تبليغاتX
اثبات حقانیت امیرالمومنین
اِنَّ مَنزِلَةَ عَلي منّي كَمَنزلَتي مِنَ الله

 

 

 

 

حديث ثقلين؛

حديث ثقلين يكي از متواترترين احاديث بين شيعه و سني است كه از طرق بسيار زياد و به الفاظ مختلفي نقل شده است كه به چند نمونه اشاره مي‌شود[1]:

1. «ياايها النّاس انّي تركت فيكم ما ان اخذتم به لن تضلوا كتاب الله و عترتي اهل‌بيتي»[2]

2. «إني تارك فيكم خليفتين، كتاب الله حبل ممدود مابين السماء و الأرض و عترتي أهل بيتي، و إنهما لن يفترقا حتي يردا علي‌الحوض» «همانا من در ميان شما دو جانشين قرار مي‌دهم، كتاب خدا ريسمان كشيده شده بين آسمان و زمين و عترتم، اين دو از يكديگر جدا نمي‌شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند.[3]»

3. «انّي تاركٌ فيكُمُ الثَّقَلين كِتابَ الله وَ عِترَتي اَهل بَيتي ما اِن تَمَسَّكتُم بِهِما لَن تَضِلّوا اَبَدا وَ لَن يَفتَرِقا حَتّي يَرِدا عَلَيَّ الحَوض[4]» «همانا من در ميان شما دو چيز گرانبها ميگذارم ،‌ كتاب خدا و اهل بيت من و هر كس به آن دو تمسك بجويد نجات يافته است و هر كس از آن دو دوري كند هلاك مي‌شود اين دو از هم جدا نمي‌شوند تا اينكه در كنار حوض (كوثر) بر من وارد شوند.»

اين حديث در مواقع متعددي مثل فتح مكه و روز عرفه و روز غدير خم و مسجد خيف و .... بيان شده است و از جمله احاديث متواتري است كه فريقين آن را نقل كرده‌اند.

اهميت رهبري در اسلام:

از نظر اسلام مسأله رهبری، از حیث حفظ دین و عدم انحراف، مهم ترین مسأله‌است، قرآن کریم می‌فرماید :

«يَا ايُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن تُطِيعُوا فَريقاً مِن الَّذينَ أُوتُوا الکِتابَ يَرُدُّوکُم بَعدَ إِيمَانِکُم کَافِرِينَ * وَ کَيفَ تَکفُرُونَ وَ أَنتُم تُتلَی عَلَيکُم آیاتُ اللهِ وَ فِيکُم رَسُولُهُ وُ مَن يَعتَصِم بِاللهِ فَقَد هُدِیَ إِلَی صِراطٍ مُستَقِيمٍ» «ای مؤمنان اگر از گروهی از اهل کتاب تبعیت کنید شما را از ایمان به کفر باز مي‌گردانند. اما چگونه شما کافر می‌شوید در حالی که آیات خدا بر شما تلاوت می‌شود و رسول او در میان شما است؛ هر کس به خدا تمسک جوید به راه راست هدایت یافته است.» (آل عمران/100و101)

قرآن ابتدا خطری را گوشزد می‌كند که سبب خروج از دین می‌شود و آن تغییر خط رهبری است. ای اهل ایمان، اگر اطاعت از خدا و رسول (صلي‌الله عليه وآله وسلم) را کنار بگذارید و اطاعت اهل کتاب را بپذیرید، یعنی رهبری را تغییر دهید، شما را از ایمان خارج می‌كنند و کافر می‌شوید. سپس در آیه بعدی می‌فرماید: تکمیل رهبری با تمسک به قرآن است. چگونه شما کافر می‌شوید در حالی که آیات خدا بر شما تلاوت می‌شود؟ یعنی دو عامل قرآن و رهبری رسول (صلي‌الله عليه وآله وسلم) جلوی انحراف را مي‌گیرند اما کدام اهمیت بیشتری دارد؟ به طور مسلم رهبری اهميت بيشتري دارد، زيرا رهبر قدرت اجرایی بیشتری دارد و رهبر است كه مي‌تواند دين را حفظ كند، اما قرآن به تنهایی نمی‌تواند دین را حفظ کند. قرآن در کنار رهبر مقبول الهی است كه می‌تواند دین را حفظ کند. لذا اول این مسأله را به عنوان اصل مهم تر مطرح می‌كند که ‌اگر رهبر را تغییر دهید، بدانید آخر کارتان به کفر می‌انجامد.

