اِنَّ مَنزِلَةَ عَلي منّي كَمَنزلَتي مِنَ الله |
بِسْمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحيم
زندگاني 75 روزه
يكي از مباحثي كه در شناخت جبهه حق در تاريخ اسلام تأثير زيادي دارد، بررسي زندگاني حضرت زهرا سلام الله عليهاست. اين مقاله پژوهشي است در راستاي شناخت بهتر حضرت زهرا سلام الله عليها و بيان مبارزات ايشان.
فصل اول: مقام حضرت زهرا سلام الله عليها در قرآن:
در اين فصل تنها به ذكر يك واقعه بسنده ميكنيم.
واقعهي مباهله را اكثر علماي شيعه و سني در تفاسير خود و در صحاحشان نقل كردهاند. آيهي 61 سورهي آل عمران، آيهي مباهله است كه خداوند ميفرمايد « فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِمَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِل فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ» «هرگاه بعد از علم و دانشى كه (در باره مسيح) به تو رسيده، (باز) كسانى با تو به بحث برخيزند، به آنها بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما هم زنان خود را؛ ما نفوس خود را دعوت كنيم، شما هم نفوس خود را؛ آنگاه مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم[1]»
در جريان مباهله ابتدا پيامبر گرامي اسلام سركردگان نصاري را دعوت به اسلام نمودند و بزرگان و سركردگان آنها به مدينه آمدند و خدمت رسول خدا رسيدند و از ايشان سؤالاتي پرسيدند. مناظره به طول انجاميد و نصاري از لجاجت خود دست برنداشتند. آيهي مباهله بر پيامبر نازل شد و مسيحيان دعوت به مباهله شدند. نصاري به محل خود بازگشتند و در اين رابطه فكر كردند چه كار كنند. بزرگ آنان گفت اگر فردا پيامبر با اهلبيت خود بيرون آمد از مباهله با آنها صرف نظر كنيد. هنگامي كه رسول خدا براي مباهله با نصاري آماده شدند اهلبيت خود را جمع نموده و عباي خود را بر روي آنان افكندند و دست به دعا برداشتند و فرمودند «بارالها اينان اهلبيت و خاصان و ياوران من هستند، گوشت آنان گوشت من و خون آنان خون من است، آنچه ايشان را اذيت كند مرا اذيت كرده است و جنگ و دشمني با ايشان جنگ و دشمني با من است، پروردگارا سلام و درود و بركات و رحمت و غفران خود را برمن و آنان قرار ده و پليدي را از آنان دور گردان.» در اينجا بود كه خداي متعال آيهي تطهير را نازل نمود و فرمود «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَکُمْ تَطْهِيراً» «همانا خدا چنين ميخواهد که هر رجس و پليدي را از شما خانواده نبوّت دور سازد و شما را از هر عيب پاک و منزه گرداند[2].» (سورهي احزاب/33) پس از نزول آيه رسول خدا به همراه اميرالمؤمنين، حضرت زهرا و حسنين عليهمالسلام به محل مباهله رفتند. همين كه بزرگ مسيحيان اين پنج نور مقدس را ديد گفت من صورتهايي را ميبينم كه اگر از خدا بخواهند كوهي را از جاي خود بركند به طور حتم خواهد كرد، مباهله مكنيد كه هلاك خواهيد شد، به اين ترتيب نزد رسول خدا آمدند و تقاضاي مصالحه كردند.
از اين واقعه ميفهميم كه:
1. اميرالمؤمنين علي عليهالسلام به منزلهي نفس رسول خدا و حسنين عليهمالسلام فرزندان ايشان هستند. زيرا تنها مصداق «أنفسنا»، اميرالمؤمنين علي عليهالسلام است و تنها مصداق «أبنائنا» حسنين عليهماالسلام هستند.
2. حضرت زهرا سلام الله عليها برترين زنان هستند، زيرا در آيهي مباهله خداي متعال به رسول خدا امر ميفرمايد كه زنان خود را براي مباهله ببرند، اما ايشان از بين تمامي زنان مدينه و همسرانشان تنها و تنها حضرت زهرا سلام الله عليها را به مباهله ميبرند. به طور قطع و يقين اگر كسي برتر از حضرت زهرا سلام الله عليها در مدينه وجود داشت رسول خدا او را براي مباهله ميبردند. بنابراين ايشان سيده زنان عالم هستند.
3. اهلبيت پيامبر همسران ايشان نيستند بلكه تنها و تنها اميرالمؤمنين، حضرت زهرا و حسنين عليهمالسلام هستند.
4. اهلبيت پيامبر از هر بدي و پليدي پاك و منزه هستند. و اين پليدي شامل گناه، اشتباه، فكر گناه، فراموشي و نسيان ميشود. به ديگر سخن ايشان از هر عيب و نقصي معصوم هستند.
5. دشمني اهلبيت عليهمالسلام دشمني با رسول خدا و اذيت كردن ايشان اذيت كردن رسول خداست.
6. خداوند در سورهي واقعه ميفرمايد «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ * فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ * لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ» «همانا آن قرآن کريمي است که در کتابي پنهان جاي دارد. و جز پاکان نميتوانند به آن دست يابند.» در اين آيات شريفه خداوند ميفرمايد غير از مطهرون و پاكان كسي به باطن قرآن و معارف اين كتاب دست نمييابد، و در آيهي تطهير اهلبيت عليهمالسلام را به عنوان پاكان و مطهرون معرفي ميكند. بنابراين ايشان هستند كه تمامي علم كتاب و معارف قرآن را دارند، همان كتابي كه خداوند در مورد آن ميفرمايد «لاَ رَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ» «هيچ تر و خشكى وجود ندارد جز اينكه در كتاب مبين ثبت است»؛ بنابراين اميرالمؤمنين، حضرت زهرا و حسنين عليهمالسلام، اولوا العلم هستند.
اينها تنها گوشهاي از مقامات اهلبيت عصمت و طهارت و حضرت زهرا سلام الله عليهاست، و به طور قطع و يقين هيچ كسي جز اهلبيت عليهمالسلام اين مقامات را ندارد.
