اِنَّ مَنزِلَةَ عَلي منّي كَمَنزلَتي مِنَ الله |
تقديم به مولي الموحدين ، امام المتقين ، اميرالمومنين مولانا علي بن ابي طالب عليه السلام
بسم الله الرحمن الرحيم
مهمترين مسئله اي كه موجب اختلاف بين شيعه و سني شده است و تمامي اختلافات از اين مسئله ناشي شده است مسئله خلافت است. و مهمترين اختلاف در مسئله خلافت ، انتخابي و يا انتصابي بودن آن است . اهل سنت مي گويند كه تعيين خليفه از جانب خدا نبوده بلكه انتخابي و از جانب ملت انجام مي گرفته است ولي شيعه مي گويد كه تعيين امام انتصابي از جانب خدا و به وسيله رسول الله است . اگر اين مسئله مهم حل شود باقي مسائل اختلافي هم به راحتي حل خواهد شد .
امامت در قرآن
آنچه كه از آيات مختلف در مورد امامت استفاده مي شود اين است كه نام امامت همراه هدايت ذكر شده است مثلا در داستان ابراهيم آمده است كه « و وهبنا اسحق و يعقوب نافله و كلا جعلنا صالحين و جعلنا هم ائمه يهدون بامرنا » « و ما به ابراهيم اسحاق و يعقوب را بخشيديم و همه آنها را از نيكان و شايستگان قرار داديم وآنان را اماماني قرار داديم كه به امر ما مردم را هدايت كنند» و يا در جاي ديگر مي فرمايد « و جعلنا منهم ائمه يهدون بامرنا لما صبروا » « و از آنها اماماني قرار داديم كه به فرمان ما هدايت مي كردند چون صبر كردند » راه حق در شيوه تعيين امام همان راهي است كه قرآن بيان مي كند زيرا ما امامت را همچون نبوت و امام را همچون پيامبر و دليل نياز به امام را همانند دليل نياز به پيامبر مي دانيم و كار امام نيز شبيه به كار پيامبر هدايت و رشد دادن سعادت واقعي جامعه انسانيت است .
خداوند هم در قرآن فرموده است « ان علينا للهدي [1]» « همانا بر ماست هدايت مردم » و همان گونه كه انتخاب پيامبر از طرف خداست و آياتي در قرآن به اين حقيقت اشاره مي كند تعيين امام هم كه مربوط به هدايت مردم و از پيمان هاي الهي است بايد از طرف خدا باشد
همان طور كه ملاحظه مي شود مقام امامت مقام هدايت مخصوصي است كه عبات از هدايت به امر خدا است و يك نوع ولايت بر اعمال مردم است و يعني خدا بايد آن ولي بر مردم را مشخص كند . و هدايت در اين مورد يعني رساندن به مقصد نه نشان دادن راه . پس معلوم مي شود كسي مي تواند اين مقام را دارا شود كه ذاتاً سعادتمند بوده باشد زيرا اگر اينگونه نباشد و در بعضي اوقات ظلم وشقاوت از او سر بزند در اين صورت صلاحيت احراز چنين مقامي را نداشته و خود محتاج به هدايت ديگري خواهد بود و اين معني با مقام هدايت سازشي ندارد .
از بررسي آياتي كه در مورد مساله رهبري وارد شده است سه نكته بارز استفاده مي شود كه روشنگر نظريه انتصاب در امتهاي گذشته است .
1. پيامبران گذشته شالوده زحمات خود را به فرد لايق و شايسته اي مي سپردند تا به تربيت نهالي كه به دست پيامبر پيشين غرس شده است همت گمارد . البته افرادي كه رهبري مردم به آنان واگذار مي گرديد از سلسله پيامبران بودند، و بنابراين مي توان دريافت كه پيامبران دست رنج چند ساله خود را به دست افراد لايق مي دادند و هرگز اجازه نمي دادند كه امت درباره مساله زعامت و رهبري و سرپرستي اظهار نظر كنند .
2. مساله رهبري در امتهاي پيشين به صورت وراثت در خانواده هاي پيامبر بوده است و فرزندان صالح پيامبران مقام رهبري را از آنان به ارث مي بردند . اين مساله در برخي آيات به خوبي مشخص است :
آيه اول : « اِنَّ اللّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ * ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ » (آل عمران 34و 35) « خداوند، آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برترى داد. * آنها فرزندان و (دودمانى) بودند كه (از نظر پاكى و تقوا و فضيلت،) بعضى از بعض ديگر گرفته شده بودند; و خداوند، شنوا و داناست »
مقصود از اصطفي در اين آيه همان برگزيدگي از نظر نبوت و رسالت و يا به عبارت ديگر زعامت و رهبري است و در آيه پس از آدم و نوح از خاندان ابراهيم و عمران سخن به ميان آمده است ، چنانكه مي فرمايد آل ابراهيم و آل عمران .
آيه دوم : « وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَجَعَلْنَا فِي ذُرِّيَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَالْكِتَابَ وَآتَيْنَاهُ أَجْرَهُ فِي الدُّنْيَا وَإِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ » (عنكبوت 27) « و (در اواخر عمر،) اسحاق و يعقوب را به او بخشيديم و نبوت و كتاب آسمانى را در دودمانش قرار داديم و پاداش او را در دنيا داديم و او در آخرت از صالحان است! »
آيه سوم : « وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً وَإِبْرَاهِيمَ وَجَعَلْنَا فِي ذُرِّيَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَالْكِتَابَ فَمِنْهُم مُهْتَدٍ وَكَثِيرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُونَ » (حديد 26) « ما نوح و ابراهيم را فرستاديم، و در دودمان آن دو نبوت و كتاب قرار داديم; بعضى از آنها هدايت يافتهاند و بسيارى از آنها گنهكارند. »
در اين دو آيه سخن روي ذريه است و به روشني مي رساند كه مساله نبوت و كتاب به وراثت در خاندان آنان بوده و هر لائقي پس از لائق ديگر از اين خاندان به اين مقام مي رسد .
الف : هنگامي كه خداوند ابراهيم را به مقام امامت و رهبري بر مي گزيند او در خواست مي كند كه اين مقام در خاندان او به وراثت پايدار بماند . خداوند در خواست او را رد نمي كند فقط ياد آورد مي شود كه اين مقام به افراد ستمگر نمي رسد .
« وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَتِي قَالَ لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ » (بقره 124)
« (به خاطر آوريد) هنگامى كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود. و او به خوبى از عهده اين آزمايشها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم» ابراهيم عرض كرد: «از دودمان من (نيز امامانى قرار بده)» خداوند فرمود: «پيمان من، به ستمكاران نمىرسد! ».
در اين آيه چند نكته وجود دارد : اولا اينكه خداوند فرمود من تو را امام مردم قرار دادم ، يعني امامت را خداوند تعيين مي كند نه خلق خدا.دوم اينكه خلافت به ستمكاران نمي رسد ، يعني كسي كه در عمر خود به خود يا ديگران ظلمي كرده باشد حق خلافت ندارد و اين يكي از دلايل عصمت انبيا و ائمه هست.سوم اينكه خداوند فرمود عهد و پيمان من، يعني اينكه خلافت را هم من تعيين مي كنم نه كس ديگري .
ب : هنگامي كه موسي از خداوند مي خواهد فردي را براي او يار و ياور قرار دهد و او را در مساله رهبري شريك سازد ، درخواست مي كند كه فردي از خانواده ايشان را ياور او قرار دهد ، چنانكه مي فرمايد :
« وَاجْعَل لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي * هَارُونَ أَخِي » « و وزيرى از خاندانم براى من قرار ده... * برادرم هارون را! »[2] (طه 29 و 30)
ج : در قرآن مجيد لفظ اسباط در پنج مورد آمده است و همگي حاكيست كه مساله رهبري امتهاي گذشته به اسباط ( كه نوه هاي دختري را مي گويند ) واگذار مي شده است مانند « وَقَطَّعْنَاهُمُ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ أَسْبَاطاً أُمَماً وَأَوْحَيْنَا إِلَى مُوسَى .............. » ( اعراف آيه 160)
« ما آنها را به دوازده گروه -كه هر يك شاخهاى (از دودمان اسرائيل) بود - تقسيم كرديم. و هنگامى كه قوم موسى (در بيابان) از او تقاضاى آب كردند، به او وحى فرستاديم كه: «عصاى خود را بر سنگ بزن!» ناگهان دوازده چشمه از آن بيرون جست; آنچنان كه هر گروه، چشمه و آبشخور خود را مىشناخت.» [3]
چهار مورد ديگر در سوره بقره آيه 136 و 140 ، سوره نساء آيه 163 و سوره آل عمران آيه 84 آمده است .
گذشته بر اينكه اين همه افراد در اين آيه آمده از بستگان يكديگر بودند ، موضوع اسباط ، خود نيز مي تواند مويد وراثت رهبري در خاندان پيامبران باشد .
امامت در تاريخ
بررسي تاريخ پيامبران در اوصيا ، اين حقيقت را اثبات مي كند كه مساله رهبري در امتهاي گذشته به صورت وراثت و يا به تعبير صحيح تر به طور وصايت بوده است اينك به گوشه اي از آن اشاره مي كنيم و سخن را از ابراهيم آغاز مي كنيم .
سلسله نبوت و رهبري در امتهاي پيشين به شيوه زير بود :
1) اسماعيل بن ابراهيم 2) اسحاق بن ابراهيم 3) يوسف بن يعقوب 4) ببرزبن لاوي بن يعقوب 5) احرب بن ببرز 6) ميتاح بن احرب 7) عاق بن ميتاح 8) خيام بن عاق 9) مادوم بن خيام 10) شعيب بن مادوم 11) موسي بن عمران 12) يوشع بن نون 13) فيخاس بن يوشع 14) بشير بن يوشع 15) جبرئيل بن بشير 16) ابلث بن جبرئيل 17) احمر بن ابلث 18) محتان بن احمر 19) عوق بن محتان 20) طالوت بن عوق 21) داود 22) سليمان بن داود 23) آصف بن برخيا[4] 24) صفورا بن برخيا 25) منبه بن صفورا و ...... .
اين فهرست از بررسي كتاب اثباه الوصيه مسعودي گرفته شده است . باقيمانده اسامي پيامبران هم در آن كتاب قيد شده است . از اين كتاب و اين جدول دو چيز به روشني ثابت مي گردد :
اول اينكه مساله رهبري و زعامت هر چند غالبا با نبوت توام و همراه بوده است به صورت وراثت در خاندان پيامبران پيشين بوده است.
دوم اينكه تمام رهبري ها و سرپرستي ها به فرمان خدا و به تصريح پيامبر قبلي انجام مي گرفته و مسعودي در هر مورد كه وصايت فردي به فرمان پيامبر پيشين بوده است به آن تصريح مي كند . در نتيجه مقام رهبري به هر صورت و شكلي كه باشد يك مقام الهي است نه يك مقام اجتماعي و انتخابي و پيشوايان دين پيوسته بايد از جانب خداوند تعيين گردند .
حال اگر ما تاريخ پيشينيان هم كنار بگذاريم ، و فقط در تاريخ رسول الله و صحابه نظري بيفكنيم مي بينيم كه در مجموع سخناني كه از پيامبر گرامي و ياران او نقل شده است اثري از حكومت مردم بر مردم ، انتخاب خليفه از طريق شورا و گزينش امام به وسيله اهل حل و عقد و مانند آنها ديده نمي شود كه به نمونه هايي از آن اشاره مي شود .
پيامبر اسلام درموسم حج كه قبائل عرب براي زيارت خانه خدا به مكه مي آمدند آئين خود را بر آنان عرضه مي كرد و هدف خود را از بعثت ، تشريح مي نمود . هنگامي كه با سران قبيله بني عامر تماس گرفت ، يك نفر از آنان حمايت خود را از پيامبر اعلام داشت و افزود هرگاه خداوند ترا بر مخالفان پيروز ساخت ، آيا موضوع زمامداري مسلمانان پس از شما به ما واگذار مي شود ؟ پيامبر در پاسخ فرمود : موضوع خلافت مربوط به خداست ،او هر فردي را انتخاب كند موضوع به او محول مي گردد . [5]
نحوه روي كار آمدن خلفاء ديگر اين مطلب را تاييد مي كند و مي رساند كه عقيده مردم درآن زمان اين بود كه بايد خليفه به گونه اي از طرف كسي نصب و تعيين گردد ، هر چند اين انتصاب به وسيله خود خليفه پيشين يا گروه كوچكي كه خود خليفه آنها را برگزيده است انجام بگيرد . و هرگز سخني از مراجعه به افكار عمومي و تعيين از طريق اكثريت و يا مهاجر و انصار و .... در ميان صحابه نبوده و اگر فكر عمومي در اذهان صحابه و افراد مسلمان اين بود كه خليفه بايد از طريق مراجعه به افكار عمومي تعيين گردد توجيه چنين انتصابها بسيار مشكل و پيچيده خواهد بود .
