|
اِنَّ مَنزِلَةَ عَلي منّي كَمَنزلَتي مِنَ الله
|
در قسمت قبل بیان شد که ابوبکر بسیار تلاش می کرد تا خود در جامعه به عنوان نفر دوم و پس از پیامبر به عنوان بالاترین فرد جامعه نشان دهد. در این زمینه به فعالیت های ابوبکر و عکس العمل های متقابل پیامبر اشاره می شود.
مواردي كه ابوبكر تلاش داشت تا در ميان جامعه مسلمين مطرح شود :
مهمترين اقدام ابوبكر در داستان هجرت پيامبر است. اگر ابوبكر با پيامبر همراه شود، هنگام ورود به مدينه مورد توجه مردم مدينه قرار ميگيرد . زيرا مردم مدينه نه پيامبر را ديده اند و نه جانشين پيامبر را، بنابراين اگر ابوبكر هنگام ورود به مدينه همراه پيامبر باشد ، مردم مدينه او را به عنوان شخص دوم پس از پيامبر به حساب مي آورند.
نكته قابل توجه اينجاست كه جلسه اي كه مشركين براي نقشه قتل پيامبر گرفتند كاملا سري بوده به طوري كه ابولهب را به دليل خويشاوندي با پيامبر نمي خواستند دعوت كنند . نقل شده است كه در اين جلسه شيطان (در قالب پير مردي از اهل نجد آمد و) به آنها گفت كه پيامبر را دسته جمعي بكشيد !!!!!!!!
خيلي عجيب است كه در اين جلسه كاملا سري يك پيرمرد نا آشنا چگونه وارد شد ؟ در حاليكه شيطان به هيچ وجه نمي تواند اينگونه عمل كند بلكه كار او فقط وسوسه كردن است نه اينكه در جمع حاضر شود و پيشنهاد بدهد !؟!؟!؟
همچنين پيامبر وقتي كه از طرف خداوند با خبر شدند كه ميخواهند ايشان را به قتل برسانند به طور كاملا مخفيانه قصد خروج از منزل را كردند و فقط به حضرت اميرالمومنين علي بن ابي طالب عليه السلام فرمودند كه تو به جاي من بخواب ، حال چگونه ابوبكر از اين فرار سري پيامبر با خبر مي شود ؟؟؟
در هر صورت ابوبكر همراه پيامبر به غار رفت . سوال اينجاست كه چرا پيامبر به غار رفتند و سه روز هم در غار ماندند؟ اگر پيامبر همان شب از مكه به سمت مدينه مي رفتند بسيار زودتر به مدينه مي رسيدند و هرگز دست مشركين به ايشان نمي رسيد . درحاليكه به غار رفتن ايشان موجب به خطر افتادن جان ايشان شد، حال دليل اين كار چه بود؟
دليل اين امر اين بود كه مردم مدينه به استقبال پيامبر آمده و منتظر ايشان بودند ، رسول الله هم مي بيند كه اگر وارد مدينه شود مردم مدينه ابوبكر را همراه پيامبر مي بينند و او به عنوان شخص پس از پيامبر معرفي مي شوند ، بنابراين، ايشان نقشه سفر را عوض كردند و سه روز در غار ماندند، براي اينكه مردمي كه به استقبال ايشان آمده اند در مدينه متفرق شوند و بعد ايشان وارد مدينه شوند تا ديگر مردم ابوبكر را به عنوان همراه پيامبر نبينند .