فصل دوم: فدك
فدك سرزمين بسيار وسيعي در عربستان بود كه مزارع فراواني داشت واز بزرگترين روستاهاي نزديك خيبر بود. يهوديان ساكن اين سرزمين آباد بعد از آنكه قلعهي مستحكم خيبر به دست اميرالمؤمنين علي عليهالسلام فتح گرديد و پهلوان قدرتمند يهوديها با ذوالفقار حيدري به دو نيم گرديد، چنان رعب و وحشتي در قلوبشان رخنه كرد كه شخصي را خدمت رسول خدا فرستادند تا با واگذاري فدك با رسول خدا صلح نمايند، پيامبر اكرم هم خواستهي آنها را پذيرفتند و اين صلح را امضاء نمودند. به اين ترتيب فدك ملك شخصي رسول خدا شد، زيرا طبق صريح آيهي قرآن چيزي را كه بدون جنگ به دست مسلمين بيفتند منحصرا حق پيامبر اكرم است[3]. خداوند در سورهي حشر ميفرمايد: «وَما أَفاءَ اللّهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْل وَلارِكاب وَلكِنَّ اللّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلى مَنْ يَشاءُ وَاللّهُ عَلى كُلِّ شَيْء قَديرٌ» «وآنچه را خدا از آنان به رسولش بازگردانده چيزى است كه شما براى به دست آوردن آن نه اسبى تاختيد و نه شترى، ولى خداوند رسولان خود را بر هر كس بخواهد مسلط مىسازد و خدا بر هر چيز توانا است» (حشر/6)
پس از اين ماجرا جبرئيل نازل شد و از طرف خداي متعال فرمود: «وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ» «حق نزديكان را به آنها بده»، رسول خدا پرسيدند منظور چه كساني هستند و اين حق كدام است؟ جبرئيل از طرف خداي متعال عرضه داشت فدك را به فاطمه عطا كن. رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم هم فاطمه زهرا سلام الله عليها را طلبيدند و فدك را به ايشان بخشيدند[4]. مورخان بسياري مثل طبري و ابن اثير نيز به اين ماجرا اشاره كرده اند، حتي اميرمؤمنان علي عليه السلام در نامهاي اين موضوع را بيان ميكنند. (نامهي 45 نهجالبلاغه)
اما پس از رحلت رسول خدا و ماجراي سقيفه و روي كار آمدن ابوبكر، اين ملك غصب شد و به دستور ابوبكر كارگران حضرت زهرا سلامالله عليها از فدك اخراج شدند، درحاليكه همانگونه كه بيان شد اولاً فدك ملك شخصي رسول خدا بوده است و ثانياً اين ملك شخصي به حضرت زهرا سلام الله عليها هديه داده شد، بنابراين ابوبكر هيچ حقي براي دخالت در اين زمين نداشته است.
حضرت زهرا سلام الله عليها در اعتراض به غصب فدك به مسجد آمده و فرمودند فدك را رسول خدا به عنوان هديه به من دادند[5]. يعني ايشان ابتدا فدك را به عنوان ملك شخصي خودشان مطالبه كردند.
ابوبكر گفت : آيا شاهدي هم داري؟
با وجود اينكه طبق فقه اسلام، مدعي بايد شاهد بياورد نه مالك ولي صديقهي كبري به عنوان شاهد حضرت علي و حسنين عليهم السلام و اُمّايمن را نزد ابوبكر آوردند تا آنان گواهى دهند كه رسولخدا صلى اللّه عليه وآله فدك را به ايشان بخشيده است[6].
در مورد مقامات اميرمؤمنان علي عليهالسلام و عصمت ايشان در بخش قبلي مطالبي بيان شد، ولي نكتهي مهم حديث همراهي با حق است كه رسول خدا بارها و بارها آن را فرمودند كه «عليٌّ مَعَ الحَقّ وَ الحَقُّ مَعَ عَلي، يَدورُ مَعَهُ حَيثُما دار[7]» و درمورد حسنين عليهماالسلام فرمودند: «الحَسَنُ وَالحُسَين سَيّدا شَباب أهل الجَنّة» «حسن و حسين دو آقا و سرور جوانان اهل بهشت هستند[8]» همچنين ايشان درباره امايمن فرمودند: «من سرّه أن يتزوّج امرأة من أهل الجنّة فليتزوّج اُمّ أيمن» «هر كه خوش داد كه زنى از بهشتيان را به همسرى برگزيند با اُمّ ايمن ازدواج كند[9]»
ابوبكر به اين بهانه كه حسنين كودك هستند و براي شهادت دو مرد بالغ، يا يك مرد و دو زن بايد حضور داشته باشند، شهادت امايمن و اهلبيت عليهمالسلام را قبول نكرد.
دقت شود كه فدك را ايشان به عنوان هديه مطالبه كردند و پس از ممانعت ابوبكر، فدك و زمينهاي خيبر را به عنوان ارث مطالبه كردند. زيرا رسول خدا علاوه بر فدك اموال ديگري هم داشتند، كه آن اموال از طريق ارث به حضرت زهرا سلام الله عليها ميرسيد. بنابراين حضرت زهرا سلام الله عليها، ارث خود را از ابوبكر طلب كردند[10] اما ابوبكر گفت، من از پيامبر شنديم كه فرمود: «ما پيامبران ارثي از خود نميگذاريم و هر چه كه بعد از ما بماند صدقه خواهد بود»
پس از اين بود كه حضرت زهرا سلام الله عليها خطبه فدكيه را ايراد كردند و در آن فرمودند «..... شما اكنون گمان مىكنيد كه ما ارث نميبريم، آيا به دنبال حكم جاهليت هستيد؟ و براى اهل يقين، چه حكمى، نيكوتر از حكم خداوند است؟ اى مسلمانان! آيا بر ارثم مغلوب شدم، اى پسر ابوقحافه! آيا در كتاب خدا هست كه تو از پدرت ارث ببري؛ ولى من از پدرم ارث نبرم، همانا سخن دروغ به خدا و رسولش نسبت دادهاي....[11]»
در احتجاجي ديگر ايشان خطاب به ابوبكر فرمودند قرآن ميگويد: سليمان از داوود ارث برد[12]، زكريا از خداوند فرزندي طلب كرد كه از او و آل يعقوب ارث ببرد[13]. (يعني اينگونه نيست كه پيامبران ارث نگذارند)
اميرالمؤمنين علي عليه السلام هم به مسجد آمدند و فرمودند: ابوبكر آيا بر ما به خلاف حكم خدا در ميان مسلمين حكم ميكني؟ او پاسخ داد نه.