اکنون با دقت و توجه، به رابطه آیه شریفه 101 سوره‌آل عمران با روایت ثقلین پی مي‌بریم که در حقیقت حدیث شریف به نوعی تفسیر و بیان آیه شریفه مي‌باشد، آیه می‌فرماید :

«وَ کَيفَ تَکفُرُونَ وَ أَنتُم تُتلی عَلَيکُم آياتُ اللهِ وَ فِيکُم رَسُولُه ‌....»

قَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله عليه و آله «... کِتابَ اللهِ و عِترَتی اَهلَ بَيتی مَا اِن تَمسَّکتُم بِهِما لَن تَضِلُوا اَبَداً... »

تمسک به کتاب خدا و رهبری پیامبر (صلي‌الله عليه وآله وسلم) نتیجه‌اش مصونیت از هر گمراهی و ارتداد مي‌باشد و در روایت نیز نتیجه تمسک به کتاب خدا و اهل البیت علیهم السلام هم عدم هر گمراهی مي‌باشد. با تطبیق آیه شریفه با روایت روشن می‌شود که تمسک به قرآن و اهل بيت (عليهم‌السلام) معادل تمسک به کتاب خدا و پیامبر اکرم (صلي‌الله عليه وآله وسلم) مي‌باشد.

همچنين از اين حديث‏ شريف چند مطلب مهم استفاده ميشود:

1. همچنانكه قرآن تا قيامت در بين مردم باقى ميماند عترت پيغمبر نيز تا قيامت باقى خواهد ماند يعنى هيچ زمانى زمين از وجود امام و رهبر و حجة خالى نمي‌گردد.

2. پيغمبر اسلام بوسيله اين دو امانت بزرگ تمام احتياجات علمى و دينى مسلمين را تأمين نموده و اهل بيتش را بعنوان مرجع علم و دانش بمسلمين معرفى كرده و اقوال و اعمالشان را معتبر دانسته است.

3. قرآن و اهل بيت نبايد از هم جدا شوند و هيچ مسلمانى حق ندارد از علوم اهل بيت اعراض كند و خودش را از تحت ارشاد و هدايت آنان بيرون نمايد.

4. مردم اگر از اهل بيت اطاعت كنند و باقوال آنها تمسك جويند گمراه نميشوند و هميشه حق در نزد آنها است.

5. آنان به تمام محتوای قرآن و علوم و معارف آن آگاهی دارند زیرا جهل آنان از مضامین قرآن به معنی افتراقشان از قرآن است به این صورت كه مطلبی از مطالب قرآن مورد جهل ایشان است پس خلاف آن عمل می‌كنند و از قرآن جدا می‌شوند. از همه مهمتر قرآن كتابی است كه سرشار از معارف عمیق، در تمام جهات زندگی می‌باشد و فهم این معارف دقیق از عهده هر كس برنمی‌آید به همین دلیل قرآن نیاز به مفسّر و مبلّغی دارد كه علوم معارفش را به طور كامل بفهمد و بتواند انسانها را درست هدایت كند و این مبلّغان و مفسّران همان عترت پیامبر(صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم) می‌باشند و این است راز اینكه در حدیث می‌فرماید: «تمسك به یكی از این دو بدون دیگری باعث هلاكت و ضلالت انسانها می‌شود و تنها راه سعادت تمسك به هر دو ثقل است.