تحليلي پيرامون آيه غار :
هجرت رسول الله از مكه به مدينه به دليل اهميتي كه داشت در قرآن نقل شده است و آيهاي در اين باره نازل شده است «إِلَّا تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثَانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَتَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى وَكَلِمَةُ اللّهِ هِيَ الْعُلْيَا وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (توبه40) » « اگر او را يارى نكنيد، خداوند او را يارى كرد; (و در مشكلترين ساعات، او را تنها نگذاشت;) آن هنگام كه كافران او را (از مكه) بيرون كردند، در حالى كه دومين نفر بود (و يك نفر بيشتر همراه نداشت); در آن هنگام كه آن دو در غار بودند،او به همراه خود مىگفت: «غم مخور، خدا با ماست!» در اين موقع، خداوند سكينه (و آرامش) خود را بر او(پيامبر) فرستاد; و با لشكرهايى كه مشاهده نمىكرديد، او را تقويت نمود; و گفتار (و هدف) كافران را پايين قرار داد، و سخن خدا (و آيين او)، بالا (و پيروز)است; و خداوند عزيز و حكيم است! »
همان طور كه درتاريخ نقل شده است آن كسي كه همراه پيامبر بود ابوبكر بود[1] .
اين آيه نكات بسيار بسيار دقيق و قابل توجهي دارد . اولا كه اگر دقت كنيد تمامي ضماير مفرد آمده است و فقط يك جا خداوند ضمير مثني براي دو نفر آورده . در واقع خداوند مي فرمايد از دو نفري كه در غار بودند مشركين فقط پيامبر را اخراج كردند و خداوند فقط پيامبر را ياري كرد، و خداوند سكينه و آرامش را فقط براي پيامبر نازل كرد و فقط پيامبر را با لشكرهاي غيبي كمك نمود در حالي كه دو نفر در غار بودند . اين آيه بهترين آيه براي معرفي شخصيت ابوبكر است . و نكات بسيار زيبايي دارد كه آنها را ذكر ميكنيم :
نكته اول : درهر كجاي قرآن كه سخن از انزال و فرستادن سكينه و آرامش به ميانآمده است ، خداوند آن را براي پيامبر اكرم و همه مومنين قرار داده است :
« ثُمَّ أَنْزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهَا وَعَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَذلِكَ جَزَاءُ الْكَافِرِينَ (توبه 26) » « سپس خداوند «سكينه» خود را بر پيامبرش و بر مؤمنان نازل كرد; و لشكرهايى فرستاد كه شما نمىديديد; و كافران را مجازات كرد; و اين است جزاى كافران! »
و يا در سوره فتح آيه چهار خداوند مي فرمايد « هُوَ الَّذِي أَنزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَاناً مَعَ إِيمَانِهِمْ وَلِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ والْأَرْضِ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً » « او كسى است كه آرامش را در دلهاى مؤمنان نازل كرد تا ايمانى بر ايمانشان بيفزايند; لشكريان آسمانها و زمين از آن خداست، و خداوند دانا و حكيم است.»
و در همين سوره آيه 26 خداوند مي فرمايد « .... فَأَنزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوَى وَكَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً » « .... خداوند آرامش و سكينه خود را بر فرستاده خويش و مؤمنان نازل فرمود و آنها را به حقيقت تقوا ملزم ساخت، و آنان از هر كس شايستهتر و اهل آن بودند; و خداوند به همه چيز دانا است.»
و اين نكته بسيار بسيار قابل توجه است كه چرا در آيه غار هيچ گونه مومنين را شركت نمي دهد و فقط مي فرمايد آرامش براي پيامبر نازل شد « فَأَنْزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ» . آيا اين فضيلت به حساب مي آيد كه از دو نفر فقط براي يك نفر آرامش الهي و سكينه فرستاده شود ؟ يعني آيا ابوبكر ذرهاي ايمان نداشته تا لايق ارسال سكينه از طرف خداوند شود ؟؟؟؟
نكته دوم : خداوند در سوره حج مي فرمايد « الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِن دِيَارِهِم بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّا أَن يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ ...... وَلَيَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌ عَزِيزٌ (حج آيه 40) » « همانها كه از خانه و شهر خود، به ناحق رانده شدند، جز اينكه مىگفتند: «پروردگار ما، خداى يكتاست!» ...... و خداوند كسانى را كه يارى او كنند (و از آيينش دفاع نمايند) يارى مىكند; خداوند قوى و شكست ناپذير است. »
در واقع خداوند اينجا دليل اخراج شدن را توحيد معرفي مي كند و مي فرمايد كساني اخراج شدند كه مي گفتند خداي ما الله است . و در آيه غار ميبينيم كه خداوند مي فرمايد فقط پيامبر اخراج شده است .