علي عليه السلام فرمود اگر ملكي در دست مسلمين باشد، سپس من آن را ادعا كنم، از چه كسي شاهد ميخواهي؟ ابوبكر گفت از تو. امام فرمود پس چرا از فاطمه درباره چيزي كه در دستش بود و پيامبر در حياتش به ملك او درآورده بود، دليل خواستي ؟ تو كه ادعا ميكني اين مال از آن او نيست بايد دليل بياوري .
اينجا بود كه ابوبكر نامه فدك را براي حضرت زهرا نوشت، در اين هنگام عمر وارد شد و پرسيد: اين چيست؟
ابوبكر پاسخ داد: نامهاى براى فاطمه درباره ارث پدرش نوشتهام.
عمر گفت: براى مسلمانان چه خواهى داد، مگر نمىدانى كه عرب عليه تو قيام كرده است؟
آن گاه عمر نامه را گرفت و آن را پاره كرد[14]!!
آري، اينگونه فدك را كه حق قطعي اهلبيت عليهمالسلام بود از آنان غصب كردند..... .
تأملي كوتاه در ماجراي فدك:
حديثي كه ابوبكر گفت و به اين بهانه فدك را به حضرت زهرا نداد مخالف آيات متعددي از قرآن كريم است. ابوبكر گفت «من از پيامبر شنيدم كه فرمود «ما پيامبران ارثي از خود نميگذاريم و هر چه كه بعد از ما بماند صدقه خواهد بود»
اما خداوند در قرآن ماجراي ارث بردن از پيامبران را اينگونه بيان ميكند: «وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُدَ» «و سليمان وارث داوود شد» (نمل16) و نيز ميفرمايد «فَهَبْ لِي مِن لَّدُنكَ وَلِيّاً * يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيّاً (مريم 5و6)»
و در جاي ديگر به طور عام در مورد ارث ميفرمايد:
الف: «يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلَادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ» «خداوند در باره فرزندانتان به شما سفارش مىكند كه سهم (ميراث) پسر، به اندازه سهم دو دختر باشد.» نساء/ 11.
ب: «وَلَكُمْ نِصْفُ مَا تَرَكَ أَزْوَاجُكُمْ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُنَّ وَلَدٌ فَإِنْ كَانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَكُمُ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَكْنَ و َلَهُنَّ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَكْتُمْ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ وَلَدٌ فَإِنْ كَانَ لَكُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمَّا تَرَكْتُمْ» «و براى شما، نصف ميراث زنانتان است، اگر آنها فرزندى نداشته باشند. و اگر فرزندى داشته باشند، يك چهارم از آن شماست پس از انجام وصيتى كه كردهاند، و اداى دين (آنها). و براى زنان شما، يك چهارم ميراث شماست» نساء/ 12
ج. «و َلِكُلٍّ جَعَلْنَا مَوَالِيَ مِمَّا تَرَكَ الْوَالِدَانِ وَالْأَقْرَبُونَ.» «براى هر كسى، وارثانى قرار داديم، كه از ميراث پدر و مادر و نزديكان ارث ببرند.»
1. حال اگر خداوند از طرفي به همه مردم امر كرده است كه ارث بگذارند و پيامبران هم ارث ميگذارند، و از طرف ديگر پيامبران را در بعد بشري مانند بقيه انسانها قرار داده و ميفرمايد «قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ ..... (كهف/110)» « بگو: من فقط بشرى هستم مثل شما» چگونه است كه همه مردم و همه پيامبران بايد ارث بگذارند ولي تنها و تنها پيامبر خاتم است كه ارث نميگذارد؟
2. به راستي چگونه است كه حديثي كه ابوبكر گفت بدون هيچگونه شاهدي پذيرفته شد، اما ادعاي حضرت زهرا سلام الله عليها كه قرآن شهادت به عصمت ايشان داده است بدون شاهد پذيرفته نشد؟
3. برخي از اهلسنت نقل ميكنند كه حضرت زهرا سلام الله عليها نميدانستند كه رسول خدا ارث به جاي نميگذارند و به همين خاطر به مسجد آمدند، حال به راستي اگر نميدانستند پس چرا پس از اينكه ابوبكر آن حديث را خواند با او احتجاج كرده و در رد سخن او آيات قرآن را به عنوان شاهد آوردند و پس از آن هم شهودي را براي اعاده حق خود آوردند؟
4. اگر انبياي گذشته و رسول گرامي اسلام ارثي نداشتند پس چگونه وصي و وارث قرار دادند؟ رسول اكرم صلياللهعليهوآله وسلم وصي و وارث خود را امام اميرمؤمنان علي عليه السلام معرفي كردند و فرمودند: «لِكُلِّ نَبي وَصي وَ وارث و انّ عَليًّا وَصيّي وَ وارِثي»[15] البته ممكن است گفته شود كه مراد از وارث در اين مورد ارث علمي ميباشد نه مالي. حال اگر مراد از اين حديث ارث علمي ميباشد آيا در اين صورت كسي كه وارث علمي پيامبر اكرم ميباشد آيا اين دليل بر احق بودن و اولي بودن او به خلافت نميباشد؟
ضمناً مفسرين بزرگ اهل سنت در تفاسير خود مانند تفسير كبير فخررازي و تفسير طبري به طور صريح گفتهاند كه ارث در اين آيات به معناي ارث مالي است نه ارث علمي، خود قرآن هم مؤيد اين است كه اين ارث، ارث مالي است. زيرا درباره حضرت داوود و سليمان عليهما السلام آمده است: «وَكُلاًّ آتَيْنا حُكْمًا وَعِلْمًا» «و به هر يك از آنان حكمت و دانش داديم» و درباره حضرت يحيى عليه السلام نيز آمده است: «وَآتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا» «و ما در كودكى حكم (پيامبرى) به او داديم»، درواقع علم و حكمت و نبوت از چيزهايي نيست كه به ارث برسد و هر كسي كه عالم باشد علم او به فرزندش به ارث برسد، بلكه خداوند آنها را به هر كسي كه بخواهد عطا ميكند و پيامبران در آن نقشي ندارند. به همين دليل ارث در اين آيات به همان معناي ارث مالي است.
