اِنَّ مَنزِلَةَ عَلي منّي كَمَنزلَتي مِنَ الله |
بسم الله الرحمن الرحيم
يهوديان مهمترين عامل فتنه در جهان چه قبل از اسلام و چه پس از اسلام هستند . در قرآن در موارد بسياري يهوديان مذمت شده اند .
«وَلَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلَى حَيَاةٍ وَمِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ وَمَا هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مَنَ الْعَذَابِ أَنْ يُعَمَّرَ وَاللّهُ بَصِيرٌ بِمَا يَعْمَلُونَ (بقره 96)» « و آنها را حريصترين مردم - حتى حريصتر ازمشركان- بر زندگى (اين دنيا، و اندوختن ثروت) خواهى يافت; (تا آنجا) كه هر يك از آنها آرزو دارد هزار سال عمر به او داده شود! در حالى كه اين عمر طولانى، او را از كيفر (الهى) باز نخواهد داشت. و خداوند به اعمال آنها بيناست.»
«لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَالَّذِينَ أَشْرَكُوا وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُم مَوَدَّةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قَالُوا إِنَّا نَصَارى ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَرُهْبَاناً وَأَنَّهُمْ لاَ يَسْتَكْبِرُونَ (مائده 82)» « بطور مسلم، دشمنترين مردم نسبت به مؤمنان را، يهود و مشركان خواهى يافت; و نزديكترين دوستان به مؤمنان را كسانى مىيابى كه مىگويند: «ما نصارى هستيم»; اين بخاطر آن است كه در ميان آنها، افرادى عالم و تارك دنيا هستند; و آنها (در برابر حق) تكبر نمىورزند.»
دراين آيه خداوند مشركان را عطف به يهوديان كرده است يعني مشركان هم بازيچه دست يهود هستند و از طرف آنها تحريك مي شوند و به دشمني با پيامبر مي پردازند . كه انشاء الله در اين سلسله مباحث بيان مي شود كه چگونه مشركان توسط يهود تحريك مي شدند براي جنگ با مسلمانان .
يهوديان دين حضرت عيسي را توسط شخصي به نام پولس از بين بردند ،در واقع پس از عروج حضرت عيسي به آسمان يهوديان شخصي به نام پولس كه يكي ازدشمنان ديرينه مسيحيت بوده است را وارد در مسيحيت كردند و اين شخص به تدريج تمام حواريون را تكذيب كرده و دين حضرت عيسي را با حذف احكام عملي و تخريب شديد عقائد مسيحيت شروع به تبليغ كرد و چون پشتوانه مالي قوي داشت توانست به زودي مسيحيت به شدت تحريف شده را در جهان گسترش دهد . (جريان مفصل اين داستان بعدا خواهد آمد)
تنها تهديد براي يهود پس از حضرت عيسي اسلام بود و يهوديان طبق مطالبي كه در تورات آمده بود اطلاعات كاملي درمورد پيامبر وجانشين او و دين اسلام داشتند .
انچه كه در مورد عمليات يهود بر ضد اسلام بيان مي شود ازكنار هم چيدن مبارزات يهود است زيرا به دليل پنهان كاري يهود مجموعه منظمي در مورد اقدامات آنها در تاريخ وجود ندارد ، اگر دقت كنيم مي بينيم كه بيشترين امتي كه در قرآن مذمت شده اند يهود و بني اسرائيل است در حاليكه كمترين موضوعي كه مورد توجه محققان اسلامي قرار گرفته همين موضوع يهود شناسي است ، به دليل سيستم بسيار قوي اطلاعاتي آنها و پنهان كاري قوي كه انجام مي دادند اطلاعات واضحي در مورد فعاليت آنها وجود ندارد .
طبق تعاليم يهوديان در تورات ، آنها براي اينكه بتوانند بر كل جهان حكومت كنند بايد ابتدا قدس را بگيرند ، سپس از نيل تا فرات و بعد هم كل جهان را تصرف كنند . در واقع مهمترين مكاني كه يهوديان بايد آن را در دست داشته باشند قدس است ، پيامبر اسلام هم كه آمدند ، به دليل اينكه يهوديان دين خود را تحريف كرده بودند و ديگر نبايد حاكميت جهاني را به دست مي گرفتند بنابراين يكي از اهداف ايشان رسيدن به قدس بود و اين موضوع با عقائد يهوديان كاملا در تضاد بود . بنابراين يهوديان دست به يك سري اقداماتي زدند براي اينكه از رسيدن پيامبر به قدس جلوگيري كنند كه به شرح آن مي پردازيم .
يهود سه اقدام اساسي براي جلوگيري از وصل پيامبر به قدس انجام دادند :
1. جلوگيري ازپيدايش پيامبر
2. ايجاد موانع تاخيري تا ازوصول پيامبربه قدس جلو گيري كنند . زيرا يهود بر طبق تعليماتش بايد از طريق قدس كل جهان را بگيرد .