6. خداوند در مورد قرآن فرموده است «لاَ يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ تَنزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ (فصلت 42)» «كه هيچ گونه باطلى، نه از پيش رو و نه از پشت سر، به سراغ آن نمى‏آيد؛ چرا كه از سوى خداوند حكيم و شايسته ستايش نازل شده است» پس معلوم مي‌شود كه كساني كه پيامبر آنان را هم شأن قرآن نام برده‌اند به مانند قرآن هيچ باطل و خطا و اشتباه و آلودگي به سوي آنان نمي‌رود و آنان از هر جهت معصوم‌اند.

زیرا اگر قرار بود عترت پیامبر(صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم) در مواردی هر چند جزئی دچار خطا و اشتباه شوند در همان جایگاههایی كه احتمال خطای ایشان وجود داشت باید قیدی می‌آمد زیرا خطا به منزله افتراق از قرآن است در حالیكه در حدیث قیدی نیامده است. به علاوه طبق این حدیث همه افراد ملزم هستند كه اطاعت بی‌قید و شرط از عترت و قرآن داشته باشند و در همه اقوال و افعال از عترت پیروی و تبعیت كنند پس این افراد نباید خطا یا اشتباه، حتی در كوچكترین موارد داشته باشند زیرا امر به اطاعت از كسی كه دچار خطا و اشتباه می‌شود، از خدا و رسولش محال و غیرممكن است، پس عترت پیامبر(صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم) معصوم و مصوّن از خطا و اشتباه می‌باشند كه اطاعتشان در همه امور واجب شده است.

7. نكته‌ي ديگر اينكه پيامبر فرمودند «كتاب الله و عترتي» يعني قرآن و عترت را از يكديگر جدا نكردند، بنابراين اگر كسي بگويد «حسبنا كتاب الله» مخالفت آشكار با حكم صريح رسول الله كرده است. به ديگر سخن جدا كردن عترت از قرآن به معني جدا كردن مجري و مفسر و معلم و مبين قرآن كريم است، و اين كار منشأ همه اختلافات و تفرقه‌هاست. زيرا هنگامي‌كه قرآن مفسر نداشته باشد هركسي هر عقيده‌اي را به قرآن تحميل مي‌كند، همان‌گونه كه مي‌بينيم كه با وجود اين همه تناقضات و تضادها در مذاهب اسلامي‌ولي همگي خود را به قرآن منتسب مي‌كنند و بر اين عقيده هستند كه مذهب آنان طبق سيره قرآن است و اين برداشتهاي متناقض از يك آيه، نتيجه جدا كردن مفسر قرآن از قرآن است.

8. همان‌گونه كه بيان شد كتاب‌هاي آسماني امام و پيشواي فكري و اعتقادي و اخلاقي مردم هستند، با توجه به اين امر در كنار قرآن قرار گرفتن اهل بيت عليهم‌السلام امامت ايشان را نيز اثبات مي‌كند. به بياني ديگر اسلام ازجنبه نظري در قرآن كريم و سنت پيامبر بيان شده است و تجسم خارجي آن در سيره اهل بيت عليهم السلام عمل شده است. بنابراين وقتي كه امامت قرآن را درجنبه نظري بپذيريم امامت اهل بيت را در جنبه عملي نيز بايد بپذيريم.



[1]  يكي از علماي متعصب اهل سنت به نام ابن حجر مكي درمورد حديث ثقلين اين‌گونه مي‌گويد: «بدان كه حدیث ثقلین از راههای بسیار نقل شده است و بیش از بیست نفر اصحاب آن را نقل نموده‌اند در طریق حدیث اختلافی هست،‌ بعضی می‌گویند در غدیر خم نازل شده و بعضی در حجه‌الوداع در عرفات، بعضی در بازگشت از طائف و بعضی در مدینه هنگام مرض موت. البته منافاتی در این نظرات نمی‌باشد و مانعی ندارد كه پیامبر اكرم (صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم) در تمام مكانهای فوق این حدیث را تكرار نموده باشد تا عظمت شأن قرآن كریم و عترت طاهره به اثبات رسیده باشد.» (ابن‌حجر هیثمی المكی، احمد، الصواعق المحرقه فی الرد علی اهل البدع و الزندقه، مكتبه القاهره، مصر، 1385، ق، ص 89،‌90.)