5. خداوند در قرآن ميفرمايد «كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِن تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقّاً عَلَى الْمُتَّقِينَ» (بقره 180) «بر شما نوشته شده: هنگامى كه مرگ يكي از شما فرا رسد، اگر چيز خوبى از خود به جاى گذارده، براى پدر و مادر و نزديكان، بطور شايسته وصيت كند اين حقى است بر متقين» حال ممكن است با اين همه تأكيد رسول الله از دنيا بروند و به فرزند خود يا اميرالمؤمنين و يا هيچ كس ديگر از اهل مدينه نگويند كه ما پيامبران ارث نميگذاريم و فقط به ابوبكر بگويند؟
6. يكي از بديهيات اسلام است كه تمامي فرق مسلمين به آن اشاره كردهاند كه از كسى كه مِلكى در اختيار اوست دليل و شاهد طلب نمىشود، بلكه ارائه دليل بر آن كسى لازم است كه خلاف آن ملكيّت را ادّعا مىكند. حال چگونه است كه حضرت زهرا كه صاحب فدك بود و كارگرانش در فدك در حال كار كردن بودند بايد شاهد بياورد؟! در حالي كه ابوبكر كه ادعاي آن باغ را دارد بايد شاهد بياورد نه صديقه كبري.
بُخارى در صحيح خود از جابربن عبداللّه انصارى نقل كرده است كه به هنگام رسيدن اموال بحرين نزد ابوبكر، جابر نيز حضور داشت. جابر رو به ابوبكر كرد و گفت كه پيامبر صلى اللّه عليه وآله به من فرمود: هنگامى كه اموال بحرين را آوردند، سه مشت از آن مال توست.
ابوبكر به او گفت: جلو بيا و هر مقدار به تو وعده داده اند بردار. جابر بدون شاهد و فقط با ادّعا از بيت المال مسلمانان برداشت كرد[16]!!
7. به راستي چگونه است كه ادّعاى جابربن عبداللّه به تنهايى پذيرفته مىشود، امّا ادّعاى فاطمه عليها السلام دختر رسول خدا صلى اللّه عليه وآله كه به گواهى آيه تطهير و ديگر شواهد كتاب و سنّت، معصوم است و فدك نيز در دست اوست و شاهدانى مانند اميرمؤمنان، حسن و حسين عليهم السلام نيز دارد، پذيرفته نمىشود؟
8. اهلسنت بر اين عقيده هستند كه هر مسلماني كه يك لحظه رسول خدا را ديده باشد، جزء صحابي ايشان است و تمامي صحابه عادل هستند و ميتوان به همهي آنها اقتدا كرد. به راستي مگر صديقهي كبري، اميرالمؤمنين، حسنين عليهمالسلام و امايمن جزء صحابه پيامبر نبودند، چگونه است كه شهادت جابر، كه يك صحابي است پذيرفته است ولي شهادت پنج تن از بهترين صحابه پيامبر پذيرفته نيست؟!
در مقابل اين كار ابوبكر، علماي اهلسنت سخناني بيان كردهاند. كرمانى از طَحاوى اين گونه نقل كرده است: امّا اين كه ابوبكر ادّعاى جابر را تصديق نمود از آن جهت بوده كه پيامبر صلى اللّه عليه وآله فرموده بود: «من كذب عليّ متعمّداً فليتبوّأ مقعده من النار» «هر كس به عمد سخن دروغى به من نسبت دهد، جايگاهش آتش خواهد بود» روشن است كه اين وعده عذابى است كه گمان نمىرود شخصى مانند جابر سوى آن برود[17]. ابن حجر عسقلانى نيز در اين مورد مىنويسد: وجه اين مسئله، در جواز پذيرش خبر واحد از يك صحابى عادل است، گرچه اين خبر به نفع او بوده باشد، زيرا ابوبكر از جابر شاهدى بر ادّعايش نخواست[18].
عينى نيز پس از نقل سخن ابن حجر مىنويسد: ابوبكر از جابر شاهد نخواست، زيرا كه او بر طبق كتاب و سنّت عادل است. خدا در قرآن فرموده است: «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّة أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ» «شما بهترين اُمّتى بوديد كه به نفع انسانها آفريده شدهايد» و در آيه ديگر مىفرمايد: «وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا» «و همين گونه شما را اُمّت ميانهاى قرار داديم» پس اگر شخصى مانند جابر از بهترين اُمّت نباشد. پس چه كسى هست[19]؟
9. به راستي اگر اين دو آيه نشانگر عدالت جابر باشد، به اين دليل كه او از صحابه است، آيا اهلبيت پيامبر كه خداوند شهادت به عصمت و پاكي ايشان داده است، عادل نيستند؟!