كساني كه آشنايي كوتاهي با تاريخ خلفا دارند ، مي دانند كه نصب خليفه دوم براي خلافت به وسيله خليفه نخست انجام گرفت و او بدون مراجعه و مشورت با كسي عمر را براي زمامداري نصب و تعيين نمود . خليفه دوم هم كه طرح شوراي شش نفري را ريخت كه خليفه از ميان آنان و به وسيله آنان انتخاب گردد و ديگر مسلمانان را از دادن راي محروم ساخت .
گواه ديگر بر اينكه از مراجعه به افكار عمومي و يا شخصيتهاي برجسته در اذهان مسلمانان خبري نبود ، همان گفتار فرزند عمر است . وي هنگامي كه پدر را در بستر بيماري ديد و از بهبودي او مايوس گشت ، رو به پدر كرد و گفت : براي امت محمد خليفه اي تعيين كن[6] ، اگر چوپاني گوسفندان تو را در بيابان رها كند و آنها را به كسي نسپارد تو او را ملامت نمي كني ؟ در اين صورت چگونه مي خواهي امت محمد را بدون سرپرست بگذاري[7] !!!! و باز در همان دوران بيماري عمر ، عايشه به وسيله فرزند خليفه براي او پيامي فرستاد و گفت : امت محمد را بدون سرپرست ترك مكن و براي خود جانشيني معين نما ،من از شعله ور گشتن آتش فتنه خوف و هراس دارم[8] . ( يعني به گفته اهل سنت رسول الله از شعله ور گشتن آتش فتنه خوف نداشتند !!!)
همچنين يكي ديگر از نكاتي كه از تاريخ مي توان فهميد اين است كه رسول الله درتمامي غزوه هاي خود جانشين تعيين مي كردند ( مثلا در جنگ تبوك اميرالمومنين را تعيين كردند و فرمودند تو نسبت به من به منزله هارون هستي نسبت به موسي ) و در برخي جنگها ( مثل موته ) چند جانشين تعيين مي كردند ، چگونه آدمي باور مي كند كه پيامبر هنگامي كه مي خواهند رحلت كنند جانشين انتخاب نكنند و مردم را به حال خود واگذارند ، آن هم پيامبري كه از مادر نسبت به انسان مهربان تر است .
سياست خارجي و داخلي اسلام نصب امام از جانب خدا را ايجاب مي كرد
در سالهاي آخر عمر رسول الله دشمنان سه گانه از خارج و داخل موجوديت حكومت جوان اسلام را تهديد مي كردند و بيم آن ميرفت كه دشمنان اسلام دست به دست هم دهند و قدرتهاي بزرگ و كوچك مثل اضلاع يك مثلث روي هم بريزند و بر محيط اسلامي بتازند . يك ضلع از اين مثلث خطر را امپراطوري روم تشكيل ميداد. اين قدرت بزرگ پيوسته فكر رسول الله را به خود مشغول كرده بود و آن حضرت تا لحظه مرگ آني از فكر روم بيرون نرفت .
در اولين برخورد بين دو سپاه كه در جنگ موته اتفاق افتاد با شهادت سه تن از فرماندهان اسلام لشگر اسلام به فرماندهي خالد بن وليد مجبور به عقب نشيني گرديد و اين منجر شد كه حيثيت اسلام ضربه بزرگي ببيند .
دومين برخورد در جنگ تبوك بود كه سپاه اسلام با ارتش سنگيني به سوي آنان حركت كرد تا هر نوع برخوردي را خود هدايت كند . كه در اين لشگر كشي هم رسول الله بدون برخورد نظامي به مدينه بازگشتند . ولي اين نوع پيروزي پيامبر را قانع نساخت و لذا چند روز پيش از بيماري خود به ياران خود دستور داد كه به فرماندهي اسامه رهسپار كرانه هاي شام گردند و پيش از آنكه دشمن آنان را غافلگير كند آنان آماده نبرد و دفاع شوند. اين جريانات نشان از اين است كه رسول خدا تا آخرين لحظات عمر شريف خويش نگران اين دشمن سر سخت بودند .
ضلع دوم اين دشمن امپراتوري ايران بود و دشمني آنان تا اين حد بود كه خسرو پرويز نامه پيامبر را پاره نمود و سفير رسول خدا را كشت و به فرماندار خود در يمن نوشت كه پيامبر را بكشد و سر وي را براي او بفرستد ! دشمني پادشاهان ايران با استقلال يمن بيشتر شد و بيم آن مي رفت كه سپاه ايران براي باز پسگيري اين مناطق به حمله گسترده اي دست بزند .
خطر سوم كه از همه خطرناك تر بود ، خطر داخلي حزب منافق بود كه بارها قصد جان رسول الله را كرده بودند و در بازگشت از جنگ تبوك و بار ديگر در بازگشت از حجه الوداع نقشه قتل رسول الله را كشيده بودند . و به گفته قرآن اينها منتظر مرگ رسول الله بودند تا بتوانند كار خود را راحت تر پيگيري كنند . ( سوره طور آيه 30 از قول كافران كه مي گويند ما در انتظار مرگ او هستيم كه بميرد و آوازه او سپري گردد ) گروهي تصور مي كردند كه با مرگ رسول الله اسلام از گسترش باز مي ماند و برخي ديگر به اميد اين بودند كه پس از رسول الله دوباره به عقائد جاهلي خود بازگردند. همچنين كساني مثل ابوسفيان پس از پيامبر در فكر ايجاد دودستگي ميان قريش و بني هاشم بودند تا بتوانند ضربه بزرگي به اسلام بزنند . [9]
آيا با وجود چنين دشمنان نيرومند و كمين گير صلاح است كه پيامبر اكرم رحلت كند و براي ملت جوان خود جانشين و رهبر فكري و سياسي تعيين نكند ؟ عقل و وجدان و محاسبات اجتماعي اجازه نمي دهد كه چنين مسامحه اي را به ساحت پيامبر گرامي روا داريم و بگوييم او همه اين مسائل را ناديده گرفته و بدون پديد آوردن يك خط دفاعي محكم و استوار با رهبري فردي لايق ديده از جهان فرو بست .
آگاهي امت از احكام و فروع
دوران رسالت پيامبر از 23 سال تجاوز نكرده كه قسمت مهمي از آن مربوط به پيش از هجرت يعني دوران اقامت وي در مكه مي باشد . پيامبر 13 سال تمام عمر خويش را در راه تبليغ توحيد و دعوت مشركان مكه آن گذراند . ولي موفقيتهاي چشمگيري به دست نياورد و مجبور شد به مدينه هجرت كند . رسول الله درمدتي كه در مكه بودند در برابر مردمي بودند كه هنوز در برابر بت سجده مي كردند و از آنها حاجت مي طلبيدند و مرگ را پايان زندگي مي دانستند ، همچنين فرصت سخن گفتن را هم از رسول الله گرفته بودند . بنابراين ايشان مجبور شدند كه در طي 10 سالي كه در مدينه بودند احكام و اصول اسلام را بيان كنند چون مردم مكه شرايط بيان احكام اسلام را نداشتند . نيز در طي مدت ده سالي كه رسول الله در مدينه بودند 27 غزوه و 55 سريه داشتند .[10]
تازه اينگونه نبود كه عده اي از مردم ، دانشجو و عده اي نظامي باشند . افراد در لحظاتي همگي لباس رزم مي پوشيدند و به جهاد مي رفتند ، در مواقع خاصي به كشاورزي و باغداري مي پرداختند ، و در اوقات ديگر به تعلم وآموزش مشغول مي شدند .
همچنين وظائف مهم رسول الله منحصر به اين نبود ، او گذشته بر تعليم قرآن و توضيح قسمتي از آيات ، عقد و قراردادهاي سياسي نظامي و املاء صلحنامه و نامه هاي تبليغي را بر عهده داشت .
يك چنين زندگي پر غوغا مسلمانان را بر آن مي داشت كه وقت خود را به جاي آموزش معارف و احكام اسلام به دفاع از حريم اسلام و وجود پيامبر گرامي صرف نمايند و هر موقع آرامش موقتي پيش مي آمد مسلمانان پروانه وار به گرد شمع وجود پيامبر جمع مي شدند تا احكام و فرايض و معارف بلند اسلام را فرا گيرند ناگهان حوادث ناگوار و گزارشهاي مهم و حساس سبب مي شد كه براي نبرد با دشمن و رفع تجاوز آماده گردند . و اگر هم در خود پيامبر آمادگي و فراغت براي تشريح و بيان احكام وجود داشت ولي در مسلمانان جز در مواقع خاصي كه آرامش موقتي سايه بر زندگي آنها مي افكندند چنين آمادگي وجود نداشت .
نكته ديگر اينكه پيامبر اسلام در ميان مردمي به نبوت رسيد كه فاقد هر نوع قانون اخلاقي و اجتماعي بودند و يكي از بي بند و بارترين ملل جهان به شمار مي رفتند ، آشنا ساختن چنين ملتي به كليه قوانين و رموز اخلاقي و اجتماعي و ... در مدت كم امكان عادي نداشت ، حتي اگر رسول الله گرفتاريهاي ياد شده را هم نداشتند تعليم اين همه فرائض اسلامي براي يك چنين گروه از حدود امكان خارج بود و مسلمانان ظرفيت و استعداد فرا گرفتن همه آنها را نداشتند .
ضمنا تمامي احكام و اصول و فروع از رسول الله پرسيده نشد ، و هر زمان حادثه جديدي پيش مي آمد از پيامبر سوال مي كردند ، پيداست حوادثي كه در طي ده سال اقامت پيامبر در مدينه رخ مي دهد نسبت به حوادثي كه بعدها رخ خواهد داد بسيار محدود خواهد بود . و اين موضوع (عدم وجود حديث يا سنت و حكم در مورد برخي مسائل) در تاريخ به وضوح مشاهده مي شود كه به گوشه اي از آن اشاره مي شود.
الف : هنگامي كه عمر، شريح را براي اداره كرسي دادرسي كوفه تعيين كرد به او اين چنين گفت : اگر با موضوعي روبرو شدي كه حكم آن در كتاب و سنت پيامبر نيامده است يكي از دو طرف را انتخاب كن و اگر بخواهي از طريق كوشش انتخاب كني و مقدم و موخر بداري ، اين كار را انجام بده .[11]
از ابن مسعود روايت شده است كه مي گفت : اگر موضوعي را آوردند كه نه در كتاب بود و نه پيامبر درآن داوري كرده و نه از صالحان مطلبي در دست هست بايد با راي و انديشه خود بكوشد و اگر نتوانست موضوع را رها كند و خجالت نكشد . [12]
و يا گفته اند كه هر وقت از ابن عباس چيزي سوال مي شد ، اگر در قرآن و يا احاديث جواب آن بود ، پاسخ آن را مي داد و در غير اين صورت راي و نظر خويش را بيان مي كرد .
همچنين بسياري از امور بود كه در زمان خلفا حكم آن را نمي دانستند و از خودشان حكم مي كردند كه در بسياري از موارد اگر اميرالمومنين حضور نداشتند حكم را اجرا مي كردند . مواردي مانند حكم سنگسار زني كه شش ماهه زائيده ، يا حكم سنگسار زن ديوانه و زن حامله ، ندانستن حكم عول و كلاله ، و در برخي موارد حتي حكم برخي طلاقها ، حكم كشتن شتر مرغ و .... كه اين موارد در زمان رسول الله اتفاق نيفتاده بود .[13]
ملاحظه اين امور مخصوصا با توجه به مساله تصريح قرآن به تكميل دين[14] كه صريح آيه غدير است ما را برآن مي دارد كه به طور قطع و يقين بگوييم پيامبر عالي قدر اسلام براي حفظ مصالح اسلام و تحقق پذيري هدف بعثت اين قسمت از معارف و احكام را كه روي علل ياد شده امت موفق به فرا گرفتن آنها نشدند و يا به خاطر نبودن مقتضي براي بيان آنها پيش فردي يا افرادي از مسلمانان به وديعت نهاده كه مسلمانان پس از درگذشت او در تمام اين حوادث به وي مراجعه كنند و همه نيازهاي ديني و مذهبي خود را با پيروي از افعال و گفتار او بر طرف سازند و از طريق معرفي چنين فردي كه علوم نبوي را حامل بود و به انقلاي پايداري مي بخشد دين تكميل شد . يك چنين فردي نمي تواند يك فرد عادي باشد زيرا يك فرد عادي نمي تواند اين همه علوم و معارف و احكام و فرائض را در مدت كم از پيامبر فرا گيرد بلكه بايد اين فرد بسان پيامبر داراي علمي گسترده و در برابر هر نوع احتمالات خطا و اشتباه كه موجب سلب اعتماد مردم مي گردد مصون و بيمه باشد .