[2] - صحيح ترمذي، ج 5 ص621

[3]  مسند احمد بن حنبل، ج 5 ص 181

[4]  سنن ترمذي ج5/621  ، صحيح مسلم 4/1873  ، تفسير ابن كثير 3/415  

+ نوشته شده در  88/08/22ساعت 10:1  توسط عاشق مولا امیر المومنین   | 

نيم نگاهي به حديث غدير:

حديث و آيه‌ي غدير بزرگترين دليل و روشنترين برهان امامت و ولايت اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام است كه جاي هيچ‌گونه شك و ترديدي را دراذهان باقي نمي‌گذارد، ولي با اين وجود برخي از افراد مغالطه‌اي عجيب در سخن پيامبر وارد كرده‌اند كه متأسفانه مورد تأييد برخي ديگر هم قرار گرفته است.

قضیه از این قرار است که این مغالطه کنندگان گفته‏اند جریان غدیر، با آن خصوصیات و متوقف کردن آن جمعیت‏حدود یک صد هزار نفری در آن آفتاب سوزان با برگرداندن آنان که جلو افتاده بودند و انتظار رسیدن آنان که عقب مانده بودند، و ایراد آن خطبه با ویژگیهای مطرح شده در آن و اعتراف گرفتن پیامبرصلی الله علیه وآله از جمعیت‏به این که بر آنها ولایت مطلق دارد و حق تصرفش در اموال و نفوس آنان از خودشان هم سزاوارتر و اولی است و گرفتن شهادت آنها بر وحدانیت‏خدا و رسالت آن حضرت، و حقانیت ‏بهشت و جهنم و حشر و نشر، و اخبار به اینکه مرگش نزدیک است، و ...، همه و همه برای این بوده که به مردم بگوید علی را دوست ‏بدارید.

نكته قابل توجه اين است كه اهل سنت هيچ دليل براي اين گفته خود نمي‌آورند. يعني تنها بيان مي‌كنند كه «مولا» به معني حب و دوستي است، ولي هيچ‌گونه دليل و برهاني بيان نمي‌كنند كه اين خود دليلي است بر عدم صدق گفتار ايشان. با اين وجود در كتب شيعي دلايل زيادي مبني بر اينكه مولا به معني سرپرست است ارائه شده است ولي اين مباحث از نظر رتبه در درجه دوم قرار دارند. زيرا مولی به مفهومی که مورد نظر اهل سنت است، یعنی محبوب، اصلا در لغت نیامده تا نیازی به آن جوابها و دلایل باشد.

اين نكته‌اي است كه بايد بسيار بر روي آن تأمل شود، توضيح مطلب اين است كه دوست در فارسی به دو معنی می‏آید، یکی دوست دارنده، و دیگری دوست داشته شده. در عربی برای هر یک لفظی جداگانه است، محب و محبوب.