3. به دست گيري حكومت در صورت تشكيل (سيستم نفوذ)
اقدام اول يعني ترور :
ترور يعني كشتن مخفيانه هدفمند و ريشه ترور به يهود بر مي گردد . و چون كننده كار (قاتل) ، معلوم نيست . كافي است اثبات كنيم كه اجداد پيامبر مشكوك مرده اند. در واقع اگر در تاريخ بنگريم مييابيم كه تمامي اجداد رسول الله به صورت مشكوكي از دنيا رفتهاند و اين همان است كه خداوند ميفرمايد « الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ وَإِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ (بقره 146)» «كسانى كه كتاب آسمانى به آنان دادهايم، او ( پيامبر) را همچون فرزندان خود مىشناسند; (ولى) جمعى از آنان، حق را آگاهانه كتمان مىكنند» آري يهوديان پيامبر را مانند پسرشان ميشناختند و تمام اوصاف ايشان و اوصاف اجداد ايشان را از بر بودند. به همين خاطر براي به دنيا نيامدن ايشان نهايت تلاش خود را كردند تا اينكه رسول الله به دنيا نيايند.
حضرت هاشم مكي است ولي قبر ايشان در غزه است . ايشان در سفري به غزه از مدينه ميگذشتند و در مدينه دختر رئيس قبيله را به عقد او در ميآورند و هنگامي كه ايشان از مدينه به شام مي روند به همسر خود ميگويد كه مواظب باش يهود او را نبينند. چون اگر او را ببينند او را خواهند كشت !! و هاشم ديگر از اين سفر بر نميگردد !!! اين فرزند، عبد المطلب بود . مطلب برادر هاشم پس از چند سال كه مي خواهد به سفر تجاري برود سر راه به مدينه مي آيد و با فرزند هاشم آشنا مي شود و او را همراه خود به مكه مي برد (يعني سفر تجاري را ادامه نمي دهد) وقتي به مكه مي رسد از او مي پرسند كه اين پسر كيست ؟ براي اينكه از دست يهود در امان باشد مي گويد او بنده من است و اين فرزند مي شود عبدالمطلب . بنابراين اين فرزند از فتنه يهود نجات پيدا ميكند (دقت كنيد مطالب تاريخي كه بيان مي شود از سيره ابن هشام برگرفته شده است)
بچه عبدالمطلب، عبدالله، مكي است ولي قبرش در مدينه مركز يهود است . به دليل اينكه علماي يهود و مسيحي آن زمان را آستانه ظهور پيامبر ميدانستند و تبليغ ميكردند همه جا شايع شده بود كه پيامبر ميخواهد ظهور كندد .
از آن طرف هم پدر حضرت آمنه در طي يك حادثه اي كه طي برخي از يهوديان قصد كشتن جناب عبدالله را داشتند متوجه مي شود كه او يك ارتباطي با اين حادثه ظهور دارد ، بنابراين به خانه عبدالمطلب مي رود و آمنه را به عقد عبدالله در مي آورد و ماه بعد عبدالله در سن 27 سالگي در مدينه وفات پيدا مي كند!!!! و اين داستان بسيار مشكوك است چون معني ندارد در جامعه عرب جاهلي كسي در سن 27 سالگي و در سن جواني از دنيا برود ، بنابراين براي بار دوم تير يهود دير به هدف مي خورد و يهود ميآيد به سراغ خود پيامبر .
از آن طرف وهب دختر خود را بيوه مي يابد و عبدالمطلب هم پسر خود را از دست داده است و اين فرزند، هم پسر است و هم زيباست ، عبدالمطلب و وهب هم بسيار ثروتمند هستند پس چرا اين فرزند را به دايه مي دهند ؟ چرا دايه را در شهر براي پيامبر نياوردند؟ اگر هواي مكه بد بوده چرا فقط پيامبر را به دايه دادند و هيچ شخص ديگري را در مكه به دايه ندادند ، (مثل علي بن ابي طالب و حمزه و ... ) ؟ و اگر براي شير دهي بوده ،چرا 5 سال فرزند را به دايه دادند ؟ حضرت آمنه هم فقط يك فرزند داشته و اين فرزند هم پسر بوده چرا پنج سال حضرت آمنه تحمل دوري كرده است ؟ در واقع سپردن پيامبر به يك دايه به دليل ترس از ترور يهود و براي محافظت از ايشان بوده است .
همچنين روز تولد پيامبر يك يهودي اين خبر را داد و وقتي پيامبر را ديد فهميد كه او همان پيامبري است كه در تورات مژده ظهور آن را داده است و گفت كه بساط يهود برچيده مي شود، به اين دليل پيامبر را از مكه دور كردند تا از فتنه يهود نجات پيدا كند . چون مكه محل رفت و آمد همه بود پيامبر را منتقل كردند و پس از چند سال به دليل اينكه محل نگهداري پيامبر را پيدا كردند دوباره پيامبر را به مكه برگرداندند و محافظت از ايشان را شخص عبدالمطلب بر عهده گرفت. (در سيره ابن هشام داستاني در مورد پيدا شدن محل اختفاي حليمه و پيامبر بيان كرده است ) و به اين دليل خدا ميفرمايد «الم يجدك يتيما فآوي» « آيا او تو را يتيم نيافت و پناه داد » چون اين فرزند را خدا از دست بزرگترين دشمن نجات داد اگر نه معني نداشت كه فقط به پيامبر منت بگذارد چون بسيار افراد ديگر هم يتيم بوده اند و خداوند آنها را هم پناه داده است .
پس از حليمه محافظت از پيامبر به عهده عبدالمطلب مي افتد . در اين زمان مادر پيامبر هم به صورت مشكوكي وفات مي يابد البته نزديك مدينه .
پس از عبدالمطلب محافظت به عهده حضرت ابوطالب سلام الله عليه مي افتد . ابوطالب تا چهار سال به تجارت نمي رود ولي به خاطر خشكسالي مجبور به سفر مي شود در بين راه شام به ديري مي رسند كه بحيرا رئيس آن جاست و با مشاهده پيامبر به ابوطالب مي گويد كه او را به شام نبر چون يهود او را مي كشند .