10. اگر اين سخن صحيح باشد كه «اگر شخصيّتى همانند جابر از بهترين اُمّت نباشد پس چه كسى هست؟» آيا اين سخن در حق اهلبيت پيامبر(صليالله عليه وآله وسلم) صحيح نيست؟
11. اگر اين توجيه صحيح است كه «وعده عذابى است كه گمان نمىرود شخصى مانند جابر سوى آن برود» آيا شخصيّتى مانند فاطمهزهرا عليها السلام به سوي آن گام بر ميدارد؟ (نستجير بالله)
12. اگر صحيح است كه گفته شود «چنين كارى حتّى از يك مسلمان عادى نيز احتمال نمىرود تا چه رسد به يك صحابى» آيا فاطمه زهرا، اميرالمؤمنين، حسنين عليهمالسلام و امايمن جزء صحابه يا حتي مسلمين نيستند كه امكان داشته باشد نسبت دروغ به پيغمبر بدهند؟ چگونه است كه نسبت دادن سخنى دروغ به پيامبر از جابر، بلكه از يك مسلمان عادى نيز گمان نمىرود، امّا درباره فاطمهزهرا عليهاالسلام چنين نيست؟
13. علماي اهلسنت براين عقيده هستند كه حديثي را كه ابوبكر نقل كرد، خبر واحد است[20] و از هيچ كس ديگري غير از ابوبكر نقل نشده است، حال به راستي آيا ميتوان بر اساس يك حديثي كه هيچ پايه و اساسي ندارد و مخالف نص صريح قرآن است و اهلبيت پيامبر آن را رد كردهاند حق مسلم اهلبيت را غصب كرد؟؟
پس از ابوبكر، عمربن خطّاب حكومت را به دست گرفت و سرزمينهايى فتح شد و مسلمانان گشايشى يافتند و توانگر شدند، و عمر به اجتهاد خود تصميم گرفت كه فدك را به ورثه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله باز گرداند.
14. به راستي اگر پيامبر ارث نميگذارند، و اگر حديثي كه ابوبكر نقل كرد صحيح است و به همين دليل فدك را از صديقهي كبري گرفتند، پس چرا عمربنخطاب در زمان خلافت خود (پس از اينكه از نظر مالي وضع بهتري پيدا كردند) فدك را به حضرت علي عليهالسلام و عباس بازگرداند[21]؟ آيا اين رفتار وى دروغ شمردن حديث «نحن معاشر الأنبياء...» نيست؟
15. بر طبق احكام قضاوت، ابوبكر بايد از فاطمه سلام الله عليها نيز سوگند بخواهد، و اين از اوليات احكام قضاوت است، پس چرا ابوبكر اين گونه عمل نكرد؟ آيا اين چنين شخصي لياقت جانشيني بهترين خلق خدا را دارد؟
16. با توجه به حديث معروف «عليٌّ مَعَ الحَقّ وَ الحَقُّ مَعَ عَلي، يَدورُ مَعَهُ حَيثُما دار[22]» «علي با حق است و حق با علي است و هر كجا كه او باشد حق با اوست» شهادت و گواهي حضرت علي نيز به تنهايي كفايت ميكند. حال چگونه حق بر محور وجود حضرت علي دور ميزند ولي شهادت او پذيرفته نيست ؟
17. پيامبر اكرم (صليالله عليه وآله وسلم) فرمودند: من شهر علم هستم و علي درب اين شهر است و درنقلي ديگر فرمودند علي در قضاوت از همه شماها آگاه تر است، آيا ميشود اين علي كه از همه بيشتر ميداند و در قضاوت از همه آگاهتر است ادعاي نادرست كند؟
خداوند در سه آيه شهادت اميرالمؤمنين علي عليهالسلام را كافي ميداند:
آيهي اول: درسورهي رعد ميخوانيم: «قُلْ کَفي بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَبَيْنَکُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ» «بگو تنها گواه بين من و شما، خدا و کسي که داناي حقيقي به کتاب خدا است کافي خواهد بود.» (رعد/43) همانگونه كه اثبات شد منظور از «من عنده علمالكتاب» حضرت علي عليهالسلام است و اين مطلب را ثعلبي در تفسير خود آورده است. علاوه بر اينكه در فصل اول اثبات شد كه كساني كه داراي علم كتاب هستند و به معارف قرآن دسترسي دارند تنها اهلبيت عليهمالسلام هستند. دراين آيه شهادت حضرت علي عليهالسلام درمورد نبوت رسول خدا كافي ميداند.
آيهي دوم: خداوند در قرآن ميفرمايد «أَفَمَن كَانَ عَلَى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَيَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِنْهُ» «آيا كسي كه دليل آشكارى از پروردگار خويش دارد و شاهدى از او، به دنبالش مىباشد (همچون كسى است كه چنين نباشد)»
سيوطي از بزگترين مفسران اهلسنت نقل كرده است كه رسول گرامي اسلام فرمودند «أَفَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَة مِنْ رَبِّهِ» من هستم و «وَيَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ» على است[23]؛
ضمناً همانگونه كه در فصل اول بيان شد طبق آيهي مباهله اميرالمؤمنين علي عليهالسلام نفس پيامبر هستند و خود رسول خدا نيز فرمودند «عليّ منّي وأنا من علي» «علي از من است و من از علي هستم» در اين آيه هم خداوند ميفرمايد «وَيَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ» يعني «شاهدى از او، به دنبالش مىباشد» در نتيجه منظور از شاهدي از (جنس) خود پيامبر، حضرت علي عليهالسلام است. در اين آيه هم خداوند شهادت اميرالمؤمنين عليهالسلام را در مورد نبوت ورسالت پيامبر، به تنهايي كافي ميداند.
آيهي سوم: «شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ قَائِماً بِالْقِسْطِ لاَ إِله إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ» «خداوند گواهى مىدهد كه معبودى جز او نيست و فرشتگان و اولوا العلم هم گواهى مىدهند در حالى كه (خداوند) قيام به عدالت دارد؛ معبودى جز او نيست، كه هم توانا و هم حكيم است» (آل عمران/18) همانگونه كه در فصل اول بيان شد، اهلبيت عليهمالسلام تنها كساني هستند كه اولوا العلم هستند. زيرا خداوند علم به باطن همه چيز وعلم به كتاب را تنها به پاكان عطا ميكند و اهلبيت تنها كساني هستند كه خداوند ايشان را پاك كرده است، پس ايشان هستند كه صاحبان علم و راسخون در علم هستند. بنابراين در اين آيه هم خداوند شهادت اهلبيت عليهمالسلام را در مسألهي توحيد و الوهيت خدا كافي ميداند.
18. به راستي چگونه است كه خدا و پيامبر شهادت حضرت علي عليهالسلام را به تنهايي كافي ميدانند و خداوند اين مطلب را در دو آيهي قرآن بيان داشته است، اما ابوبكر شهادت آن حضرت به همراه ام ايمن و حسنين عليهماالسلام را قبول نميكند؟!؟!