همچنين خداوند مي فرمايد كساني را ياري ميكنم كه من را ياري كنند و در آيه غار خداوند مي فرمايد فقط پيامبر را ياري كرديم ، پس معلوم مي شود كه ابوبكر خدا و دين خدا را ياري نمي كرده است .
ضمنا خداوند در سوره روم آيه 40 مي فرمايد « وَكَانَ حَقّاً عَلَيْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ» « و يارى مؤمنان، همواره حقى است بر عهده ما»
و در آيه ديگر مي خوانيم « يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن تَنصُرُوا اللَّهَ يَنصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ (سوره محمد آيه 7) » « اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اگر (آيين) خدا را يارى كنيد، شما را يارى مىكند و گامهايتان را استوار مىدارد. »
و نيز خداوند در آيهاي ديگر مي فرمايد « إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهَادُ (غافر 51) » « ما به يقين پيامبران خود و كسانى را كه ايمان آوردهاند، در زندگى دنيا و (در آخرت) روزى كه گواهان به پا مىخيزند يارى مىدهيم!»
در حاليكه همان طور كه اشاره شد خداوند در آيه غار از دو نفر فقط يك نفر را ياري كرد و فقط پيامبر را ياري كرد و ابوبكر را ياري نكرد ........ (دقت كنيد)
نكته سوم : خداوند در آيه بيان مي كند كه مشركين مكه فقط پيامبر را اخراج كردند ، پس معلوم ميشود كه ابوبكر يا با مشركين ارتباط داشته و يا اينكه ..... و گرنه ابوبكر را هم بايد اخراج ميكردند.
نكته چهارم : ترس از امور غير اختياري است و معني ندارد كه كسي را از آن نهي كرد ، وقتي كسي را از ترس و حزن نهي ميكنيم در واقع او را از آثاري كه آن حزن دارد مثل داد و بيداد و ... نهي ميكنيم . پس معلوم مي شود اينكه پيامبر ابوبكر را از حزن نهي ميكند اين حزن ابوبكر يك آثاري داشته است كه براي جان پيامبر خطر داشته است . به همين دليل است كه ميبينيم خداوند پيامبر را ياري ميكند و نيروهاي غيبي را به كمك ايشان مي فرستد.
در حالي كه خداوند در سوره يونس فرمود « أَلاَ إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ » (يونس 62) « آگاه باشيد اولياى خدا، نه ترسى دارند و نه غمگين مىشوند! »
خداوند در سوره احقاف آيه 13 مي فرمايد « إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا فَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ » « كسانى كه گفتند: «پروردگار ما الله است»، سپس استقامت كردند، نه ترسى براى آنان است و نه اندوهگين مىشوند. »
در آيه ديگر مي خوانيم « بَلَى مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِندَ رَبِّهِ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ (بقره 112) » « آرى، كسى كه روى خود را تسليم خدا كند و نيكوكار باشد، پاداش او نزد پروردگارش ثابت است; نه ترسى بر آنهاست و نه غمگين مىشوند.»
همچنين « إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوْا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَأَقَامُوا الصَّلاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ (بقره 277) » « كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند و نماز را برپا داشتند و زكات را پرداختند، اجرشان نزد پروردگارشان است; و نه ترسى بر آنهاست، و نه غمگين مىشوند.»
همچنين درسوره انعام آيه 48 آمده است كه« فَمَنْ آمَنَ وَأَصْلَحَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ » « آنها كه ايمان بياورند و (خويشتن را) اصلاح كنند، نه ترسى بر آنهاست و نه غمگين مىشوند. »
خداوند در سوره زمر آيه 61 مي فرمايد « وَيُنَجِّي اللَّهُ الَّذِينَ اتَّقَوْا بِمَفَازَتِهِمْ لَا يَمَسُّهُمُ السُّوءُ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ » « و خداوند كسانى را كه تقوا پيشه كردند با رستگارى رهايى مىبخشد; هيچ بدى به آنان نمىرسد و هرگز غمگين نخواهند شد.»