شناسايي يك چنين فردي كه داراي علمي گسترده و وسيع است و از تمام احكام الهي و قوانين آسماني كه ممكن است بشر تا روز باز پسين به آن نياز داشته باشد ، آگاهي دارد جز براي خدا و پيامبر و براي كسي مقدور نيست . همچنين شناسايي معصوم از غير معصوم و اينكه چه كسي در مقابل هر نوع احتمال و اشتباه و لغزشهاي عمدي و سهوي مصون و بيمه است ، جز از طريق وحي و تعيين پيامبر ممكن نمي باشد .
از اين نظر تكميل هدف بعثت گسترش صحيح آئين اسلام در ميان ملل جهان و بي نياز بودن امت از هر نوع آراء و نظريات خطا كار بشري و غير وحي الهي ايجاب مي كند كه فردي به عنوان جانشين با شرائط ياد شده تعيين گردد و هرگز امت از طريق انتخاب نمي تواند به چنين فردي دست يابد .
همچنين يكي ديگر از نشانه هاي اينكه رسول الله نتوانستند تمامي احكام را در زمان خودشان بيان كنند وجود قواعدي است در نزد علماي اهل سنت كه در نزد علماي شيعه اصلا ارزش ندارد . به خاطر اينكه علماي شيعه پس از رسول الله از ائمه اي پيروي كردند كه علوم و اخلاق خود را مستقيما از رسول الله گرفته بودند و ديگر هيچ نيازي نبود كه از اين همه قواعد ساختگي پيروي كنند . قواعدي كه در زمان رسول الله به هيچ وجه استفاده نمي شده است .
اين قواعدي كه اهل سنت به آن متمسك شده اند در فقه علماي اهل سنت كم نيست ، به عنوان مثال :
قياس : تحصيل حكم موردي از طريق مقايسه به مورد ديگر .
مصالح مرسل : با در نظر گرفتن مصالح و مفاسد موضوع ، حكم بر طبق مصالح ، جعل و رسمي مي گردد .
سد الذرائع : جمع ذريعه چيزي كه در مقدمه كار نامشروع قرار بگيرد تحريم و ممنوع گردد .
استحسان : مجتهد ، طبق يك رشته امور ظني و خوش آيند فتوي دهد .
رجوع به شريعت پيشينيان : در موردي كه حكم نصي در شريعت اسلام نباشد به احكام شرايع پيشين مستخرج از تورات و انجيل مراجعه كنيم و طبق آن براي امت رسول خاتم حكم سازيم .[15]
اين جريانها حاكي است كه تشريع اسلامي در زمان پيامبر گرامي به هدف نهايي خود نائل نگرديد و قسمتي از احكام يا بر اثر نبودن وقت يا فراهم نبودن شرائط ناگفته باقي ماند و چنين زمينه اي ايجاب مي كند كه شارع مقدس هدف خود را از راه ديگر تعقيب كند و وظيفه مقام رسالت را به گونه اي امتداد دهد نه اينكه پيامبري از نو مبعوث گردد و كتاب و شريعت مجددي بياورد ، بلكه مقصود اين است كه فردي كه از جهاتي مانند پيامبر باشد شريعت و احكام اسلامي را براي مردم بيان كند ، احكام الهي را در اختيار مردم بگذارد .
چنين فردي بدون علم و سيع و عصمت نمي تواند به چنين هدف بزرگي موفق گردد و شناسائي او براي امت مقدور نيست بلكه خداوند بايد او را به امت معرفي كند .
امامت از نظر عقل
بهترين بياني كه در اين بخش ميتوانيم بياوريم بحث هشام بن حكم است با عمرو بن عبيد. هشام متكلم بي نظير عصر خود، در بحث مفصل و گسترده اي كه با عمرو داشت به فائده معنوي وجود امام به گونه اي دلپذير اشاره نمود و از وي اين چنين سوال كرد، هر چند پيشواي معتزله نخست از دادن جواب امتناع ورزيد ولي بعدا به عللي حاضر به جواب شد . اينك متن مناظره :
هشام : آيا چشم داري .
عمرو : بله .
- با آن چه مي كني ؟
- رنگها را مي بينم .
- گوش داري ؟
- آري .
- با آن چه مي كني ؟
- با آن صداها را مي شنوم .
- بيني داري ؟ آري .
- با آن چه مي كني ؟
- بوها را استشمام مي كنم .
وي سپس از وجود ديگر حواس مانند ذائقه و لامسه و اعضائي از قبيل دست و پا و نقش آنها در وجود انسان پرسيد و از عمرو بن عبيد پاسخهاي صحيح شنيد ، سپس گفت عقل هم داري ؟ وي در پاسخ گفت . دارم . هشام گفت : نقش عقل در انسان چيست ؟ وي گفت به وسيله عقل آنچه بر اعضاي بدنم مي گذرد تميز مي دهم .
هشام افزود : ديگر نقش آن در بدن چيست ؟
عمرو گفت : هر گاه يكي از حواس در ادراك خود خطا كند يا ترديد نمايد به عقل رجوع مي كند و ترديد او از بين ميرود .
در اين موقع هشام گفت خداوندي كه براي رفع ترديد حواس و اعضاي من چنين پناهگاهي آفريده است ، آيا ممكن است جامعه انساني را به حال خود واگذارد و پيشوايي براي آنان تعيين نكند كه شك و ترديد و حيرت و خطاي آنها را بر طرف نمايد ؟ [16]
شكي نيست كه قوانين و سنن اسلام متخذ از قرآن و سنت پيامبر است و روز نخست به صورت روشني بر امت عرضه شده و دلائل قرآني و حديثي در آن روز فاقد هر نوع ابهام بوده است ولي مرور زمان و افزايش بحثها و گفتگوها پيرامون آيات و احاديث ، برخي از آيات و سنن پيامبر را در هاله اي از ابهام فرو برده است . آيات مربوط به وضو و بريدن دست دزد و آيه مربوط به تيمم كه هر كدام در وقت خود مفاد روشني داشت ، اما مرور زمان و جر و بحثهاي بيفايده آنچنان آنها را متزلزل جلوه داد كه بدون تفسير يك امام معصوم هرگز انسان به يك طرف يقين پيدا نمي كند .
به عنوان مثال : در قرآن در آيه اي هر نوع سوال و جواب را از انس و جن نفي مي كند و مي فرمايد « فَيَوْمَئِذٍ لاَ يُسْأَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَلاَ جَانٌّ (رحمن 39) » « در آن روز هيچ كس از انس و جن از گناهش سؤال نمىشود »
در حالي كه در آيه ديگر همه را مسئول گناه خود و اينكه از همه بازجويي مي شود معرفي مي كند و مي فرمايد :
« وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ (صافات24) » « آنها را نگهداريد كه همگي بازجويي شوند »
به غير از اينآيه آياتي ديگري هم هست مثل آيه كلاله ( در سوره نساء آيه 12 و 176 ) كه ظاهر آيات با هم تناقض دارد و نياز به يك مفسر دارد .
درست است كه مفسران دراين آيات به گونه اي اختلاف را بر طرف كرده و ميان دو دسته از آيات جمع نموده اند ولي هرگز يك چنين تفسيرها تا به يك معصوم منتهي نشود و يا قرينه واضحي در خود آيات نباشد قابل اعتماد نيست . اينجاست كه وجود امام در تكامل امت از طريق تفسير قرآن به روشني تجلي مي كند .
آيا انتخاب راه عاقلانه تعيين امام است ؟
حال يك سوال پيش مي آيد كه اگر اكثر مردم يك شخصي را انتخاب كنند آيا نبايد از آن شخص حمايت كرد . آيا باز هم بايد به انتصاب توجه كرد .
اگر مراجعه اي به قرآن بكنيم خواهيم ديد كه قرآن پيوسته افكار عمومي را تخطئه مي كند و درباره نوع اكثريتها مي فرمايد واكثرهم لا يشعرون ، با اين همه چگونه مي تواند تمايلات اكثريت جامعه را در انتخاب حساسترين موضوع ديني ، يعني مساله امامت و پيشوايي امت موثر و نافذ بداند ؟ در قرآن حدود هشتاد مرتبه در قرآن از اكثريت مذمت شده و حتي در آيه 116 سوره انعام مي خوانيم « وَإِن تُطِعْ أَكْثَرَ مَن فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَن سَبِيلِ اللّهِ إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ » « اگر از بيشتر كسانى كه در روى زمين هستند اطاعت كنى، تو را از راه خدا گمراه مى كنند; (زيرا) آنها تنها از گمان پيروى مىنمايند، و تخمين و حدس (واهى) مىزنند.»
حال چگونه است كه اين اكثريتي كه انسان را گمراه مي كنند بايد امام انتخاب كنند . اصلا تا به حال مردم كي بر باطل اجماع نموده اند كه بخواهند بر حق اجماع كنند ، مردمي كه خوب و بد خود را تشخيص نمي دهند چگونه مي توانند سره را از ناسره تشخيص دهند و امام برحق را انتخاب كنند . مگر نه اين است كه قرآن مي فرمايد : « ....... وَعَسَى أَن تَكْرَهُوا شَيْئاً وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّوا شَيْئاً وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَاللّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ » (بقره 216) « ...... چه بسا چيزى را خوش نداشته باشيد، حال آن كه خير شما در آن است. و يا چيزى را دوست داشته باشيد، حال آنكه شر شما در آن است. و خدا مىداند، و شما نمىدانيد.» آئيني كه تمايلات اكثريت جامعه را تخطئه مي كند و مي فرمايد چه بسا شاخص تمايلات مردم متوجه اموري مي گردد كه سراپا خطر ناك و زيانبار است و گاهي از اموري منزجر مي گردد كه صد در صد به نفع آنهاست ، ديگر نمي تواند يك چنين اصل اساسي را كه پس از نبوت عالي ترين و شامخ ترين مقام و منصب ديني است به راي اكثريت موكول سازد .
حضرت موسي ( ع) جزو پيامبران اولو العزم و صاحب شريعت بود ، كليم الله بود و چندين بار در قرآن داستانهاي او بيان شده است . اين پيامبر بزرگوار با آن همه بينش و شناخت هفتاد نفر از ( نيكان ) بني اسرائيل را انتخاب نمود و آنان را با خود به ميعادگاه برد ولي به خاطر يك تقاضاي احمقانه همه آنها مورد غضب خدا قرار گرفتند[17] و انتخاب كسي همچون موسي خلاف درآمد . آن وقت چگونه است كه ما سرنوشت و دنيا و آخرت يك ملت را به دست مردم عادي كه با وحي و الهام هيچ ارتباطي ندارند بسپاريم . اصلا اين كار از نظر عقلي مشكل دارد . اصلا نمي توان تصور كرد كه راي 51 درصد بر 49 درصد رهبري كند . چگونه ممكن است فقط به خاطر جا به جا شدن يك راي سرنوشت كل ملت به دست شخص ديگري داده شود .
از همه اينها گذشته مگر ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه و يزيد و كلاً بني اميه و بني عباس با اجماع مردم روي كار آمدند . از ميان كساني كه اهل سنت به عنوان خليفه مي شناسند تنها و تنها اميرالمومنين علي بن ابي طالب با اجماع روي كارآمد . اكنون نحوه روي كار آمدن ابوبكر را توضيح مي دهيم .