در هر صورت تا 25 سالگي پيامبر نزد ابوطالب بودند . و در اين سن بود كه پيامبر با حضرت خديجه ازدواج ميكنند. به اين صورت مي بينيم كه اولين نقشه يهود كه جلوگيري از به دنيا آمدن رسول اكرم بود با شكست روبرو شد ، حال ببينيم يهوديان در اقدام دوم يعني ايجاد موانع براي جلوگيري از وصول پيامبر به قدس چه كارهايي انجام دادند.
مطلب دوم در مبارزه يهود طراحي موانع براي جلوگيري از رسيدن پيامبر به قدس است :
پايه گذار شهر مدينه يهوديان بودند و در بيان دليل اين حرف مي گويند كه يهوديان مي خواستند به پيامبر ايمان بياورند ، بنابراين به مدينه آمدند و در آنجا ساكن شدند تا وقتي كه پيامبر اكرم مبعوث شدند به ايشان ايمان بياورند . اين يك دروغ بسيار بزرگ است، چون اگر يهود مي خواستند به پيامبر ايمان بياورند چرا به حضرت عيسي ايمان نياورند؟(دقت كنيد كه فقط دوازده نفر به حضرت عيسي ايمان آورند) حضرت عيسي را كه ديده اند و معجزات اورا لمس كردند به او ايمان نياوردند آنگاه پيامبري كه نديده اند مي خواهند ايمان بياورند ؟ ضمنا چرا به مكه نيامدند ، مگر پيامبر در مكه مبعوث نمي شد و اينها اين مطلب را خيلي خوب مي دانستند چرا در مدينه اي كه هيچ كس نبود منزل كردند ؟
اين كه ما مي گوييم آنها پيامبر را مي شناختند از آيات قرآن استفاده كرده ايم زيرا خداوند مي فرمايد: « الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ وَإِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ (بقره 146)» «كسانى كه كتاب آسمانى به آنان دادهايم، او ( پيامبر) را همچون فرزندان خود مىشناسند; (ولى) جمعى از آنان، حق را آگاهانه كتمان مىكنند! »
« الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمُ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لاَيُؤْمِنُونَ (انعام 20)»«آنان كه كتاب آسمانى به ايشان دادهايم، بخوبى او ( پيامبر) را مىشناسند، همانگونه كه فرزندان خود را مىشناسند; فقط كسانى كه سرمايه وجود خود را از دست دادهاند، ايمان نمىآورند.»
چرا در پايتخت پيامبر جمع شدند ؟ يهوديان كه تولد پيامبر را مي دانستند و هنگام تولد ، او را در مدينه ديده اند چرا يك نفر در مكه به پيامبر ايمان نياورد؟ يهوديان كه به گفته هاشم در 120 سال قبل از پيامبر مي خواستند اجداد پيامبر را به قتل برسانند چرا براي ايمان به پيامبر به مدينه آمدند ؟
نكته بسيار شگفت انگيز اين است كه يهوديان كه به قول خودشان مي خواستند به پيامبر ايمان بياورند چرا در مدينه و خارج از مدينه قلعه ساختند ؟؟؟؟ قلعه هاي بسيار مستحكم با ديوارهاي بلند و جنگجويان بسيار ماهر؟ به عنوان مثال قلعه هاي خيبر را بالاي كوه ساختند ، طوري كه ابتدا يك خندق ساخته بودند و پشت خندق را يك ديوار بلند كشيده بودند و بعد از آن هفت قلعه ساخته بودند كه يكي از ديگري محكم تر بود ؟ آيا اينها براي ايمان آوردند به پيامبر آمدند؟؟؟؟؟؟؟
در واقع اينها آمدند تا مانع ايجاد كنند براي جلوگيري از رسيدن پيامبر به قدس ، زيرا هدف پيامبر قدس بود اگر ايشان قدس را بگيرند ديگر يهود هرگز نمي تواند به آن حكومت جهاني كه در تورات تحريف شده روي آن تأكيد شده است دست پيدا كند.
اين موانع عبارت بود از قبيله هاي بني قينقاع ، بني نضير و بني قريظه كه اين سه در مدينه ساكن شدند وخيبر و تبوك و موته هم درخارج از مدينه و مرحله آخر هم قدس بود . در واقع مي توان گفت يهود براي جلوگيري از رسيدن پيامبر به قدس هفت خان رستم درست كرده بود و اگر تاريخ را بررسي كنيم مي بينيم كه رسول الله تمام اين موانع را برداشتند ولي هنگامي كه به موته رسيدند ايشان را شهيد كردند كه انشاء الله به زودي داستان شهادت پيامبر هم بيان مي شود .
اسلام سال هشتم وارد مدينه شد ، يعني يهوديان پنج سال تا ورود پيامبر به مدينه وقت داشتند كه در مورد اسلام تحقيق كنند ولي وقتي پيامبر به مدينه آمدند آنها گفتند ما وقت مي خواهيم براي اينكه ببينيم آيا تو پيامبري يا نه ؟؟ اين يك دروغ واضح است با اينكه يهود پيامبر را مثل فرزند خود ميشناختند.