ضمنا حزن ابوبكر در مصاحبت با پيامبر اكرم در رفتن به غار به چه جهت بوده است ؟ اگر در جهت اطاعت خدا بوده ، محال است كه پيامبر اكرم از آن نهي نمايد ، و اگر در جهت معصيت خدا بوده پس اين چه فضيلتي براي ابوبكر به حساب مي آيد ؟
در هر صورت بهترين آيه براي معرفي چهره واقعي ابوبكر همين آيه غار است كه اهل سنت آن را بهترين فضيلت! ابوبكر ميدانند .

[1] البته برخي از مورخين همراهي ابوبكر را با پيامبر رد كرده اند ولي استدلالهاي آنها خيلي قوي نيست .
بخش سوم ، نفوذ در حكومت اسلام :
گفتيم يهود براي جلوگيري از رسيدن پيامبر به قدس سه كار انجام داد ، اولين كار جلوگيري از تولد پيامبر بود كه قبلا بيان شد، دومين كار جلوگيري از رسيدن به قدس بود كه اين هم بيان شد . يهود در مسأله اول با شكست روبرو شدند و در مسأله دوم با شهادت پيامبر ايشان ديگر نتوانستند به هدف خود برسند.
همچنين يهود جانشينان پيامبر را هم مثل ايشان ميشناختند و ميدانستند كه پرچم قدس را اگر حضرت علي عليه السلام بردارد گويا خود پيامبر فتح كرده اند. بنابراين يهود بحث نفوذ در جانشيني پيامبر را اجرا كردند . اين نفوذ را يهوديان در زمان حضرت عيسي با فرستادن پولس تجربه كرده بودند ، منتهي با اين تفاوت كه نفوذ در دين مسيحيت پس از حضرت عيسي بود ولي نفوذ در اسلام در زمان رسول الله پايه ريزي شد به همين دليل هم پيامبر فرمودند هيچ پيامبري مانند من اذيت نشد. ما در قرآن مي خوانيم كه حضرت نوح 950 سال پيامبري كردند و تقريبا همه آزارهايي را كه پيامبر از لحاظ جسمي با آن مواجه شدند پيامبران قبلي هم آن آزارها را ديده و تحمل كرده اند با اين تفاوت كه سالهاي رسالت پيامبران قبلي بسيار بيشتر از زمان رسالت حضرت محمد صلي الله عليه و آله وسلم بوده است ولي با اين همه مي بينيم كه ايشان مي فرمايد من بيش از همه پيامبران اذيت شده ام . در واقع وجه تفاوت پيامبر ما با ديگر پيامبران اين بود كه پيامبران ديگر رسما با جنبه كفر مي جنگيدند و با نفاق جنگ نداشتند ولي پيامبر اسلام با نفاقي بايد مي جنگيد كه صحابه خودشان بودند.
نفوذ يهود در اسلام در زمان خود پيامبر شكل گرفت و بهترين گزينه براي نفوذ شخص ابوبكر بود . به دليل اينكه اولا سن ابوبكر نزديك سن پيامبر است، در ثاني او باسواد است، تاجر است و خلاصه نزد مردم آبرو دارد و مانند عمر نيست كه همه مردم به نوعي از او واهمه داشته باشند . ضمنا ابوبكر زندگي بدون فحشا داشته است و اين شرايط او را براي اينكه شخص دوم پس از پيامبر معرفي كند آماده ميكند .