در سقيفه [18] از مهاجرين فقط ابوبكر و عمر و ابو عبيده جراح بودند و بقيه كساني كه آنجا حضور داشتند همگي از انصار بودند . حال چگونه مي شود كه از اين همه انصار يك نفر از مهاجرين انتخاب شود . داستان از اين قرار بود كه پس از سخنراني ابوبكر ، رئيس قبيله اوس رو به اوسيان كرد و گفت هرگاه خزرجيان گوي خلافت را ببرند يك نوع فضيلت و برتري بر ما پيدا مي كنند هرچه زودتر برخيزيد و با نماينده مهاجر يعني ابوبكر بيعت كنيد . لذا خود او فورا و افراد قبيله او پشت سر او برخواستند و با ابوبكر بيعت كردند . توجه كنيد كه از ميان انصار قبيله خزرج بيعت نكردند و فقط قبيله اوس آن هم به فرمان رئيس قبيله بيعت كردند . از ميان مهاجرين هم كه فقط عمر و ابوعبيده با ابوبكر بيعت كردند . حال اين چه اجماعي است . تازه غير از انصار و مهاجرين بسياري از مردم از جمله بني هاشم با ابوبكر بيعت نكردند . كساني مانند علي بن ابي طالب ، ابوذر ، مقداد ، سلمان فارسي ، ابي بن كعب ، بريده اسلمي ، عثمان بن حنيف ، عباس بن عبدالمطلب ، فضل بن عباس ، زبير بن العوام و ..... . اينها افرادي بودند كه به عنوان اعتراض با ابوبكر احتجاج كردند و با او به مخالفت پرداختند . افراد بسياري ( از جمله مالك بن نويره و قبيله او و چند قبيله ديگر ) هيچگاه با ابوبكر بيعت نكردند . و آن عده از مردم كه در ابتدا بيعت نكردند به زور شمشير و كتك زدن و آتش زدن درب خانه و اجبار و تهديد و ارعاب ، و برخي هم با وعده و تشويق بيعت كردند و تقريبا 90 درصد مردم از روي اختيار بيعت نكردند . حال كدامين انسان قبول مي كند كه اين نوع انتخاب را ، انتخاب اكثريت مردم بپندارد.
امامت از نگاه شيعه و سني
امامت در شيعه از اصول دين است ولي در نزد اهل تسنن از فروع دين است . حال اگر اين عقيده درست است پس به چه مجوز شرعي شيعه اماميه را به جرم اينكه خلافت ابوبكر و عمر و عثمان را نپذيرفته غاصب كافر نجس مشرك مي دانند و هر گونه لعن و دشنام مي دهند ؟ اگر امامت از اصول دين نيست پس چرا طبق روايتي كه علماي اهل تسنن هم نقل كرده اند رسول اكرم مي فرمايد : « من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتته جاهليه » [19]حال آيا عدم معرفت به فرعي از فروع دين موجب تزلزل در دين و مرگ جاهلي مي شود يا عدم معرفت به اصول دين .
از ديدگاه اهل سنت ملاك در تعيين خليفه اجماع مردم است و طبق نظر آنها اگر مردم در تعيين فردي نسبت به خلافت يك حرف را بزنند او خليفه شرعي خواهد بود و نيز بنا به عقيده اهل سنت پيامبر اكرم بدون وصيت از دنيا رفتند . از همين رو بود كه چند نفر در سقيفه گرد آمدند و ابوبكر را انتخاب كردند . و آنچه مسلم است اين كه چند روز بعد از وفات پيامبر اين شورا تشكيل و خليفه تعيين شد حال در اين چند روز اگر كسي مي مرد به مرگ جاهلي مرده است . اگر به مرگ جاهلي نمرده پس آن امامي كه بايد او را مي شناخت كه بود ؟
آيا حضرت زهرا كه رسول الله در شان او فرمود سيده زنان اهل بهشت است ، پاره تن رسول الله است امام زمان خود را نشناخت . اگر شناخت پس چرا خلافت ابوبكر را قبول نكرد و چرا تا آخر عمر اندك خود با او حرف نزد و چرا به اميرالمومنين وصيت نمود كه مرا شبانه دفن كن تا ديگران بر جنازه من حاضر نشوند ، مگر شناختن امام زمان به تبعيت و فرمانبرداري از او نيست . آيا حضرت زهرا هم امام زمان خود را نشناخت كه با ابوبكر احتجاج نمود و از او خشمگين شد و با او حرف نزد و فرمود .
آيا در اين حديث مقصود از امام كساني مثل معاويه ويزيد و مروان و وليد و منصور دوانقي و هارون و..... است كه هر يك كشتارها و قتل عام هاي مكه و مدينه و تخريب كعبه و شراب خواري و سگ بازي و ميمون بازي و پاره كردن قرآن و زن بارگي و فساد و بدعتها و جنايات كفر آميز مرتكب شده اند ؟
پس از برچيده شدن بساط خلافت به دست مغول و با كشته شدن مستعصم عباسي امام واجب المعرفه كه بوده است كه اگر او را نشناسيم به مرگ جاهلي مرده ايم ؟ يا شايد هم فقط شناختن امام به همان زمانها مربوط بوده است !!!
آيا در آيات و روايات كسي را به عنوان امام و ولي و سرپرست مردم معرفي كرده اند ؟
حال كه معلوم شد امامت انتصابي است و از طرف خدا به وسيله رسول اعلام مي شود ميخواهيم بررسي كنيم كه آيا در قرآن و احاديث نبوي كسي را به عنوان امام معرفي كرده اند يا نه .
معرفي امام در قرآن
از آياتي كه به اتفاق اكثر مفسران و اهل حديث در مورد اميرالمومنين نازل شده است آيه زير مي باشد :
آيه اول : « إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ » (مائده 55) « سرپرست و ولى شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند; همانها كه نماز را برپا مىدارند، و در حال ركوع، زكات مىدهند. »
به اتفاق شيعه وسني اين آيه در مورد امير المومنين علي آمده است.[20] ابوذر نقل مي كند كه روزي با رسول خدا در مسجد نماز ميخواندم كه گدايي وارد مسجد شد واز مردم تقاضاي كمك كرد ولي كسي چيزي به او نداد . گدا دست خودش را به آسمان برد و گفت خدايا تو شاهد باش كه من در مسجد رسول تو از مردم كمك خواستم اما كسي اهميت نداد . در همين موقع امير المومنين كه در ركوع بودند با انگشت كوچك دست راستشان اشاره كردند و گدا نزديك شد و انگشتر را از دست حضرت بيرون آوردند .
بعد از اين قضيه پيامبر سرشان را به آسمان بردند وگفتند خدايا برادرم موسي از تو تقاضا كرد كه روح او را وسيع كني و كارها را براي او آسان كني و گره از زبان او بگشايي تا مردم گفتارش را درك كنند وهارون راكه برادرش بود وزير و ياورش قرار بدي . خداوندا من محمد پيامبر و برگزيده توام سينه من را گشاده كن و كارها را بر من آسان كن و از خاندانم علي را وزير من قرار ده تا به وسيله او پشتم قوي و محكم شود . ابوذر ميگويد كه هنوز دعاي پيامبر تمام نشده بود كه جبرئيل نازل شد و اين آيه را نازل كرد .
البته برخي از كم خردان اشكال مي گيرند كه چرا جمع آمده است . علاوه بر اينكه در كتب بسياري از اهل سنت اين ماجراها آمده است ولي باز هم ميگويم كه در بسياري از آيات براي احترام جمع آمده است از جمله نساءنا و نساءكم ( آل عمران 61 ) كه اين آيه هم مي گويد كه علي نفس پيامبر است و در اينجا خدا به پيامبر مي گويد بگو زنان ما و زنان شما و فرزندان ما و نفسهاي ما در حالي كه پيامبر يك نفر است . و نيز در سوره يوسف كه خدا مي گويد و نحن نقص عليك احسن القصص در نيز در سوره حجر كه مي گويد انا نحن نزلنا الذكر و نيز در سوره نحل كه آمده است ان ابراهيم كان امة و بسيار بسيار دليل وآيه و حديث و روايت ديگر كه اينجا مجال آن نيست .
در مورد اين حديث باز هم اشكالي كه گرفته شده است اين است كه مي گويند ولي به معني محب و دوست هست . ما براي اثبات اينكه ولي در اينجا به معني سرپرستي و ولايت هست برخي از قرائن را گواه مي گيريم .[21]
1. هرگاه مقصود از ولي غير از ولايت و زعامت ديني و مقام سرپرستي باشد منحصر كردن مقام به سه نفر بي جهت و بي مورد خواهد بود . زيرا چنانكه گفته شد همه افراد با ايمان و محب و دوست و ناصر و يار يكديگرند و اختصاص به اين سه نفر ندارد .
2. هر گاه منظور دوستي و نصرت است در اين صورت لازم بود كه به جمله والذين آمنوا اكتفا مي كرد و هرگز نياز نداشت كه موضوع نماز و زكات را بازگو كند زيرا جامعه با ايمان همه باهم دوست بوده و ناصر يكديگرند .
3. در حقيقت مفاد آيه همان است كه پيامبر گرامي در يكي از سخنان خود درباره علي فرموده است :
« اِنَّ عَليّاً عليه السلام مِنّي وَ أنَا مِنْهُ وَ هُوَ وَليٌ كُلِّ مُوْمِنٍ بَعَدي» « همانا علي عليه السلام از من و من از او هستم، و او رهبر و امام تمام مؤمنان پس از من خواهد بود » [22]
لفظ « بعدي » گواه بر اين است كه مقصود از ولي همان مقام زعامت و حكومت و سرپرستي در امور ديني است واگر غير از اين بود اختصاص به زمان درگذشت پيامبر نداشت .
يك نكته : با اينكه در آيه از ولايت سه نفر سخن به ميان آمده است و به حسب ظاهر بايد بفرمايد « انما اولياوكم » اما با اين حال لفظ مفرد به كار برده است . يكي از دلايل مفرد گويي در اين آيه اين است كه در اينجا ولايت واحدي وجود دارد كه خداوند آن را اصالتا و ديگران به طور كسبي و موهبتي دارا هستند و هرگز ولايتهايي در كار نيست و ولايت پيامبر يا اميرالمومنين غير از ولايت خداوند نميباشد.
آيه دوم : « يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ » (نساء آيه 59) « اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولو الامر ( اوصياى پيامبر) را! و هرگاه در چيزى نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد (و از آنها داورى بطلبيد) اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد! اين (كار) براى شما بهتر، و عاقبت و پايانش نيكوتر است. » [23]
اين آيه درباره جانشينان پيامبر و واجب الاطاعه بودن آنها بحث مي كند . مفسران شيعه بر اين اعتقاد هستند كه منظور از اولي الامر امامان معصوم هستند كه رهبري مادي و معنوي مردم را به عهده دارند و نيز شامل كساني مي شوند كه امامان معصوم تعيين مي كند . نقل است كه روزي مردي پيش حضرت علي آمد و پرسيد كوچكترين و كمترين چيزي كه انسان با آن جز گمراهان و يا كافران مي شود چيست. حضرت فرمود اين است كه حجت و نماينده و شاهد و گواه خدا را كه اطاعت از او لازم است نشناسد . مرد گفت آنها را معرفي كنيد كه چه كساني هستند فرمود همانها كه خداوند اطاعت از آنها را بعد از اطاعت خودش و هم رديف با اطاعت پيغمبر قرار داده است . گفت روشن تر بگوييد فرمود كساني كه پيامبر در خطبه روزآخر عمرش و موارد مختلف به آن اشاره كردند و فرمودند در ميان شما دو چيز گرانبها به يادگار مي گذارم اگر دست به دامان آنها بزنيد هرگز گمراه نمي شويد كتاب خدا و اهل بيتم .
البته بعضي گفته اند كه هر حاكمي كه بر مردم حكومت بكند واجب الاطاعه است كه با اسلام مخالف است كه هر حاكمي با خدا وپيغمبر يكي باشد . بعضي گفته اندنمايندگان مردم از طبقات مختلف و علما و حكام در تمام شئون زندگي به شرط اينكه خلاف مقررات اسلام نباشد كه اين هم درست نيست چون در آيه شرط نداشته كه مخالف يا موافق باشند يا نباشند يا يك گروه باشند . بعضي گفته اند علما ودانشمندان كه عادل باشند كه همان اطاعت خداو پيامبر هست اگر در عدالت ساقط بشوند و گناه كنند ديگر حرف آنها ارزش ندارد چون معصوم نيستند كه گناه نكنند . وبعضي هم گفته اند كه خلفاي چهار گانه كه اين طوري ديگر در زمان ما ديگر اولوالامر نداريم كه از او اطاعت كنيم .
اهل سنت هر رئيس و زعيمى را كه نسبت بمسلمين رياست داشته باشد اولوالامر گويند و اطاعت او را بموجب اين آيه واجب ميدانند ولى اين قول به هيچ وجه صحيح نمي باشد زيرا در اين صورت بايد اطاعت معاويه و يزيد و عبد الملك و متوكل عباسى و امثال آنها كه ستمگر و فاسق بودند بر مردم واجب باشد در صورتيكه آيات ديگرى هست كه خداوند از اطاعت چنين اشخاصى نهى فرموده است چنانكه فرمايد:« و لا تطيعوا امر المسرفين،الذين يفسدون فى الارض و لا يصلحون» ( شعرا آيه 151و152) « امر اسراف كنندگان را كه در روى زمين فساد نموده و اصلاح نميكنند اطاعت نكنيد » بنا بر اين اطاعت آن اولوا الامرى واجب است كه پاك و معصوم بوده و دستورات وى همان اوامر و نواهى خدا و پيغمبر باشد و چنين كسانى جز على (ع) و يازده فرزندشكه جانشينان پيغمبر اكرماند كس ديگرى نميباشد چنانكه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:انا و على و الحسن و الحسين و تسعة من ولد الحسين مطهرون معصومون ( ينابيع الموده )
يعنى من و على و حسن و حسين و نه تن از فرزندان حسين پاك و معصوم هستيم.