ولي يهود قبل از اينكه خودش شروع به مبارزه مستقيم با پيامبر بپردازد مشركين را جلو فرستاد ، خداوند مي فرمايد « لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَالَّذِينَ أَشْرَكُوا وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُم مَوَدَّةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قَالُوا إِنَّا نَصَارى ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَرُهْبَاناً وَأَنَّهُمْ لاَ يَسْتَكْبِرُونَ (مائده 82)» « بطور مسلم، دشمنترين مردم نسبت به مؤمنان را، يهود و مشركان خواهى يافت; و نزديكترين دوستان به مؤمنان را كسانى مىيابى كه مىگويند: «ما نصارى هستيم»; اين بخاطر آن است كه در ميان آنها، افرادى عالم و تارك دنيا هستند; و آنها (در برابر حق) تكبر نمىورزند. »
كه خداوند مشركين را به يهود عطف كرده است يعني مشركين توسط يهود تحريك مي شوند و به مبارزه مي پردازند .
براي اثبات اين حرف جنگهاي پيامبر را بررسي مي كنيم :
مشركين براي اينكه بتوانند با پيامبر بجنگند نياز به پول داشتند ، به همين دليل كاروان تجاري راه انداختند تا درآمد آن را صرف جنگ كنند ، خدا به پيامبر فرمود اين كاروان را بگيريد ، پيامبر هم با 313 نفر به راه افتادند در حاليكه فقط 70 نفر شمشير زن همراه ايشان بود . وقتي كاروانيان متوجه شدند از مكه درخواست نيروي حفاظتي كردند ، مكيان هم جمع شدند و همراه سران خود براي كمك به كاروان آمدند ولي در راه به كاروان برخورد نكردند زيرا كاروان از يك راه فرعي مدينه را دور زده بود و پيامبر هم به آنها برخورد نكردند ، در نتيجه نيروي حفاظتي كه از مكه آمده بود با سپاه اسلام روبرو شد در حالي كه سپاه اسلام اصلا براي جنگ نيامده بودند ولي با وعده ياري خدا و ملائكه سپاه ايستاد و آماده جنگ شد .
سپاه مشركين هم همگي سران مكه و بزرگان قريش بودند ، در واقع اگر در اين جنگ اين بزرگان مكه از بين مي رفتند ديگر بساط مشركين برچيده شده بود و هيچ وقت مشركين نمي توانستند مانعي براي پيامبر ايجاد كنند ، و پيامبر اگر مي توانستند در اين جنگ مشركين را از بين ببرند تنها دشمن سرسخت ايشان يعني يهوديان باقي مي ماندند .
ولي منافقين براي اينكه مشركين از بين نروند كاري كردند كه جنگ ناتمام ماند . به اين معني كه در سپاه اسلام شروع كردند جو اسير گيري به راه انداختند و وقتي مسلمانان شروع به اسير گرفتن كردند ديگر سپاهي نميماند كه بجنگد زيرا هر 4 يا 5 نفر بايد از دو يا سه اسير محافظت كند به همين دليل مشركين به راحتي توانستند فرار كنند .
با اينكه پيامبر فرموده بودند كه اگر اينها را نكشيد سال بعد به همين اندازه كشته ميدهيد ولي باز هم اينها اسير گرفتند و بعدها همين اسيرها آزاد شدند و سال بعد جنگ احد را به راه انداختند .
پس از جنگ بدر يهود براي اولين بار به طور مستقيم (دقت كنيد) به ميدان آمد و جنگ بني قينقاع را به راه انداخت و چون قبل از اينكه پيامبر به مدينه بيايند يهوديان با خيلي از قبايل مدينه پيمان همكاري بسته بودند با وساطت اهل مدينه پيامبراين يهوديان را تبعيد كردند، در حالي كه ايشان بايد يهوديان را از ميان بر ميداشتند . چون يهود قومي هستند كه خداوند درباره آنان مي فرمايد « فَبِمَا نَقْضِهِم مِيثَاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ وَجَعَلْنَا قُلُوبَهُمْ قَاسِيَةً يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَن مَوَاضِعِهِ وَنَسُوا حَظّاً مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ وَلاَ تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَى خَائِنَةٍ مِنْهُمْ إِلَّا قَلِيلاً مِنْهُمْ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاصْفَحْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ (مائده 13) » « ولى بخاطر پيمانشكنى، آنها را از رحمت خويش دور ساختيم; و دلهاى آنان را سخت و سنگين نموديم; سخنان (خدا) را از موردش تحريف مىكنند; و بخشى از آنچه را به آنها گوشزد شده بود، فراموش كردند; و هر زمان، از خيانتى (تازه) از آنها آگاه مىشوى، مگر عده كمى از آنان; ولى از آنها درگذر و صرفنظر كن، كه خداوند نيكوكاران را دوست مىدارد! » در واقع يهوديان اگر زنده بمانند هر لحظه در حال برنامه ريزي براي خيانتي تازه هستند .