اگر تاريخ را به دقت بررسي كنيم مي بينيم كه ابوبكر دو مأموريت داشت يكي اينكه خود را به عنوان شخص دوم پس از پيامبر معرفي كند و دوم اينكه سازماني تشكيل بدهد كه ابوبكر را پس از پيامبر قبول كنند . (به زودي تمامي اين مطالب بررسي خواهد شد)
نكته قابل توجه وضع جامعه مسلمانان است ، جامعه مكه افراد متفاوتي دارد و اجتماع تازه مسلمانان كم است بنابراين اگر ابوبكر در بين مردم باشد از همان اول معروف مي شود . در حالي كه در زمان انبيا ديگر جمعيت مثل مردم مكه متفرق نبود ، يعني پيامبران قبلي اكثرا پيامبر بني اسرائيل بودند و جمعيت آنها معلوم بود ولي جمعيت مكه جمعيتي است كه بسيار متفرق است در نتيجه هر جا جمعيت تازه مسلماني وجود داشته باشد ابوبكر هم آنجا حضور دارد . همچنين ابوبكر تلاش فراواني كرد در مسلمان كردن افراد و اين افراد پس از مسلمان شدن ديگر فكر هم نمي كنند كه ممكن است ابوبكر سوء نيت داشته باشد . همچنين چون پيامبر هيچ مأموريتي به ابوبكر نمي دادند او هميشه در كنار پيامبر بود .
در حاليكه مسلمانان ديگر چون به محض اظهار اسلام شكنجه مي شدند بايد به مدينه ميرفتند و ما در تاريخ اسلام يك نمونه پيدا نميكنيم كه ابوبكر را شكنجه كرده باشند ، و حتي يك سيلي خورده باشد و اين هم دليلي است بر اينكه او جزو افرادي است كه با نيت خاصي وارد اسلام شده است .
انشاء الله در مبحث آینده هجرت پیامبر و همراهی ابوبکر بررسی می شود.
به راستی چه كسي پيامبر را شهيد كرد؟ آیا اصلا پیامبر شهید شده است یا به طور طبیعی رحلت کردند؟ آيا همان طور كه ميگويند يك زن يهودي در جنگ خيبر ايشان را شهيد كرد ؟ اصلا مگر ميشود ، پيامبر يك گوشت مسموم را خورده باشند و چهار سال بعد آن سم اثر كند .
شما فرض كنيد كه خودتان فرمانده يك لشگر هستيد ، آيا از دست دشمن چيزي ميگيريد ، حتي به هنگام جنگ فرماندهان كه هيچ ، سربازان هم از دست سربازان دشمن حتي سلاح هم نميگيرند حال رسول الله كه بهترين فرمانده نظامي هستند به جنگ مي روند و آنگاه از دست يك زن يهودي گوشت ميگيرند و ميل ميكنند ؟؟؟؟؟ و اين گوشت هم پس از چهار سال اثر ميكند ؟؟؟
قصدمان اين است كه اثبات كنيم كه دو تن از همسران پيامبر موجب شهادت پيامبر شدند . همان دو نفري كه خداوند براي آنها در سوره تحريم اين مثال را زده است« ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَةَ نُوحٍ وَامْرَأَةَ لُوطٍ كَانَتَا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَيْنِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ يُغْنِيَا عَنْهُمَا مِنَ اللَّهِ شَيْئاً وَقِيلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ (تحريم10)» « خداوند براى كسانى كه كافر شدهاند به همسر نوح و همسر لوط مثل زده است، آن دو تحت سرپرستى دو بنده از بندگان صالح ما بودند، ولى به آن دو خيانت كردند و ارتباط با اين دو (پيامبر) سودى به حالشان (در برابر عذاب الهى) نداشت، و به آنها گفته شد: «وارد آتش شويد همراه كسانى كه وارد مىشوند!»
اگر كمي در تاريخ اسلام سير كنيم مطالب بسيار عجيبي در مورد عايشه به دستمان ميرسد به عنوان مثال رسول خدا (ص) درباره منزل عایشه فرمود: فتنه اینجاست فتنه اینجاست فتنه اینجاست. از اینجا شاخ شیطان بیرون می آید.[1]
حال به بررسي مسائل تاريخي پيرامون شهادت رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم مي پردازيم :
در تاریخ روایت شده است: پس رسول خدا بیهوش شد و چون به هوش آمد زنها به او دارو خوراندنددر حالی که او روزه دار بود. (الطبقات الکبری ج۲ص۲۳۵) در دو روایت بخاری و مسلم از عایشه آمده است: ما به رسول خدا در هنگام بیماری اش دارو دادیم پس شروع کرد به اشاره کردن به ما که به من دارو ندهید.