از طرفی عبارت «مَن كُنتُ مَولاه فَهذا عَليٌ مَولاه» اعم از این که برای اعلام امامت علی‏علیه‏السلام باشد یا به قول ديگران برای اعلام وجوب محبت ‏به آن حضرت باشد، آنچه مسلم است ‏شامل مدح و اعلام علو مقام حضرت علی‏علیه‏السلام هم هست، و این در صورتی درست می‏شود که مولی به معنی محبوب باشد، نه محب؛ (دقت كنيد) و الا وقتی پیامبرصلی الله علیه وآله بگویند، علی شما را دوست می‏دارد، نه مدحی است و نه علو مقامی دارد، و نه حتي رفع کدورت می‏شود. اما اگر بگویند هر کس مرا دوست می‏دارد باید علی را هم دوست ‏بدارد، آن وقت آن معانی درست می‏شود؛ در اين صورت مولا به معني محبوب مي‌شود. نكته‌ي بسيار مهم اين است كه در هيچ كتاب لغت و تفسير و حديثي و در هيچ آيه و روايتي اين معنا ذكر نشده است، يعني هيچگاه مولا به معني محبوب نيامده است، بلكه به معني محب آمده است، در حاليكه سخني كه اهل سنت مي‌گويند به اين معني است كه هركسي من محبوب او هستم اين علي هم محبوب اوست!!!! يعني سخني است كه هيچ جايي بيان نشده است. بنابراين بيان ديگر نوبت به استدلالات بعدي نمي‌رسد، گرچه كه خود آنها هم بسيار محكم و به جا هستند. اگر هم بخواهيم سخن رسول گرامي اسلام را حمل بر محب بكنيم، يعني بدين صورت كه هر كس محب من است اين علي هم محب اوست، دراين صورت ديگر بايد كلام رسول خدا عوض مي‌شد، يعني به جاي «من كنت مولاه» بايد ايشان مي‌فرمود «من هو مولاي» تا معني كلمه را بتوان بر محب حمل كرد. بنابراين مولا در حديث غدير هيچ معناي ديگري غير از سرپرست و اولي به تصرف نمي‌تواند داشته باشد.

در اينجا براي تكميل بحث به برخي آيات قرآن اشاره مي‌شود؛

«وَإِن تَوَلَّوْا فَاعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ مَوْلاَكُمْ نِعْمَ الْمَوْلَى‏ وَنِعْمَ النَّصِيرُ (انفال40)» «و اگر سرپيچى كنند، بدانيد (ضررى به شما نمى‏رسانند) خداوند سرپرست شماست چه سرپرست خوبى و چه ياور خوبى»

«قُل لَن يُصِيبَنَا إِلَّا مَاكَتَبَ اللّهُ لَنَا هُوَ مَوْلاَنَا وَعَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ (توبه/51)» «بگو: هيچ حادثه‏اى براى ما رخ نمى‏دهد، مگر آنچه خداوند براى ما نوشته و مقرر داشته است او سرپرست ماست و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكل كنند»

«هُنَالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ مَا أَسْلَفَتْ وَرُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلاَهُمُ الْحَقِّ وَضَلَّ عَنْهُم مَا كَانُوا يَفْتَرُونَ (يونس/30)» « در آن جا، هر كس عملى را كه قبلا انجام داده است، مى‏آزمايد. و همگى بسوى «الله‏» سرپرست حقيقى خود بازگردانده مى‏شوند و چيزهايى را كه بدروغ همتاى خدا قرار داده بودند، گم و نابود مى‏شوند»

«هُوَ مَوْلاَكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلَى‏ وَنِعْمَ النَّصِيرُ (حج/78)» «او سرپرست شماست و چه سرپرست خوب، و چه ياور شايسته‏اى است»

«أَفَلَمْ يِسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ دَمَّرَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَلِلْكَافِرِينَ أَمْثَالُهَا * ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَأَنَّ الْكَافِرِينَ لاَ مَوْلَى‏ لَهُمْ (محمد/10و11)» «آيا در زمين سير نكردند تا ببينند عاقبت كسانى كه قبل از آنان بودند چگونه بود؟ خداوند آنها را هلاك كرد و براى كافران امثال اين مجازاتها خواهد بود * اين براى آن است كه خداوند سرپرست كسانى است كه ايمان آوردند اما كافران سرپرستي ندارند»

«وَاللَّهُ مَوْلاَكُمْ وَهُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ (تحريم/2)» «خداوند سرپرست شماست و او دانا و حكيم است»