19. به راستي اگر حديثي كه ابوبكر نقل كرد صحيح بود، پس چرا نامه نوشت و فدك را به حضرت زهرا بازگرداند، همان نامهاي كه عمربن خطاب آن را پاره كرد؟! آيا اين كار تكذيب حديث خودش نيست؟
20. آيا خانه عايشه كه پيامبر در آن مدفون است متعلق به عايشه بوده است؟ چگونه؟ آيا به ارث از پيامبر برده است يا اينكه پيامبر در زمان حيات خود آن را به او واگذار نموده بودند ؟ در هيچ كتابي نقل نشده است كه خانه پيامبر به عايشه بخشيده شده بود، و اگر آن خانه به عنوان ارث به عايشه رسيده است، چگونه است كه عايشه از پيامبر ارث ميبرد در حالي كه فقط يك نهم از سهميكه متعلق به همه زنان پيامبر است بهره دارد (در واقع يك نهم از يك هشتم كه ميشود يك قسمت از هفتاد و دو قسمت!!!)، اما حضرت زهرا كه دختر رسول خدا ميباشد نبايد ارث ببرد ؟
21. به فرض اينكه عايشه، آن خانه را از پيامبر به ارث برده بود، به راستي چرا ارث ديگر همسران پيامبر را هم از ايشان غصب كرد؟ و اگر پيامبر ارث گذاشته است پس چرا عايشه از دفن پيكر مطهر امام حسن عليه السلام در خانه پيامبر جلوگيري كرد، در حاليكه ايشان بيش از عايشه در آن سهم داشته، زيرا كه عايشه يك نهم از يك هشتم ارث را استحقاق دارد به اين اعتبار كه او يكى از نه همسرى است كه هنگام وفات پيغمبر صلى اللَّه عليهوآله در عقد ازدواج آن حضرت بودند و آنگونه كه معلوم است، همسر يك هشتم ميراث را مىبرد، در حالى كه امام حسن عليه السلام از طريق مادرش فاطمه عليهاالسلام بيش از عايشه ارث مى برد ولي عايشه از دفن امام حسن عليهالسلام جلوگيري ميكند و حق ايشان و ديگر همسران پيامبر را غصب ميكند؟!!!
22. اگر محل دفن پيامبر به عنوان ارث بر جاي مانده چرا ابوبكر و عمر فقط از عايشه اجازه گرفتند و از ساير ورثه كه همه زنان پيامبر و حضرت زهرا سلامالله عليها و فرزندان ايشان بودند، اجازه نگرفتند؟ آيا دفن شدن در مكان غصبي فضيلت است؟
23. اصلا از همه اينها بگذريم چرا ابوبكر و عمر ادعاي عايشه و حفصه را درمورد ارث بردن از حجره پيامبر بدون شاهد تصديق كردند و هيچ شاهدي از آنان نخواستند اما حضرت زهرا سلام الله عليها كه قرآن به عصمت و طهارت ايشان شهادت داده است، با اينكه حضرت علي و حسنين عليهمالسلام و نيز امايمن را شاهد آوردند، ولي سخنش را قبول نكردند، در حاليكه همان طور كه گفتيم ابوبكر بايد شاهد ميآورد نه حضرت زهرا سلام الله عليها؟
حديثي را كه ابوبكر از پيامبر نقل كرد كه «ما پيامبران ارثي از خود نميگذاريم و هر چه كه بعد از ما بماند صدقه خواهد بود» بارها و بارها تكذيب شد.
اولين بار حضرت زهرا سلام الله عليها در احتجاج باابوبكر آن را تكذيب كردند و فرمودند خداوند در قرآن ميفرمايد «وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُدَ» «و سليمان وارث داوود شد» ( نمل16) و نيز ميفرمايد «فَهَبْ لِي مِن لَّدُنكَ وَلِيّاً * يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيّاً ( مريم 5و6 )» حال چگونه است كه همهي پيامبران ارث ميگذارند اما پدر من ارث نميگذارد؟
همچنين اين حديث با احاديث ديگري كه از پيامبر رسيده است درتناقض است، به عنوان مثال رسول گرامي اسلام در حديثي فرمودند «لِكُلِّ نَبي وَصي وَ وارث و انّ عَليًّا وَصيّي وَ وارِثي» اين حديث و امثال آن سخن ابوبكر را تكذيب ميكند.
همانگونه كه بيان شد قرآن هم در آيات متعددي مسألهي ارث را بيان ميكند و هيچ استثنايي براي پيامبران قائل نميشود: «كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِن تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقّاً عَلَى الْمُتَّقِينَ» (بقره 180) «بر شما نوشته شده: هنگامى كه مرگ يكي از شما فرا رسد، اگر چيز خوبى از خود به جاى گذارده، براى پدر و مادر و نزديكان، بطور شايسته وصيت كند اين حقى است بر متقين» خداوند نه تنها پيامبران را استثناء نميكند بلكه ميفرمايد «قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ ..... (كهف/110)» « بگو: من فقط بشرى هستم مثل شما» پس قرآن هم به عنوان سومين دليل سخن ابوبكر را تكذيب ميكند.
چهارمين بار خود ابوبكر هنگامي كه نامهاي نوشت و فدك را به حضرت زهرا برگرداند حديث خودش را تكذيب كرد. (كه عمربنخطاب نامه را گرفته و آن را پاره كرد)
پنجمين بار هنگامي تكذيب شد كه خانهي پيامبر را به عايشه دادند و براي دفن در آن از عايشه اجازه گرفتند، بنابراين خود ابوبكر با اين عمل تأييد كرد كه پيامبر ارث گذاشته است و ارث را به همسران پيامبر دادند.