گفتیم: (مسئله ای نیست) هر بیماری از دارو متنفر است. در بعضی روایات اینچنین آمده: (اهمیتی ندهید) کراهت مریض از دواست! اندکی بعد پیامبر فرمود: هرکس در خانه است در برابر چشم من باید دارو بخورد بجز عمویم عباس که در کنار شما حضور نداشت[2].
اولا : مگر اطاعت حضرت رسول در هر حالی طبق نص قرآن واجب نشده است ؟ مگر قرآن نفرموده: « وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى *إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى » « و هرگز از روى هواى نفس سخن نمىگويد! *آنچه مىگويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست!» (سوره نجم آيه 3 و 4) پس چرا وقتی حضرت خواستند که به او دارو (سم) را ندهند عایشه اطاعت نکرد و بلکه خلاف دستور حضرت عمل کرد ؟ انگار عایشه نیز مانند عمر خیال کرده بود که پیامبر (ص) نعوذبالله هذیان میگوید !!! آیا رسول خدا (ص) فایده دارو را نمی دانست و آنها میدانستند ؟ و آیا پیامبر مصلحت خود را تشخیص نمیداد و آنها تشخیص میدادند ؟ ثانیا: جمله آخر حضرت (همه اهل خانه در برابر چشم من از این دارو بخورند) اشاره به این دارد حضرت میدانستند که آن دارو نبوده است بلکه سم بوده است که میخواستند توسط آن حضرت را بکشند. لهذا منظور حضرت اینچنین بوده است: اگر دارو بوده است از آن بخورید!!! ولی خودشان میدانستند که دارو نبود و از آن نخوردند.
در هر صورت پيامبر اسلام حضرت محمد صلي الله عليه و آله و سلم، توسط سمي كه به ايشان دادند به شهادت رسيدند و عده اي هنوز آب كفن رسول الله خشك نشده است به بهانه از بين بردن فتنه بزرگترين فتنه تاريخ را به پا كردند .

[1] بخاری ج۴ص۴۶ ، اين كتاب نزد اهل سنت بعد از قرآن معتبرترين كتاب است .
[2] صحيح البخاری ج۷ص۱۷ و ج۸ص۴۰ و صحيح مسلم ج۷ ص ۲۴و۱۹۴- تاریخ طبری ج۲ص۴۳۸
ادامه بحث های گذشته پیرامون نقش یهودیان در زمان رسول الله .....
در سال هفتم هجري و در زمان جنگ احزاب (خندق) يهوديان بني قريظه همزمان با مشركين اعلام جنگ كردند، كه رسول الله با ايجاد تفرقه ميان مشركين و يهوديان فتنه آنان را از بين برد . در هر صورت همان طور كه قبلا بيان شد چون ازجنگهاي صدر اسلام با يهوديان اطلاعات كاملي در دست نداريم فعلا آنها را نقل نميكنيم .
نكته اي كه از جنگ خندق بايد بيان كنيم اين است كه اگر دقت كنيد در تاريخ مي بينيم كه پس از جنگ خندق كه توسط مشركين به راه افتاده بود ، مشركين ديگر نتوانستند قد علم كنند و با رسول الله جنگ كنند ولي يهوديان تا زمان شهادت رسول الله و پس از ايشان هم بودند و فتنه ايجاد مي كردند . در حاليكه قوم يهود هميشه مظلوم ترين قوم در تاريخ نشان داده شده است !!!!
يكي از موارد مهمي كه در تاريخ هم بسيار متفاوت نقل شده است جنگ تبوك است ، در اين جنگ طبق يك نقشه بسيار پيچيده براي اينكه اسلام را از پاي دربياورند يك نقشه بسيار سخت طراحي كردند و آن اين بود كه يهوديان ، مشركين و منافقين در شهر با هم دست پيمان بدهند و كار اسلام را يكسره كنند به اين صورت كه يهوديان ابتدا اعلام جنگ مي كنند ، هنگامي كه پيامبر براي از بين بردن فتنه آنها به خارج از شهر مي روند منافقين در شهر هرج و مرج ايجاد كرده و مشركين هم از خارج شهر حمله مي كنند و پايتخت اسلام را از بين مي برند .