در هر صورت پيامبر در جنگ بدر نتوانستند مشركين را از بين ببرند و در جنگ بني قينقاع هم يهوديان را نتوانستند از سر راه بردارند ولي نكته اي كه مبهم است اين است كه در جنگ بدر چه كسي جو اسير گيري را شايع كرد ؟ رد پاي اين مسأله را ابن ابي الحديد بيان كرده است ، او مي گويد وقتي اسراي بدر را گرفتند بين ابوبكر و عمر دعوا شد ، ابوبكر مي گفت اسيران را آزاد كنيد عمر مي گفت همه را بكشيد (اگر مي خواستيد بكشيد در جنگ ميكشتيد!!!) تا در نهايت پيامبر به اين مسأله خاتمه دادند ولي سؤال اينجاست كه چرا در تاريخ فقط نام اين دو نفر آمده است ، با اينكه در اين جنگ از 70 نفر 49 نفر را امير المومنين از پاي درآوردند و ديگر صحابه مثل مقداد و... در اين جنگ بسيار مؤثر بوده اند، ولي در جريان اسرا فقط اسم ابوبكر و عمر به ميان آمد ؟؟؟ معلوم مي شود اين جا قضيه اي وجود داشته كه براي اينكه آن قضيه را پنهان نگاه دارند اين داستان را جعل كردند .
اگر ما به تاريخ نگاهي بياندازيم مي بينيم كه هميشه يهوديان قومي مظلوم بوده اند و هميشه مورد حمله قرار ميگرفتند ، در واقع آنها طوري عمل ميكردند كه مورد هجوم قرار بگيرند . همچنين در مورد جنگهاي پيامبر با يهود اصلا تحقيقات وسيعي نشده و اطلاعات زيادي از آنها در دست نيست و اين نشان از زيركي قوم يهود دارد .
عمليات دوم با مشركين جنگ احد است و اولين عملياتي است كه پيامبر با مردم مشورت مي كنند و خودشان پيشنهاد مي كنند كه در شهر بمانيم و جنگ شهري بكنيم زيرا اگر در شهر بمانيم همه مردم به كمك مي آيند و چون مشركين به شهر مسلط نيستند شكست دادن آنها راحت تر است ولي مردم قبول نكردند و گفتند جنگ داخلي عار است !!!! (چه دليل محكمي !؟!؟!؟!)
سوال اينجاست كه تحميل خروج از شهر توسط چه كسي انجام شد ؟ چون اگر جنگ داخلي مي شد حتما مشركين شكست مي خوردند و ضربه اي كه بايد سال پيش مي خوردند در اين جا به آنها وارد مي شد ولي مي بينيم كه يك گروه فشار جنگ داخلي را رد كرد ، حال اينها چه كساني هستند ؟
نكته جالب اينجاست كه هنگامي كه ابوسفيان در حال حركت به سمت منطقه احد بودند يكي از مشركين از او پرسيد اگر اينها در شهر بمانند چه مي كني؟ او گفت نه اينها در شهر نمي مانند ؟؟؟؟؟ (از كجا مي دانست !؟!؟!) از اينجا معلوم مي شود كه مشركين با منافقين شهر در ارتباط بودند .
بالاخره پس از قبول كردن خروج از شهر پيامبر وارد خانه شدند تا آماده شوند و وقتي ايشان وارد خانه شدند مردم از نظر خود پشيمان شدند !! و هنگامي كه ايشان لباس رزم پوشيدند و از منزل بيرون آمدند مردم به پيامبر گفتند كه در شهر بمانيم ولي ايشان ديگر حرف آنها را قبول نكردند ، چون عاملي كه باعث شد مردم نظريه خروج بدهند ديگر در ميان مردم نبود و نظر مردم عوض شد بنابراين اگر پيامبر بگويند كه در شهر مي مانيم و حرف مردم را قبول كنند دوباره آن عامل باعث تغيير نظر مردم مي شود .
حال آن عامل كيست ؟ در تاريخ آمده است كه وقتي پيامبر خواستند وارد خانه شوند ابوبكر و عمر هم وارد خانه شدند براي اينكه لباس خود را بپوشند ، مي بينيم كه به محض ورود ابوبكر و عمر مردم از نظر خود برگشتند پس معلوم ميشود اين دو نفر عامل فتنه بودند .
در هر صورت جنگ احد شروع شد ، يازده نفر از پهلوانان و علمداران مشركين را اميرالمومنين علي بن ابي طالب عليه السلام از پاي درآورد و روحيه مشركين به كلي از بين رفت و جنگ به نفع مسلمين شد و مشركين فرار كردند ، تيراندازهايي را كه پيامبر به آنها فرموده بود از كوه پايين نياييد براي جمع غنائم از كوه پايين آمدند و هنگامي كه كوه از محافظ خالي شد، خالد بن وليد كوه را دور زد، دقت كنيد وقتي او كوه را دور مي زند اولين نفري كه در مقابل اوست رسول الله است و اميرالمومنين اين قضيه را ميداند كه مشركين فقط ميخواهند خود پيامبر را شهيد كنند، بنابراين تا از خط مقدم جبهه بخواهند به عقب جبهه كه محل تلاقي مشركين و پيامبر است برسند در اين فاصله هفتاد زخم بر مي دارند. در حاليكه در طول جنگ تنها 21 نفر را كشتند، با اينكه در جنگ بدر حضرت علي عليه السلام 49 نفر را از بين بردند و زخمي نشدند ولي در جنگ احد چون ايشان ميخواستند از جلوي جبهه كه محل درگيري بود به عقب جبهه كه جايگاه رسول الله بود بيايند ديگر به فكر جنگيدن نبودند و فقط به فكر پيامبر بودند ، در اين ميان شايعه قتل پيامبر پخش شد و ديگر كل سپاه مسلمانان فرار كردند و فقط حضرت اميرالمومنين بود كه از پيامبر دفاع ميكرد .