ششمين بار توسط عباس و حضرت علي عليهالسلام تكذيب شد؛ در صحيح مسلم آمده است كه عمربن خطّاب به على عليه السلام و عبّاس گفت هنگاميكه رسولخدا صلى اللّه عليه وآله از دنيا رفت ابوبكر گفت كه من ولىّ رسولخدا صلى اللّه عليه وآله هستم. شما دو نفر آمديد، تو ارثِ پسر برادرت را ميخواستى و او ارث همسرش از پدرش را، ابوبكر گفت: رسول خدا صلى اللّه عليه وآله فرموده: «لانورث وما تركناه صدقة» پس او را دروغگو، خطاكار، پيمان شكن و خائن دانستيد، امّا به خدا سوگند كه او صادق، درستكار و در راه راست و پيرو حق بود![1]»
هفتمين بار هم توسط خود عمربنخطاب تكذيب شد، هنگامي كه در زمان خلافتش فدك را به حضرت علي عليهالسلام بازگرداند. (قبلا بيان شد)
عمربن عبدالعزيز هم براي هشتمين بار حديث جعلي ابوبكر را تكذيب كرد. آري، هنگاميكه عمربن عبدالعزيز حكومت را به دست گرفت نامهاى به فرماندار خود در مدينه نوشت و به او دستور داد كه فدك را به فرزندان فاطمه عليها السلام بازگرداند[2].
براي تكميل اين بحث به سخن يكي از بزرگترين علماي اهلسنت اشاره ميكنيم؛ فخررازي كه يكي از بزرگترين مفسرين اهلسنت است ميگويد: به راستى كسانى كه به دانستن اين حكم نياز داشتند تنها على، فاطمه و عبّاس بودند. اينان از زاهدان، عالمان و دينداران بزرگ بودند. ولى ابوبكر هيچ نيازى به شناخت اين حكم نداشت؛ زيرا ابوبكر در زمره كسانى نبوده است كه حتّى احتمال ارث بردن وى از رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وجود داشته باشد، و اين مطلب هرگز بر دل او خطور نمىكرد. پس چگونه مىتوان شايسته دانست كه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله اين حكم را به كسى كه هيچ نيازى به آن نداشته است رسانده، و به كسانى كه كاملاً به آن نياز داشتهاند نرسانده باشد[3]؟!
همانگونه كه از سخن فخررازي پيداست، گويا خود او هم اين حديث را قبول نداشته وآن را ازجعليات ميداند.
در هر صورت حديثي كه ابوبكر به پيامبر نسبت داد با سخن خدا و پيامبرش تناقض دارد و بارها و بارها توسط حضرت علي و حضرت زهرا عليهماالسلام، خود او، عمربنخطاب و ديگران تكذيب شد، بنابراين اين حديث به طور قطع و يقين يكي از جعلياتي است كه ابوبكر آن را به دروغ به پيامبر نسبت داد.
حال به راستي كسي كه اينگونه به دروغ به رسول خدا نسبتي ميدهد آيا باز هم صديق و راستگو است؟ و آيا ميتوان او را ابوبكر صديق خواند؟
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله فرمودند: «من كذب عليّ متعمّداً فليتبوّأ مقعده من النار» «هر كس به عمد سخن دروغى به من نسبت دهد، جايگاهش آتش خواهد بود»؛ حال اگر كسي مصداق اين حديث باشد، آيا باز هم ميتواند جانشين پيامبر باشد؟!
نكتهاي كه بايد به آن توجه شود اين است كه حضرت زهرا سلام الله عليها صديقهي كبري هستند و قرآن به پاكي و عصمت و صداقت ايشان شهادت داده است. و چون ايشان با ابوبكر به مخالفت پرداختند، لقب صديق را براي ابوبكر جعل كردند تا او را مقابل حضرت زهرا قرار داده باشند، در حاليكه اولاً همانگونه كه بيان شد او به هيچوجه صديق نبوده و ثانياً طبق نقل كتب معتبر اهلسنت لقب صديق براي حضرت علي عليهالسلام است نه ابوبكر.
عباد بن عبد الله گويد: علي عليه السلام فرمود: من بنده خدا، برادر رسول خدا و صديق اكبر هستم، پس از من جز دروغگو كسي ديگر خود را «صديق» نخواهد خواند، من هفت سال قبل از ديگران نماز ميخواندم[4].
1. ابوبكر در آخرين لحظات زندگي آرزو كرد و گفت : اي كاش سه كار را انجام نميدادم، اي كاش احترام خانه فاطمه زهرا را حفظ ميكردم و فرمان حمله را صادر نميكردم هر چند به خاطر جنگ در را به روي ما ميبست. اي كاش روز سقيفه بار خلافت را به دوش نميكشيدم و آن را به دوش عمر و ابوعبيده ميگذاردم و خود مقام معاونت را ميپذيرفتم. اي كاش اياس بن عبدالله (معروف به الفجاه) را نميسوزاندم[5]. مگر خداوند نفرمود به پيامبر كه «قُل لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى» «بگو من از شما مزدي نميخواهم به جز مودت و دوستي با خاندانم»؟ آري اين است اجر رسالت پيامبر، اين است مودت و محبت به خاندان پيامبر، آيا بايد اينگونه مزد 23 سال زحمت پيامبر را ميدادند؟
2. به راستي اگر حق با ابوبكر بود و حضرت زهرا كه قرآن شهادت بر عصمت ايشان داده است اشتباه ميكردند چرا تا آخر عمر خود با ابوبكر سخن نگفتند؟
در معتبر ترين كتاب اهل سنت يعني صحيح بخاري (ج 9 كتاب الفرائض باب دوم ) آمده است كه «فهجره فاطمه فلم تكلمه حتي ماتت .....» يعني «حضرت فاطمه سلام الله عليها با ابوبكر قهر كرد وبا او سخن نگفت تا از دنيا رفت پس هنگاميكه از دنيا رفت، شوهرش علي او را شبانه دفن نمود و ابوبكر را از آن مطلع نساخت و خود بر جنازه او نماز گذاشت» و باز در صيحيح بخاري (ج 4 كتاب الخمس) آمده است كه «حضرت فاطمه سلام الله عليها دختر رسول خدا به ابوبكر غضب نمود و با او قهر كرد و تا هنگام وفات هم با او حرف نزد»
با توجه به اينكه بخارى در صحيح خود توسّط ابن عبّاس از رسول اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم) نقل كرده است كه فرمود : هر كس از جامعه اسلامى به مقدار يك وجب دور شده و جدا شود، مرگ او همانند مرگ جاهليت است[6].