رسول الله هم با زيركي تمام اين مسأله را حل كردند ، به اين صورت كه ابتدا به سمت مكه حركت كردند و هنگامي كه مشركين از ورود پيامبر به مكه جلو گيري كردند پيامبر با آنها قرار داد صلح بستند تا اينكه جناح مشركين از مثلث فتنه خارج شود .(مثلث فتنه عبارت بود از يهوديان تبوك ، منافقين مدينه و مشركين مكه ) و براي جلوگيري از فتنه منافقين نفس خود يعني اميرالمومنين را مدينه گذاشتند و خود به سمت تبوك حركت كردند.
پس از پايان جنگ تبوك مشركين كه فهميدند در قرار داد صلح اشتباه كرده اند ، صلح نامه را پاره كردند و اين خود عاملي براي فتح مكه شد ، بدين صورت كار مشركين به پايان رسيد .
ولي نكته اي كه بسيار بسيار مهم است اعتراض شديد عمر به صلح حديبيه است كه داستان آن درتاريخ بسيار معروف است.
محمد بن عمر بن واقدي ، تاريخ نويس معروف اهل سنت مينويسد ابن عباس ميگويد : عمر بن الخطاب در زمان خلافتش از قضيه حديبيه ياد كرد و گفت : در آن روز در نبوت پيامبر شك كردم ؛ به طوري كه از زمان اسلام آوردنم ، چنين شكي به من دست نداده بود ، اگر در آن روز كساني را پيدا ميكردم كه از من پيروي كنند و به دلخواه از اين معاهده خارج شوند ، من نيز خارج مي شدم !!!
واقدي در ادامه به نقل از ابو سعيد خدري مينويسد كه عمر به او گفت :
قسم به خدا چنان شك كرده بودم كه با خودم مي گفتم : اگر صد نفر با من هم نظر بود ، هرگز اين معاهده را نميپذيرفتم[1] .
حال چرا او نمي خواست پيامبر با مشركين صلح نامه امضاء كند ؟ چون مي دانست كه اگر رسول الله اين كار را انجام دهند يك ضلع از سه ضلع فتنه (كه عبارت بود از يهود و مشركين و منافقين) خارج مي شود و به همين دليل مي خواست جلوي اين كار را بگيرد .
آخرين جنگي كه پيامبر داشتند موته است ، كه اگر پيامبر اين نبرد را انجام مي دادند كار يهود تمام شده بود و قدس به دست پيامبر آزاد شده بود ، به همين دليل اين مسأله خيلي مهم است كه حزب نفاق نگذارد پيامبر قدس را فتح كند به همين دليل با توطئه اي پيامبر را به شهادت رساندند .
البته توطئه قتل پيامبر را ابوبكر و عمر قبلا اجرا كرده بودند ولي موفق نشده بودند ، شركت ابوبكر و عمر در قتل پيامبر را يكي از علماي اهل سنت بدين صورت نقل كرده است :
ابن حزم اندلسي از علماء بزرگ اهل سنت در كتاب فقهى خود «الُمحَلّى» مي گويد ابوبكر، عمر وعثمان در ميان چهرههايى كه ترور رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم را طراحى كردند به چشم مىخورد: «إنّ أبابكر وعمر وعثمان وطلحة وسعد بن أبي وقّاص أرادوا قتل النبي صلى الله عليه و اله و سلم وإلقاءه من العقبة في تبوك»[2] ابن حزم يكي از علماي بزرگ اهل سنت است كه در بيان شخصيت او تعريفها نوشته اند[3] .