همچنين در شواهد التنزيل آمده است كه مقصود از اولي الامر علي بن ابي طالب است كه خداوند ولايت او را در زمان رسول خدا بر مردم واجب نمود و رسول خدا او را در مدينه جانشين خود قرار داد و مردم را مامور به اطاعت از او نمود .( آن هنگامي كه پيامبر مي خواستند به جنگ تبوك بروند و براي جلوگيري از فتنه منافقين درمدينه اميرالمومنين را در مدينه جانشين خود قراردادند.)
آيه سوم : « وَمَن يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى وَإِلَى اللَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ » (لقمان 22) « كسى كه روى خود را تسليم خدا كند در حالى كه نيكوكار باشد، به دستگيره محكمى چنگ زده (و به تكيهگاه مطمئنى تكيه كرده است); و عاقبت همه كارها به سوى خداست. »
ابن عباس از رسول الله نقل ميكند كه فرمود « اي مردم كسي كه دوست داشته باشد به عروه الوثقي و دستگيره محكمي كه هرگز گسسته نخواهد شد چنگ بزند بايد به ولايت علي بن ابي طالب چنگ بزند كه همانا ولايت او ولايت من است و پيروي از او پيروي از من است » ( ماة منقبه لاميرالمومنين ص 71و97 ، شواهد التنزيل 1/444، مناقب خوارزمي ص 35 ، ينابيع الموده ص 495 ، آيات الفضائل ص 482 ) خود اميرالمومنين در يكي از خطبه هاي خود فرمود « من حبل الله و ريسمان محكم خدا و عروة الوثقي و كلمه تقوي هستم .» (ينابيع الموده ص 495)
آيه چهارم : « إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيِّةِ » ( بينه آيه 7و 8) « (اما) كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند، بهترين مخلوقات (خدا)يند! »
اين آيه طبق روايات فراواني كه از اهل سنت و شيعه آمده است در مورد امير المومنين است .
جابر بن عبدالله انصاري مي گويد كه ما در خدمت پيامبر اكرم كنار خانه خدا نشسته بوديم علي عليه السلام به سوي ما مي آمد وقتي چشم پيامبر به او افتاد گفتند كه برادرم به سراغ شما مي ايد بعد رو به كعبه كردند و گفتند به خداي اين كعبه قسم كه اين مرد و شيعيانش در قيامت رستگارانند ، بعد رو به ما كردند و گفتند به خدا سوگند او قبل از همه شمابه خدا ايمان آورد وفاي به عهدش از همه بيشتر است ، مساوات و قضاوتش از همه بهتر است ، عدالتش از همه بيشتر و مقامش نزد خدا از همه بالاتراست[24] .
جابر مي گويد در اينجا بود كه خداوند آيه اي كه در بالا است را نازل كردند و از آن به بعد هنگامي كه علي (ع) مي آمد ياران پيامبر مي گفتند بهترين خلق خدا بعد از رسول الله امد .
مقاتل بن سليمان از ضحاك از ابن عباس نقل كرده است كه اين آيه در شأن على عليه السلام و اهل بيت او نازل شده است (غاية المرام باب 94 حديث 9)
آيه پنجم : (( وَ اَنذِر عَشيرَتَكَ الاَقرَبين وَ اخفِض جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ ِمنَ المُومِنين ...... )) سوره شعرا آيه 214 (( بستگان نزديك خود را از عذاب الهي بيم ده ، پر و بال پر مهر و مودت خود را بر سر افراد با ايمان پايين بياور و اگر با تو مخالفت كردند بگو من از كارهاي بد شما بيزارم ))
پس از اعلام مقام نبوت و رسالت به پيامبر ، فرشته وحي وقت تبليغ رسالت را براي مردم معين نكرد از اين نظر پيامبر به مدت سه سال از دعوت عمومي خودداري نمود . پس از گذشت سه سال وحي رسيد و به پيامبر فرمان داده شد كه دعوت همگاني خود را آغاز كن از طريق دعوت خويشاوندان و بستگان و آيه ذكر شده در بالا در همين رابطه است .
بنا بر اين پيامبر به حضرت علي ( ع ) فرمودند كه چهل نفر از شخصيت هاي بزرگ بني هاشم را براي نهار دعوت كند و غذايي از گوشت و همراه شير آماده كند. پس از صرف غذا پيامبر ايستادند و سخناني ايراد فرمودند :
(( به راستي هيچ گاه راهنماي مردم به آنان دروغ نميگويد ، به خدايي كه جز او خدايي نيست من فرستاده به سوي شما و عموم جهانيان هستم. آگاه باشيد همانگونه كه مي خوابيد مي ميريد و همچنان كه بيدار مي شويد زنده خواهيد شد . )) سخنان ايشان ادامه يافت تا اين جا كه فرمودند :
(( هيچ كس از مردم براي كسان خود چيزي بهتر از آنچه من براي شما آورده ام نياورده است . من خير دنيا و آخرت را براي شما آورده ام خدايم به من فرمان داده كه شما را به توحيد و يگانگي وي و رسالت خويش دعوت كنم . چه كسي از شما مرا در اين را كمك ميكند تا برادر و وصي و نماينده من در ميان شما باشد .))
ايشان پس ازايراد اين سخنان اندكي مكث نمودند ، در اين موقع علي (ع ) بلند شد و گفت اي پيامبر خدا من تو را در اين راه ياري ميدهم ، پيامبر به او دستور داد كه بنشيند و اين كار را تا سه بار انجام داد پس از آن فرمودند :
(( اي خويشاوندان و بستگان من بدانيد كه علي برادر و وصي و جانشين من در ميان شماست )) البته بنا به نقل سيره حلبي دو لفظ ديگر هم فرمودند (( و وزير و وارث من نيز مي باشد .)).[25]
امامت در احاديث
اكنون پس از بررسي امامت در قرآن و امامت از منظر عقل ، مي خواهيم از نظر احاديث امامت را بررسي كنيم .
حديث غدير
مهمترين دليل بر ولايت و امامت اميرالمومنين علي ( ع) حادثه غدير است .
پیامبر اکرم بنا بر امر الهی، در سال دهم هجرت تصمیم به زیارت خانه خدا و بجاآوردن حج نمودند؛ لذا مردم را از این امر مطلع کردند[26] و حتی برای آگاه نمودن اهالی مناطق مختلف، قاصدانی را به آن شهرها گسیل داشتند. فرستادگان حضرت نیز همانگونه که وجود مقدس رسول اکرم خود اعلام نموده بودند، این پیام را به مردم رساندند که این آخرین حج رسول خداست و این سفر دارای اهمیت فراوانی است. هر کس که توانایی و استطاعت آن را دارد، بر او لازم است که پیامبر اکرم را در این سفر همراهی نماید. گرچه رسول اکرم با همراهی عدهای از اصحاب خویش پیش از این، اعمال عمره مفرده را انجام داده بودند، اما این نخستین بار و تنها مرتبهای در طول حیات طیبه پیامبر اسلام بود که بنا بر امر الهی، حضرت تصمیم به بجایآوردن و تعلیم مناسک حج گرفتند. پس از این اعلام، جمعیت کثیری در مدینه جهت همراهی با رسول خدا و بجای آوردن اعمال حج، مجتمع گشتند. مورخان و صاحبنظران از این سفر رسول خدا با عنوان حجةالوداع ، حجةالاسلام، حجةالبلاغ، حجة الکمال و حجة التمام یاد مینمایند.
رسول اکرم با پای پیاده و در حالیکه غسل نموده بودند، در روز شنبه 24 یا 25 ذیقعده به همراه همراهان خود و اهلبیت گرامیشان و عامه مهاجرین و انصار و جمعیت کثیری که گرداگرد حضرت اجتماع کرده بودند، به قصد بجای آوردن مناسک حج از مدینه خارج گشتند. تعداد جمعیتی که به همراه حضرت از مدینه خارج شده بودند را بین 70000 تا 120000 (و حتی برخی بیشتر از 120000) نقل نمودهاند؛[27] اما افراد بسیاری به غیر از این عده، نظیر اشخاصی که در مکه مقیم بودند و یا اشخاصی که از شهرهای دیگر خود به مکه آمده و در آنجا به حضرت ملحق شدند، به همراه پیامبر و با اقتدای به ایشان مناسک حج را در این سفر بجای آورده و رسول خدا را همراهی نمودند. امام علی، پیش از تصمیم پیامبر برای بجای آوردن مناسک حج، از طرف ایشان برای تبلیغ اسلام و نشر معارف الهی به جانب یمن فرستاده شده بودند؛ اما هنگامی که از تصمیم پیامبر برای سفر حج و لزوم همراهی سایر مسلمین با آن حضرت در این سفر، آگاه گشتند، به همراه عدهای از یمن به سمت مکه حرکت نمودند و در آنجا پیش از آغاز مناسک، به رسول اکرم ملحق شدند.[28]
سرانجام اعمال حج، پایان یافت و پیامبر اکرم به همراه جمعیت کثیری که ایشان را همراهی مینمودند، شهر مکه را ترک نمودند و رهسپار مدینه شدند که در بین راه به محل غدیر خم رسیدند.
هنگامی که رسول اکرم در روز 5شنبه 18 ذیالحجه به وادی غدیر خم رسیدند و پیش از جدایی اهالی شام، مصر و عراق از میان جمعیت، جبرئیل امین از جانب خداوند بر ایشان نازل گردید و اين آيه نازل شد : « یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک فان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس » « ای پیامبر، آنچه را از ناحیه پروردگارت به تو نازل شد، ابلاغ کن (و برسان) و اگر انجام ندهی (نرسانی) اصلاً پیغام پروردگار را نرساندی و خدا تو را از (شر) مردم، نگه میدارد. »
و از جانب حق تعالی، رسول اکرم را امر نمود تا حکم آنچه را که در قبل بر پیامبر درباره امام علی نازل گشته بود، به مردم ابلاغ نمایند. در این هنگام، پیشتازان کاروان و افرادی که جلوتر حرکت مینمودند، حوالی جحفه رسیده بودند. رسول اکرم پس از نزول آیه، دستور توقف کاروانیان را صادر نمودند و امر فرمودند تا آنانی که پیشاپیش حرکت مینمودند، به محل غدیر بازگردند و افرادی که در پس قافله، عقب مانده بودند، سریعتر به کاروان در این وادی، ملحق شوند. همچنین به چند تن از صحابه دستور دادند تا فضای زیر چند درخت کهنسال را که در آن محل قرار داشتند، آماده نمایند؛ خارها را از زمین برکنند و سنگهای ناهموار موجود در زیر آن درختان را جمعآوری نمایند. در این هنگام، زمان به جای آوردن نماز ظهر فرارسید و رسول اکرم فریضه ظهر را در گرمای شدید، به همراه جمعیت کثیر حاضر، ادا نمودند. شدت گرما در وادی غدیر به حدی بود که اشخاص، گوشهای از ردا و لباس خویش را برای در امان بودن از شدت تابش آفتاب، بر سر میافکندند و مقداری از آنرا برای کاستن از شدت گرمای شنها و سنگها، در زیر پای خویش میگستردند. برای رسول خدا نیز پارچهای بر روی شاخسار آن درختان کهن افکندند تا مانعی در برابر حرارت موجود و تابش خورشید، ایجاد نمایند. هنگامی که حضرت از نماز فارغ گشت، از جهاز شتران، در همان محلی که به فرمان رسول خدا توسط صحابه آماده شده بود، منبری ساختند و وجود مقدس پیامبر اکرم بر فراز آن در آمدند و شروع به ایراد خطبه، با صدایی بلند و رسا نمودند؛ در حالیکه جمعیت فراوان همراه پیامبر، بر گرداگرد حضرت جمع گشته بودند و به سخنان نبیاکرم گوش فرا میدادند و برخی از افراد نیز برای آنکه همگان از کلام رسول خدا مطلع گردند، سخنان آن حضرت را با صدایی بلند برای افرادی که دورتر قرار داشتند، تکرار مینمودند.