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن تُطِيعُوا الَّذِينَ كَفَرُوا يَرُدُّوكُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خَاسِرِينَ * بَلِ اللّهُ مَوْلاَكُمْ وَهُوَ خَيْرُ النَّاصِرِينَ (آل عمران/149و150)» «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد اگر از كسانى كه كافر شده‏اند اطاعت كنيد، شما را به گذشته‏هايتان بازمى‏گردانند و سرانجام، زيانكار خواهيد شد. * سرپرست شما، خداست و او بهترين ياوران است»

«ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللّهِ مَوْلاَهُمُ الْحَقِّ أَلاَ لَهُ الْحُكْمُ وَهُوَ أَسْرَعُ الْحَاسِبِينَ (انعام/62)»

البته در برخي آيات مولا به معني محب آمده است ولي همان‌گونه كه بيان شد در هيچ آيه‌اي به معني محبوب نيامده است. (دقت شود)

1.       به راستي با وجود اين همه شاهد و دليل مبني بر اينكه هيچ‌كجا مولا به معني محبوب نيامده است، چگونه است كه اهل سنت بيان مي‌كنند مولا در كلام رسول خدا به معني محبوب است؟!!

در اينجا براي اينكه راه هرگونه بهانه جويي بسته شود چند دليل مبني بر اينكه مولا در روز غدير به معني سرپرستي است آورده مي‌شود گرچه به نظر ما بحث قبلي براي يافتن حقيقت كافي بود.

دليل اول:

2.       پيامبر اكرم قبل از اينكه بفرمايند «من كنت مولاه ...» از مردم سؤال كردند كه «اَلَستُ اَولي بِكُم مِن اَنفُسِكُم» كه شاهدي است قوي بر اينكه كلمه مولي نيز كه در قسمت وسط حديث است به معني اولي است زيرا اراده دو معني مختلف از يك كلمه مكرر در يك جمله خطابي بر خلاف قانون خطابه است. و نيز رسول اكرم پس اينكه اولويت خود را از مردم اقرار گرفت بلافاصله فرمود «مَن كُنتُ مَولاه فَهذا عَليٌّ مَولاه» حال چگونه است كه ولايت در جمله اول رسول الله به معني سرپرستي است ولي در جمله دوم به معني دوستي است؟؟؟ 

دليل دوم:

نزول آيه‌ي «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي....» كه دربخش قبل بررسي شد، بهترين گواه است بر امامت و ولايت و جانشيني بلافصل اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام. زيرا با معرفي حضرت علي به عنوان «مولي»، دين كامل و نعمت تمام شد و اين اتفاق با عظمت نمي‌تواند تنها به خاطر محبت باشد.

دليل سوم:

نزول آيه‌ي «وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ» هم گواهي است محكم بر مسأله جانشيني حضرت علي، زيرا محبت يك نفر هيچگاه برابر با رسالت يك پيامبر نمي‌شود و اينكه عدم ابلاغ ولايت حضرت علي‌عليه‌السلام برابر شده است با كل رسالت 23 ساله پيامبر نشان از امر مهمي‌مانند رهبري دين دارد كه برابر است با رسالت رسول. در واقع اين امر چيزي جز جانشيني نمي‌تواند باشد.

دليل چهارم: «وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»

نبي گرامي روزي كه تنها بود و دشمنان مسلح بودند، نترسيد و خداي سبحان به وي فرمود «فَقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللّهِ لاَ تُكَلَّفُ إِلَّا نَفْسَكَ وَحَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَسَى اللّهُ أَن يَكُفَّ بَأْسَ الَّذِينَ كَفَرُوا ....» يعني تو موظفي براي حفظ دين دفاع كني و اگر احدي تو را در دفاع و جهاد ياري نكند، تنها تو مكلفي كه در صحنه حضور پيدا كني؛

رسول اكرم در رديف معدود مبلغان الهي است كه از بشر هراسناك نبود تا بر اثر هراس از مردم در تبليغ حادثه‌ي تاريخي غدير تسامح كند، زيرا به شهادت قرآن كريم آن روز كه همه مسلح بودند و رسول گرامي بي‌سلاح بود، از هيچ كس هراسي نداشت.