آخرين جنگ پيامبر جنگ موته است كه همان طور كه گفتيم اگر رسول الله اين نبرد را با موفقيت به انجام مي رساندند كار يهود تمام شده بود وايشان قدس را كه هدف نهايي ايشان بود از دست يهود خارج كرده و اسلام را جهاني مي كردند ولي رسول الله را در اين زمان به شهادت رساندند و پيامبر در روزهاي آخر عمر شريفشان سپاهي را آماده كردند كه به موته برود تا هم اين آخرين مانع يهود را از سر راه بردارند و هم اينكه افرادي را كه به دنبال غصب خلافت هستند از مدينه دور كنند ، ولي متاسفانه اين افراد به جنگ نرفتند و سپاه اسلام را هم معطل كردند تا اينكه رسول الله شهيد شدند و سپاه بازگشت.
انشاء الله در بحث آینده شهادت حضرت رسول را بررسی می کنیم .... .
[1] كتاب المغازي ، الواقدي ، ج 1 ، ص 144 ، باب غزوة الحديبية ، البته اين داستان با اندكي تغيير در بسياري از كتب اهل سنت نقل شده است .رجوع كنيد به تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 2 ، ص 371 – 372 و صحيح ابن حبان ، ابن حبان ، ج 11 ، ص 224 و المصنف ، عبد الرزاق الصنعاني ، ج 5 ، ص 339 – 340 و المعجم الكبير ، الطبراني ، ج 20 ، ص 14 و تفسير الثعلبي ، الثعلبي ، ج 9 ، ص 60 و الدر المنثور ، جلال الدين السيوطي ، ج 6 ، ص 77 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 57 ، ص 229 و ... . كه تمامي اينها شك كردن عمر و اعتراض او به پيامبر را نقل كرده اند .
[2] المحلی ج11 ص 224
[3] ابن حزم از علمای بزرگ اهل سنت می باشد و دیگران درباره اش چنین گفته اند :
قال الذهبي: ابن حزم، الإمام الأوحد ، البحر ، ذو الفنون والمعارف ، ... فإنّه رأس في علوم الاسلام ، متبحر في النقل ، عديم النظير[3].
قال السمعاني: ابن حزم، من أفضل أهل عصره بالأندلس وبلاد المغرب الأنساب - اليزيدي . وقال السيوطي: وكان صاحب فنون وورع وزهد ، وإليه المنتهى في الذكاء والحفظ وسعة الدائرة في العلوم. (طبقات الحفّاظ: 436)
قال الزركلي: عالم الأندلس في عصره ، وأحد أئمّة الإسلام، كان في الأندلس خلق كثير ينتسبون إلى مذهبه. (الأعلام: 4 / 254)
گرچه ابن حزم روايت را بخاطر وقوع وليد بن جُمَيع در سند آن، تضعيف مىكند ولى با مراجعه به كتب رجالى اهل سنت روشن مىشود كه غالب رجال شناسان وى را موثق مي دانند ، كما صرّح بوثاقته العجلى (تاريخ الثقات: 465 رقم 1773) وقال ابن سعد: كان ثقة وله أحاديث. (طبقات: 6 / 354) وأورده ابن حبّان في الثقات. كتاب الثقات: 5 / 492. وقد نقل الذهبي وابن أبي حاتم عن أبي عبداللّه بن أحمد بن حنبل قال: قال أبي: ليس به بأس. وعن يحيى بن معين أنّه قال: ثقة وقال أبو حاتم: صالح الحديث. وقال أبو زرعة: لا بأس به. (الجرح و التعديل: 9 / 8 رقم 34 وتهذيب الكمال: 31 / 35) وقال الذهبي: وثّقه أبو نعيم.(تاريخ الإسلام: 9 /661 )
واين راوى از رجال بخارى وصحيح مسلم و سنن ابي داود وصحيح ترمذي وسنن نسائي مىباشد (تهذيب التهذيب: 11 / 122)
اگر ما کلام ابن حزم را در تضعیف ولید بن جمیع بپذیریم بسیاری از احادیث صحیح بخاری و مسلم و سنن ابی داود و ... را باید ردّ کرده و ضعیف بشماریم که این در نزد خود اهل سنت پذیرفته شده نیست.