نكته اي كه خيلي مهم است اين است كه در تاريخ نقل شده است كه در چهار مكان نقل مي كنند كه شيطان فرياد زد ، اول ، جايي كه در عقبه پيامبر با اهل مدينه قرار داد بستند شيطان فرياد زد و مشركين را با خبر كرد ، دوم جايي بود كه مي خواستند نقشه قتل پيامبر را در مكه مطرح كنند، سوم در جنگ بدر شيطان فرياد زد و مشركين را به جنگ دعوت كرد و چهارمين جايي كه شيطان فرياد زد شايعه قتل پيامبر در جنگ احد بود !!!!!!!!!!! سوال اينجاست كه آيا اصلا شيطان مي تواند اينگونه دخالت كند ؟ او فقط مي تواند وسوسه كند و به هيچ وجه اين كارها از او بر نمي آيد . حال اين شيطان كيست ؟
نكته اي كه مي تواند ما را راهنمايي كند سخن ابوبكر است . ابوبكر دائم مي گفت به خدا من بهترين شما نيستم و همانا از مقامم كراهت دارم . دوست داشتم كسي از شما اين كار را به عهده گيرد . آيا شما گمان ميكنيد كه من به سنت رسول خدا عمل ميكنم . بنابراين عهده دار آن نمي شوم ، پيامبر خدا به كمك وحي معصوم بود و فرشته اي همراه او بود و او را ياري مي كرد ولي من شيطاني دارم كه بر من عارض مي شود[1].... !!!!! ديگر قضاوت با خودتان .
همزمان با جنگ احد يهوديان بني نضير هم اعلام جنگ كردند كه چون اطلاعات كاملي از اين جنگ نداريم آنرا بيان نمي كنيم .
در سال هفتم هجري و در زمان جنگ احزاب (خندق) يهوديان بني قريظه همزمان با مشركين اعلام جنگ كردند، كه رسول الله با ايجاد تفرقه ميان مشركين و يهوديان فتنه آنان را از بين برد . در هر صورت همان طور كه قبلا بيان شد چون ازجنگهاي صدر اسلام با يهوديان اطلاعات كاملي در دست نداريم فعلا آنها را نقل نميكنيم .
نكته اي كه از جنگ خندق بايد بيان كنيم اين است كه اگر دقت كنيد در تاريخ مي بينيم كه پس از جنگ خندق كه توسط مشركين به راه افتاده بود ، مشركين ديگر نتوانستند قد علم كنند و با رسول الله جنگ كنند ولي يهوديان تا زمان شهادت رسول الله و پس از ايشان هم بودند و فتنه ايجاد مي كردند . در حاليكه قوم يهود هميشه مظلوم ترين قوم در تاريخ نشان داده شده است !!!!
يكي از موارد مهمي كه در تاريخ هم بسيار متفاوت نقل شده است جنگ تبوك است ، در اين جنگ طبق يك نقشه بسيار پيچيده براي اينكه اسلام را از پاي دربياورند يك نقشه بسيار سخت طراحي كردند و آن اين بود كه يهوديان ، مشركين و منافقين در شهر با هم دست پيمان بدهند و كار اسلام را يكسره كنند به اين صورت كه يهوديان ابتدا اعلام جنگ مي كنند ، هنگامي كه پيامبر براي از بين بردن فتنه آنها به خارج از شهر مي روند منافقين در شهر هرج و مرج ايجاد كرده و مشركين هم از خارج شهر حمله مي كنند و پايتخت اسلام را از بين مي برند .
رسول الله هم با زيركي تمام اين مسأله را حل كردند ، به اين صورت كه ابتدا به سمت مكه حركت كردند و هنگامي كه مشركين از ورود پيامبر به مكه جلو گيري كردند پيامبر با آنها قرار داد صلح بستند تا اينكه جناح مشركين از مثلث فتنه خارج شود .(مثلث فتنه عبارت بود از يهوديان تبوك ، منافقين مدينه و مشركين مكه ) و براي جلوگيري از فتنه منافقين نفس خود يعني اميرالمومنين را مدينه گذاشتند و خود به سمت تبوك حركت كردند.
پس از پايان جنگ تبوك مشركين كه فهميدند در قرار داد صلح اشتباه كرده اند ، صلح نامه را پاره كردند و اين خود عاملي براي فتح مكه شد ، بدين صورت كار مشركين به پايان رسيد .
ولي نكته اي كه بسيار بسيار مهم است اعتراض شديد عمر به صلح حديبيه است كه داستان آن درتاريخ بسيار معروف است.
محمد بن عمر بن واقدي ، تاريخ نويس معروف اهل سنت مينويسد ابن عباس ميگويد : عمر بن الخطاب در زمان خلافتش از قضيه حديبيه ياد كرد و گفت : در آن روز در نبوت پيامبر شك كردم ؛ به طوري كه از زمان اسلام آوردنم ، چنين شكي به من دست نداده بود ، اگر در آن روز كساني را پيدا ميكردم كه از من پيروي كنند و به دلخواه از اين معاهده خارج شوند ، من نيز خارج مي شدم !!!
واقدي در ادامه به نقل از ابو سعيد خدري مينويسد كه عمر به او گفت :
قسم به خدا چنان شك كرده بودم كه با خودم مي گفتم : اگر صد نفر با من هم نظر بود ، هرگز اين معاهده را نميپذيرفتم[2] .
حال چرا او نمي خواست پيامبر با مشركين صلح نامه امضاء كند ؟ چون مي دانست كه اگر رسول الله اين كار را انجام دهند يك ضلع از سه ضلع فتنه (كه عبارت بود از يهود و مشركين و منافقين) خارج مي شود و به همين دليل مي خواست جلوي اين كار را بگيرد .