خطابه حضرت در میان جمعیت بدین گونه ایراد گردید:
« حمد و ستایش مخصوص خداوند است و از او یاری میخواهیم و به او ایمان داریم و از شرور نفسهایمان و زشتیهای کردارمان، به او پناه میبریم؛ خداوندی که هدایتگری وجود ندارد برای کسانی که گمراهشان نماید و گمراه کنندهای وجود ندارد برای اشخاصی که او هدایتشان نماید و شهادت میدهم که جز خدا، معبودی نیست و محمد(صلی الله علیه و آله) بنده و فرستاده اوست و اما بعد؛ ای مردم، خداوند لطیف و خبیر (دارای لطف فراوان و بسیار آگاه) مرا خبر داد که من به زودی (به سوی او) فرا خوانده میشوم و (دعوت او را) اجابت خواهم نمود. من مسئول هستم و شما نیز مسئولید. پس (درباره دعوت و مسئولیت من) چه میگویید؟ »
حاضران در پاسخ گفتند: « شهادت میدهیم که دعوت خویش را ابلاغ نمودی و نصیحت کردی و کوشش نمودی، پس خداوند شما را جزای خیر دهد.»
سپس رسول خدا فرمودند: « آیا شهادت نمیدهید که معبودی جز خدا نیست و محمد(صلی الله علیه و آله) بنده و فرستاده اوست؟ و (آیا شهادت نمیدهید که) بهشت و دوزخ خداوند، حق است و مرگ، حق است و قیامت میآید و در آن شکی نیست و خداوند کسانی را که در قبرها هستند مبعوث میگرداند؟»
حاضران گفتند: « بله ای رسول خدا، شهادت میدهیم.»
سپس در ادامه، رسول اکرم خداوند را بر این امر شاهد گرفتند و از مردم پرسیدند: « آیا (کلام مرا) میشنوید؟»
حاضرین گفتند: «بله یا رسولالله.»
پس حضرت فرمودند: «من پیش از شما در کنار حوض (کوثر) حاضر میگردم و شما در کنار آن بر من وارد میگردید و عرض آن به اندازه فاصله مابین بُصری (شهری در حوالی شام) و صَنعا (شهری در یمن) میباشد. در آن قدحهایی به تعداد ستارگان، از جنس نقره است؛ پس بنگرید که پس از من چگونه درباره ثقلین (دو شئ گرانبها) رفتار مینمایید.»
در این هنگام فردی ندا داد که « ثقلین چه هستند ای رسول خدا؟»
رسول اکرم فرمودند: « ثقل اکبر کتاب خداست. جانبی از آن بدست خداوند و جانب دیگر آن در دستان شماست. پس به آن متمسک شوید. (آنرا گرفته و از هدایت آن بهره برید.) که اگر به آن تمسک جویید، گمراه نمیشوید و ثقل دیگر و کوچکتر، عترت من هستند. خداوند لطیف خبیر مرا خبر داد که این دو ثقل تا هنگامی که در کنار حوض بر من وارد شوند، از یکدیگر جدا نمیگردند[29] و من این را از پروردگارم مسئلت نمودهام. پس، از این دو پیشی نگیرید که هلاک میگردید و از این دو، باز نمانید که هلاک میشوید.[30] »
سپس رسول خدا، دست امام علی را بلند نمود تا همه مردم، ایشان را در کنار رسول خدا مشاهده نمودند.[31] در این هنگام رسول اکرم از حاضرین پرسیدند: « ای مردم، آیا من از خود شما، بر شما اولی و مقدمتر نیستم؟»
مردم پاسخ دادند: « بله، ای رسول خدا.»
حضرت در ادامه فرمودند: «خداوند ولی من است و من ولی مؤمنین هستم و من نسبت به آنان از خودشان اولی و مقدم میباشم.» آنگاه فرمودند: « پس هر کس که من مولای او هستم، علی مولای اوست.» [32] ، رسول خدا 3 بار این جمله را تکرار نمودند[33] و فرمودند: «خداوندا، دوست بدار و سرپرستی کن، هر کسی که علی را دوست و سرپرست خود بداند و دشمن بدار هر کسی که او را دشمن میدارد و یاری نما هر کسی که او را یاری مینماید و به حال خود رها کن، هر کس که او را وا میگذارد.[34]»
سپس خطاب به مردم فرمودند: «ای مردم، حاضرین به غایبین (این پیام را) برسانند.»
هنوز جمعیت متفرق نگشته بودند که بار دیگر جبرائیل نازل شد و از جانب خداوند، آیه: « الیوم أکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الإسلام دینا» را بر پیامبر فرو فرستاد. هنگامی که این آیه نازل گردید، نبی اکرم فرمودند: «اللهاکبر بر کامل شدن دین و تمام گشتن نعمت و رضایت پروردگار به رسالت من و ولایت علی پس از من.» [35]
در این موقع، مردم به امیر مؤمنان، امام علی(علیه السلام) تهنیت گفتند. از جمله کسانی که پیشاپیش سایر صحابه، به امام علی تهنیت گفتند، ابوبکر و عمر بودند. عمر خطاب به امیر مؤمنان میگفت: « بر تو گوارا باد ای پسر ابیطالب، تو مولای من و مولای هر مرد و زن با ایمان گشتی.» [36]
در این هنگام، حسان بن ثابت که از شعرای زبردست بود از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) اجازه خواست تا آنچه را که در این موقف درباره امام علی (علیه السلام) از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) شنیده است، در ضمن ابیاتی بسراید. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمودند: «به برکت الهی، بگو.» حسان، خطاب به بزرگان قریش گفت: « ای بزرگان قریش، سخن مرا به گواهی و امضای پیامبر گوش کنید.» و این چنین سرود:
«در روز غدیر پیامبرشان با بانگ بلند ندایشان در داد، غدیری که در سرزمین خم قرار داشت و ای کاش مردم جهان بودند و رسول خدا را در حال ندا میدیدند که میفرمود: آیا من سرپرست و ولی شما نیستم؟
مردم در پاسخ او بدون هیچ پرده پوشی گفتند: معبود تو، مولای ما و تو ولی ما هستی؛ و تو ای خواننده شعر، اگر در آنجا بودی، حتی یک نفر هم مخالف نمییافتی.
در این هنگام رو به علیبنابیطالب کرد و فرمود: یا علی، برخیز که من تو را برای امامت و هدایت خلق بعد از خود (و از جانب خداوند) شایسته دیدم.»
حال بررسي مفاد اين حديث
اين حديث به وضوح بيان گر جانشيني اميرالمومنين و خلافت او پس از رسول الله است . ولي براي اينكه جاي هيچ شبهه اي باقي نماند پيرامون آن توضيحاتي خواهيم داد تا مشخص شود منظور از « اولي » و « ولي » در اينجا به معني دوست و ياور است و يا به معني سرپرست و اولي به تصرف .
1. در برخي از روايات پيامبر اسلام ابتدا به حديث ثقلين و سپس به پايان عمر خويش اشاره نموده و مسئوليت خطير خود را در برابر خدا و امت متذكر شده اند و سپس حديث غدير را ايراد فرموده اند.( از جمله صحيح مسلم باب فضائل علي بن ابي طالب جلد 7/123 ، مسند احمد بن حنبل 3/14 و 4/266 و مناقب ابن مغازلي ص 214 ، سنن بيهقي 2/148 ، صحيح ترمذي 2/308 و .... ) و از مجموع اين سخنان چنين بر مي آيد كه مسئله بسيار خطيرومهمي است كه اين همه تاكيدات لازم بوده است . و مسئله اعلام محبت و دوستي امير المومنين نيازي به اعلام نزديك بودن وفات پيامبر نداشته است . از اين گذشته قرآن كريم همه اهل ايمان را برادر و دوست يكديگر قرار داده است . و نيازي نيست كه پيامبر در آن شرايط سخت دوباره اين سخنان را بگويد .
2. قسمت اول حديث : (( اَلَستُ اَولي بِكُم مِن اَنفُسِكُم )) كه شاهدي است قوي بر اينكه كلمه مولي نيز كه در قسمت وسط حديث است به معني اولي است زيرا اراده دو معني مختلف از يك كلمه مكرر در يك جمله خطابي بر خلاف قانون خطابه است . و نيز رسول اكرم پس اينكه اولويت خود را از مردم اقرار گرفت بلافاصله فرمود ((مَن كُنتُ مَولاه فَهذا عَليٌّ مَولاه )) و هر انسان عاقلي درك مي كند كه مراد از مولاه در جمله اول و جمله دوم يكي است .
3. عظمت و اهميت مطلب دليل اين ادعا است كه خداوند تعالي با تاكيد و تهديد مي فرمايد اگر اين امر را به مردم ابلاغ نكني در واقع هيچ گونه تبليغي از نظر رسالت نكرده اي و اين خطاب موكد مي رساند كه مضمون آيه درباره قرار دادن حكمي از احكام شرعيه نبوده بلكه امري است كه برابري مي كند با مقام رسالت و آن ولايت و صاحب اختياري است .
4. پس از پايان سخنان پيامبر ابتدا ابوبكر و عمر و سپس بقيه مردم آمدند و به حضرت علي تبريك گفتند . و اين نشان از اين است كه رسول خدا حضرت علي را در منصب جديدي معرفي فرموده است ، و ابلاغ دوستي نيازي به شادباش و تهنيت ندارد .آنان اين چنين تهنيت گفتند : (( هَنياً لَكَ يا عَليِّ ابنِ اَبيطالَب ، اَصبَحتُ وَ اَمسَيتُ مَولايَ وَ مَولي كُلُّ مُومَنٍ وَ مِومِنَهٍ ))
5. يكي ديگر از موارد داستان حارث بن نعمان فهري است كه آنطور رسول خدا را مورد خطاب بي ادبانه خود قرار مي دهد و با كمال جسارت به حضرت اعتراض نموده و تقاضاي عذاب مي كند . اگر او از سخنان پيامبر دوست و محب استفاده كرده بود عقده و كينه اي به وجود نمي آمد و از سفارش نسبت به محبت حضرت علي ( ع) اينقدر عصباني نمي شد .
6. نكته بعدي اينكه رسول الله فرمود « سلموا بامرة المومنين » يعني به علي سلام كنيد به عنوان امير مومنين و چنانچه منظور دوستي بوده مي فرمود به علي سلام كنيد به عنوان دوستي . ( بحار الانوار 37/119 و تفسير علي بن ابراهيم قمي ص 277)
7. اگر مقصود پيامبر دوستي و محبت حضرت علي بود پس ديگر نياز به دعا و نفرين نبود كه پيامبر اينگونه دشمنان حضرت علي را نفرين كردند . (( اَلّلهُمَ والِ مَن والاه وَ عادِ مَن عاداه وَ انصُر مَن نَصَرَه وَ اخذُل مَن خَذَلَه ))
8. بعد از اين ماجرا آيه « اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون » نازل شد . يعني كفار و مشركين كه هميشه در انتظار از بين رفتن دين شما بودند امروز نااميد شدند پس از آنها نترسيد و از من بترسيد زيرا آنان چنين مي پنداشتند كه چون پيغمبر اولاد پسر ندارد كه به جايش بنشيند لذا پس از رحلت او دينش نيز از ميان خواهد رفت و كسي كه بتواند پس از او اين دين را رهبري كند وجود نخواهد داشت ولي در آن روز كه علي عليه السلام به فرمان خدا از جانب رسول خدا به جانشيني وي منصوب گرديد اين خيال و پندار مشركين باطل و تباه گرديد و دانستند كه اين دين دائمي و هميشگي است .
9. اگر مراد حب حضرت علي ( ع) بود پس چرا پس پايان ابلاغ رسول اكرم ايه شريفه (( اليَوم اَكملتُ لَكُم دينُكُم وَ اَتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتي )) نازل شد و به گفته قرآن دين كامل شد . پس معلوم مي شود يك مسئله مهمي بوده است كه پس از پيامبر هم دين ديگر در خطر نابودي نخواهد بود و مسئله اعلام دوستي نمي تواند اين قدر مهم باشد كه دين كامل شود .
10. اگر مسئله بيان دوستي حضرت علي بود چرا پيامبر صبر كردند تا آنهايي كه عقب مانده اند رسيده و آنهايي كه جلو رفته اند برگردند و چرا در آن گرماي سوزان سه روز آنجا مانده و از مردم بيعت گرفتند . و اگر مسئله اي غير از خلافت امير المومنين بود چرا بر سر دو راهي خطبه خواندند تا حاضران به غايبان اطلاع دهند .
11. بيان دوستي حضرت علي نياز ندارد كه خدا به پيامبر بفرمايد تو را از خطر مردم حفظ ميكنم مگر چه مسئله اي است كه اينقدر مهم است و ممكن است براي جان رسول اكرم خطر آفرين باشد .