از طرف ديگر فرار از ميدان جنگ كه از گناهان كبيره است، از نظر فقهي براي افراد عادي حدي دارد (يعني يك نفر در مقابل دو نفر) ولي فرار از ميدان جنگ براي رسول اكرم حرام بود و هيچ حد و مرزي نداشت؛ يعني پيغمبر اجازه نداشت كه ميدان كارزار را ترك كند، گرچه همه‌ي مردم روي زمين دشمن او باشند و عليه او در مصاف شركت كنند. هم حكم فقهي رسول اكرم اين بود كه در صحنه‌ي جنگ حق فرار نداشت و هم سنت و سيرت قطعي آن حضرت اين بود كه از احدي ترسناك نبود تا فرار كند و صحنه را ترك كند. پس آن روز كه همه مسلح بودند و انبوه دشمن وي را احاطه كرده بود و او تنها و بي سلاح بود (و تنها اميرمؤمنان يار و ياور وي بود) از احدي نمي‌ترسيد.

همچنين در حجاز آن روز به ويژه در اواخر دوران رسالت، يعني در حجة الوداع همه تسليم شده بودند و حجاز آرام شده بود. نامه‌ي رسمي‌رسول گرامي به امپراطوري ايران و روم نيز رسيده بود. قهرا پيامبري كه اصلا از كسي نمي‌هراسيد و آن روز كه تنها بود،‌ نياز به حافظ نداشت و تنها به قدرت غيبي خداي حفيظ تكيه مي‌كرد امروز كه پس از فتح مكه فرمانده كل قواي حجاز است و نامه‌ي رسمي‌براي امپراطوري‌هاي بزرگ مي‌نويسد از چه مي‌ترسيد؟

با اين وجود از اين كه در بخش پاياني آيه آمده است كه خدا تو را از مردم حفظ مي‌كند، معلوم مي‌شود كه مسأله بسيار مهمي ‌بوده است كه نه پيامبر اسلام بلكه اسلام در خطر بوده است؛ ضمنا معلوم مي‌شود كه نگراني پيامبر از خطر نظامي ‌نبود، خطر سياسي و جوسازي مردم حجاز بود كه مبادا بر اثر ضعف فرهنگي دچار شبهه شوند و بگويند رسول گرامي داعيه‌ي رسالت در سر پروراند تا مردم را محكوم خاندان خود كرده، پسر عمو و داماد خود را جانشين خويش كند و امارت بر مردم را ميراث و موروث خاندان خود گرداند.

هراس رسول گرامي از اين بود كه مردم نتوانند تشخيص بدهند كه ولايت علي بن ابي طالب در رخداد غدير حكم خدا و نصب الهي است. شخصيت علي همانند ندارد و هرگز سخن از امارت و سلطنت در ميان نيست. خداي سبحان حادثه‌ي غدير را با چنين اهميتي براي رسول گرامي تحليل و تبيين كرد و اينگونه سخن گفتن با اعلام محبت و دوستي كاملا ناسازگار است.

دليل پنجم:

همان‌گونه كه اشاره شد، پيامبر اسلام ابتدا به حديث ثقلين و به پايان عمر خويش اشاره نموده و مسئوليت خطير خود را در برابر خدا و امت متذكر شده‌اند و سپس حديث غدير را ايراد فرموده‌اند[1]. در واقع اگر منظور محبت و دوستي بود، بايد سخن از فضيلت‌هاي حضرت علي به ميان مي‌آمد نه سخن از اعلام نزديكي وفات پيامبر و مسئله اعلام محبت و دوستي اميرالمؤمنين نيازي به اعلام نزديك بودن وفات پيامبر نداشته است.