آخرين جنگي كه پيامبر داشتند موته است ، كه اگر پيامبر اين نبرد را انجام مي دادند كار يهود تمام شده بود و قدس به دست پيامبر آزاد شده بود ، به همين دليل اين مسأله خيلي مهم است كه حزب نفاق نگذارد پيامبر قدس را فتح كند به همين دليل با توطئه اي پيامبر را به شهادت رساندند .
البته توطئه قتل پيامبر را ابوبكر و عمر قبلا اجرا كرده بودند ولي موفق نشده بودند ، شركت ابوبكر و عمر در قتل پيامبر را يكي از علماي اهل سنت بدين صورت نقل كرده است :
ابن حزم اندلسي از علماء بزرگ اهل سنت در كتاب فقهى خود «الُمحَلّى» مي گويد ابوبكر، عمر وعثمان در ميان چهرههايى كه ترور رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم را طراحى كردند به چشم مىخورد: «إنّ أبابكر وعمر وعثمان وطلحة وسعد بن أبي وقّاص أرادوا قتل النبي صلى الله عليه و اله و سلم وإلقاءه من العقبة في تبوك»[3] ابن حزم يكي از علماي بزرگ اهل سنت است كه در بيان شخصيت او تعريفها نوشته اند[4] .
آخرين جنگ پيامبر جنگ موته است كه همان طور كه گفتيم اگر رسول الله اين نبرد را با موفقيت به انجام مي رساندند كار يهود تمام شده بود وايشان قدس را كه هدف نهايي ايشان بود از دست يهود خارج كرده و اسلام را جهاني مي كردند ولي رسول الله را در اين زمان به شهادت رساندند و پيامبر در روزهاي آخر عمر شريفشان سپاهي را آماده كردند كه به موته برود تا هم اين آخرين مانع يهود را از سر راه بردارند و هم اينكه افرادي را كه به دنبال غصب خلافت هستند از مدينه دور كنند ، ولي متاسفانه اين افراد به جنگ نرفتند و سپاه اسلام را هم معطل كردند تا اينكه رسول الله شهيد شدند و سپاه بازگشت .(انشاء الله بعدا جريان جنگ موته ذكر ميشود)
نكته اي كه باقي مي ماند جريان شهادت رسول الله كه چه كسي پيامبر را شهيد كرد؟ آيا همان طور كه ميگويند يك زن يهودي در جنگ خيبر ايشان را شهيد كرد ؟ اصلا مگر ميشود ، پيامبر يك گوشت مسموم را خورده باشند و چهار سال بعد آن سم اثر كند .
شما فرض كنيد كه خودتان فرمانده يك لشگر هستيد ، آيا از دست دشمن چيزي ميگيريد ، حتي به هنگام جنگ فرماندهان كه هيچ ، سربازان هم از دست سربازان دشمن حتي سلاح هم نميگيرند حال رسول الله كه بهترين فرمانده نظامي هستند به جنگ مي روند و آنگاه از دست يك زن يهودي گوشت ميگيرند و ميل ميكنند ؟؟؟؟؟ و اين گوشت هم پس از چهار سال اثر ميكند ؟؟؟
قصدمان اين است كه اثبات كنيم كه دو تن از همسران پيامبر موجب شهادت پيامبر شدند . همان دو نفري كه خداوند براي آنها در سوره تحريم اين مثال را زده است« ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَةَ نُوحٍ وَامْرَأَةَ لُوطٍ كَانَتَا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَيْنِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ يُغْنِيَا عَنْهُمَا مِنَ اللَّهِ شَيْئاً وَقِيلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ (تحريم10)» « خداوند براى كسانى كه كافر شدهاند به همسر نوح و همسر لوط مثل زده است، آن دو تحت سرپرستى دو بنده از بندگان صالح ما بودند، ولى به آن دو خيانت كردند و ارتباط با اين دو (پيامبر) سودى به حالشان (در برابر عذاب الهى) نداشت، و به آنها گفته شد: «وارد آتش شويد همراه كسانى كه وارد مىشوند!»
اگر كمي در تاريخ اسلام سير كنيم مطالب بسيار عجيبي در مورد عايشه به دستمان ميرسد به عنوان مثال رسول خدا (ص) درباره منزل عایشه فرمود: فتنه اینجاست فتنه اینجاست فتنه اینجاست. از اینجا شاخ شیطان بیرون می آید.[5]
حال به بررسي مسائل تاريخي پيرامون شهادت رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم مي پردازيم :
روایت شده است: پس رسول خدا بیهوش شد و چون به هوش آمد زنها به او دارو خوراندنددر حالی که او روزه دار بود. (الطبقات الکبری ج۲ص۲۳۵) در دو روایت بخاری و مسلم از عایشه آمده است: ما به رسول خدا در هنگام بیماری اش دارو دادیم پس شروع کرد به اشاره کردن به ما که به من دارو ندهید.
گفتیم: (مسئله ای نیست) هر بیماری از دارو متنفر است. در بعضی روایات اینچنین آمده: (اهمیتی ندهید) کراهت مریض از دواست! اندکی بعد پیامبر فرمود: هرکس در خانه است در برابر چشم من باید دارو بخورد بجز عمویم عباس که در کنار شما حضور نداشت[6].