12. چرا در اين مسئله اهل سنت كلمه مولي را به معني دوست تفسير كرده اند ولي آيا در قرآن آيات مشابه را به معني دوست تفسير ميكنيد . مانند : اَلنَّبيُ اَولي بِالمُومِنين مِن اَنفُسِهِم ....
اللهُ وَليُّ الَّذينَ آمَنو يُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُماتِ اِلَي النّور .......
اِنَّما وَليّكُمُ اللهُ وَ رَسولَه ......
13. اگر رسول الله با آن همه شرايط بد فقط ميخواستند بگويند كه مردم علي را دوست بداريد پس چرا در ميان آن همه صحابه فقط حضرت علي را انتخاب كردند آيا اين نشان اين نيست كه امام علي (ع) نسبت به ديگران ارجحيت دارد.
14. يكي ديگر از نكاتي كه بايد به آن اشاره كنم اين است كه سلمان پس اتمام دعاي پيامبر پرسيد كه علي بر ما چگونه ولايت دارد . پيامبر اكرم فرمود : ((وِلاءٌ كَوِلايي مَن كُنتُ اَولي بِه مِن نَفسِه فَعَليٌّ اَولي بِه مِن نَفسِه)) ((ولايت علي بر شما مثل ولايت من است بر شما هر كس كه به جان ولي اولويت دارم علي نيز بر جان او اوليت دارد.))
15. يكي ديگر از دلايل شعر حسان بن ثابت انصاري است كه در متن به آن اشاره شد و پس از اينكه حسان شعر خود را تمام كرد رسول اكرم فرمود اي حسان تا ما را به زبانت ياري مي كني هميشه مويد به روح القدس باشي . آري حسان در شعر خود صريحا اشاره دارد به اينكه پيامبر علي را بعد از خود براي امامت و هدايت برگزيده است و پيامبر هم از او تمجيد مي كند در حالي كه اگر منظور پيامبر دوستي بود بايد او را متوجه اشتباه خود مي كرد.
حديث منزلت
كارواني كه وارد شام ميشد به پيامبر خبر داد كه روم ميخواهد به مدينه حمله كند .بنا بر اين پيامبر لشگر سي هزار نفره اي را آماده كردند و به بيرون شهر رفتند . در اين لحظه به پيامبر خبر رسيد كه منافقين در مدينه ميخواهند كودتا كنند . پيامبر براي پيش گيري از هر نوع حادثه امام علي را به جاي خود نصب كردند و دستور دادند كه در شهر مراقب اوضاع باشد تا پيامبر برگردند. منافقين خواستند كه كاري كنند تا امام از مدينه بيرون رود بنا بر اين شايعه كردند كه روابط بين پيامبر و امام علي تيره شده و پيامبر امام علي را در اين جهاد شركت ندادند . امام علي نيز براي تكذيب گفتار آنان خود را به پيامبر رسانيده و جريان را به او گزارش كردند . در اين لحظه پيامبر به حضرت علي فرمود :
((اما ترضي ان تكون مني بمنزله هارون من موسي الا انه لا نبي بعدي ، انه لا ينبغي انا اذهب و انت خليفتي[37]))
((آيا راضي نمي شوي كه تو نسبت به من مثل هارون نسبت به موسي باشي ؟ جز آنكه بعد از من پيامبري نيست ، هرگز شايسته نيست كه من بروم مگر اينكه تو خليفه و نماينده من باشي))
اين حديث چند نكته جالب توجه دارد كه به آن اشاره مي كنيم .
1. اول اينكه سيوطي در كتاب بغيه الوعاظ في طبقات الحفاظ از جابر بن عبدالله انصاري از پيامبر نقل ميكند كه فرمود اگر قرار بود بعد از من پيامبري باشد آن حتما تو بودي مانند هرون كه بعد از حضرت موسي پيامبر شد . و درجاي ديگر پيامبر فرمود «به درستيكه خداوند برگزيد مرا بر انبيا و اختيار نمود مرا پس اختيار نمود براي من وصيي و بر گزيد پسر عمم را وصي من و محكم نمود بازوي مرا هم چنانكه محكم نمود بازوي موسي را به برادرش هرون و او است خليفه و وزير من اگر بنا بود بعد از من پيغمبري باشد علي پيغمبر بود و لكن بعد از من پيغمبري نخواهد بود . »
2. يكي ديگر از نكات اين حديث اين است كه همان طوري كه موسي كليم الله در غيبت چهل روزه امر امت را به خودشان وانگذارد و هرون را كه افضل از همه بني اسرائيل بود خليفه و وصي خود قرار داد تا امر نبوت در فقدان او مختل نگردد پيغمبر خاتم هم كه شريعتش اكمل و دستوراتش اتم و تا روز قيامت پايدار است به طريق اولي بايد مردم جاهل را به خودشان وانگذارد و مردم نادان را حيران ننمايد وشريعت را به دست جهال ندهد تا هر كس به ميل خود در او تصرفات نمايد يكي به راي قياس ديگر ي تفريق شريعت و طريقت عمل كند تا يك ملت به هفتاد وسه گروه تقسيم شود . بنا بر اين وقتي در اين حديث مي فرمايد علي از من به منزله هرون است از موسي يعني همه منازل هروني را براي آن حضرت ثابت نموده است كه البته در زير به آن اشاره خواهد شد .
3. يكي ديگر از نكاتي كه پيامبر در اين حديث از غيب خبر مي دهد اين است كه علي را از آن جهت شبيه هرون ميكند كه وقتي حضرت موسي به كوه رفت طولي نكشيد كه مردم گوساله پرست شدند ، در زمان علي ( ع ) هم همينطور شد يعني تنها سه روز پس از وفات پيامبر اكرم كاري كردند كه نزديك بود امير المومنين را به قتل برسانند تا جايي كه حضرت علي آمد كنار قبر پيامبر و همان حرفي را زد كه هرون به موسي زده بود « ان القوم الستضعفوني و كادوا يقتلونني »
4. مطلب آخر اينكه پيامبر اين حديث را در يك جا نفرمودند بلكه در مكه بين مهاجر و انصار و درمدينه هنگامي كه حضرت علي را به برادري برگزيد و در غزوه تبوك هم اين حديث را فرمودند .
لازم به ذكر است برخي از بزرگترين علماي اهل سنت از جمله جلال الدين سيوطي در آخر كتاب بغيه الوعاظ في طبقات الحفاظ با سلسله روايت تا جابر بن عبد الله انصاري نقل مي كند كه رسول الله به اميرالمومنين فرمودند « اما ترضي ان تكون مني بمنزله هارون من موسي الا انه لا نبي بعدي و لو كان لكنته» يعني اگر قرار بود نبوت بعد از من ادامه پيدا كند تو پيامبر بودي . همچنين مير سيد علي همداني فقيه شافعي در حديث دوم از موده ششم كتاب موده القربي از انس بن مالك روايت مي كند كه پيغمبر فرمود « به درستيكه خداوند برگزيد مرا بر انبياء و اختيار نمود مرا ( به برگزيدگي ) پس اختيار نمود براي من وصيي و برگزيد پسر عمم علي را وصي من و محكم نمود بازوي مرا هم چنانكه محكم نمود بازوي موسي را به برادرش هارون و او است خليفه و وزير من اگر بنا بود بعد از من پيغمبري بيايد هر آينه علي پيغمبر بود و لكن بعد از من پيغمبري نخواهد بود»
حديث سفينه نوح
يكي ديگر از احاديثي كه اثبات كننده دنباله روي از اهل بيت است حديث سفينه نوح است .
(( ان مثل اهل بيتي في امتي كمثل سفينه نوح ، من ركبها نجي و من تخلف عنها غرق [38]))
(( مقام اهل بيت من در ميان امتم مانند كشتي نوح است هر كس برآن كشتي سوار شد نجات يافت و هركس ترك كرد غرق گرديد.))
از اينكه مفاد و موقعيت عترت را با ترسيم كشتي نوح بيان نموده است معلوم مي شود كه پيروي از آنان مايه نجات و مخالفت آنها مايه نابودي است . اكنون بايد ديد كه آيا مفاد حديث اين است كه بايد تنها در موضوع حلال و حرام از آنان پيروي كرد و در مسائل سياسي و اجتماعي ، نظر و راي و گفتار آنان را كنار گذارد ؟
كساني كه مي گويند پيروي از آنان مخصوص به احكام دين و امور مربوط به حلال و حرام است بدون دليل موضوع پيروي را محدود نموده و از وسعت آن مي كاهند در حالي كه در حديث چنين قيد و شرطي وجود ندارد .
بنابر اين حديث سفينه بسان ديگر احاديثي كه در اين زمينه وارد شده است گواه بر تعيين آنان براي زعامت اسلامي است و اينكه جز آنان شخصي براي اين مقام لياقت ندارد . گذشته از اين حديث ياد شده روشن ترين گواه بر عصمت و مصونيت آنان از خطا و اشتباه و لغزش و گناه است . زيرا يك فرد خطا كار و يا گنهكار كه خود بر لب پرتگاه سقوط و در وادي نابوديست چگونه مي تواند ناجي ديگران و هادي گمراهان گردد ؟
حديث ثقلين
يكي ديگر از احاديثي كه نمونه بارزي بر خلافت بلا فصل امير المومنين و ائمه اطهار عليهم السلام است حديث ثقلين است كه رسول اكرم فرمود :
(( اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي اهل بيتي ما ان تمسكتم بهما لن تضلو ابدا و لن يفترقا حتي يردا علي الحوض[39])) « همانا من در ميان شما دو چيز گرانبها ميگذارم ، كتاب خدا و اهل بيت من و هر كس به آن دو تمسك بجويد نجات يافته است و هر كس از آن دو دوري كند هلاك مي شود اين دو از هم جدا نمي شوند تا اينكه در كنار حوض ( كوثر ) بر من وارد شوند.»
لازم به ذكر است كه رسول الله اين حديث را فقط يك بار بيان نكرده اند بلكه در موقعيتهاي مختلف از جمله روز غدير ، روز عرفه ، حجه الوداع ، بازگشت از طائف ، در مدينه هنگام سخنراني ، هنگام بيماري در بستر شهادت و .... اين حديث را بيان كرده اند .
در كشف الغمه از زيد بن ارقم مفصل نقل كرده كه پس از نقل حديث ثقلين در روز غدير ما ندانستيم ثقلين چيست تا مردي از مهاجرين برخاست و گفت پدر و مادرم فدايت اين دو ثقل چيستند ؟
پيامبر فرمود « الاكبر منهما كتاب الله سبب طرف بيد الله و طرف بايديكم فتمسكوا به لا تولوا و لا تعتدوا و الاصغر منهما عترتي لا تقتلوهم و لا تقهروهم فاني سئلت الطيف الخبير ان يردوا علي الحوض فاعطاني فقاهرهما قاهري و خاذلهما خاذلي و وليهما ولي و عدوهما عدوي » سپس دوباره فرمود آگاه باشيد امت پيش از شما هلاك نشد تا آنكه دين را به هواي خود گرفت وبه پيامبرش پشت كرد و هر كس به عدل قيام كرد اورا كشت سپس دست علي را گرفت و بلند كرد و فرمود هر كه من مولاي اويم اين علي مولاي اوست .
از اين حديثو امثال آن چند مطلب مهم استفاده ميشود:
1ـ همچنانكه قرآن تا قيامت در بين مردم باقى ميماند عترت پيغمبر نيز تا قيامت باقى خواهد ماند يعنى هيچ زمانى از وجود امام و رهبر حقيقى خالى نميگردد.
2ـ پيغمبر اسلام بوسيله اين دو امانت بزرگ تمام احتياجات علمى و دينى مسلمين را تأمين نموده و اهل بيتش را بعنوان مرجع علم و دانش بمسلمين معرفى كرده و اقوال و اعمالشان را معتبر دانسته است.
3ـ قرآن و اهل بيت نبايد از هم جدا شوند و هيچ مسلمانى حق ندارد از علوم اهل بيت اعراض كند و خودش را از تحت ارشاد و هدايت آنان بيرون نمايد.
4ـ مردم اگر از اهل بيت اطاعت كنند و باقوال آنها تمسك جويند گمراه نميشوند و هميشه حق در نزد آنها است.
5ـ جميع علوم لازمه و احتياجات دينى مردم در نزد اهل بيت موجود است و هر كس از آنها پيروى نمايد در ضلالت واقع نميشود و بسعادت حقيقى نائل ميگردد يعنى اهل بيت از خطاء و اشتباه معصومند و بواسطه همين قرينه معلوم ميشود كه مراد از اهل بيت و عترت تمام خويشان و اولاد پيغمبر نيست بلكه افراد معينى ميباشند كه از جهت علوم دين كامل باشند و خطاء و عصيان در ساحت وجودشان راه نداشته باشد تا صلاحيت رهبرى داشته باشند و آنها عبارتند از على عليه السلام و يازده فرزندش كه يكى پس از ديگرى بامامت منصوب شدهاند .