و مسلم نيز در صحيح خود به واسطه ابو هريره از رسولمكرّم (صلّي الله عليه وآله وسلّم) آورده است كه فرمود : كسى كه از فرمان حاكم سرپيچى نموده و از جامعه مسلمانان جدا شود همانند مردگان زمان جاهليت از دنيا خواهد رفت[7].
3. و با توجه به روايت «مَنْ مات بغير إمام مات ميتة جاهلية» «هر كس بدون امام بميرد ، به مرگ جاهلي مرده است[8]» امام زمان حضرت زهرا چه كسي بوده است؟ اگر امام زمان آن حضرت ابوبكر بوده است پس چرا با او مخالفت كرد و حتي اعلام نارضايتي از او كرد و بنا به نقل علماي بزرگ اهل سنت با همين نا رضايتي از دنيا رفت ، آيا ميتوان گفت كه فاطمه زهرا كه سيده زنان اهل بهشت و پاره تن رسول الله است با مرگ جاهلي از دنيا رفته است؟ اگر حضرت زهرا با مرگ جاهلي از دنيا نرفته است پس امام زمان آن حضرت چه كسي بوده است؟ اگر امام زمان او اميرمومنان علي بوده است آيا اين مهمترين دليل بر حقانيت حضرت علي و اثبات خلافت بلافصل اميرمومنان علي عليهالسلام نميباشد؟ آيا روايات «مات ميتة جاهليّة» قابل اعتماد نيست؟ يا نستجير باللّه حضرت زهرا (سلام الله عليها) به سخن و سنّت پيامبر عمل ننمود؟ و يا ابوبكر را شايسته جانشينى نمىدانست؟
خداوند در قرآن كريم ميفرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَاباً مُّهِيناً» «آنانكه خدا و رسولش را اذيت كنند خدا آنها را در دنيا و آخرت لعن كرده و بر آنان عذابي با ذلت و خواري مهيا ساخته است» (احزاب /57).
4. اگر غضب حضرت زهرا غضب خدا و پيغمبر است، پس كساني كه حضرت زهرا سلام الله عليها را غضبناك كردند در دنيا و آخرت مورد لعن خداوند قرار گرفتند[9]
جواب اين سوالات چيست؟ آيا غير از اين است كه حق با حضرت علي است، غير از اين است كه كساني كه خود را خليفه پيامبر معرفي كردند به هيچ وجه لياقت جانشيني پيامبر را نداشتند و آنان حق حضرت علي عليه السلام را غصب كردند.
5. آيا حضرت علي عليهالسلام با ابوبکر بيعت کرده بود و اطاعت از او را بر خود واجب ميدانست؟ پس چرا قبر فاطمه را به آنها نشان نداد؟ اگر علي با آنان بيعت کرده بود و ابوبکر را اولوالامر خود ميدانست حتماً جاي قبر حضرت زهرا را به آنها نشان ميداد.
[1] صحيح مسلم: 5 / 152، كتاب جهاد باب حكم فىء
[2] معجم البلدان: 4 / 270 ـ 271 شماره 9053
[3] التفسير الكبير: 5 / 218
[4] سنن ابن ماجة ، ج1 ، ص 44 ، و البداية والنهاية ، ج3 ، ص 26 و المستدرك ، حاكم نيشابوري ، ج3 ، ص 112 ، تاريخ طبري ، ج2 ، ص 56 ، والكامل ، ابن الاثير ، ج2 ، ص 57 و الخصائص ، نسائي ، ص 46 با سندي كه تمام روات آن ثقه هستند، و تذكرة الخواص ، ابن جوزي ، ص 108 و .... . نكتهي بسيار قابل توجه اينكه ابنجوزي حديثي را نقل ميكند كه در آن ابوبكر به عنوان صديق اكبر و عمر به عنوان فاروق اعظم معرفي شدهاند، ولي پس از نقل اين حديث تأكيد ميكند كه اين حديث ازجعليات است؛ رجوع كنيد به الموضوعات ، ابن جوزي ، ج1 ، ص 327
[5] ر.ك تاريخ الاسلام ذهبي جلد 3 ص 117، سقيفه جوهري ص 40 ، الامامه و السياسة جلد 1ص 13، تاريخ طبري 4/52 چاپ اروپا، العقد الفريد 3/69، لسان الميزان 4/189، كنز العمال، ج 6، ص 631، ح 14113، و... .
[6] «ليس أحد يفارق الجماعة قيد شبر فيموت إلّا مات ميتة جاهليّة» صحيح البخاري ، ج 8 ص 105 ، كتاب الأحكام ، باب السمع والطاعة للإمام .
[7] «من خرج عن الطاعة وفارق الجماعة فمات ، مات ميتة جاهليّة » صحيح مسلم ، ج 6 ص 21 ، كتاب الإمارة ، باب الأمر بلزوم الجماعة .
[8] مصادر اين حديث قبلا بيان شد، اين حديث در كتب شيعي اينگونه نقل شده است «مَنْ ماتَ وَ لَمْ يَعرِف اِمامَ زَمانِه ماتَ ميتَةً جاهِليَةً» «هر كس بميرد وامام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهلي مرده است»
[9] رسول گرامي اسلام بارها فرمودند : «ان الله يرضي لرضا فاطمه و يغضب لغضبها» «خداوند به رضايت فاطمه راضي مي شود و به غضب او غضبناك ميشود.» رجوع كنيد به : صحيح بخاري كتاب الخمس 4/96 ، و باب غزوه خيبر 5/177، مستدرك حاكم نيشابوري 3 / 167 حديث 4730، الاصابه عسقلاني 4/375، صواعق ابن حجر ص 105، كنز العمّال: 12 / 111 حديث 34238 و 13 / 674 حديث 37725؛
همچنين در حديثي ديگر فرمودند: هر كس فاطمه را خشنود سازد، پيامبر را خشنود ساخته و هر كس او را خشمگين كند، پيامبر را غضبناك نموده است.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|