اولا : مگر اطاعت حضرت رسول در هر حالی طبق نص قرآن واجب نشده است ؟ مگر قرآن نفرموده: « وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى *إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى » « و هرگز از روى هواى نفس سخن نمىگويد! *آنچه مىگويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست!» (سوره نجم آيه 3 و 4) پس چرا وقتی حضرت خواستند که به او دارو (سم) را ندهند عایشه اطاعت نکرد و بلکه خلاف دستور حضرت عمل کرد ؟ انگار عایشه نیز مانند عمر خیال کرده بود که پیامبر (ص) نعوذبالله هذیان میگوید !!! آیا رسول خدا (ص) فایده دارو را نمی دانست و آنها میدانستند ؟ و آیا پیامبر مصلحت خود را تشخیص نمیداد و آنها تشخیص میدادند ؟ ثانیا: جمله آخر حضرت (همه اهل خانه در برابر چشم من از این دارو بخورند) اشاره به این دارد حضرت میدانستند که آن دارو نبوده است بلکه سم بوده است که میخواستند توسط آن حضرت را بکشند. لهذا منظور حضرت اینچنین بوده است: اگر دارو بوده است از آن بخورید!!! ولی خودشان میدانستند که دارو نبود و از آن نخوردند.
در هر صورت پيامبر اسلام حضرت محمد صلي الله عليه و آله و سلم، توسط سمي كه به ايشان دادند به شهادت رسيدند و عده اي هنوز آب كفن رسول الله خشك نشده است به بهانه از بين بردن فتنه بزرگترين فتنه تاريخ را به پا كردند .
بخش سوم ، نفوذ در حكومت اسلام :
[1] ( مسند احمد بن حنبل جلد يك ص 14 ، تاريخ طبري جلد دو ص 460 ، شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد جلد شش ص 20 ، تاريخ الخلفا سيوطي ص 47 و 48 ، كنز العمال جلد پنج ص 590 و .... )
[2] كتاب المغازي ، الواقدي ، ج 1 ، ص 144 ، باب غزوة الحديبية ، البته اين داستان با اندكي تغيير در بسياري از كتب اهل سنت نقل شده است .رجوع كنيد به تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 2 ، ص 371 – 372 و صحيح ابن حبان ، ابن حبان ، ج 11 ، ص 224 و المصنف ، عبد الرزاق الصنعاني ، ج 5 ، ص 339 – 340 و المعجم الكبير ، الطبراني ، ج 20 ، ص 14 و تفسير الثعلبي ، الثعلبي ، ج 9 ، ص 60 و الدر المنثور ، جلال الدين السيوطي ، ج 6 ، ص 77 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 57 ، ص 229 و ... . كه تمامي اينها شك كردن عمر و اعتراض او به پيامبر را نقل كرده اند .
[3] المحلی ج11 ص 224
[4] ابن حزم از علمای بزرگ اهل سنت می باشد و دیگران درباره اش چنین گفته اند :
قال الذهبي: ابن حزم، الإمام الأوحد ، البحر ، ذو الفنون والمعارف ، ... فإنّه رأس في علوم الاسلام ، متبحر في النقل ، عديم النظير[4].
قال السمعاني: ابن حزم، من أفضل أهل عصره بالأندلس وبلاد المغرب الأنساب - اليزيدي . وقال السيوطي: وكان صاحب فنون وورع وزهد ، وإليه المنتهى في الذكاء والحفظ وسعة الدائرة في العلوم. (طبقات الحفّاظ: 436)
قال الزركلي: عالم الأندلس في عصره ، وأحد أئمّة الإسلام، كان في الأندلس خلق كثير ينتسبون إلى مذهبه. (الأعلام: 4 / 254)
گرچه ابن حزم روايت را بخاطر وقوع وليد بن جُمَيع در سند آن، تضعيف مىكند ولى با مراجعه به كتب رجالى اهل سنت روشن مىشود كه غالب رجال شناسان وى را موثق مي دانند ، كما صرّح بوثاقته العجلى (تاريخ الثقات: 465 رقم 1773) وقال ابن سعد: كان ثقة وله أحاديث. (طبقات: 6 / 354) وأورده ابن حبّان في الثقات. كتاب الثقات: 5 / 492. وقد نقل الذهبي وابن أبي حاتم عن أبي عبداللّه بن أحمد بن حنبل قال: قال أبي: ليس به بأس. وعن يحيى بن معين أنّه قال: ثقة وقال أبو حاتم: صالح الحديث. وقال أبو زرعة: لا بأس به. (الجرح و التعديل: 9 / 8 رقم 34 وتهذيب الكمال: 31 / 35) وقال الذهبي: وثّقه أبو نعيم.(تاريخ الإسلام: 9 /661 )
واين راوى از رجال بخارى وصحيح مسلم و سنن ابي داود وصحيح ترمذي وسنن نسائي مىباشد (تهذيب التهذيب: 11 / 122)
اگر ما کلام ابن حزم را در تضعیف ولید بن جمیع بپذیریم بسیاری از احادیث صحیح بخاری و مسلم و سنن ابی داود و ... را باید ردّ کرده و ضعیف بشماریم که این در نزد خود اهل سنت پذیرفته شده نیست.
[5] بخاری ج۴ص۴۶ ، اين كتاب نزد اهل سنت بعد از قرآن معتبرترين كتاب است .
[6] صحيح البخاری ج۷ص۱۷ و ج۸ص۴۰ و صحيح مسلم ج۷ ص ۲۴و۱۹۴- تاریخ طبری ج۲ص۴۳۸
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|