ديگر از حاكم و ذهبى: ابن مسعود و ابوالدرداء و ابوذر را زندانى كرد و آنان را به جرم اشاعه دادن و نقل احاديث پيامبر توبيخ نمود و آنان را تا آخر خلافتش محكوم به اقامت اجبارى در مدينه كرد .( مستدرك حاكم 1: 110 ـ سير اعلام النبلاء، 7: 206)
به چه دليل عمر نمي گذاشت مردم احاديث پيامبر را نقل كنند؟ آيا اين همان ترويج سنت است ؟ يا اينكه جلوگيري از نشر سنت پيامبر ؟ چرا اين كار را انجام مي داد؟ مگر احاديث پيامبر چه بودند ؟ مگر خداوند نفرمود « و ما ينطق عن الهوي * ان هو الا وحي يوحي » « (پيامبر) از پيش خود سخن نميگويد آنچه او ميگويد وحي است كه به او مي شود »؟ پس چرا عمر نمي گذاشت كه سخن پيامبر كه همان وحي خداست منتشر شود ؟ مگر احاديث پيامبر چيزي جز حلال و حرام و فضائل حضرت علي بود ؟
3) آيا نامگذارى به نام محمد صلى الله عليه و آله و سلّم و يكى از نامهاى پيامبران ممنوع و حرام است؟ پس چرا عمر بن خطاب طى بخشنامه اى به كوفه، نام گذارى به نام پيامبران را ممنوع كرد و در مدينه نيز دستور داد هر كس به نام «محمد» است بايد آنرا تغيير دهد؟ امام عينى مى گويد: «كان عمر كتب الى أهل الكوفة: لاتسموا احداً باسم نبي، و أمر جماعة بالمدينة بتغيير أسماء أبناءهم المسمّين بمحمد ـ صلى الله عليه و سلّم ـ حتى ذكر له جماعة من الصحابة انه ـ صلى الله عليه و سلّم ـ اذن لهم في ذلك فتركهم . (عمدة القاري ج15ص39)
4) راستى كار بنى اميه در كشتن افراد هم نام على و كار عمر در ممانعت از نامگذارى به نام «محمد» مكمل يكديگر و در برگيرنده يك پيام و گام برداشتن در يك مسير و براى يك هدف مشترك نيست؟ (حافظ مزى مى گويد: كانت بنو امية اذا سمعوا بمولود اسمه علي قتلوه، بني اميه كساني را كه اسم علي داشتند مي كشتند ، تهذيب الكمال ج13 ص 266)
5) آيا صحيح است كه مى گويند در ليلة العقبة هنگاميكه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم از تبوك مراجعت مى كرد و قصد عبور از گردنه را داشتند دوازده نفر از صحابه كرام قصد ترور و كشتن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلّم را داشته و در حاليكه صورتهاى خود را بسته بودند به حضرت حمله ور شدند ... راستى اين دوازده نفر چه كسانى هستند؟ آيا جزو صحابه پيامبر نبودند ؟ طبق نقل علماي اهل سنت جزو صحابه معروف پيامبر هستند . ابن حزم نام پنج نفر را برده كه بسيار شگفت انگيز است آنجا كه نقل مي كند : أن ابابكر و عمر و عثمان و طلحه و سعد بن أبى وقّاص أرادوا قتل النبي و إلقاءهُ من العقبة فى تبوك.»( المحلی ج11 ص 224) هرچند، ابن حزم راوى اين حديث را كه وليد بن جميع مى باشد ضعيف مى داند. ولى علماء رجالى ما اهل سنت همانند ابو نعيم و ابوزرعه و يحيى بن معين و احمد بن حنبل، و ابن حبان و عجلى و ابن سعد و ديگران او را موثق مى دانند. (الثقات ص 465 حديث 1773 ـ تاريخ الاسلام (خلفاء) 494 ـ البدايه و النهاية 5: 25 ، وتهذيب الكمال: 31 / 35)
خود ابن حزم از علمای بزرگ اهل سنت می باشد و دیگران درباره اش چنین گفته اند: قال الذهبي: ابن حزم، الإمام الأوحد ، البحر ، ذو الفنون والمعارف ، ... فإنّه رأس في علوم الاسلام ، متبحر في النقل ، عديم النظير. (سير أعلام النبلاء: 18 / 184 ، دول الإسلام 1 / 207)
واين راوى از رجال بخارى وصحيح مسلم و سنن ابي داود وصحيح ترمذي وسنن نسائي مىباشد. ( تهذيب التهذيب: 11 / 122)
اگر بخواهيم کلام ابن حزم را در تضعیف ولید بن جمیع بپذیریم بسیاری از احادیث صحیح بخاری و مسلم و سنن ابی داود و ... را باید ردّ کرده و ضعیف بشمریم که این در نزد خود اهل سنت پذیرفته شده نیست.
6) همچنين در كتب معتبر اهل سنت آمده است كه عمر بن خطاب نمي گذاشت كه صحابه و زنان پيامبر از مدينه بيرون روند. (شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد 4/457 ، تاريخ خطيب بغدادي 7/453) دليل اين كار چه ميتواند باشد ؟ آيا اين كار ترويج سنت پيامبر است يا اينكه جلوگيري از رواج آن ؟
7) طبق نقل بسياري از كتب اهل سنت ، هنگام رحلت رسول الله (ص) ، پيامبر فرمودند قلم و كاغذي براي من بياوريد تا چيزي را براي شما بنويسم كه هرگز گمراه نشويد ، اما عمر از اينكه براي پيامبر كاغذي بياورند جلوگيري كرد . (صحيح بخارى ، ج 1، كتاب العلم و كتاب : المرضى ، ج 4، باب : قول المريض )
همچنين در ديگر كتب اهل سنت آمده است كه هنگامي كه پيامبر خواستند در آخرين لحظات عمر مباركشان مطلبي را بنويسند كه مردم پس از ايشان هرگز گمراه نشوند يكي از صحابه گفت پيامبر هذيان مي گويد !!!!!!!!!!!!! او را رها كنيد ، قرآن در ميان شماست و براي شما كافي است . اگر مطالب كتب معتبر اهل سنت را در كنار هم بگذاريم متوجه خواهيم شد كه عمر بوده است كه گفته است پيامبر هذيان مي گويد ، او را رها كنيد !! (احمد حنبل اين حديث را در جلد اول از مسند خود، صفحه 355 آورده است) مگر پيامبر چه مي خواست بگويد كه عمر نگذاشت ايشان حرف خود را بگويند؟
آيا نقشه قتل پيامبر ، آتش زدن احاديث پيامبر ، جلوگيري از نقل احاديث ، منع خارج شدن صحابه از شهر ، ممنوعيت نامگذاري اسم محمد ، جلوگيري از وصيت كردن پيامبر و كشتن افرادي كه اسم علي دارند (توسط بني اميه) جز سنت پيامبر بوده است ؟؟ يا اين كه اين كارها فقط و فقط سنت پيامبر را از بين مي برد ؟ آيا اين كارها نشانه دوستي با رسول الله است يا .... ؟