6-جالب اينجاست كه خداوند در مورد قرآن فرموده است « لاَ يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ تَنزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ (فصلت 42) » « كه هيچ گونه باطلى، نه از پيش رو و نه از پشت سر، به سراغ آن نمىآيد; چرا كه از سوى خداوند حكيم و شايسته ستايش نازل شده است! » پس معلوم مي شود كه كساني كه پيامبر آنان را هم شان قرآن نام برده اند به مانند قرآن هيچ باطل و خطا و اشتباه و آلودگي به سوي آنان نمي رود و آنان از هر جهت معصوم اند .
[1] ليل آيه 13
[2] رسول الله چندين بار از جمله در جنگ تبوك هنگامي كه اميرالمومنين را جانشين خود در مدينه قرار داد فرمود : تو نسبت به من به منزله هارون هستي نسبت به موسي . جز آنكه بعد از من پيامبري نمي آيد . اين حديث چند نكته دارد : نخست اينكه اگر قرار بود بعد از رسول الله پيامبري بيايد حضرت علي ( ع ) بود . دوم اينكه همان طور كه وقتي حضرت موسي چهل روز به كوه طور رفت و در اين مدت كم مردم ازدين خود برگشتند و گوساله پرست شدند ،در مورد رسول الله و حضرت علي هم همين اتفاق افتاد ، يعني چند روز پس از رحلت رسول الله مردم از دين برگشتند و حق حضرت علي را غصب كردند . نكته سوم همان طوري كه موسي كليم الله در غيبت چهل روزه امر امت را به خودشان وانگذارد و هرون را كه افضل از همه بني اسرائيل بود خليفه و وصي خود قرار داد تا امر نبوت در فقدان او مختل نگردد پيغمبر خاتم هم كه شريعتش اكمل و دستوراتش اتم و تا روز قيامت پايدار است به طريق اولي بايد مردم جاهل را به خودشان وانگذارد و مردم نادان را حيران ننمايد وشريعت را به دست جهال ندهد تا هر كس به ميل خود در او تصرفات نمايد يكي به راي قياس ديگر ي تفريق شريعت و طريقت عمل كند تا يك ملت به هفتاد وسه گروه تقسيم شود . (تاريخ طبري جلد 3 صفحه 104 و صحيح بخاري جلد 5 صفحه 129)
[3] شيخ سليمان بلخي حنفي ازعلماي اهل سنت در كتاب ينابيع الموده از حذيفه بن اسيد نيز نقل مي كند كه آن حضرت فرمود امامان بعد از عترت من به عدد نقبا بني اسرائيلند ( يعني دوازده نفر ) نه نفر از صلب حسين اند . اعطاء نموده است خداوند به آنها علم و فهم مرا پس به آنها ياد ندهيد وتعليم ننماييد به درستيكه آنها اعلم از شما مي باشند ، متابعت كنيد آنها را پس به درستيكه آنها با حق و حق با آنها مي باشد .
[4] آصف بن برخيا وزير حضرت سليمان بود . طبق فرموده رسول الله حضرت علي هم وصي و وزير رسول الله بود : انت اخى و وزيرى و وارثى و خليفتى من بعدى. (كفاية الطالب ص 205) همچنين در حديثي ديگر امام باقر از پدرانش از رسول الله نقل مي كند كه ايشان فرمود « هر كه دوست داشته باشد مانند تند باد از صراط بگذرد و بدون حساب وارد بهشت شود بايد ولايت ولي و وصي و صاحب و خليفه من علي بن ابي طالب را بپذيرد ، و هر كه دوست دارد در دوزخ فرو رود ولايت او را رها كند . سوگند به عزت و جلال پروردگارم كه علي در رحمت الهي است كه جز با قبول ولايت او بر كسي گشوده نخواهد شد و او صراط مستقيم دين است و اوست كه خداوند در قيامت از ولايت او سوال خواهد نمود » ( ينابيع الموده ص 112 و شواهد التنزيل 1/57 )
[5] تاريخ طبري 2/84 ، سيره ابن هشام 2/32
[6] يعني آيا رسول الله نبايد خليفه بعد از خود را انتخاب مي كردند و آيا خلفاي بعدي كه تعيين خليفه كردند از رسول الله بيشتر مي دانستند ؟؟؟
[7] الامامه و السياسه 1/22
[8] طبقات ابن سعد 3/249
[9] پس از بيعت با ابوبكر ، ابو سفيان نزد اميرالمومنين آمد و گفت بيا تا با تو بيعت كنم ، خلافت حق توست و من حاضرم تو را با لشگر سوار و پياده حمايت كنم . كه اميرالمومنين نقشه او را مبني بر اختلاف و ضربه زدن به مسلمانان متوجه شدند و به او دست بيعت ندادند .
[10] سريه جنگهايي هست كه رسول الله در آن حضور مستقيم نداشتند و نماينده اي اعزام مي داشتند .
[11] دائره المعارف فريد وجدي 3/212
[12] الامامه في التشريع الاسلامي نقل از تمهيد لتاريخ الفلسفه الاسلاميه ص 177
[13] براي اطلعات بيشتر به كتاب اجتهاد در مقابل نص علامه شرف الدين و كتاب پيشوايي از نظر اسلام آيت الله سبحاني مراجعه شود .
[14] توجه شود كه دين وقتي كامل شد كه رسول الله اميرالمومنين را به خلافت بعد از خود و سرپرستي بر مردم معين كردند تا اين احكام را از وي بگيرند .
[15] در كتاب المدخل الفقهي العام قواعد صد گانه اي را كه قسمتي از آنها از اين قماش هستند ياد آور شده است .
[16] اصول كافي 1/170
[17] بقره 124 و اعراف 155
[18] جايي كه ابوبكر روي كار آمد .
[19] ( مسند احمد بن حنبل جلد 2 ص 83 و111و154وجلد 3 ص 446 ، صحيح بخاري جلد 2 ص 13 ، صحيح مسلم جلد 6 ص 54 ، شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ج 13 ص 242 )
[20] كفاية الطالب ص 250 مناقب خوارزمى ص 178 تفسير طبرى جلد 6 ص 165، جواهر الحسان ثعالبي 1/471 ، شواهد التنزيل 1/161 ، تفسير قرطبي 6/221 ، در كتاب كافي ص 288 ، در المنثور سيوطي 2/293 ، تفسير فخر رازي 2/618
[21] برخي از اين دلايل در بخش حديث غدير نقل شده است .
[22] كنوز الحقايق ص 37ـ ذخائر العقبى ص 68 و مانند اين حديث با اندكي تفاوت در مسند احمد بن حنبل 4/437 نيز آمده است .
[23] شيخ سليمان بلخي و ديگران نوشته اند كه اين آيه در مورد اميرالمومنين آمده است و منظور از اولي الامر ائمه هستند. (ينابيع المودة ص 114، شواهد التنزيل جلد 1 ص 149 ، غاية المرام باب 58 و نيز در كتب كافي 1/187 و تفسير عياشي هم اين تفسير آمده است كه اولي الامر ائمه هستند )
[24] شبيه اين روايت در تفسير صافي ، بحار الانوار 23/390 ، الامالي ص 158، مصباح الهدايه ص 118 ، شواهد التنزيل 2/356 ، در المنثور 8/589 ، نور الابصار 70/101
[25] اين نخستين باري بود كه پيامبر دعوت خود را علني نمودند و نخستين باري بود كه امام علي را به جانشيني خود انتخاب كردند . ( اين داستان با اندكي تفاوت لفظ در تفسير علي بن ابراهيم قمي ، بحار الانوار 18/181 ، ينابيع الموده 105، تفسير مجمع البيان ، معالم التنزيل 5/105 ، خصائص نسائي ص 18 ، تفسير طبري 19/68 و تذكره ابن جوزي ص 44 آمده است .)
[26] مدارک اهل تسنن: تاریخ اسلام ذهبی، بخش مغازی، صفحه 701 – المنتظم، جلد 4، صفحه 5 – سیره حلبیه، جلد 3، صفحه 308.
[27] مدارک اهل تسنن: تذکرة خواص الامه، صفحه 30 – سیره حلبیه، جلد 3، صفحه 308 – سیره احمد زینی دحلان، جلد 3، صفحه 3.
[28] مدارک اهل تسنن: صحیح بخاری، جلد 2، باب 81، حدیث 2، صفحه 159 و جلد 3، کتاب العمرة، باب عمرة التنعیم، صفحه 4 – صحیح مسلم، جلد 4، باب اهلال النبی و هدیه، حدیث اول، صفحه 59 – البدایة و النهایة، جلد 5، صفحه 227 – سیره حلبیه، جلد 3، صفحات 318 و 319 و 336.
[29] مستدرک صحیحین، جلد 3، صفحه 109 (با اندکی اختلاف در لفظ) – خصائص نسائی، صفحه 21 (نقل با اختصار) – صحیح مسلم، جلد 7، باب فضائل علی بن ابیطالب، صفحه 123 و 122 (با اندکی اختلاف در لفظ)
[30] مجمع الزوائد، جلد 9، صفحه 162 و 163 – معجم الکبیر جلد 5، صفحه 167 (حدیث شماره 4971).
[31] شواهد التنزیل، جلد 1، صفحه 190 (حتی رئی بیاض ابطیه) – خصائص نسائی، صفحه 21 (انه ما کان فی الدوحات احد الا راه بعینه و سمعه باذنه) – معجم الکبیر، جلد 5، صفحه 166 (حدیث شماره 4969)، (ما کان فی الدوحات احد الا قد رآه بعینه و سمعه باذنه) – کنز العمال، جلد 13، صفحه 104، حدیث 36340
[32] صحیح ترمذی جلد 5، باب 20 (باب مناقب علی بن ابیطالب)، صفحه 633، حدیث شماره 3713 – صحیح ابن ماجه، باب فضائل اصحاب رسول خدا، باب فضائل علی بن ابیطالب، جلد 1، صفحه 43، (حدیث شماره 116) (فهذا ولی من أنا مولاه) و جلد 1 صفحه 45 (حدیث شماره 121) – مسند احمد، جلد 4، صفحه 372 و 281 و ... – مستدرک صحیحین، جلد 3، صفحه 110 و 109 – خصائص نسائی، صفحه 22 و بسياري ديگر از كتب
[33] تاریخ مدینة دمشق، جلد 42، صفحه 229 و 228 - تذکرة خواص الامة، صفحه 29.
[34] مسند احمد، جلد 1، صفحه 118 و 119
[35] شواهد التنزیل، جلد 1، صفحه 158 و 157 – مناقب خوارزمی، صفحه 80.
[36] مسند احمد، جلد 4، صفحه 281 – تاریخ اسلام ذهبی، قسمت عهد خلفا، صفحه 633 (اصبحت و امسیت مولی کل مؤمن و مؤمنة) – ابن اثیر در نهایه، جلد 5، صفحه 228 – تاریخ بغداد، جلد 8، صفحه 290 (بخ بخ یابن ابیطالب، اصبحت مولای و مولا کل مسلم) – البدایة و النهایه، جلد 7، صفحه 386 (هنیئا لک یابن ابیطالب، اصبحت الیوم ولی کل مؤمن) – خطیب خوارزمی در مناقب، صفحه 94 – کنزالعمال، جلد 13، صفحه 134 (هنیئا لک یابن ابیطالب، اصبحت و امسیت مولی کل مؤمن و مؤمنة).
[37] تاريخ طبري جلد 3 صفحه 104، صحيح بخاري جلد 5 صفحه 129، صحيح مسلم جلد 2 صفحه 360، تاريخ الخلفا جلال الدين سيوطي صفحه 168و.....
[38] تاريخ الخلفا، عبد الرحمن بن ابوبكر السيوطي صفحه 573 و احياءالميت صفحه 113، كنوز الحقايق مناوي صفحه 119 ، ارجح المطالب عبيدالله الحنفي صفحه 33، حليه الاوليا ابو نعيم اصفهاني جلد چهار صفحه 306، كفايه المطالب كنجي الشافعي صفحه 378 و .....
[39] اين حديث در سنن ترمذي ج5/621 آمده است كه كتاب خدا و عترتم اهل بيتم يعني علاوه بر كلمه عترت اهل بيت هم آورده است و نيز در كتب معتبر اهل سنت مثل صحيح مسلم 4/1873 و تفسير ابن كثير 3/415 آمده است كه پيامبر فرمود خدا را به خاطر شما مي آورم (كه رعايت كنيد) درباره اهل بيتم. و در كتب بسيار ديگري نيز آمده است.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|