دليل ششم:

پس از پايان سخنان پيامبر ابتدا ابوبكر و عمر و سپس بقيه مردم آمدند و به حضرت علي تبريك گفتند «هَنياً لَكَ يا عَليِّ ابنِ اَبيطالَب، اَصبَحتُ وَ اَمسَيتُ مَولايَ وَ مَولي كُلُّ مُومَنٍ وَ مِومِنَهٍ[2]» و اين نشان از اين است كه رسول خدا حضرت علي را در منصب جديدي معرفي فرموده است، و ابلاغ دوستي نيازي به شادباش و تهنيت ندارد!

دليل هفتم:

قريش به دليل جنگهايي كه با پيامبر و حضرت علي عليه‌السلام داشتند و به دليل اينكه پهلوان‌هاي آنها به دست حضرت علي كشته شده بودند از ايشان كينه به دل داشتند، اگر رسول گرامي اسلام قصد اعلام محبت و دوستي حضرت علي را داشتند اين كار بايد در مكه صورت مي‌گرفت نه در غدير خم و هنگامي‌كه همگي از مكه بيرون آمده‌اند؛ زيرا در غديرخم ديگر كسي از قريشيان نبود كه پيامبر اكرم در مقابل او سخن از محبت و دوستي حضرت علي عليه‌السلام بگويد.

دليل هشتم:

اگر منظور از مولي، محبت و دوستي بود ديگر نياز به اعلام پيامبر در روز غدير خم نداشت، زيرا خداوند در قرآن مي‌فرمايد «قُل لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى»؛ آري از يك طرف مسأله محبت با نزديكان پيامبر و از طرف ديگر محبت مؤمنين به يكديگر مسأله‌اي است كه در قرآن به آن اشاره شده است و ديگر نياز به آن اعلام عمومي‌و نزول اين آيات محكم نبود.

دليل نهم:

3.       اهل سنت قبل از اينكه نام بزرگان خود را ببرند به عنوان احترام به آنها «مولوي» مي‌گويند، حال اين مولوي به چه معناست؟؟ غير از اين است كه به معناي كسي است كه بايد از او تبعيت شود. چگونه است كه مولوي به معني اولي به تصرف و كسي است كه بايد از او پيروي شود، اما مولي به معني محب و دوست است؟؟؟؟

4.       نكته‌ي آخر اينكه اگر رسول الله با آن همه شرايط بد فقط مي‌خواستند بگويند كه مردم علي را دوست بداريد پس چرا در ميان آن همه صحابه فقط حضرت علي را انتخاب كردند آيا اين نشان اين نيست كه حضرت علي (عليه السلام) از همه مردم ديگر برتر است؟

البته دلايل ديگري مانند شعر حسان‌بن‌ثابت و اعتراض حارث‌بن‌نعمان فهري و .... وجود دارد كه به نظرمي‌رسد اين دلايل براي كساني كه درپي حق هستند كافي به نظر مي‌رسد.



[1]  از جمله صحيح مسلم باب فضائل علي بن ابي طالب جلد 7/123 ، مسند احمد بن حنبل 3/14 و 4/266 ، صحيح ترمذي 2/308 و ....

[2] مسند احمد، جلد 4، صفحه 281 – تاریخ اسلام ذهبی، قسمت عهد خلفا، صفحه 633 (اصبحت و امسیت مولی کل مؤمن و مؤمنة) – ابن اثیر در نهایه، جلد 5، صفحه 228 – تاریخ بغداد، جلد 8، صفحه 290 (بخ بخ یابن ابیطالب، اصبحت مولای و مولا کل مسلم) – البدایة و النهایه، جلد 7، صفحه 386 (هنیئا لک یابن ابیطالب، اصبحت الیوم ولی کل مؤمن) – خطیب خوارزمی در مناقب، صفحه 94 – کنزالعمال، جلد 13، صفحه 134 (هنیئا لک یابن ابیطالب، اصبحت و امسیت مولی کل مؤمن و مؤمنة).

+ نوشته شده در  88/08/01ساعت 9:59  توسط عاشق مولا امیر المومنین   |